خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
داستان کوتاه
16 دی 1387
رخساره ثابتی
3 آذر 1387
بهراد شقاقی
9 آبان 1387
رخساره ثابتی
داستان کوتاه کوتاه
5 دی 1387
سهیلا راجی كاشانی
30 آذر 1387
14 آذر 1387
27 مهر 1387
سیامک احمدی
داستان دنباله دار
9 دی 1387
18 آذر 1387
6 آذر 1387
22 شهریور 1387
آنتوان چخوف
11 شهریور 1387
آنتوان چخوف
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387

30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
11 دی 1387
مهدی نورمحمدزاده
5 آذر 1387
18 آبان 1387
6 آبان 1387
31 شهریور 1387
کارگاه
8 دی 1387
مریم بیطرف
21 آذر 1387
هانیه عالی نژاد
14 آبان 1387
ندا پیروی
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
21 شهریور 1383

با سلام به آقای رضا جبارزاده، امیدوارم حالتان در همه حال خوب باشد. من فرامرز بنکدار هستم. نمی دانم این اسم را به جا می آورید یا نه، ولی من شما را میشناسم و از نزدیک دیده ام. البته این شناخت مربوط به چند مراسم ِ ختمی است که در آن شرکت کردم. شما با شال مشکی جلوی در ایستاده بودید و به مدعوین خیر مقدم میگفتید. نام کوچکتان را هم از روی اعلامیهی ختم پیدا کردم.
راستش در مراسم روز چهلم زودتر از شما به مزار شهیدان رسیدم. میدانستم قبر محسن کجاست چون از روزی که به مرخصی آمده بودم، مکانی بود که بارها و بارها بدان جا رفتم و به محسن، مربی و همرزمم، سر زدم. آنجا که میرفتم، بغضی عجیب گلویم را میگرفت و میخواست خفهام کند. آنقدر که مجبور میشدم مثل دیوانهها دهانم را تا آنجا که میتوانم باز کنم تا شاید راه نفس کشیدنم باز بماند. خیلیها که مرا در این حال میدیدند، فکر میکردند دیوانهام یا اینکه از مجروحین شیمیایی حملهی اخیر هستم؛ مخصوصاً که از چشمانم بیوقفه اشک میآمد. البته شاید فکر کنید این نوشتهها به شما هیچ ربطی ندارد و شاید تا اندازهای نیز گیج شده باشید. اما وقتی به بقیه ماجرا بپردازم، به طور حتم متوجه منظور من خواهید شد.
آنروز، در مزار شهیدان، آنقدر صبر کردم تا شما به همراه دیگر عزاداران و داغ دیدگان بیایید. حتماً یادتان هست. شما توی ماشین پیکان آلبالویی رنگ نشسته بودید و همان شال مشکی دور گردنتان بود. پیاده شدید. مردها دو صف شدند و شروع کردند به عزاداری و سینه زنان پیش آمدن. زنها هم پشت صف مردها به راه افتادند. آمدند تا به قبر محسن رسیدید. در آن موقع من زیر اقاقیای کنار خیابان خاکی روبه روی قبر ایستاده بودم. نمیدانم چرا جرأت نمیکردم جلو بیایم. گناهکار بودم و بی آنکه شما مرا بشناسید، از دیدنتان شرم داشتم. نمیدانستم اگر بدانید من قاتل پسرتان هستم، چه برخوردی خواهید داشت. آری، محسن به دست من به قتل رسید، نه به دست سربازان دشمن.
در اینجا از شما خواهش میکنم تا پایانِ نامه را بخوانید و سپس در مورد این عمل من قضاوت کنید.
آن روز، بالاخره خودم را راضی کردم جلو بیایم و در میان دیگر عزاداران قرار بگیرم. آمدم، ولی خیلی سخت، سعی کردم خودم را میان جمعیت سیاهپوش پنهان کنم. با اینکه میدانستم مرا نمیشناسید و حتی نامم را هم نشنیدهاید ولی ترس پنهان همهی وجودم را فرا گرفته بود. این ترس، علاوه بر عذاب وجدانی بود که در آن لحظه داشت روزگارم را سیاه میکرد. میخواستم ببینم شما چه میکنید و مادرش چه میکند. شما با گوشهی همان شال مشکی اشکهایتان را پاک میکردید و مادرش... بله، مادر محسن، مادر دوست، همرزم و مربی من، افتاده بود روی قبر و جیغ میکشید و قاتل و قاتلین پسرش را نفرین میکرد.
اگر خودتان به جای من بودید و یکی به دست شما کشته میشد و خانوادهی مقتول آنگونه جلوی رویتان، نفرینتان میکرد، چه میکردید؟ آن هم قتلی که از روی اجبار بود و نه اختیار. بله، از روی اجبار. البته روی عمد بودن قتل هیچ صحبتی ندارم. من به طور عمدی پسرتان را در شب عملیات به قتل رساندم ولی مجبور بودم او را بکشم که در این مورد توضیح خواهم داد.
از همان لحظه تصمیم گرفتم به نحوی ماجرا را برایتان بازگو کنم. مخصوصاً وقتی که دوست پسرتان، که دوست همرزم من هم بود، بلندگو در دست گرفت تا در مورد محسن سخن بگوید. او هر چه از ابتدا تا انتها گفت راست بود ولی در مورد نحوهی شهادت فرزندتان، ماجرا را به طور کامل بیان نکرد. این نامه نیز برای جبران آن کاستی است. دوست پسرتان، همان موقع که پشت بلندگو قرار گرفت، مرا دید. حتی چند لحظهای نیز توی چشمان هم نگاه کردیم. به همین خاطر بود که هر چه به انتهای سخن گفتن و بازگویی خاطرات ماجرای شهادت محسن نزدیکتر میشد، کمتر سربلند میکرد و کمتر جمعیت عزادار را، و البته من را، نگاه میکرد. باید یادتان باشد در انتهای صحبت، چنان منقلب شد که زخم تازهی روی گونهی چپش به رنگ خون درآمد و با یک دست کشیدن، زخم دهان باز کرد و شما شال مشکی خود را به سخنران دادید و او گذاشت روی صورت تا خون روی لباسش نریزد و صحبت او در همانجا به پایان رسید. من در اینجا میخواهم واقعیت شهادت محسن را بازگویم؛ آن شب، پس از غروب خورشید وارد آب شدیم. من، محسن و دیگر نیروهای گروهان غواص، میبایست طبق نقشه مواضع اولیه دشمن را در کنار رود خروشان اروند به تصرف در میآوردیم و ضمن گرفتن یک جای پا -که البته این یک اصطلاح نظامی است و لازم نمیدانم به شرح آن بپردازم- نیروهای آماده در ساحل خودی، با قایق پیشروی خود را شروع کرده، سپس به عمق خاک دشمن رخنه کنند.
آن چنان که بعدها گفتند، در اویل حرکت دشمن مشکوک شده بود که ما قصد حمله داریم. لذا پس از ورودمان به آب، شروع به ریختن آتش روی اروندرود کرد. ما دستهایمان را به هم داده بودیم و جلو میرفتیم. دست چپ محسن در دست راست من بود. در وسط آب آتش دشمن آنقدر زیاد شد که گاه فکر میکردم در دیگ آب جوش افتادهام. البته هنوز ما را ندیده بودند و به طور ایذایی شلیک میکردند. کمی جلوتر، اجسام سیاهی دیدم که روی آب شناور بودند و از سمت بالای اروند میآمدند و به سوی خلیج فارس میرفتند. دقت کردم و جنازه غواصانی را دیدم که متعلق به لشکری بودند که بالاتر از ما عمل میکردند.
شاید این جرئیات ربطی به شما نداشته باشد ولی من خود را موظف میدانم تمام وقایع آن شب را بازگویم. البته این حق را نیز به من بدهید که نتوانم بیمقدمه به اصل ماجرا بپردازم.
سیصد تا چهار صد متر با ساحل دشمن فاصله داشتیم که پسرتان محسن، جیغ کوتاهی کشید و مثل ماهیای که بیرون آب افتاده باشد، شروع کرد به بال بال زدن. در تیراندازی بیهدف دشمن، مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود. زیر بغلش را گرفتم تا در تاریکی شب گمش نکنم. با آن همه سلاح و مهماتی که داشت، ممکن بود زیر آب برود و برای همیشه از دیدار دوبارهاش محروم شوید. دوست پسرتان گفت که محسن در وسط آب شهید شد و فرماندهی گروهان غواص دستور داد یکی دیگر به نام بنکدار جنازهی محسن را به ساحل دشمن بکشد تا گم نشود.
شاید هم اکنون نام مرا به یادآورده باشید. اما در آنجا محسن شهید نشد، با این که زخمش کاری بود. فرماندهمان دستور داد که محسن را به همراه ستون غواصان جلو ببرم. در همان حال آتش دشمن فروکش کرد و توانستم با فراغ بال اسلحه و تجهیزات خودم و محسن را باز کنم توی آب بریزم تا او را راحتتر جلو ببرم. تیر خورده بود به گلوی فرزندتان. دست دور کمرش انداختم و شناکنان جلو رفتیم. در آن لحظات تمام فکر و ذکر من نجات جان محسن بود زیرا او خود یک بار جان مرا نجات داده بود. سرش را طوری بالا گرفتم که موجهای بلند و کوتاه مانع تنفسش نشود این عملی بود که در تمام آن سیصد چهارصد متر راه به نحو احسن انجام دادم.
به ساحل دشمن رسیدیم. جلوی رویمان پر بود. از سیم خاردار و خورشیدی و مین و نی و جولان. سربازان دیدهبان دشمن ما را ندیده بودند و تا رسیدیم. پشت سیم خاردارها خپ کردیم. فرماندههان به وسیلهی بیسیم با مرکز فرماندهی عملیات تماس گرفت. گفتند باید صبر کنید تا لشکرهای دیگر هم به محلهای از پیش تعیین شده برسند. خر خر گلوی محسن از همان جا شروع شد. هوا از محل برخورد تیر در گلو، داخل و خارج میشد و صدای زیادی ایجاد میکرد. فرمانده گروهان شنا کنان آمد کنارم و گفت صدایش را ببرم. محسن را جا به جا کردم و این طرف و آن طرف گرداندم تا شاید خرخر گلویش قطع شود، اما نشد.
در این لحظه یکی از سربازان دشمن را دیدم. آمد روی دژی که سنگرهایشان پشت آن بود. مشکوک شده بود در دل هزار بار صلوات فرستادم و آیهای را که میگفتند در آن لحظات دشمن را کور میکند، خواندم. باز هم فرماندهمان آمد نزدیکتر و با تحکم گفت صدایش را خاموش کنم. متوجه منظورش نشدم. با درماندگی گفتم هرکاری که میتوانستم کردم، اما نشد. فرمانده دوباره گفت صدایش را ببرم. پرسیدم چطور؟ گفت سرش را بکن زیر آب. اولش باورم نشد. ولی وقتی با ماندن و سکوتش مواجه شدم، دانستم که گفتهاش جدی است.
محسن، پسر شما و مربی من، همچنان خرخر میکرد. موج میزد و آب میریخت توی سوراخ گلویش و فوارهوار میجوشید همانطور که مچ دست محسن را گرفته بودم، کشیدمش زیر آب با اینکه روی آب بیهوش و بیحال بود ولی تا سرش رفت زیر آب، تکانی خورد و دستش را کشید و آمد روی آب، فرماندههان که بغل دستم بود، محکم گفت بکشمش زیر آب، اگر جایمان لو برود، جان همهی نیروهای حملهور به خطر میافتد. از پشت و زیر کتف، هر دو دست محسن را محکم گرفتم، نفسم را در سینه حبس کردم و کشیدمش زیر آب. لحظات سختی بود لحظه به لحظهی آشنایی شش ماههام با محسن در نظرم آمد. روز تقسیم نیروها، خودم را یک شناگر ماهر جا زدم و به گردان غواص رفتم. بردندمان کنار رود کارون. محسن، پسر شما و مربی غواصی ما، جلوی رویمان ایستاد و گفت که باید بتوانیم تا آن طرف رود شنا کنیم و برگردیم ولی در روز اول، فقط بپریم توی آب و در جا شنا کنیم تا مهارتمان مشخص شود. ترس برم داشته بود. چارهای نبود پسرتان فرمان داد و همه به یکباره پریدیم توی آب. باور نمیکردم عمقش زیاد باشد ولی وقتی پایم به زمین نرسید، مرگ را جلوی چشمانم دیدم. دست و پا میزدم و آب توی حلقم بود. نمیدانم چه شد و بر من چه گذشت ولی وقتی چشم باز کردم، در ساحل بودم و محسن با دو دست روی سینهام فشار میداد. من زنده بودم! پسرتان به کمکم آمده بود و مرا از زیر آب کشیده بود بیرون. کمکم با هم آشنا شدیم. تا آنجا که از خصوصیترین مسائل هم خبر داشتیم. بلی، شش ماه دوستی را در کمتر از یک دقیقه مرور کردم و نتوانستم ببینم محسن، نجات دهندهی زندگی من، دست و پا بزند و من زیر آب نگهاش داشته باشم و او را از حق زنده ماندن محروم کنم. این بار خودم او را بالا آوردم و قبل از اینکه سر از آب بیرون ببرم، سر او را بیرون بردم تا همرزم، مربی و دوستم بتواند نفس بکشد.
فرماندهمان رفته بود جلوتر، تا صدای خرخر گلوی محسن را شنید، تند آمد، بیرون آب در سکوت محض فرو رفته بود، در حالی که زیر آب فکر میکردم در میان توفانی سهمگین گرفتار شدهام و صداهای گوناگون میخواهد پردهی گوشم را پاره کند. فرماندهمان سرش را آورد نزدیک گوشم و با صدایی که در نهایت آهستگی، شدت یک فریاد را داشت، گفت مگر نمیبینی کجا هستیم؟ اگر لو برویم همهمان را قتلعام میکنند؛ نه تنها ما را، بچههای لشکرهای دیگر را هم.
صدای گلوی محسن هر لحظه بیشتر میشد. آرام گفتم نمیتوانم. فرماندهمان در میان تاریکی نگاهم کرد و فکر کرد که گفتهام از لحاظ جسمی نمیتوانم. گفت کمکت میکنم. تسلیم شدم. سعی کردم به چیزی فکر نکنم؛ نه به گذشتهمان، زندگی بازیافتهام، دوستی و رفاقتمان و نه حتی به شما که پدرش هستید و باید در آینده جوابگویتان باشم.
فرماندهمان گفت سرش را بگیر، و خودش چسبید به هر دو پای محسن، با هم رفتیم زیر آب. محسن اول آرام بود ولی بعد شروع کرد به تقلا و دست و پا زدن. با لگد فرماندهمان را پرت کرد عقب و صورت او گرفت به سیم خاردار. البته این را بعد متوجه شدم. وقتی که محسن از تقلا افتاد، آمدیم روی آب. جنازه پسرتان را گیر انداختیم میان سیم خاردارها تا جزر و مد او را به سمت دریا نکشاند. فرزندتان همچون مسیح مصلوب میان سیم خاردارها مانده بود؛ دستانش به دو طرف کشیده شده و سرش کج افتاد روی شانهاش. فرماندهمان خون زخم روی گونه چپس را با لباس غواصی پسرتان پاک کرد و سپس فرمان حمله داد. من دیگر محسن را ندیدم.
این واقعیت ماجرایی بود که برای پسرتان رخ داد و من بدون هیچ لاپوشی آن را بیان کردم. حال نیز برای هرگونه مجازاتی که شما، پدر محسن و خانوادهتان در نظر بگیرید، آمادهام. من قاتل محسن هستم و باید مجازات آن را تحمل کنم. هر چه تصمیم بگیرید، به آن گردن خواهم نهاد. میتوانید مرا در همان گردانی که فرزندتان توی آن بود، پیدا کنید. نشانیاش پشت پاکت هست. اکنون شما را به حال خود وا میگذارم زیرا میدانم که احتیاج به تنهایی دارید. مرا نیز در غم از دست رفتن فرزندتان شریک بدانید. دوست و همرزم محسن، فرامرز بنکدار.

نظرات

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: