• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

داستان کوتاه


به خاطر تو

15 آذر 1385

دنده را عوض می کنم و گاز می دهم. صدای ضبط ماشین را کم می کنم. می کوبم روی فرمان و داد می زنم: «برو کنار لامصب!» چند بار چراغ می زنم. وقتی می بینم راننده توجهی نمی کند، از سمت راست سبقت می گیرم. از کنارش که رد می شوم نگاهش می کنم و داد می زنم: «خیلی خری!»
پایم را روی گاز فشار می دهم. دنده را عوض می کنم و آنقدر گاز می دهم تا مطمئن شوم کسی نمی خواهد حرف بدم را تلافی کند.
حرف بد! سخت نگیر امیرحسین. این حرف ها که بد نیستند. تو زیاد سخت می گیری وگرنه من کلی حرف خیلی بد بلدم که هیچ وقت جلوی تو به زبان نیاوردم.
نه خیالت راحت باشد. به جز حرف بد، چیز زیاد دیگری نیست که از آن بی خبر باشی. این آهنگ هایی را هم که الان گوش می دهم، آن موقع ها اصلا دنبالش نبودم. فکر نکن که از تو مخفی می کردم.
الان چرا؟ دلیل خاصی ندارد. وقتی گوش می دهم فکرم آرام می شود. یعنی اصلا به چیزی فکر نمی کنم که بخواهد ناآرامم کند. برای همین است که پشت سر هم گوش می دهم . صدایش را هم اینقدر زیاد می کنم.
ببین! تا صدایش را کم کردم تو پیدایت شد.
بگذار صدایش را زیاد کنم.
نه؟
باشد ولی فقط همین یک دفعه. اصلا خاموشش می کنم. به خاطر تو!... به خاطر تو...
آره، یادم هست. بعد از ساعت اداری بود. تو پارک کنار هم قدم می زدیم. می خواستی علت مخالفتم را بدانی.
گفتم: «آدمی که سال ها به نظر خودش، خیلی دین دارانه زندگی کرده و در حد توان، بی چون و چرا اطاعت کرده، یه دفعه احساس کرده که باید چون و چرا کنه و برای سوالاش جواب قانع کننده ای پیدا نکرده. خلاصه اش همینه. فکر نمی کنم بخوای با چنین آدمی زندگی کنی.»
و تو گفتی: «می تونیم بگردیم ببینیم جواب قانع کننده ای پیدا می شه یا نه.»
و برای پیدا کردن جواب قانع کننده بود که هر روز بعد از ساعت اداری، هر دو از موسسه، البته با کمی فاصله، به آن پارک می رفتیم. یکی دو ساعت با هم حرف می زدیم و بحث می کردیم.
کم کم به هم عادت کردیم. جواب قانع کننده را هم از یاد بردیم.
سیگاری را گوشه لبم می گذارم و روشن می کنم. تازه یاد گرفته ام که موقع رانندگی سیگار بکشم. کمی خاکستر می ریزد روی مانتو ام. در این مورد هنوز حرفه ای نشده ام.
سیگار را با دو انگشتت گرفتی و آنرا با پشت دست دیگرت خاموش کردی.
پریدم. از دستت کشیدمش و داد زدم: «چیکار می کنی احمق؟» پشت دستت را که سوخته بود بوسیدم.
گفتی: «هر دفعه که بکشی، اینطوری خاموشش می کنیم. قبوله؟»
گفتم: «نه خیر. اصلا تهدید خوبی نیست برای اینکه نخوای بکشم.»
قبول کن که روش درستی نبود. ولی من دیگر هیچ وقت...
یک ماشین می پیچد جلوی من و با سرعت زیاد، دور می شود. اگر تو نبودی دنبالش می کردم و زشتی کارش را نشانش می دادم. اما این بار به خاطر تو می بخشمش.
به خاطر تو!
مدت ها بود که این عبارت را به کار نبرده بودم.
آن وقت ها خیلی کارها را به خاطر تو می کردم و خیلی ها را به خاطر تو کنار می گذاشتم.
کنارم ایستادی. در آینه به چهره ام خیره شدی و گفتی: «داریم می ریم بیرون خانومی. پاکشون کن!»
گفتم: «یه کم رنگ و روم پریده. می خوام نگن چقدر بی رنگ و روئه.»
لبخند زدی و گفتی: «هیچ کس نمی گه. همین جوری ام خیلی خوشگلی. خدا دوست نداره خانومی.» و دیدی که همچنان ادامه می دهم.
کنارم روی تخت نشستی. یکی یکی جمعشان کردی و در کشو ریختی و گفتی: «به خاطر من! باشه خانومم؟... خواهش می کنم...» آرام انگشتت را روی لبم کشیدی و هر چه بود پاک کردی.
در آینه جلو، خودم را نگاه می کنم. امروز هم برای همین است که بی رنگ و رو هستم. به خاطر تو!
اما سرزنشم نکن امیرحسین. دیگر نمی توانم به خاطر تو خیلی کارها را بکنم. تو هر روز در ذهنم محوتر می شوی و من آنقدر که به تو و روزهای با تو بودن فکر کرده ام، خسته شده ام.
خسته شده ام از اینکه هر روز صبح قبل از اینکه چشمهایم را باز کنم، آرزو می کنم که ای کاش همه چیز را خواب دیده باشم و تو در کنارم باشی.
خسته شده ام از اینکه هر شب، به امید دیدن چهره خندانت، به خواب می روم.
خسته شده ام از اینکه هر روز و شب، بعد از نماز از خدا بخواهم که مرا به تو برساند.
دیگر نمی خواهم پیش تو بیایم. می دانی که سرم خیلی شلوغ است. اگر من نباشم خیلی از کارهای موسسه می خوابد.
بوق می زنم. توجه نمی کند. با سرعت از کنارش رد می شوم. آینه بغل هایمان با هم برخورد می کنند و خرد می شوند.
راننده دستش را از روی بوق برنمی دارد.
پایم را روی ترمز می گذارم و آرام آرام سرعتم را کم می کنم. راهنما می زنم و کنار اتوبان می ایستم. روسری ام را جلو می آورم. شیشه را پایین می کشم و ته سیگار را می اندازم بیرون.
مرد به طرفم می آید. ابروهایش را در هم کشیده و زیر لب غر می زند.
ـ خانوم این چه طرز رانندگیه. بیا پایین ببین چی کار کردی آخه. نشسته تو ماشین منو نیگا می کنه!
می پرسم: «چنده؟»
ـ چی چنده؟ اصلا شما گواهینامه داری نشستی پشت فرمون اینجوری می تازی؟ بذار زنگ بزنم...
- آینه بغل ماشینت چنده؟
ـ ها؟! آهان...
یک تراول چک از تو کیفم در می آورم . می دهم دستش و می گویم: «کافیه؟!»
ـ بله آبجی. ولی به خاطر خودت می گم. پشت فرمون نشستن قاعده داره...
دنده را عوض می کنم و گاز می دهم.
تقصیر توست دیگر. اگر بودی من مجبور نبودم با این آدم های بی فرهنگ دهان به دهان بشوم. اصلا من با رفتنت مشکل دارم. گفته بودم که این همه ماموریت را قبول نکن.
صبح که می رفتی، بلند نشدم. بیدار بودم اما چشمهایم را باز نکردم. صورتم را برای آخرین بار بوسیدی و رفتی. برای آخرین بار. ای کاش می دانستم که این، بار آخر است.
دیگر خسته شده ام از اینکه خودم را برای هزارمین بار نفرین کنم که چرا آن روز می خواستم با تو قهر باشم تا قبول کنی کمتر به سفر بروی.
در ذهنم هر بار، آن صبح آخر را جور دیگری می سازم. جوری که شاید کمی آرامم کند. اما نمی کند.
و من ماندم و خاطره آخرین دیدارمان و تو و صورتی که سوخته بود و دست هایی که سوخته بودند و پاهایی که انگار اصلا نبودند... و تا امروز، اینقدر که مرورش کرده ام، دیگر برایم عادی شده است.
برای من چه فرقی می کند که تصویب شود نام شهید بر تو باشد یا نه. وقتی نیستی دیگر هیچ چیز برایم فرقی نمی کند. و به تلافی نبودن تو، دوباره برگشتم به روزهای قبل از آمدنت. همان شدم که قبل از بودن تو بودم.
دسته گل را برمی دارم. در ماشین را قفل می کنم و می آیم.
از ماشین پیاده شدی. به طرفم آمدی. در را باز کردی . نگاهت نکردم. چند صفحه بیشتر نمانده بود. می خواستم تمامش کنم.
کتاب را از دستم گرفتی. بستی و گفتی: «اینقدر این کتابای مثلا روشنفکرانه رو نخون عزیز دلم. همینا رو می خونی که دیگه خدا رو به زور بنده ای. آخه آدمی که تو اصول دینش هنوز مشکل داره که نمی شینه این نوشته های نیهیلیستی رو بخونه. هر چیزی جایی داره. هنر نیست که چهار تا از جمله های اینا رو حفظ کنی و مدام تحویل من بدی.»
دیگر آن کتاب را ندیدم تا روزی که آمدی. روبه رویم نشستی. کتاب را باز کردی. خط به خط خواندی و جواب دادی. خواندی و سوالهایی را که در ذهنم بود پاسخ دادی. نمی دانستم آن همه جواب محکم را از کجا آورده بودی. ولی آنقدر گفتی که دیگر جوابی برای جواب هایت نیافتم.
نزدیک یک سال است که این فکر ها می آیند و می روند و تو نیستی که ببینی من زیر بار این همه فکر، خم می شوم.
نیستی که با آن نگاه مهربانت آرامم کنی. برای همین است که مجبورم آن آهنگ ها را گوش بدهم تا جبران نگاه تو باشد.
می نشینم.
همین گل ها را دوست داشتی دیگر؟ کم کم دارد یادم می رود. خیلی چیزها از یادم رفته است. امروز هم چون اینجا می آمدم و تو خواستی، بعضی از آنها را مرور کردم. وگرنه چه دردی را دوا می کند به یاد آوردن هزار باره آنها وقتی تو نیستی.
سیگاری روشن می کنم و بلند می شوم.

نظرات

khob bood.vali bayad begam ke shakhsiyate dastan kheyli maghroore.va in az jazzabiyate dastan kam mikone.

5 اسفند 1388 ساعت 22:58 | hadi |  hadi.slove@yahoo.com | بدون آدرس وب

خیلی قشنگ بود .آدرس پستی ندارم،آگه سری به وبلاگم بزنی ونظرت رو بهم بگی خوشحال می شم

2 شهریور 1387 ساعت 21:23 | مهدیه |  بدون email | آدرس وب

به نظرمن کمی ازحقیقت دوره مثلازن در هنگام ارایش به نظرم این زن دربرابرهمچین مردباایمان و...خجالت بکشه این کاررا بکندوحتی بعداز تذکرمردبازهم ادامه بدهد.درکل زیبا بود

2 تیر 1387 ساعت 17:33 | حسینی |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام. قشنگ بود.برای یک داستان کوتاه قشنگ بود.درسته بعضی از تکه های وجودت رو لو دادی و خودت رو گذاشتی جای اون دختر تا بتونی حس هارو بهتر بنویسی.به نظر من که خوبه.لا اقل حس خوبی به من داد.یه حس خوب ولی عجیب ممنون

4 بهمن 1386 ساعت 09:49 | فاطمه هاشمی |  faty_fesghely@yahoo.com | بدون آدرس وب

لطفا" کمی واقع بینانه تر بنویسید . سپاس

10 آذر 1386 ساعت 12:10 | سهیل |  بدون email | بدون آدرس وب

راست گفته این آقا یا خانم داستان خوان که شما در داستانتان خودتان را لو داده اید اما من میگویم مگر میشود آدم در داستانش لااقل تکه ای از وجودش را لو ندهد و آن وقت بتوان نام آن نوشته را گذاشت داستان. مگر نه این است که میشود تکه های وجود امیرخانی را لابلای من او و از به یافت یا استخوان خرده های همرزمهای دهقان را لای برگ برگ سفر به گرای 270 درجه . بهتان بر نخورد ولی حسم میگوید بیش از اینکه دوری امیرحسین را احساس کرده باشید خواستید ادای آنرا در بیاورید چون امیرحسین هایی که من میشناسم به این زودی معشوقهایشان را تنها نمیگذارند. من هنوز هم بعد از سالها گرمی بوسه امیرحسین را روی گونه ام احساس میکنم. از اینکه مینویسید خوشحالم. موفق باشید.

3 شهریور 1386 ساعت 19:23 | حامد سعیدی صابر |  saeedisaber@gmail.com | بدون آدرس وب

قلم خوبی دارید ولی نیاز به تمرین بیشتری دارد درداستان هایتان خودتان را لو میدهید اگر به شخصیت ها و مو ضوعات جدیدتری بیندیشید موفق تر خواهید بود

25 تیر 1386 ساعت 02:19 | یک داستان خوان |  بدون email | بدون آدرس وب

به نظرم خیلی قشنگ بود. فقط همین!

17 تیر 1386 ساعت 20:40 | پژمان |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام . اول داستان را که خواندم نمی خواستم ادامه بدهم ولی کمی جلوتر که رفتم تا آخرش را با اشتیاق خواندم داستان جالبی بود. منتظر داستان های دیگری از شما هستم .

17 تیر 1386 ساعت 00:32 | فهیمه |  fahimehed@yahoo.com | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

داستان کوتاه

مقصر

مقصر

محمّدعلی خبیر


داستان کوتاه

پنجره‌ی اتاق خواب خانه‌ی جدیدمان

پنجره‌ی اتاق خواب خانه‌ی جدیدمان

بهاره ارشدریاحی


داستان کوتاه

جمعه

جمعه

مهدی باطنی


داستان کوتاه

آخرین پرده

آخرین پرده

محمد تمیمی


داستان کوتاه

کفش

کفش

امیر پروسنان


داستان کوتاه

راز مرد اجاره نشین

راز مرد اجاره نشین

مصطفی مردانی


داستان کوتاه

پاییز نقاشی

پاییز نقاشی

فرخنده حق‌شنو


داستان کوتاه

داستان پایان

داستان پایان

روح‌انگیز ثبوتی


داستان کوتاه

لیلاج

لیلاج

فرهاد خاکیان دهکردی


داستان کوتاه

شیشه‌ی دوم

شیشه‌ی دوم

حسین جوانی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

مصطفی انصافی: فرم جوهر هنر است


چنگی نصفه و نیمه بر دل


مقصر


مدرنیسم علیه مدرنیته


از نگاه ناظر بی‌طرف بیرونی


داستان‌نویسان پیشگام- بخش دوم و پایانی


پاره‌هایی از زندگی روزنامه‌نگاری که داستان‌نویس خوبی است


قنادی شادی


... و این نواست، بی‌تصویر!


داستان‌نویسان پیشگام- بخش نخست


خطوطی معوج پشت ظاهر صاف و ساده‌ی ارتباط آدم‌ها


تباه‌شدگی عاطفی


نوشتن سرنوشت من است


بلیط رفت و برگشت


فانوسی عین ستاره- بخش دوم و پایانی


پنجره‌ی اتاق خواب خانه‌ی جدیدمان


آسیب‌شناسی جنگ از نگاه نویسنده‌ی زن


فانوسی عین ستاره- بخش نخست


آبتازهای مرگخیز


شهلا زرلکی: «از پائولو کوئلیو متنفرم!» یک عامه پسند ضعیف است


بی‌خیالِ ادبیاتِ متعهد، آقای غلامی!


شمعدان سه شاخه


نفس یک جایزه‌ی ادبی کشف و تشویق است


تلاش برای فرار از میان‌مایگی


داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده