شایان صدایم میکند. صدایش گرفته است و بغضآلود؛ مثل نیمهشبهایی که کابوس میبیند و مرا به کمک میطلبد. التماسی کودکانه، در طنین صدای معصومانهاش موج میزند:
- مامان، مامان!
از جا میپرم. قلبم به شدت میزند. خیز که برمیدارم، ملحفه سپید تخت، دور دست و پاهایم میپیچد و در اولین گام، به زمین میزنم. درد در تمام بدنم میپیچد. اما بیاعتنا به آن، خود را از چنگ ملحفه رها میکنم و به طرف در میروم. دستگیره سرد و آهنی در، جیرجیری میکند و باز میشود. نگاهم، گیج و گنگ، چهارگوشه سالن پذیرایی را میکاود. نور بیجان آباژور، سایه اشیای اتاق را روی دیوار بزرگ کرده است. از میان مبل و صندلیها، به سختی میگذرم. دستم، دیوار سرد اتاق را به دنبال کلید برق لمس میکند. نور تند لامپ، چشمانم را میزند. چشم ریز میکنم و ساعدم را سایبان چشمان خواب آلودم میکنم: در ورودی بسته است، و زبانه شببند، محکم در قفل فرو رفته است.
سینهام به شدت بالا و پایین میرود. دانههای درشت عرق، از سر و رویم میریزد. دهانم خشک شده و طعم تلخی میدهد. سکوتی تلخ و آزاردهنده، در فضای سرد آپارتمان خیمه میزند. هیچ کس آنجا نیست!
افتان و خیزان، خود را به نزدیکترین راحتی میرسانم و به سنگینی، رویش رها میشوم. چیزی راه گلویم را بسته است و دارد خفهام میکند. دکمه بالای پیراهنم را باز میکنم و گلویم را چنگ میزنم. بغض، گلولهای آتشین، ازعمق سینهام میجوشد و بالا میآید. صورتم را در میان دستها میپوشانم و میگذارم تا اشک، مثل باران، از چشمانم ببارد. گریه میکنم؛ بلند و با صدا؛ از ته دل و با تمام وجود. اما سبک نمیشوم. سوز دلم تمامی ندارد. انگار آتشی که با رختن آب، شعلهور شود. مدتها است که دیگر گریه، هیچ دردی از من درمان نمیکند.
سردم است. دستها را دور بدن حلقه میکنم. حس میکنم روی قله کوهی تنها ماندهام. نه راه پیش دارم و نه راه پس. به هر طرف که قدم بردارم، میلغزم. راه گریزی نیست. تنها باید اوج بگیرم، تا از این تنگنا رها شوم.
نگاهم در هالهای از اشک، به سوی پنجره پر میکشد. آسمان نیمهتاریک شهر، در قاب پنجره، نزدیکتر و دستیافتنیتر از هر زمان، به نظر میآید. دلم میخواهد دنیا در همان حال، ساکن بماند. آفتاب، هرگز طلوع نکند، زمان نگذرد و من تا ابدیت، خیره به آسمان خاکستری رنگ سحرگاهی بمانم و هیچ چیز را حس نکنم: نه دوری و تنهایی را، نه دلتنگی و غربت را، و نه خانه سرد و خالی و بدون شایان را.
وضو میگیرم و سجادهام را در جای همیشگی، رو به پنجره باز میکنم؛ تنها جایی که وقتی میایستم، مجسمههای ریز و درشت و پیکرههای سنگی، تابلوهای پرنقش و نگار و ویترینهای پرزرق و برق گوشه و کنار سالن، جلو دیدگانم، به رقص درنمیآید. اینجا، فقط من هستم و آسمانی که مرز پیوند من و همه تعلقاتم است: دینم، عقیدهام، سرزمینم، پدرم ... و خدایی که آن بالا، از پشت پاره ابرهای خاکستری نگاهم میکند. تصویر روشن و خیالانگیزی که از کودکی، در ذهنم حک شده و حاضر نیستم آن را، با هیچ چیز عوض کنم. میدانم که او، همه جا جاری و سیال است؛ درست مثل ابرهای پنبهای ببینم، و نوازش نگاه سرشار از نور و روشنیاش را حس کنم.
سلام پایان نماز را که میدهم، به سجده میافتم و دوباره بغض دلتنگیهایم را میشکنم. نماز، تنها چیزی است که برایم مانده است. اینجا، کیلومترها و فرسنگها دوتر از سرزمینم، در دل این همه شلوغی و ازدحام، میان آدمهای غریب، با رفتارهای عجیب و نامأنوس، که هنوز نتوانستهام هضمشان کنم، در این اسارت روحیای که به سمت آینده مبهم کشانده میشوم، تنها چیزی است که هنوز از دست ندادهام!
دانهای اشک، بیوقفه از چشمانم فرو میچکد. مهر نمناک، عطر آشنایی را در فضا میپراکند: عطر تن شسته شده باغچهها! مست میشوم. اشکهایم تمامی ندارد. چشمهای است که سر باز کرده است. میجوشد و بالا میآید. اما خیالم راحت است. دیگر امیر نیست که تا اشک در چشمانم لب پر میزند، لجش بگیرد و به زمین و زمان ناسزا بگوید:
- فقط بلدی آبغوره بگیری. به تو یاد ندادهاند که چطور خوش باشی و از زندگیات لذت ببری!
گونه مرطوب و ملتهبم را روی مهر میگذارم. چشمانم را میبندم و نفس عمیقی میکشم.
امیر جلو میآید و لگد محکمی به سجادهام میزند. صدایش تیز و برنده است:
- بس کن این املبازیها را! مگر اینجا ایران است که این اداها را از خودت درمیآوری؟!
سر از مهر برمیدارم. تمام بدنم میلرزد، و تپش قلبم، تند شده است:
- حیا کن، امیر! مگر خدای تو، فقط در ایران بود که حالا دیگر، نه تو او را میشناسی و نه تصور میکنی که او، تو را میبیند.
امیر به موهایش چنگ میزند و طول و عرض اتاق را میرود و میآید:
- خسته شدم، لاله. خستهام کردی. مثل مادربزرگها، شب و روزت شده موعظه و نصیحت: اینجا نرو! آنجا نمان! این را نخور! آن را نپوش! این کار را بکن! آن کار را نکن .... مگر من بچه توام، که این قدر امر و نهیام میکنی؟ بابا، به کی بگویم، به چه زبانی بگویم که دلم میخواهد آزاد باشم. خوش باشم. از زندگیام لذت ببرم. نیامدهام اینجا، که شب و روزم را حرام «باید»ها و «نباید»های مسخره تو بکنم!
درونم از درد، تکه تکه میشود. چشمان مرطوبم را به امیر میدوزم و نگاه از او نمیگیرم. چه بگویم به او، که حالا در نظرم، غریبهای بیش نیست؟! نه. او را نمیشناسم. نه او را، و نه عقاید جدیدش را. نمیدانم امیر را کی، کجا و چطور گم کردم. فقط میدانم پایمان که به اینجا رسید، امیر مثل قطرهای، در دل تفکرات و فرهنگ جدید، بخار شد و به هوا رفت. این مردی که چنین مقابلم رجز میخواند، و خشم، مثل توفان، از عمق دلش میجوشد و بالا میآید و ویران میکند، امیر من نیست!
- آدم ندیدهای، مگر؟ چرا این طور به من زل زدهای؟ چرا دست از سرم برنمیداری؟
باز سکوت میکنم. یک قطره اشک، از کنج چشمانم میچکد پایین. امیر، چند لحظه چشم در چشمم میدوزد و ناگهان، دیوانه میشود.
- دیگر نبینم در این خانه نماز بخوانی، ها! فهمیدی؟!
و میآید جلو و لگد دیگری به سجادهام میزند. مهرم پرت میشود و محکم به دیوار میخورد. دیگر طاقت نمیآورم. از جا میپرم. چادر نماز، از روی سرم سرمیخورد و میافتد روی شانههایم:
- نه. نمیفهمم! نماز خواندن من، چه کار به تو دارد؟!
سینه به سینهام میایستد:
- فکر میکنی نمیدانم پای سجادهات، گریه و زاری میکنی و از خدا برایم طلب عفو میکنی؟ تو نمک زخمم شدهای، لاله. مثل آینه دق، هر جا میروم، جلوم سبز میشوی. مگر من چه کار کردهام که مثل آدمهای طاعون زده نگاهم میکنی؟!
بغضم میترکد. صدایم موج برمیدارد و میشکند:
- چه کار نکردهای؟ به بهانه درس خواندن و ادامه تحصیل، ما را کشاندهای اینجا. اما مثل آدمهای بیجنبه و کمظرفیت، خودت را باختهای. همه چیز را فراموش کردهای: این که کی بودی، چه بودی، چه هدفی داشتی. همه چیزت را از دست دادهای: انسانیت، معرفت، غیرت ... همه چیزهایی که فکر میکردم سرمایه وجودی توست، و چقدر اشتباه میکردم! تو مثل بادکنکی بودی که به اشاره یک نوک سوزن، ترکیدی! و من، این را دیر فهمیدم؛ خیلی دیر! فکر میکنی نمیدانم با آن دوستهای بدتر از خودت، چه غلطها که نمیکنی؟! از تو و این افکار جدید و کارهای شرمآورت متنفرم. میفهمی؟ متنفر!
امیر میلرزد. صورتش به کبودی میزند. نعرهای میکشد و با مشت، روی میز تلفن میکوبد. گوشی واژگون میشود و میافتد روی پایش. فریادی میکشد و گوشی را با پا پرت میکند. صدای شکسته شدن شیشه ویترین، مثل رعد در خانه میپیچد.
- پس چرا نمیروی و راحتم نمیگذاری؟ پدر جانت که چشم به راهت است. برو کنج دلش بنشین و ما را هم خلاص کن. بگذار زندگیمان را بکنیم!
داد میزنم: فکر میکنی به خاطر توست که ماندهام؟! خیر، آقا! من بدون شایان، هیچ جا نمیروم.
زهر خندهاش، رعشه بر اندامم میاندازد:
- به همین خیال باش، که شایان را بدهم دست توی عقدهای! پشت گوشت را دیدی، شایان را هم با خودت میبری!
از دهانم میپرد: از تو شکایت میکنم.
با همان نیشخند کج لبش، جواب میدهد: هر غلطی میخواهی، بکن!
هر دویمان میدانیم، اگر اینجا ایران بود، محکوم اول و آخر، او بود. پدر، دوراندیشیها و محکمکاریهای لازم را کرده بود: طبق تعهد امیر در عقدنامه ،حق طلاق و حضانت فرزند یا فرزندان، با من بود. اما اینجا، آلمان بود، و قوانینش زمین تا آسمان با کشورمان تفاوت داشت. اینجا دستم به هیچ جا بند نبود. اما اگر میتوانستم شایان را ببرم و پایم به ایران میرسید ...
صدای گریه شایان، دلم را میلرزاند. به عقب برمیگردم. پسرکم را میبینم که به طرفم میآید. موهای قهوهای رنگ و خوش حالتش، درهم و آشفته است. زیر چشمان خوابآلودش، پف کرده است، و دانههای اشک، مثل مروارید، روی گونههای برجستهاش میغلتد.
آغوش باز میکنم، اما قبل از اینکه او را بغل کنم و عطر نفسهای گرمش را به بر بکشم، امیر سد راهش میشود و او را بغل میکند. شایان دست و پا میزند و جیغ میکشد: مامان!