همه ما ايراني هستيم.مسلمان هستیم.فارسی حرف مي زنیم.ايراني فكر مي كنيم و باور كنيد بیشتر فيلم سازان ما از بهترين شان تا بدترين شان ايراني فيلم مي سازند.فيلم فارسي را نمي گويم.ققيصر را مي گويم."سوته دلان"را مي گويم.قصه هاي مجيد را مي گويم.اين همه و همه جزء جدانشدني همان سينمايي است كه به زور نامش را سينماي ملي و سينماي چه وچه مي گذارند و من ترجيح مي دهم بگويم سينماي ما سينماي ايراني ها.سينمايي كه بدون تصويب بودجه و حمايت هاي دولتی و ارگاني از دل فرهنگ ما بيرون آمده.سينمايي كه همه مولفه هايش را بي واسطه از فرهنگ حقيقي اين مرز و بوم گرفته.پاي صحبت همين مردم نشسته تا حرفي براي گفتن داشته باشد.سينمنايي كه با همه كمو وكاستي هايش سينمايي است كه اين مردم دوست دارند.با آن خاطره دارند.برايش صف ايستاده اند.آن وقت نمي دانم چه طور يك نفر از همين مردم به خو دش اجازه مي دهد جمجمه گاو بگذارد بالاي سر رستم و چند قسمت سريال را با بودجه هنگفت بيت المال بسازد يا با تقليد از شاهزاده ايراني "پرچم هاي قلعه كاوه"بسازند و نامش را بگذارد"سينماي ملي"."سينماي ايراني"يكي نيست بگويد يعني بقيه آنهايي كه مردم همين ایران يراي ديدن فیلم هايشان سرودست مي شكنند(هرچند چندي است چيزي به نام صف سینما ورافتاده اما زماني بوده!) حال آنکه در این دوره بي مهري هنر هفتم افول كرده باشند،سينماي ضد ايراني كاركرده اند.اين مصادره به مطلوب ها كه معلوم نيست به كدام مجوز صورت مي گيرد به كدام منطق در ذهن مخاطب سينما قابل توجيه است.اصل موضوع اين است كه در تاريخ هنر اين مخاطب ود.ند منتقد بوده اند كه نام مي گذاشتند و بر چسب مي چسباندند.از نام گذاري مكاتب نقاشي ابتداي قرن 20 بگيريد كه از شوخي منتقدانه نام "امپرسيونيسم" بر سر زبان هاي مردم افتاد.تا " اودئون" ها كه نامي است مجهول المعني( ولي قابل حس)كه از بس سر زبان ها گشت تا مدت ها نام نوع خاصي از سالن هاي نمايش سينما بود.اين نام گذاري ها تئوريك و دقيق نيستند.و گاه باعث كژفهمي هايي مهم مي شود اما به عنوان مهر تاييدي از طرف مردم براي آن اتفاق و مكتب و روش هنري هستند.اين نام گذاري ها يعني مردم از بدو آغاز يك نگاه و روش آن را قبول كرده اند.درباره اش حرف زده اند.و در اين حرف زدن نياز به نامي داشتند كه آن را بخوانند.مگر كاركرد هنر چيزي غير از درگير كردن مخاطب اش با موضوع است.آن وقت يك نفر پيدا مي شود و فيلمي مي سازد مانند "پرچم هاي قلعه ي كاوه" كه تنها فيلمي بود در انتهاي نمايش دراين هفت روز در سالن رسانه ها هيچ تشويق كننده اي نداشت . و مجري جلسه مطبوعات از نبود سوال از طرف مطبوعات مجبور شد به شخصه از جناب نوري زاد وال كند.بعد همين آقا از شدت بي توجهي ديگران مي آيد براي سبك و شيوه نگاهش خودش اسم مي گذارد و اين اسم را حقنه مي كند به ديگران و تازه نامي مي گذارد كه متعلق به همه است.نه فقط او مي گويد "سينماي ملي" ، "سينماي ايراني " نمي گويد "سينماي نوري زادي". كه اگر اين را مي گفت من يكي به شخصه ناراحت نبودم كه خوش حال هم بودم چون نمي دانم آن چه نوري زاد مي سازد و سينماي ملي و ايراني مي خواند چه بايد ناميد.اصلا سينما هست يا نه؟
اين همان عدم مقبوليت از طرف منتقدان و مخاطبان است كه فيلم ساز را به چنين اظهار فضل هايي وا مي دارد . مخاطباني كه با عشق 103 دقيقه چشم از پرده سينما برنداشتند و پنج دقيقه كف مرتب براي كارگردان جوان "تنها دوبار زندگي مي كنيم " زدند ، موقع پخش فيلم آقاي نوري زاد كه گفته ي ايشان ايراني و ملي است از سينما بلند شدند و بيرون رفتند يا اينكه اگر نشستند جا به جاي فيلم قهقهه مي زدند . البته شايد آن ها عوامل استكبار جهاني و غير ايراني بوده اند و براي تضعيف حركت هاي انقلابي چون پرچم هاي قلعه كاوه آمده بود .
از اين حرف ها كه بگذريم . جدا از حرف هايي كه كارگردان گويا عادت كرده از فيلمش مهم تر بداردشان فيلم اصلا خوب نبود . عده اي به آتش سبز مي تاختند كه با استفاده از نام فرهنگ اصيل ايراني و اسطوره هاي كهن فقط بودجه و وقت مردم را تلف كرده . آن ها آن روز "پرچم هاي قلعه كاوه " را نديده بودند . در مقايسه اگر ببينيد ساحت اين پير سينماي ايران در مقابل فيلم نوري زاد بوسيدني است .
داستان فيلم از چهار اپيزود تشكيل شده كه در آن قراني به صورت مشترك حضور دارد . قراني كه يك خطاط خراساني براي اهدا به امام هشتم مي نويسد و بعد از چند قرن در زمان حاضر به موزه آستان قدس مي رسد.ماجراها بدون هيچ ارتباط دراماتيكي به هم و تنها با نخ تسبيح قرار دادن اين قران روايت مي شود . فيلم ساز ، كاري ندارد كه اين قرآن از كجا و چطور به دست شخصيت ها مي رسد ، فقط نيت كرده و قرآن را داده دست آن ها . داستان از كاتب شروع مي شود كه قرآن را براي حضرت نذر كرده اما موفق نشده به دست مباركش برساند چون چند صفحه اي از آن ناقص بوده . پسر كاتب بيمار است و در حال مرگ . او قرآن مي خواند و پدر مي نويسد تا قرآن تمام شود . و اين وسط گروه كر به همراه محمد صادقي ، بازيگر نقش كاتب يكهو يادشان مي افتد كه بايد آواز بخوانند و طوري از مولايمان امام رضا وسط فيلم ياد مي كنند كه از هرچه گروه كر است متنفر مي شوي و بعد بچه ي بيچاره يكهو مي ميرد و مرد قرآن را بعد از آن كه با آن سردسته راهزنان را دوباره يكهو متحول مي كند يكهو از دست مي دهد و ما يكهو شوت مي شويم به 300 سال بعد . خوب حق بدهيد كه محمد نوري زاد نبايد از موقعيت فحش دادن درباره ي جنگ هاي صليبي بگذرد . پس قرآن قصه ما يكهو مي رسد به بيت المقدس و آن جا يك ماهيگير مسيحي كه قرآن را يكهو در دريا پيدا كرده است ، آن را مي فروشد به يك مسلمان و مسلمان شب عروسي اش يكهو در حمله صليبيون كشته مي شود . اصلا هم مهم نيست كه داستان اين اپيزود به زور يك خط مي شود و اصلا جذابيتي براي مخاطب سينما ندارد و هيچ عنصر دراماتيك يا داستان گويي در آن نيست و بيشتر شبيه يك بيانيه ي سياسي تاريخ مصرف گذشته است . اين ها اصلا مهم نيست . مهم اين است كه آقاي نوري زاد توانست به اولين اشغالگران قدس ضربه شستي نشان دهد و بنشاندشان سر جايشان و مخاطب هوشيار و آگاه سينما كه حتما از ملت شهيد پرور هم هست بايد بنشيند و اين بيست دقيقه علاف شدن وسط فيلم را تحمل كند تا مثل نوري زاد در اين اداي دين تاريخي شريك باشد .
بعد قرآن داستان يكهو مي رود به 120 سال بعد و خراسان و بازهم مهم نيست كه قرآن قصه ما از كجا آمده و آمدنش بهر چه بود. فقط آمده و رسيده به دهات خراسان . به قلعه ي كاوه ، دست يك آدم سبيل كلفت كه مثلا شيعه هم هست .كه يكهو مغول هاي كافر حمله مي كنند و مردم شهر فرار مي كنند و آقاي كاوه با دختر كورش مي مانند و مثل اكشن هاي در پيت هنگ كنگي يك نفره جلوي يك لشكر را مي گيرد و فردا هم پسر هاي كاوه يكهو مي آيند و به سبك انتفاضه مردم فلسطين با سنگ پدر مغول هاي كافر را كه (فكر مي كنم بايد نماد اسراييل باشند ) در مي آورند و آن وقت پنج تايي با هم هنگ كنگي مي شوند و آخرش بعد از كلي پشتك و وارو و استفاده از انواع سلاح هايي كه عمرا در آن دوره در ايران پيدا نمي شده مثل تبر سرخ پوستي ، شمشير چيني و ... مغول ها پيروز مي شوند و دختر و قرآن را مي برند و شما يكهو سراسر وجودتان شعف و شادي مي شود از اين سينماي ملي كه رسما به شعور مخاطب ايراني توهين مي كند . با يك سري صحنه ي اكشن كه از شدت خنده دار بودن هيچ وقت از يادتان نمي رود .
دكوپاژ و ميزانسن صحنه هاي اكشن طوري بود كه بيننده حتما گم شود و باهوش ترين ذهن ها هم قادر به دنبال كردن ماجرا نباشند . تازه اين جاي كار فيلم تمام نمي شود . اپيزود چهارم هم هست كه در آن در زمان حال نيروي انتظامي مي آيد و قاچاقچي هاي اشيا عتيقه را دست گير مي كند (كه البته به سياق فيلم اين اتفاق هم يكهو مي افتد ) و قرآن را مي دهد به موزه امام رضا و بعد هم دوباره گروه كر يادش مي افتد بايد سرود بخواند . نكته ي شاهكاري كه نمي توان از آن گذشت اين است كه اشيا عتيقه عقب تريلي قاچاقچي ها در قفسه هايي چيده شده بودند كه مخصوص نمايش كالا در مغازه است نه حمل آن . از همين يك نمونه كيفيت ساخت و اجرا را خودتان حدس بزنيد .
همه ي اين ها را گفتم كه بدون اينكه فيلم را ببينيد بتوانيد درباره حرف هاي اولم قضاوت كنيد . حالا اگر اين جنس سينما را ملي مي دانيد حتما به ديدن "پرچم هاي قلعه كاوه برويد ".