خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز تئاتر عكس سینما اندیشه
تئاتر
14 اردیبهشت 1387
سرویس هنر لوح
13 اردیبهشت 1387
سرویس هنر لوح
11 اردیبهشت 1387
سرویس هنر لوح
10 اردیبهشت 1387
سرویس هنر لوح
10 اردیبهشت 1387
سرویس هنر لوح
موسیقی
4 اردیبهشت 1387
کاوه رفاهی
18 فروردین 1387
هوشنگ سامانی
9 فروردین 1387
هوشنگ سامانی
6 فروردین 1387
هوشنگ سامانی
5 فروردین 1387
کاوه رفاهی
تجسمی
7 اردیبهشت 1387
سرویس هنر لوح
1 اردیبهشت 1387
رسانه
6 اردیبهشت 1387
8 فروردین 1387
20 بهمن 1386
کاوه رفاهی
هنرسرا
31 فروردین 1387
20 فروردین 1387
سرویس هنر لوح
11 فروردین 1387
5 فروردین 1387
6 تیر 1386

در ورای نقش ما به دنبال چه می گردیم ؟ آنچه یک نقاشی را از یک نقش جدا می کند چیست ؟ چرا باید نقاشی کرد؟ و صدها چرای دیگر همیشه در بازدید از نمایشگاه ها در ذهنم مرور می شود و صدها جواب که به آنها میدهم و راضی نمی شوم ؛ ولی گریزی نه از پرسش است و نه از پاسخ های چرکین اغوا کننده ؛ هر کس با هنر نسبتی دارد به تناسب موقعیت و مرتبه اش در این باره فکر میکند و به تناسب همان مرتبه و توان اندیشیدنش خود را با پاسخی راضی نگاه میدارد . اندیشیدین در ذات هنر آنگاه به جواب میرسد که هنرمند خود پاسخ خود را در دست به کار شدن خلق اثری  تازه می یابد و رها میکند خود را و فارغ از تمام مباحث و مکاتب ، تمام سواد و دانسته ها و خاطرات خود را در برابر هیچ مینهد ، آن زمانی که هر چه میدانی به کار نمی پاید و تنها تکیه بر لحظات باید داد و تنها باید خواست از اتفاقات تا بنمایند بر تو آنچه لیاقت توست از نقش و رنگ ، از قلم و دل ، از زخمه و ساز تا تو وسیله ای باشی تا هنری را بر دوش نهی و رقمی از ارقام گردی در این تباهی دنیا و نقاش این لحظه را ثبت میکند در حجاب رنگ و پس از آن باز میگردد و دوباره با دیدی از جنس دیگر بر آن مینگرد حک و اصلاح می کند و گاه تخریب و نتیجه ای حاصل میکند ، رسول رنگ میشود اما نه رسولی بی کم و کاست که به مرتبه باز اندیشیش مگر نه که ما همه شریکیم در این رسا لت کوچک انسانیمان  و خود میدانیم در کجای هستی ایستاده ایم . لیکن نقاش بر ما باری مینهد نه از جنس فهمیدن که از جنس دیدار ، و همچنانکه دیدار گاه دلنشین است و گاه بی مورد ما را یا رنجور میسازد یا شاد و در  این کثرت نقش و نقاش ما در کجا اندیشیدن ایستاده ایم تا بر مرتبه ایشان قضاوت کنیم ؟
 این ناتوانی در قضاوت نقاش نمیتواند مانعی گردد در راه اندیشیدن در نقاشی ، ما در نقاشی می اندیشیم به همراهی یا بدون همراهی نقاش و قضاوت اگر در دل نکنیم به بیراهه رفته ایم و پای کج نهاده ایم .
هنر براستی اتفاقی است که بر بوم می نشیند و به رنگ در می آید و در این اتفاق این که هنرمند چگونه رابطی باشد اهمیت فراوان دارد ، یعنی حضور نقاش در نقاشی در واقع از راه کانالیزه کردن این اتفاق در فیلتر روح  و جانش صورت می گیرد و رضا هدایت یک کانال خوب است در انتقال این درون رنگین و پر نقش ونگارش بر چهارچوب بوم  ؛ از درون خود بر درون مخاطب راهی باز می کند به واسطه این اشکال گاه پر ناز و گاه پر هیبت . هدایت را خوب میشناسم در هر چه سر کند سر بلند بیرون می آید . نقاشیهایش به واسطه رابطه عمیق او با طبیعت منطقه زندگی اش همیشه سر و شکلی و خاطره ای را یاد آور می شود که نه خاطره ما بل خاطره نقاش است در درون ما . انسان و درخت چنان در برابر هم می ایستد که میپنداری در حال نیایشند در حضور همگان در حال سماع ؛ رضا هدایت اللخصوص در چند دوره اخیر نقاشیهایش توجه زیادی به نقشهای تمثیلی نشان داده است ، تمثیلی از یک بیت حافظ یا نمیدانم شاید داستانی یا خاطره ای ، در چهار چوب بومش پنجره ای هست انگار به جهانی دیگر یا نه شاید به روزی دیگر ، انگار ما شاهد اتفاقی هستیم که شاید قبلا هم دیده ایم ، حس کرده ایم و یا شاید شنیده ایم . نقاشیهای  او به شدت روایی هستند و به شدت این خصوصیت از محاسنی است که در شخصیت هدایت نیز میتوان آنرا دید ، هدایت داستان نویسی است که مجموعه هایش گاه به طنز نزدیک است و گاه به شعر ؛ در نقاشیهایش نیز این به وضوح دیده می شود گاه نقاشیهایش در صراحت به شعر می ماند به  تغزل میان زن و پرنده ای و تنهایی پرنده بزرگ و یا گاه داستانی است از پنهان شدن در پس درختی یا شادی گروهی از رقاصان یا  رقص آدمیان و حیوانات ؛ خلوص روایت در نقاشیهای هدایت خلوص سادگی و صمیمیت خود اوست ؛ آنچه که هدایت میکشد همه را دیده است اگر نه در دنیا در رویای خود حتما مردمانی را که از درون به هم پیوند دارند را سوار بر اسب دیده است یا نه حتی سوار هم نه که خود اسب هم با آنها در آمیخته است ، او درختی را دیده است که به تعداد انارهایش پرنده هم دارد ، درخت زیبایی که انگار او خود از آن بالا رفته است و از آن بالاتر دیده است که در نقاشی دیگری فقط درخت است و فقط انار و دیگر پرنده ای نیست ، انگار حضور نزدیکترش پرنده ها را پرانده است  او دیگر انار میبیند  و انار، حضور تمثیلی عناصر حاضر در نقاشی هدایت رنگ و بوی قومی هم به خود می گیرد ، کرد بودن او به شکلی کاملا کلی احساس می شود و جالب آنکه او بر خلاف خیلی از هم قومانش که با کلمات  می خواهن اصرار به شیوه ای متفاوت در هنر بکنند و هیچ تفاوتی ماهوی هنری ندارند ، هدایت بی آنکه بخواهد چنین اصراری کند نقاشی اش کردی است و نه لباس کردی در نقاشیهایش هست و نه هیچ عنصر کردی دیگری ولی فضای کردی که از خلوص همان ارتباطی که در ابتدا اشاره کردم  بر می خیزد در نقاشیهایش موج می زند.
برتولت  برشت در تعریفی "هنر را بیان رابطه انسان میداند با طبیعت ، جامعه و خودش" و رضا هدایت از این منظر اگر جامعه را به جامعه هنری تقلیل دهیم ( از لحاظ حصاری که عامه مردم ما بین خود و هنر کشیده اند ، اللخصوص هنرمدرن  ) بر هر سه دست یافته است ، او در خانه ای سکنی دارد که خشت خشت آنرا از نقاشی بنا کرده است و رنگ و بوی طبیعت در آن موج میزند ، شاید آن سفیدی که در اغلب کارها موج می زند و اشکال را از دل خود میزاید خود نقاش است که محیط پیرامونش را در خود باز می نماید بی  شک در این نوشتار آنچه بایسته و شایسته این آثار است بدست نیامد ولی فتح البابی است برای صادقانه اندیشیدن در بارۀ نقاشان امروز ایران و پرهیز از اسم سازی و بزرگ نمایی اگر نه چاپلوسانه بل ساده لوحانه ای که در این روزگار بابا شده است . از منظر من تصویر سالم خود خود را می گوید .
هدایت تلاشی پیگیر در نقاشی داشته است و بر کسی پوشیده نیست که توفیق هنرمند در تلاشی است که او در خلوت خود انجام می دهد و در این مسیر آنجا که ایستاده است را فقط خود میتواند ارزیابی کند و بس .

نظرات

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: