خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
داستان کوتاه
16 دی 1387
رخساره ثابتی
3 آذر 1387
بهراد شقاقی
9 آبان 1387
رخساره ثابتی
داستان کوتاه کوتاه
5 دی 1387
سهیلا راجی كاشانی
30 آذر 1387
14 آذر 1387
27 مهر 1387
سیامک احمدی
داستان دنباله دار
9 دی 1387
18 آذر 1387
6 آذر 1387
22 شهریور 1387
آنتوان چخوف
11 شهریور 1387
آنتوان چخوف
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387

30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
11 دی 1387
مهدی نورمحمدزاده
5 آذر 1387
18 آبان 1387
6 آبان 1387
31 شهریور 1387
کارگاه
8 دی 1387
مریم بیطرف
21 آذر 1387
هانیه عالی نژاد
14 آبان 1387
ندا پیروی
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
9 تیر 1386

پل داشت فرو می ریخت.

قاسم نگاههای آخرش را به شاخه های سفید رنگی که در آتش میسوخت انداخت و با بیل دوسه بار برسر شعله ها کوفت تاخاموش شد. و تنها همان لحظه روی گونه اش ردی از مسیر سوز سرما برجای ماند.

جعفر از خانه بیرون زد، تاسروقت قدرت خان برود. زنش ازپشت پنجره ی چوبی تک اتاق خا نه ی شان هوار زد: "هوا داره سرد میشه. نکنه تادیر وقت برنگردی ها." و جعفر هم بی آنکه نگاهش را از پیش پایش برگیرد جوابش را داد : "نمی خواهد نگران من باشی. خودم حواسم هست" و بعد آرام گونه هایش را باشال دست باف کاموایی زنش کاملا پوشاند.

رضا ازدور جعفر را دید که لنگان لنگان راه خانه ی قدرت را پیش گرفته بود. همانطور که سوار الاغش بود دستهایش را در هوا چرخی داد و فریاد زد: "جعفر خان میری خانه ی قدرت بهش بگو پل داره میریزه. قاسم از سر چنار بندان تا اینجارا یک نفس آمده بود همین را بگه. بهش بگو کاری باید بکنیم." جعفر شالش را کمی از روی صورتش پایین زد تالبهای او را رضا ببیند، بلکه صدایش بهتر به او برسد.اما نه صورت اورا رضا دید ونه صدایش جانی گرفت:"گفتی کدوم پل؟" رضا اما خندیده بود. جعفر دانست که صدایش به او نرسیده است. در سرش گذشت "پسره معلوم نیست چشه".

 

جعفر راه را که به نیمه رساند صفر علی را دید و حسابی از حال هم جویا شدند. صفر علی به او گفته بود :"حال همشیره چطوره ؟" و جعفر جواب داده بود : "به مرحمت شما تاوقتی همشیره ی شما هستند باکی نیست همینکه قصد میکنند زن ما هم باشند...لااله الا الله " وصفرعلی لبخندی زده بود و آرام گفته بود : "بسازید باهم". ووقتی میخواستند ازهم جدا شوند و جعفر هم تا خدای خداحافظی را آمده بود، صفر از او پرسیده بود علت بیرون آمدنش را. و او گفته بود به کجا میرود و صفر هم بدنبالش راهی منزل قدرت شد:

"منهم کاری دارم با قدرت خان میدونی پسرم نصیر مدتیه تب کرده اهالی میگفتند مرض لا علاجی گرفته ولی من قلبم قرصه جعفرخان. گفتم به قدرت خان که پسرهات اگه شهر میروند بهشان بگو ازشهر دوا و درمون بخرند براش. اونجا اطبای خوبی داره "

 

حالا هردو نزدیک خانه ی قدرت شده بودند. دم در سمیع را هم دیدند وباهم رفتند داخل. شلوغ بود. اینرا میشد از گیوه هایی که دم در انباشته شده بود تشخیص داد.سمیع آرام غرید : "اون کفش گندهه مال حاج علیه. قشنگ معلومه ".

"چون تن بکار نمیده؟"

"میده ولی کم"

وبعد از آنکه رفتند تو و بعد از آنکه نشستند درست روبروی حاج علی و بعد از آنکه مرتضی جلویشان یک قلیان گذاشت و سه تا نیمه استکان چایی. دوباره سمیع که معلوم بود هنوز توی حال و هوای حاج علی بود پرسید:

"گفتی کیه قدرت خان میشه؟"

جعفر با صدای خفه ای گفت:

"هیس... نگاهش نکن حالا زشته فکر میکنه پشت سرش داریم حرف میزنیم.بدش میاد"

-نه. نه بابا "و همینطور انگشتش دست راستش را رو قالی تابی داد.

"دایی خانمم میشه برادر حاج علی"

"دایی خانمت؟"

"دایی خانمم با قدرت خان پسر عمو اند دیگه مگه نمیدونستی؟"

"اوه اوه. .تقی خان؟!"

"ها"

"با یه من عسل هم نمیشه خوردش"

"ما از قوم خویشهای سببی قدرت خانیم"

"میگم جعفر! چه نگاهی ام میکنه!"

این چند نفری که دم در اتاق قدرت خان نشسته بودند وقتی سرو صداها بلند شد نیم خیز شدند. جواد آلانکی بی آنکه کمی پروا کند بلند شد تنبانش را بالا کشید و سر دماغش را خاراندو بی محا با وارد اتاق شد. زیر لب هم چیزی گفت. صفر به حرف آمد که: "بی حیائیه دیگه. بگذار یه بفرما بزنند بعد برو تو. آخور که نیست"

حاج علی سرش را با وقار خاصی تکان داد و از روی تاسف بود. جعفر هم برای متابعت و همچنین جلب توجه آمد که:

"حالا اگه بگی قوم و خویشی یه حرفی.دیدی چطور رفت تو ؟! نمیگه ما کار واجب داریم با قدرت خان"

حاج علی با آن صدای استخوان دار و محکمش گفت :

"خبریه؟"

"والا از شما چه پنهان حاجی. قاسم قاسم زاده خبر آورده که پل سر ده داره میریزه"

"یا فاطمه ی زهرا"

"حالا نمیدونم.اگه پل اصلی باشه که وا مصیبتا"

"خوب چرا معطلید؟چرا همینطور نشستید؟.حرفهای این جماعت خاله زنکیه. رفع مرافعه است.شماها بروید تو عمو؛ کار شما اوجبه.یالا دیگه چرا معطلید؟"

 

 

توی اتاق جا برای نشستن نبود. قدرت خان بالای مجلس نشسته بود روی نمدی. بعد دورتادورش اهالی نشسته بودند. جعفر زیر چشمی همه را ورانداز کرد. قدرت خان نالید: "باز دیگه چیه ؟ امروز چطونه شماها؟!" جعفر اول سلام کرد بعد صفر علی. صفر اما اول به حرف آمد:

"قدرت خان پل. پل داره میریزه پایین."وروی زمین زانو زد.

"نشست کرده؟"

-ها به گمونم

جعفر مداخله کرد:

"قاسم قاسم زاده گفته. ..."

قاسم قاسم زاده خودش با عجله از در داخل شد.

"خودشه". جعفر کنده برداشت از روی زمین. نیم خیز شد. قاسم به حرف آمد که :"قدرت خان پل داره میرزه. کاری باید بکنیم"

قدرت خان قدری عصبانی شد:

"درست مثل آدمیزاد حرف بزنید ببینم چی میگید!". ولوله افتاده بود تو ی اتاق. قدرت دستی به ریشهای سفیدش کشید. قاسم ادامه داد:

"صبح آفتاب نزده چنار بندان بودم. گله را برده بودم چرا. دیدم صدایی ازکنار رودخانه میاد. مثل اینکه زمین بلرزه ها رفتم جلوتر وحشت افتاده بود توی جونم.دیدم پله. روش نه ها زیرش؛ یه تکه اش ریزش کرده تکه تکه همینطور ازش داره میریزه. پل زیر امامزاده نه ها. پل اصلی. "

 

پل چنار بندان تنها راه ارتباطی روستا بود با خارج روستا و همین فکر با کمی پس و پیشش در ذهن قدرت هم خطور کرده بود. وهمین بود که آرام غرید: "بچه ها را فرستاده بودم شهر اگه پل بریزه که..." صفر علی را ترس خفیفی فرا گرفت و آمد وسط حرف قدرت خان که:"خدا نکنه قدرت خان پسر من داره میمیره اگه داروها نرسه بهش که."

جعفر سقلمه ای به او زدو در گوشش نجوا کرد:"تو که گفته بودی قراره پسرهای خا"…

"اهه. .اشتباه شنیدی عمو رفتند. نه که قراره برند..."

"مطمئنی پل اصلی بود پسرجان؟"

"بله قدرت خان"

مراد که دم در نشسته بودو هاج و واج نگاه میکرد و ساکت بود. به حرف آمد: "قدرت خان باید فکری بکنیم. اگه اینطور باشه اگه جلوی آب بسته بشه، خانه ی ما اولین خانه ایه که میره زیر آب."

قدرت در سکوت فرورفته بود.

پسر دامون خان اینبار سکوت را شکست:

"اقا قدرت! آقامون گفته را ه آبو بیاندازم توی مزرعه یا بگذارم برای فردا؟"

مجلس در بهتی عمیق فرورفته بود. حرفهای پسر دامون مثل مهمان ناخوانده ای بود. حرفهای او را اهالی شنیدند اما نشنیده گرفتند. دراین حین پسر دیگر دامون وارد اتاق شد. دوبرابر پسر دیگرش قدداشت و دو برابر او هم سن:

"سلام علیکم"

قدرت سرش را بالا آورد اما جوابی نداد. یکی از همان اهالی بنام رضا سیاه جامه جوابش را داد. فقط. اما خودش ادامه داد "من وقت جماعتو نمیگیرم. میخواستم از قدرت خان یه وقتی بگیرم خطبه ی مارا ایشان بخوانند. همین. هروقتی هم که تعیین کردند ما تابعیم.البته خانم هم آمده. با خانواده. اما هروقتی تعیین کردید"

قدرت خان با تعجب پرسید:

"مگه میرزا محمد نیست؟"

"نیستند آقا برای تبلیغ رفتند ده بالا. یه هفته ای میشه."

قدرت سرش را پایین انداخت.دانه های درشت تسبیح را توی دستش کمی جابجاکرد.صفرعلی دوباره زیر لب زمزمه کرد "بچه هایم. پسرم!"

 

قدرت پسر دامون را فرستاد که برود و دو سه روز دیگر بیاید. حالا نوبت غلامرضا بود که حرفی بزند:

"قدرت خان باید یه فکری بکنیم.نمیشه دست روی دست گذاشت"

"میگید چه کنیم.؟توی این سرمای زمستون کی میاد پل تعمیر کنه؟"

"نه. .منظورم اینه که.. که پل اگه با اون عظمتش بریزه اونوقت همه ی ده میره زیر آب گله هامون تلف میشند.خونه خراب میشیم قدرت خان.تازه توی سرما میمیریم.."

-"نستجیر بالله. ..بس کنید"!

مشت جواد که در واقع برادر غلامرضا بود و درضمن برادر ناتنی قدرت خان هم بحساب می آمد چشم غره ای به غلامرضا رفت که یعنی ساکت شو.

غلام هم آهسته به سمیع که کنارش نشسته بود نالید: "کلاه ما از اول هم پشم نداشت"

"الان وقتش نیست آیه ی یاس بخوانی"

"پس کی وقتشه ؟وقتی ده رفت زیر آب؟"

"میبینی که همه تو فکرند"

قدرت خان به سخن آمد که "باید اول پیکی بفرستم شهر. بچه ها را خبر کنند زودتر بیایند. یا لااقل یکی شان بیاید. شماهم فعلا بلند شوید بروید ببینم چه کار میتونم بکنم"

اهالی رفتند البته بعد از کلی بحث و جدل. هرکس چیزه می گفت. همه که رفتند سمیع آمد کنار قدرت خان نشست:

"عرضی داشتم قدرت خان"

"بفرما"

"زنم کارگر تقی خانه"

"کدوم تقی؟"

"تقی خان پسر آقا رحیم.پسر عمویتان"

"خوب خوب"

"کنار همون پل کار میکنه. هیزم جمع میکنه"

"که چی جونم؟"

"می ترسم!" قدرت فهمید صدای سمیع را که میلرزد. دوباره به صورتش نگاهی انداخت. زیر گودی چشمش خیس شده بود.

"باشه خیلی خوب برو پیش جعفر بگو بره رضایتشو بگیره که چند روزی کار نکنه اگه راضی نشد بیاریدش پیش من خودم باهاش صحبت میکنم. نباید همون اول خودمو کوچیک کنم."

سمیع خداحافظی آبداری کردو دم در به صفرعلی و جعفر که منتظرش بودند پیوست.

رضا هنوز زیر الاغش دراز کشیده بود. صفر کلاه نمدی اش را کمی روی سرش جابجا کرد و آرام گفت: "باید هم بخوابی بالا خره پسر خاله ی مشت جوادی دیگه! چیکار میشه کرد". جعفر طوریکه صفر بشنود زمزمه کرد: "یادم رفت کار خودمو به خان بگم" سمیع زیر لب استغفاری کرد.

چند قدم که دورتر شدند آواز الاغ رضا را از خواب بیدار کرد. رضا طبق معمول هوار میکشید:

"هوی مشتی های...چه خبر از خانه ی قدرت خان؟"

سمیع که دل و دماغ حرف زدن نداشت. صفر هم کم از سمیع نداشت. لا جرم آنکه باید حرفی میزد جعفر بود پس با حرکات سر و دستش به او فهماند که چیز مهمی نبوده و در دلش گذشت که "تو بخواب".

 

 

نزدیک ظهر بود. رقیه وقتی کاسه ی شوربا را جلوی جعفر گذاشت نق زدنهایش هم شروع شد:

"شنیدی پل داره میریزه؟"

"ها"

"میگی چیکار کنیم؟.... زینت خانم میگفت خان قراره یکی از پسرها رو ازشهر برگردانه"

"غلط نکنم شوهر همون زینت خانم قراره برگرده"

"نمیدونم والا ولی میگفت باباش پا پیش گذاشته که مصطفی برگرده"

"پس چی !اصلا اونجا بود باباش یک چشم غره ای هم به غلام رفت. نزدیک بود آب بشه ننه مرده. لابد رفته تو گوش قدرت خان خونده که داماد شاخ شمشادش برگرده دیگه"

"حالا میدونی چیه؟ ایساج خانم رفته دست به دامن زینت شده که تورا بخدا یه کاری بکن. بچه های من توی زمین رحیم خانند اگه پل بریزه نفله میشند خبرهم که ندارند طفلی ها. تازه اگر هم نفله نشند توی سرما یخ میزنند."

"تو تقی رو نمیشناسی. تو چشماش نمیشه نگاه کرد. نمیدونم چطور میخواهد راضیش کنه. بیچاره سمیع"

"زینت خانم هم برگشته گفته اگه شوهرم برگشت یه کاری براتون میکنم."

"عجب"

"آره دیگه"

جعفر تامچ دستش چرب شده بود. باهمان مچ دست عرق صورتش را پاک کرد و گفت:

"زن!"

"هان"

"باید بریم از این خراب شده. اگه واقعا پل بریزه زیر آوار میمونیم"

"مثکه یادت رفته اجاره نشین رحیم خانیم.همینطوری خونه رو رها کنیم به امان خدا؟"

"فعلا که هفت کفن پوسونده"

"پسرهاش که هستند. هه..تو تقی رو نمیشناسی."

"اونکه قوم و خویش شماهاست.برو باهاش صحبت کن.بگو بهش. به جان قدرت قسمش بده. بالاخره پسر عمویی گفتند...گ

"نه. تو خودت برو با قدرت خان صحبت کن اون باهاش صحبت کنه"

"روم نمیشه. خیلی ازش چیز خواستم. می فهمی ؟ دیگه نمیتونم رو بندازم"

"چرا؟میخواهی من برم با زنش حرف بزنم اون باهاش حرف بزنه؟"

"نه"

"چرا؟.میخواهی به ملیجه بگم. بگم با برادرت حرف بزن؟"

جعفر ساکت شد.رقیه جوابش را گرفت و به سرعت بیرون زد.

 

 

روز رو به پایان بود که ریش سفیدهای ده با چند نفری از جوانترها توی اتاق بزرگ خانه ی قدرت خان اجتماع کرده بودند هرکسی حرفی میزد. قدرت خان حظرکرد که به نوبت. اما شعبان یکریز حرف میزد این بود که صمد آمد وسط حرف زدنش:

"بسه دیگه مشتی ا فکر کردی ما نگران نیستیم؟"

شعبان که انتظار چنین چیزی را نداشت زیر لب طوری که جعفر بشنود نالید:

"نه آقا این غوره ها مویز بشو نیست. منکه چشمم آب نمیخوره"

جعفر با لحن تسلی بخشی جوابش را داد:

"این صمد مشتی؛ از وقتی با جواد آلانکی رفیق شده یه آدم دیگه است". سلیم که کنار جعفر نشسته بود و گوش تیز کرده بود گفت:"حالا خود آلانکی کی هست. یه جوون نیمه خام. چرا تحویلش میگیرند. چون هم اسم با مشت جواد آقا اخوی قدرت خان."

شعبان بلند شد که برود اما نتوانست حرف آخرش را هم نزند: " قدرت خان! ماپیش شما جمع شدیم چون یک فکری بکنیم. چون شما بزرگ این ده اید. اگه شما بخواهید ساکت باشید دیگه کی باید حرف بزنه؟! چرا هیچ چی نمیگید؟ مرگ داره به ده نزدیک میشه. اگه پل بلایی سرش بیاد همه مون..."

قدرت خان با کمی عصبانیت جواب داد: "فکر کردید من نگران نیستم. فکر کردید حالیم نیست. بگذارید یه فکری بکنیم. اینطور که نمیشه!"

صفر علی که از دور مراقب اوضاع بود و حواسش جمع پچ پچ های مخفیانه ی جعفر و سلیم. در تایید قدرت خان آمد وسط که: "چرا شما فکر کردی فقط خودت نگرانی. همه ی ده نگرانند از قدرت خان گرفته تا بنده ی حقیر. اگه چند نفری هم تحریکت میکنند که حرفی بزنی مگه خودت شعور نداری؟" جعفر که حسابی غیظ اش گرفته بود زیر لب دو سه تا دشنام کشدار حواله اش کرد: "الحق که داداش همون رقیه ای. همتون از یه تیره اید". صفر اما حرفهایش را میزد: " حالا کجا میخواهی بری ؟ میخواهی قشون کشی کنی؟". شعبان اما حالیش نبود به داد و بیداد هایش ادامه میداد. حاج علی با آن لحن گرم و استخوان دارش اینبار مداخله کرد و قضیه خاتمه یافت: "چرا حالیت نیست مرد؟ قدرت خان کسالت داره. برای قلبش خوب نیست داد و بیداد بیجا. برو بگذار چاره ای کنیم. برو قائله راه نینداز"

شعبان که رفت باز همهمه ی آرامی از سرگرفته شد الا چند نفر که در فکر بودند. صفر علی بی آنکه خود بداند دستهایش را کودکانه در سینه اش جمع کرده بود و به نقطه ای خیره مانده بود. جعفر هم ساکت بود؛ گاهی دستی به ریشهای مشکی اش میکشید. سمیع کنجکاو تر بود. موقع آمدن هم به سلیم گفته بود که رنگ و روی قدرت خان برگشته. حالا هم چشمانش توی شیارها و افت و خیزهای پیشانی چروک خورده ی قدرت بازی میکرد. حاج غلا م توی فکربود. کمی آنطرفتر پسرهای دامون باهم گرم گرفته بودند. قدرت پک آخر را به قلیانش زد:

"آقایون صلواتی ختم کنید"

بعد از صلوات قدرت به حرف آمد: "آقایون میدونم که همه اینجا جمع شدید برای اینکه مشکلی حل بشه بهر حال روستا در خطره. منهم از سر ظهر تا حالا بیکار نشستم این حاج علی شاهد ماجراست دوسه تا پیک فرستادم شهر پی بچه ها قراره خبرش را تا شب به من برسانند و بعد تصمیم بگیرم. قراره با آقا تقی صحبت کنم. نیست. اما تا غروب بر میگرده. اگه جواد بتونه رضایت زینتو جلب کنه دست من باز میشه برا اینکه مشکل جعفر هم حل بشه. به رضا گفتم پی کمک بره شهر. قراره بعد از غروب با همه ی عمو زاده ها شور بگذارم" قدرت چشم در چشم سمیع دوخت و ادامه داد "حاج جواد آقا هم قراره با عمه ی محترمشان ملیجه خانم صحبتی کنند و مساله ی سمیع هم حل بشه." چشمانش را از روی صورت سلیم برگرفت: "میخواهم بهتون بگم بیکار نشستم. اما بهم فرصت بدید باید این پیغام پسغامها بیاد این صحبتها بشه اگه خبری شد خبرتون میکنم. اما بدونید قدرت هم مثل شما بفکره. تگرانه. حالا دیگه بلند شید حال منهم مساعد نیست. با این حرف و حدیث هاهم کاری ازپیش نمیره. باید منتظرموند. یاعلی." قدرت به اتاق پشت پستو رفت تا کمی استراحت کند. حاج علی هم بقیه را مرخص کرد. موقع ر فتن یکی یکی چشم در چشمشان میدوخت. خیال مرگ تک تک آنهارا مثل طاعون در هم پیچیده بود. حاج علی مرتب دلداری میداد. یکی از مردها هنگام رفتن صدایش را بلند کرده بود که "اگه قدرت خان رخصت بده خودمون میریم سر وقت پل. با بیل و کلنگ می افتیم به جانش سر پاش میکنیم." اما رجز بود. حاج علی با لبخندش او را سرد کرد. مراد از پشت در گفت "همه مون خفه میشیم".

بقیه هم تک تک خارج شدند.

 

*****

غروب آفتاب نزدیک میشد. قاسم با عجله میرفت که خبری را به پایین ده برساند. به جواد آلا نکی.

اما آنچه سکوت وهم انگیز ده را شکست چیز دیگری بود. ضجه ای بود که از خانه های محله ی بالای ده بگوش میرسید. فریاد بهم آمیخته ی زنها و کودکان. نعره ی مردانی که انگار غارت شده باشند. نعره ی حنجره ها ی سوخته. نعره ای چون نعره ی مادیانی که بزاید. نعره ای چون نعره ی مرگ زدگان.

قدرت، مرده بود.

 

نظرات

داستان قدرت خان، داستان استخوانداری است هم از نظر شیوه ی روایت و هم فضا پردازی. در واقع دارای همه امتیازهای یک داستان کوتاه خوب هست: دیالوگ ها به فراخور سطح اجتماعی افراد و وقایع، چینش اتفاقها و پرداخت های داستانی زمان و مکان آنها. در واقع اگر یکی دو ایراد کوچک به این داستان وارد می آورم به دلیل آنست که امید فراوان به آینده درخشان نویسنده این داستان دارم. نخست تعدد شخصیت های فرعی داستان است که خواننده در مسیر حفظ نامها و نسبها گیج می شود به ویژه آنکه از همان ابتدای داستان در هجوم معرفی شخصیتهای جدید پیاپی ای قرار می گیرد بی که نویسنده آنها را شخصیت پردازی کند و گاه حتی در حد یک نام و نسب به عنوان یک روستایی اهل آن روستا باقی می مانند و بی که خواننده فرصت کند با شخصیت ها آشنا شود. راستش یکی از موفقیت های داستان کوتاه خوب اینست که حتی شخصیت های فرعی داستان نیز به خوبی پرداخته شده باشند. جز آنچه نوشتم، این داستان می تواند یک نمونه خوب دیالوگ نویسی موفق برای نویسندگان تازه قلم علاقمند باشد. همانطور که می تواند شاهد مثالی باشد بر نکته ای که همواره بر آن تاکید داشته ام که می شود با سوژه ای نه غیرعادی و خارق العاده، یک داستان روان و استخوان دار نوشت.

9 تیر 1386 ساعت 16:56 | مژگان عباسلو |  - | آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: