آیا حضور و استقبال تماشاگر یا عدم استقبال آن از یك تئاتر ملاك موفقیت یا عدم موفقیت آن است و یا معیار یك تئاتر موفق امروزی چیز دیگری است ؟ گالیله اثر برتولت برشت فقید است كه مفهوم انقلاب برای انسان و انسانیت، روح ماندگار این داستان تاریخی / نمایشی بزرگ باشد. مفهومی كه برای انسان و پیشرفتش در اعصار گوناگون مورد احترام و توجه بوده است. گالیله و اجرای آن توسط داریوش فرهنگ در طول مدت اجرایش مورد تحسین سایتها و خبرگزاری ها قرار گرفت و باید اعتراف كرد كه تبلیغات و حمایت خوبی نیز از این اجرا انجام گرفت اما نگارنده براساس اعتقاد برشت كه انسان را به تفكر و قضاوت پس از اتفاق انجام شده نمایشی اش دعوت می كند ، قصد دارد تا پس از اتمام اجراهای این نمایش به بررسی آن بپردازد كه شاید این بررسی از آسیب تبلیغات و تحسینها به دور بماند و منصفانه و بدون اغماض به نگارش در بیاید.
براساس معیاری كه در نخستین خط مقاله مطرح شد، گالیله تئاتری بدون تماشاگر است حتی اگر سالن اصلی تئاتر شهر برای هر اجرا مملو از تماشاگر بوده باشد ، كه البته اینطور نشده ؛ باید گالیله را با تمام ستارگان شناخته شده اش مانند امین تارخ، مسعود كرامتی و داریوش فرهنگ در جذب تماشاگر شكست خورده قلمداد كرد و در ردیف تئاتر فیروزه اثر بهزاد فراهانی دانست، زیرا تنها حضور تماشاگر مهم نیست و با اهمیت تر از حضور تاثیر است، كه امكان دارد در قوه احساسی یا عقلانی تماشاگر شكل بگیرد. گالیله ی داریوش فرهنگ نمایشی بدون تاثیر است زیرا با بی توجهی به عنصری مهم اجرا شده است و آن بی توجهی همانا ضعف عدم دراماتورژی متن به شكلی استاندارد است. نمایش داریوش فرهنگ با اینكه موجز شده و تغییر شكل یافته نشان می دهد اما هنوز همان داستان معروفی است كه همگی هنگام خواندن آن ، شكلی زیباتر از اجرا در ذهنمان ساخته بودیم. با دیدن گالیله تماشاگر با داستان آشنا و با بیان دوباره آن بدون هیچ تغییر ساختاری یا متنی مواجه می شود آن هم در زمانی كه عنصری به نام دراماتورژی در متن و سپس در اجرا وجود دارد. عنصری كه نه تنها تم و مفهوم متن را تغییر نمی دهد بلكه با به روز كردن آن در جهت هر چه بهتر ارائه كردن اثر به یك جامعه با شرایط متفاوت زمانی و اجتماعی و مكانی نسبت به متن اصلی، باعث می شود تا اثر قابل تامل و قابل بازنگری شود و در تماشاگر اثر مورد نظر دراماتورژ و كارگردان را بگذارد اما متاسفانه گالیله فاقد چنین تاثیر گذاری است.
داریوش فرهنگ در تمهیدات ساختاری گالیله چون میزانسن ، طراحی صحنه ، دكور و بازی بازیگران هنوز علاقه خود را به نمونه تئاترهای دهه پنجاه و اوایل دهه شصت نشان می دهد و قائل به بازی اغراق آمیز است؛ بدان معنا كه صحنه را با قرار دادن افراد و دكور نسبتا بزرگ شلوغ می كند، میزانسن ها را متقارن می چیند و از نورپردازی تخت و فاقد تاكید و فضاسازی استفاده می كند، ریتم برایش اهمیت ندارد و بیشتر مكث ها برایش مهم هستند تا ریتم مكث های اجرا و این دو با یكدیگر تفاوت فاحشی دارد . مكث های بازیگران گالیله و وجود فضای منفی بر روی صحنه كه در نهایت به ریتم كند اثر منجر می شود، تاكید داریوش فرهنگ بر روی متن و گفته شدن دیالوگ های مطرح اثر را نشان می دهد كه باید آن را براساس قصد فرامتنی كه مورد علاقه داریوش فرهنگ است آن را بررسی كرد. قصد فرامتنی كه نمی توان از سیاست زدگی آن گذشت.