روایت فیلم مبتنی بر كابوسها و فلاشبكهایی است كه به ظرافت دست به افشای تدریجی راز جزیره و در حقیقت راز زندگی تدی دانیلز میزنند. هر یك از دو شخصیت اصلی فیلم ـ تدی و دكتر كاولی ـ روایتی متفاوت از داستانی كه مخاطب در طول فیلم میبیند دارند، روایتهایی كه در عین ارتباط با هم یكدیگر را نقض میكنند. روایت اول از زاویه دید تدی است كه در تمام طول فیلم جریان دارد و مخاطب را لحظه به لحظه با خود درگیر كرده و آن را مانند حقیقتی مسلم به خورد او میدهد. اما ناگهان در بیست دقیقه پایانی فیلم با روایت دكتر كاولی از ماجرا روبهرو میشویم. با این چرخش زاویهی روایت، مخاطب ناگهان در بهتی ناباورانه فرو میرود و سعی میكند همچون تدی از مكانیزم دفاعی انكار و مقاومت استفاده كند، اما وقتی با چند فلاشبك افشاگرانه از گذشته تدی با نحوهی مرگ همسر و سه فرزندش مواجه میشود، مثل تدی خلع سلاح شده و حقیقتی را كه طی صد و بیست دقیقه دنبال كرده بود ساخته و پرداختهی ذهن بیمار تدی مییابد. وقتی مخاطب واقعیت دوم را باور كرد، اسكورسیزی با هوشمندی هرچه تمامتر روایت خود از جزیرهی شاتر را ارائه میدهد.
فیلم هرچه جلوتر میرود مرز میان بیماران روانی، روانپزشكان، زندانبانها و آن چیزهایی از گذشته كه ذهن و روان تدی را تسخیر كرده كم رنگتر و نامتمایز میكند. در یكی از سكانسهای كلیدی فیلم، ریچل واقعی كه در یكی از غارهای صعب العبور جزیره پنهان شده به تدی میگوید «مردم بهت میگن دیوونه. سعی نكن باهاشون مخالفت كنی. فقط چیزی رو كه میگن تأیید كن. وقتی بهت برچسب دیوونگی زدن، هر كاری بكنی دیوونگی محسوب میشه» «اگه من بهت بگم دیوونه نیستم كمكی نمیكنه، میكنه؟ نبوغ كافكایی اینه».
در سكانس پایانی، تدی كه درفضای سبز و زیبای محوطهی تیمارستان مثل برهای آرام و بیخطر نشسته است به چاك یا همان دكتر شیهان میگوید «میدونی اینجا من رو به فكر فرو میبره»، «چه فكری رئیس؟»، «كدوم بدتره؛ زندگی كردن مثل یه هیولا یا مردن مثل یه مرد خوب؟» و تدی آگاهانه همراه دكتر كاولی و زندانبانان میرود تا با عمل تكهبرداری از مغز برای همیشه به حیات ذهنی و واقعیاش خاتمه دهد. در واقع یكی از نكات جذاب روایت فیلم آنجاست كه هر دو روایت تدی و كاولی دقیق و بینقص است و میتواند درست باشد. در واقع با توجه به سكانس ملاقات تدی با ریچل واقعی در غار، و جملهی عمیق تدی در پیشواز مرگ (یا همان زندگی نباتی) در سكانس پایانی و صحت منطق هر دو روایت فیلم، روایت سوم یا همان روایت كارگردان ـ مخاطب خلق میشود؛ كدام روایت درست است؟ آیا اساساً تفاوتی میان واقعیت ذهنی و واقعیت عینی وجود دارد؟ یا اصلاً واقعیت در شرایط بحرانی تدی/ آندرو، دقیقاً همان چیزی است كه زاییدهی ذهن شخصیت است؟ در یك كلام فیلم مبدل میشود به جستجو و كاوشی در روح انسانها و تلاش برای شناخت این مضمون كه سلامت روانی و عدم سلامت روانی چیست و آیا اساساً این دو با هم تفاوتی دارند؟
یكی دیگر از فیلمهایی كه به تبعات روانی مخرب جنگ سرد میپردازد «ذهن زیبا» ساختهی ران هاوارد محصول 2001 است. در این فیلم یك روایت بیشتر وجود ندارد و ما به قطع یقین پی میبریم كه جان نشِ (راسل كرو) ریاضیدان، دچار شیزوفرنی حاد است كه ریشه در فضای پر از تهدید و سوء ظن جنگ سرد دارد. اما روایت «جزیرهی شاتر» به ما میگوید در این شرایط بحرانی حقیقتی وجود ندارد. حقیقت این است كه آدمهایی مثل جان نش و تد دانیلز روانی نیستند. آنها بازتاب روان پریشان جامعهای هستند كه مانند جزیرهای از هر سو محصور است و هیچ راه فراری از آن وجود ندارد. این انحصار و انسداد ابتدا در ذهن افراد جامعه و بعد در شمایل ظاهری یك جزیرهی مخوف خودنمایی میكند كه سردمداران آن به شكلی غیر انسانی دست به كنترل ذهن انسانها میزنند و هركس مثل تدی در برابر این سیستم سر به شورش بردارد و یا بخواهد دست به افشاگری بزند، به سرنوشت شوم تدی گرفتار خواهد شد. همچنان كه آر . پی . مك مورفی (جك نیكلسون) قهرمان فیلم «پرواز بر فراز آشیانهی فاخته» (میلوش فورمن ـ1975) در مقابل پرستار راچد به عنوان نمایندهی سیستم سر به شورش برداشت و در نهایت با جراحی تكهبرداری از مغز دچار حیات نباتی شد. این سیستم برههای مطیع را به مردان مصمم ترجیح میدهد. به قول كاراكتر رئیس در پرواز بر فراز آشیانهی فاخته «یك سرخپوست خوب، یك سرخپوست مرده است».