خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
مطالب اين نويسنده
23 اردیبهشت 1387
گذرنامه
25 بهمن 1386
گذرنامه
23 آذر 1386
گذرنامه
29 مهر 1386
گذرنامه
14 شهریور 1386
گذرنامه
محسن میرزایی

 هرم جمعیتی جمهوری اسلامی ایران بین سال های 58 تا 63 دارای یک قله رفیع است. من در قسمت های انتهایی قله مزبور در تیر ماه سال 1363 در محله هفت چنار از محله های اصیل و قدیمی جنوب غرب تهران به دنیا آمدم. اکثر عمرم را در همان محله سر کردم و احتمالا همان جا نیز چشم از جهان فرو خواهم بست. ویژگی خاصم هنگام تولد این بود که بر عکس همه نوزادهای طبیعی سروته نبودم. یعنی سرم بالا بود. بعد از تولد هم در چند روز ابتدایی به قدری زشت بودم که تعجب محافل علمی رو برانگیخته بودم ولی بعدا یواش یواش بهتر شد و این روند تا امروز ادامه دارد. در دوران کودکی تفریح خاصی نداشتم جز بازی با پوکه فشنگ، ته قبضه خمپاره 60، کلاشینکف چوبی، چتر منور و از این قبیل. جنگ بود و پدر من هم جنگجو. وقتی بچه های الان را می بینم که با بازی های سه بعدی بازی می کنند و با سینمای خانگی کارتون های انیمیشن روز دنیا را تماشا می کنند، علی کوچولو و هادی و هدی را به خاطر می آورم. یکی از تصاویری که با وجود اینکه 4 سال داشتم، شاید به خاطر ترس، خوب در ذهنم مانده است، روزی بود که مشغول تماشای همان کارتون های ابتدایی بودم و ناگهان آژیر قرمز به صدا درآمد. آن زمان خیلی صدای نامانوسی نبود. بعد به سرعت فانوس را برداشتم و رفتیم زیرزمین.
تقدیر ما هم این بود. ما نسل نیم سوز هستیم در قیاس با نسل انقلاب که سوخته هستند. دوران کودکی من و هم نسلانم با این چیزها سپری شد. خیلی خوب نبود ولی از دوران کودکی بچه های لهستان در زمان هیتلر و بچه های روس زمان استالین بهتر بود. دوران ابتدایی هم همین طور گذشت. اگر منتظرهستید مطلب شاد و خنده داری بخوانید، لطفا ادامه ندهید. از صبح ساعت 7 می رفتم مدرسه شاهد تا ساعت 3 بعد از ظهر. ناهار را در مدرسه می خوردیم. چیزی شبیه غذای پادگان های الان بود که با تهدیدهای ناظم و معلم بهداشت صرف می شد. بعد می رفتیم به سالن فیلم. کلا سه تا فیلم داشت. تام و جری، سوپرمن و پلنگ صورتی. نکته جالب این بود که در طول 5 سال ابتدایی همیشه بین بچه ها سر این دعوا بود که کدام یکی اکران بشود. یک جاودانگی خاصی داشت این سه فیلم. شبیه اشعار حافظ و سعدی. در مجموع دوران سختی بود. به من زیاد خوش نمی گذشت. ولی هر چه بود با مدارس 4 و بعضا 5 شیفته که معلم ها مثل دکتر در هر شیفت 45 دانش آموز را ویزیت می کردند، قابل مقایسه نبود. در ابتدای کلام گفتم که ما در قله هرم جمعیت هستیم و این یعنی در همه جا صف تا آخر عمر. حتی موقع کفن و دفن، بازماندگان ما باید در صف بایستند. چون قله به زمان مرگ و میر رسیده است.
خوشبختانه من وارد دبیرستان مفید شدم و بعد از آن هم دانشگاه صنعت آب و برق تهران. در کل این دوران آنچه که انجام ندادم درس خواندن بود و در عوض در کلیه زمینه های بشری فعالیت کردم. اما در زمینه نویسندگی اصلا فعالیت قابل توجهی نداشتم. از این که در جمع نویسندگان حرفه ای این سایت هستم خوشحالم. شاید کل نوشته های من محدود باشد به نمایش نامه هایی که در مسافرت ها پشت پاکت سیگار نوشته می شد.(من نیک می دانم که سیگار پدر سلامتی است. پاکت مزبور را از روی زمین پیدا می کردم.) تئاترهای ما هر چه بود بسیار پرطرفدار بود و با تیغ تیز نقد سر خیلی ها را که تبرها شکانده بودند، بریدیم در حالی که قربانیان بیچاره فکر می کردند پنبه است. کار تئاترخیلی هم بالا گرفت. تا جایی که تئاتر واقعه دانشگاه علم و صنعت که در یکی از اردوهای جهادی اجرا شد، شهرت جهانی یافت و به گوش مشاوران شهردار وقت هم رسید. به من هم پیشنهاد شد در ستاد انتخاباتی شهردار فعالیت کنم و کاری شبیه به آن در دوران انتخابات ارائه دهم، اما نه من و نه هیچ یک از تحلیل گران و اندیشمندان و سیاستمداران به اندازه سر سوزنی احتمال نمی دادیم چه رخ خواهد داد. بنابراین پاسخ منفی دادم و با همین دستانی که الان روی صفحه کلید است، همای سعادت را پراندم. شاید اگر آن موقع دستانم تا کتف داخل گچ بود، همای مربوطه روی شانه من می نشست و الان وزیر ارشاد بودم. اگر هم وزیر نمی شدم، آنقدری عرضه داشتم که ممیزی این سایت را بر عهده گیرم و هر وقت اراده کنم بتوانم نان ها آجر کنم!

وبلاگ: http://www.mirzaee.com/sin