گرچه من می شکنم در خود یکسر، قیصر!
مرگ حق است، تبسّم کن و بگذر، قیصر!
مرگ، پایان کبوتر نیست، وقتی بی بال
تا خدا پل زده ای مثل کبوتر، قیصر!
نام تو شهره تر از قاف شده ست ای سیمرغ
باز هم پر بگشا در خود بی پر، قیصر!
مرگ مرگ است ولی مرگ تو مرگی دگر است
داغ ، داغ است ولی داغ برادر... قیصر!
راستی مرگ چه جوری ست؟ مرا می بینی؟
چه خبرداری از عالم دیگر، قیصر!؟
نقدهایت همه غوغا بود غوغا، "سید"!
شعرهایت همه محشر بود ، محشر، قیصر!
جامة خاک به تن کردی و یادم آمد
از شب خون، شب آتش، شب سنگر،قیصر!
شعرهای تو همه معنی قرآن بودند
"آیه" ای داری چون سورة کوثر، قیصر!
تیغ می چرخد و من سینه زنان می گریم
در دلم هلهلة حیدر حیدر، قیصر!
پیش تر از من دلتنگ گذشتی ، بگذر
ما همه می گذریم آخر از این در، قیصر!
این غزل همزمان با مراسم دفن قیصر در گتوند و با یادش در دهلی نو سروده شد.
( از علیرضا قزوه)
***
در برگریز درد لگدکوب میشوی
سروی، ولی تکیدهتر از چوب میشوی
با گیسوان سربی و آن چهرهی صبور
داری شبیه حضرت ایوب میشوی
قیصر نبود آن که برآمد به جلجتا
تو کیستی که یکسره مصلوب میشوی؟!
لبخند بر لبان تو پرپر نمیشود
از موج درد، گرچه پر آشوب میشوی
قانون عشق سوختن است و به قدر درد
محبوب آستانهی محبوب میشوی
مانند آفتاب دلم سخت روشن است
من خواب دیدهام... به خدا خوب میشوی!
( از دکتر محمدرضا ترکی، در زمان اوجگیری بیماری دکتر قیصر امینپور)
***
امشب دگر چشمان سرخش تر نخواهد شد
همصحبت تنهاییاش دفتر نخواهد شد
بر پشت جلد چشم خود امضا زد و خوابید
پرواز یک شاعر از این بهتر نخواهد شد
بالت چطورست ای کبوتر؟ هیچ میدانی
دیگر کلاغ غصه و غم پَر نخواهد شد؟
یادش به خیر آن روزها آن روزهای ناب
این بازی پر ماجرا از سر نخواهد شد
تو شعر میخواندی و ما گردت سراپا گوش
این حلقه دیگر بیتو انگشتر نخواهد شد
مرگ ستاره کذب محض است ای پیامکها!
این بار دیگر حرفتان باور نخواهد شد
روبان مشکی گوشهی سمت چپ عکست
مشکیتر از رخت غزل دیگر نخواهد شد
قیصر به سختی زاده شد تاریخ میگوید
گیتی دگر بر چون تویی مادر نخواهد شد
تا روح تو آزاد شد، روم غزل لرزید
دیگر برای ما کسی «قیصر» نخواهد شد
(از محسن رضوانی)
***
مهیب بود خبر: پر کشید قیصر هم
شکست قلب گل و قامت صنوبر هم
از آن همه نشکستم چنین که سخت اینبار
ـ رسیدهبود خبرهای تلخ دیگر هم ـ
به تابناکی یک قطره اشک او نرسد
هزار آینه در آینه برابر هم
ز یاد ناب شهیدان غزل غزل نوشید
ز نوش بادهی او بیقرار ساغر هم
زبان دل که به دستور عشق گفت و نوشت
چه عاشقانه سرودهاست بیت آخر هم
کجا ز خاطر اروند میرود یادش
و نامش از قلم نخلهای بیسر هم؟
چنان وجود لطیفش ز درد صیقل دید
که روحهای مجرّد ندید و گوهر هم
به سوی سیّد و سلمان سحر گشود آغوش
مبارک است سفر... رفت این برادر هم
(از الف.ژرفا)
***
زمین را هم نمیخواهی، زمان را هم نمیخواهی
چه کردی با خودت جانا، که جان را هم نمیخواهی
مرا یوسف لقب دادند و یعقوبم تویی ای دوست
همین پیراهن از من مانده آن را هم نمیخواهی
عقابی چون تو باید بر فراز ابرها باشد
قفس با تو چه کرده کآسمان را هم نمیخواهی؟
به دست باد دادی عاقبت زلف پریشان را
عجب جمعیت شوریدگان را هم نمیخواهی
جفای دشمنان دشوار، اما کاش میماندی
که تو حتی وفای دوستان را هم نمیخواهی
(از سید محسن خاتمی)
***
او بار بسته ، سوی رهایی روانه بود
تردید نیست ! ایست قلبی بهانه بود
مرغ دلش هوایی جایی قشنگ بود
مرغی که خالی از هوس دام و دانه بود
«وقتی تو نیستی...» چه بگویم ؟ دلم گرفت !
در این جهان به وسعت درد تو جا نبود !
قیصر نبود آنکه گرفتیم روی دوش
«لبخند های لاغر»ما روی شانه بود
با آن صدای خسته «دلی سر بلند» داشت
قیصر بیان شاعری ِعاشقانه بود
او بی دریغ از همه آئینه ها سرود
آئینه ای که همدم سنگ زمانه بود
(از مسعود اردکانی مقدم)
***
دریا دریا گهر به ساحل داری
صد دفتر ناسروده در دل داری
تو اهل دیار روشناییهایی
در کوچهی آفتاب منزل داری
خورشید دمد هر نفس از لبهایت
دور است شرار هوس از لبهایت
پیغمبرِ روشنی! شنیدن دارد
والصبح اذا تنفس از لبهایت
اشعارم بیرق عزایت شده اند
خرماگردان ختم هایت شده اند
مشقی از روی دست خط ات بودند
اشکی بر روی رد پایت شده اند
(از مهدی سیار)
***
تو قیصری و این همه مردانِ تواند
شاعرترها آینه گردانِ تواند
تا آیهی نور از لبت میجوشد
گلها همه آفتابگردانِ تواند
باور نکنید بعد از این باور را
بر باد دهید باقی دفتر را
در عقده ی دستمال بعد از گریه
آتش بزنید شهر بی قیصر را
(از امید مهدی نژاد)
***
اسرار نهان عشق را میفهمید
چون روح و روان عشق را میفهمید
همسایهی ابرهای باران زا بود
دستور زبان عشق را میفهمید
(از عبدالرضا مفتوحی)
***
یک عمر به جرم عاشقی پرپر زد
مردی که سبکتر از کبوتر پر زد
امروز ز سمت آسمان از دریا
ناگاه خبر رسید قیصر پر زد...
(از ابراهیم سنایی)
***
کاووس حسن لی ز جنون دورم کن
خورشید به خورشید پر از نورم کن
آن خواهش کوچکی که دارم این است
همصحبت قیصر امینپورم کن
(ایرج زبردست)
***
غم نان و غم انسان دروغ است
شروع قصه و پایان دروغ است
نه قیصر جان ، نمی میری تو هرگز
سه شنبه، هشتم آبان دروغ است
(مرتضی حنیفی)
***
درد، درد، درد، درد
در وجود گرم و مهربان مرد
خانه کرد
مرد مهربان از این هوای سرد
خسته بود
درد را بهانه کرد
آه، آه، آه، آه
باز هم صدای زنگ و بغض تلخ صبحگاه:
- ای دریغ آنکه رفت ...
- ای دریغ ما، دریغ مهر و ماه
دوستان نیمه راه
رود، رود، رود، رود
رود گریه جماعت کبود
در فراق آنکه رفت
در عزای آنکه بود
«دیر ماندهام در این سرا... » ولی شما، عزیز
«ناگهان چه قدر زود...»
(ابوالفضل زرویی نصر آباد)
***
به یاد آخرین امیدمان
قیصر امین پور
که زنده خواهد ماند...
یا آخرین امید شد از دست
یا آخرین ستاره فروخفت
آن دم که آسمان
چندین ستاره بود به دستش
تا راههای تازهی ناآزموده را
روشن کنند
غافل شدیم از آخرِ این قصّه
غافل شدیم و
راه نیفتادیم...
حالا شب است و ما،
و آن ستارههای سرِ شب
یا خفته اند و یا
با چشمهای بسته به شب فکر میکنند
بیهیچ آرزوی جدیدی
یا انتظار صبحِ سپیدی
مردم هم از قضا
بی حرف پیش شب همه شب خوابند
هم آخرین امید شد از دست
هم آخرین ستاره فروخفت.
(از امید مهدی نژاد)
***
قیصر هم رفت
تیرداد نصری هم
این یکی در تهران
آن یکی در لندن...
هر دو بامداد سه شنبه...
تسلیت به جنوب و شمال !
(از علی هوشمند)
***
خسته بود از آرزو های شعاری ، بال های استعاری
صندلی های خمیده ، گریه های اختیاری
زود رفت آن« قیصر» شعر و شعور ودرک و احساس
آن« امین » سال ها ی بی قراری خالی از فکر شعاری
خسته بود از چشم های پینه بسته ، خسته از درهای بسته
خواست چون دزفول باشد در کمال بردباری
سال ها رُفت از دل مردم غبار غصه و غم
حال بر میزش نشسته در نبود او غباری
خورد شلاق خزان بر قامتش انداخت اورا
حیف شد دیگر نمی بیند زمستان و بهاری
عاقبت آمد همان روزی که خود گفت:
« در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری»
(از محمد جاوید)
***
شاعر واژه ها را برد !
مثل یک فتوای فراگیر
دست به دست می گردد
مردی که از قلم افتاد
زیر خاک ...خاک می خورد
و من تمام گریه های لاغرم را یکباره می بارم
"قطار می رود
تو می روی "1
و من جا می زنم
تمام جاده هایی را که
بی تو تکرار می شود
و آخر عشق
آنجا که نام کوچک تو آغاز شد
و اول مرگ
که تو را مختوم ...مرحوم
نه
کسی که رفت
بر نـَ/می گردد! .
. و من نذر کرده ام
اگر بال هایت برای پریدن جفت نشد
هفت آدم هفت خطه را ببخشم !
اما تو "بی بال پریدن " را بلدتری .
شاعر
اما
در آخرین شعار
"کاش اجل معنی عاطفه را می فهمید "
باید فکر کنم
"خودت را زده ای به مردن "1
و دست از سر
ٍ فرشته های خدا بردارم !
کاش شب می شد
"بگذار دست کم گاهی تو را در خواب ببینم "
(از لیلا حکمت نیا)