خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
مطالب اين نويسنده
6 دی 1387
کاریکلماتورات
4 آذر 1387
کاریکلماتورات
6 آبان 1387
کاریکلماتورات
2 مهر 1387
کاریکلماتورات
3 شهریور 1387
کاریکلماتورات
1 مرداد 1387
کاریکلماتورات
4 تیر 1387
کاریکلماتورات
4 خرداد 1387
کاریکلماتورات
8 اردیبهشت 1387
کاریکلماتورات
11 فروردین 1387
کاریکلماتورات
1 اسفند 1386
کاریکلماتورات
2 بهمن 1386
کاریکلماتورات
4 دی 1386
کاریکلماتورات
30 آبان 1386
کاریکلماتورات
1 آبان 1386
کاریکلماتورات
2 مهر 1386
کاریکلماتورات
2 شهریور 1386
کاریکلماتورات
2 مرداد 1386
کاریکلماتورات
8 تیر 1386
کاریکلماتورات
21 خرداد 1386
کاریکلماتورات
15 فروردین 1385
کاریکلماتورات
حسین ناژفر

تولدم به سالهای دهه 30 یعنی 1334 بر می گردد به آخرین روزهای بهار، در خانواده‎ای مذهبی و هنرمند به دنیا آمدم. از تولدم چیزی به خاطر نمی آورم، اما مادرم می گفت تنی نحیف و سری بزرگ داشتم. و پی بردم که من از کله گنده‎ها بوده‎ام نه از بی‎‎کله‎ها. این موضوع خوش حالم می‎کند زیرا  آدم‎های بی کله دهانی برای گفتگو ندارند. البته از  بدی‎ ِ داشتن ِ کله هم می توان به کلاه برداری و کلاه گذاری ِ شیادان بر سر ِ آدم نیز  اشاره کرد.

چهارمین فرزند و دومین پسر ِ خانواده هستم. دو برادرم سال‎هاست به دیار فرنگ هجرت کرده اند.
برادر ِ  بزرگم دکترای هنر دارد و  نقش ِ خیال ِ خویش بر بوم می کشد و برادر ِ کوچک‎تر اهل ِ موسیقی است و سال‎هاست ساز ِ خود کوک می کند. دوخواهرم به خانه‎ی بخت رفته و خانه داری می کنند. مادری پیر و بزرگوار دارم که با مرگ ِ پدرم در سال ِ 75  تنها زندگی می کند و بار ِ غم فرزندان ِ راه دور و نزدیک بر دل می کشد.

زاده‎ی کوچه‎ی سنگ کوب ِ میدان امام حسین (فوزیه سابق) و بزرگ شده وحیدیه، ایستگاه درختی‎ام به همین خاطر مانند ِ تمام ِ پرنده‎ها، عاشق ایستگاه ِ درختی هستم.

هنگام کودکی یک بار به همراه ِ خانواده به باغ وحش رفتیم همان‎جا بود که از قفس تنفر پیدا کردم زیرا دیدم   
قفس، لباس ِ گشادیست که به پرنده تحمیل شده و دزد ِ‌ پرواز است شاید به همین علت بود که سالیان ِ  سال است به هیچ باغ ِ وحشی پا نگذاشته‎ام.

سال ِ 52 دیپلم خود را در رشته‎ی ریاضی از دبیرستان خوارزمی گرفتم و سال ِ بعد با قبولی در کنکور وارد «مدرسه عالی برنامه ریزی و کاربرد کامپیوتر» شدم. سال ِ  56 مقارن با ادامه تحصیل و قبل از خدمت سربازی با تشخیص دست چپ از راست به فکر ازدواج افتادم. در آن زمان همسرم دانشجوی زبان و ادبیات فارسی بود که در همین رشته نیز فارغ التحصیل شد. سال‎هاست دبیر است و سرگرم ِ آموختن. حاصل ِ ازدواجم دو دختر و یک پسر بود که هم اکنون هر سه نفرشان فارغ التحصیل از دانشگاه هستند.

سال 59 قبل از انقلاب ِ فرهنگی مدرک کارشناسی خود را از دانشگاه شهید بهشتی در رشته‎ی برنامه ریزی با گرایش کامپیوتر گرفتم. درست چهار ماه پس از تولد اولین فرزندم جنگ نابرابر شروع  شد. آذر ماه 59 عازم خدمت ِ سربازی شدم. دوران سربازیم بطور کامل در زمان ِ جنگ  طی شد. جنگی که حاصلش برای من دفتر کوچکی ِ از خاطرات و دل نوشته‎هایی به صورت شعر و کاریکلماتور بود. ناگفته نماند در زمان ِ خدمت نیز ازحادثه‎ای‎ مرگبار‎ گریختم و عزرائیل‎ بر شناسنامه‎ام مهر تمدید ِ ‎اعتبار زد.

در همان سال های جنگ بود که  به طور ِ کامل به واقعیت ِ گرسنگی پی بردم. با خود فکر کردم، اگر می شد  «نصف‎ النهار» و «شام» به ‎یک دیگر  چسباند، ‎‎این مشکل‎‎ برای همیشه برطرف می شد و به اعتقادم  منطقه‎‎ی «نصف‎النهار» باید به ‎تمام ‎گرسنگان‎ جهان ‎تعلق‎ داشته ‎باشد.
 
آذر ماه سال 61  پایان خدمت سربازیم بود و آغاز جستجو برای کار و چون تا  سال 63 نتوانستم شغلی ثابت پیدا کنم به مشاغل ِ آزاد روی آوردم، اگر چه عاشق ِ کارهای الکترو «نیک» بودم ‎اما به خرید و فروش گل و گیاه پرداختم. من از بچگی عاشق طبیعت و درخت و گل بودم. روزهای گرم تابستان گل و درخت می فروختم و همان روزها بود که پی بردم درخت ِ بیمار، عاشق ِ آب درمانی است.

بعد از گذشت دو سال یعنی سال ِ 63 وارد شرکتی دولتی شدم و از آن روز تا کنون تقریبا تمام عمر ِ کاریم به برنامه نویسی و طراحی سیستم و شبکه و حفظ و نگهداری ِ سخت افزار گذشته، در زندگی بسیار جان کنده‎ام. به همین دلیل  وقت ِ مرگ چیزی برای تحویل به عزرائیل ندارم. لطافت روح و طبعم هرگز به من اجازه‎ی ماندگاری ِ طولانی در یک اداره یا سازمان را نداده و بارها محل کارم را عوض کرده‎ام. هم اکنون نیز کارمند ساده‎ای هستم که سال های سال از توبره‎ی همت و تفکر و اندیشه‎ام نان می خورم.

به خواب علاقه‎ی چندانی ندارم اما شب را با «رویا»هایم صبح می کنم و چشم بسته «‎رویا»هایم‎ را دید می‎زنم.  اگر چه عمر ِ کوتاه «رویا»هایم، با زنگ ساعت به پایان می رسد.

بزرگ‎ترین عشق ِ من آدم ها هستند. به  آن ها عشق می ورزم و به خاطرشان نفس می کشم،
اگر چه مرگ آخرین تکیه گاه ِ زندگیست اما تولدم فرصت ِ زندگی از مرگ را گرفته است و به همین دلیل  زندگی برای من آغاز تمام ِ عشق هاست.