• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

داستان کوتاه کوتاه


سرعت مرگ

13 تیر 1386

باورم نمی شد این برادر من باشد. هرگز چشم هایش این چنین کاسه خون نشده بودند. صدایش زدم و با صدایی لرزان از او خواستم تا پایش را از روی پدال گاز بردارد. اما او اصلا گوشش بدهکار نبود و انگار صدایم را نمی شنید. دوباره همه توانم را جمع کردم و بلند فریاد زدم:
- تو رو خدا، جون مامان پاتو از روی پدال گاز بردار.
به طرف من برگشت و با غضب گفت:
- هیس، اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی اونوقت... تکیه بده به صندلیت و حرف نزن. فهمیدی؟
برقی در چشمان برادرم نشست و نصفه نیمه لبخند تلخی زد. یک لحظه چشم از جاده برنمی داشت. بغض کرده بودم. داشتم خفه می شدم. نفسم بند آمده بود. قرص هایم کنار دست برادرم بود اما جرات تکان خوردن نداشتم.
نمی دانستم آخر این ماجرا چه خواهد شد، اما حس آشنایی داشتم. احساس می کردم تاریخ یکبار دیگر در حال تکرار شدن است. بی اختیار، حال و هوای آن ماه عسل نفرین شده را داشتم.
- تو رو خدا ولشون کن. مگه نمی بینی هیچی حالیشون نیست؟ یه کاری دستمون می دن. بذار برن. نذار اولین سفرمون زهر مار بشه...
- هیس، اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی اونوقت... تکیه بده به صندلیت و حرف نزن. فهمیدی؟
نگاهم به لباس مشکی ام افتاد. انگار حالا برادرم می خواست کار ناتمام همسرم را تمام کند. در همین فکر بودم که ناگهان صدای فریادهای برادرم مرا به خود آورد:
- حالیت می کنم لعنتی. منو دست کم گرفتی. حالا رانندگی رو بهت نشون می دم...
ناگهان ماشین از کنترل خارج شد و همه چیز شروع به چرخیدن کرد.
* * *
درحالیکه رمقی در بدن نداشتم مادر مرا نوازش کرد و گفت:
- عزیزم، پاشو قرصت رو بخور مادرجان. پاشو دخترم. این پسره هیچی نمی فهمه. اگه یه ذره فهم و شعور داشت دلم نمی سوخت. مگه من نگفتم یه چند وقت رعایت خواهرت رو بکن. نمی فهمی این طفلک حالش خوب نیست. مگه قرار نبود این بازی لعنتی رو از روی کامپیوتر پاک کنی؟

نظرات

سلام. داستان خوبی بود. با اینکه کوتاه بود اما خوب جمع و جور شده بود و حرفش رو زده بود. آخرش هم خوب بود. از اولش نمی شد آخرش رو حدس زد یا اصلا فکر کرد که منظور بازی کامپیوتریه! راستی چجوری می شه اینجا داستان فرستاد؟؟

5 مرداد 1386 ساعت 19:10 | ابوذر |  بدون email | آدرس وب

داستان کوتاه جالبی بود. قابل توجه آنهایی که بچهایشان در بازیهای رایانه ای افراط می کنند.

4 مرداد 1386 ساعت 08:42 | gh.e |  بدون email | بدون آدرس وب

من فکر می کنم کسی که گفته داستان سر کاری بود، مفهوم داستان را درست نفهمیده است. وگرنه چیزی برای سرکار گذاشتن وجود نداشت. نویسنده به خوبی بعضی نکات را در یک داستان بسیار کوتاه بیان کرده. موفق باشید

31 تیر 1386 ساعت 16:06 | هدی عظیمی |  hoda_azimi60@yahoo.com | بدون آدرس وب

به نظرم تاحدی سرکاری بود ، ولی یک نقطه مثبت داشت:خیلی آموزنده است

30 تیر 1386 ساعت 17:15 | نغمه اسماعیل پور |  nsept_7godess2006@yahoo.com | آدرس وب

سلام. من مثل بقیه نظر کارشناسانه نمی تونم بدم.فقط می تونم بگم کم پیدایین! مگه که اینجا پیداتون کنیم.

26 تیر 1386 ساعت 17:44 | حکیمه ملازاده |  hakimeh_m_s@yahoo.com | بدون آدرس وب

البته هنوز تعریف دقیقی از مینی مال ارائه نشده است و شاید هیچ وقت هم ارائه نشود. اما با این وجود "سرعت مرگ" دارای حداقل ویژگی های لازم برای یک داستان کوتاه کوتاه بود و شوک پایانی هم بسیار موثر و کارساز بود. موفق باشید

16 تیر 1386 ساعت 17:22 | صدرا علوی |  بدون email | بدون آدرس وب

فوق العاده بود ،این یه شروع عالیه. درود.

13 تیر 1386 ساعت 15:50 | دکتر بهرامیان |  بدون email | بدون آدرس وب

داستان های کوتاه کوتاه مانند هر داستان دیگری اجزای آغازین، میانی و پایانی دارد اما شباهتش به همین ختم می شود. یعنی امکان و فرصت فضا پردازی، توصیفات طولانی یا تغییر صحنه وجود ندارد. همچنین زاویه دید اول شخص ( من راوی) معمولا زاویه دید خوبی برای داستان های کوتاه کوتاه نیست چرا که باید درون من ِ داستان که محدود هم هست باقی بمانید و این کار را دشوار می کند. اما من راوی یک حسن هم دارد آن اینکه مستقیما و سریعا می تواند خواننده را به ماجرا بکشد. داستان کوتاه کوتاه معمولا پایانی غیر منتظره دارد درست مثل این داستان که در پایان خواننده در می یابد تمام وقایع ماقبل در یک بازی کامپیوتری اتفاق افتاده است. به هر صورت داستان کوتاه کوتاه نوشتن خود هنری ست سوای داستان نویسی. برای نویسنده این داستان کوتاه کوتاه خوب آرزوی موفقیت دارم

13 تیر 1386 ساعت 15:17 | مژگان عباسلو |  بدون email | بدون آدرس وب

داستان جالبی بود. ممنون

13 تیر 1386 ساعت 14:11 | Sword Fish |  بدون email | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

داستان کوتاه کوتاه

قنادی شادی

مصطفی انصافی


داستان کوتاه کوتاه

شمعدان سه شاخه

شمعدان سه شاخه

بهاره ارشدریاحی


داستان کوتاه کوتاه

فرزند صبح

فرزند صبح

مصطفی انصافی


داستان کوتاه کوتاه

درخت ساج

داستانک نویسنده‌ی 12 ساله از اندیمشک

درخت ساج

مهرزاد نژاداحمدی


داستان کوتاه کوتاه

قصر

قصر

محمّدعلی خبیر


داستان کوتاه کوتاه

وسوسه

وسوسه

اعظم شهیدی


داستان کوتاه کوتاه

ثریا خانم

داستانک یلدایی

ثریا خانم

حنانه سلطانی


داستان کوتاه کوتاه

از پشت شیشه

داستانک یلدایی

از پشت شیشه

تبسم غبیشی


داستان کوتاه کوتاه

شب

داستانک یلدایی

شب

محمّدعلی خبیر


داستان کوتاه کوتاه

بی‌دلیل

زهرا طراوتی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

مصطفی انصافی: فرم جوهر هنر است


چنگی نصفه و نیمه بر دل


مقصر


مدرنیسم علیه مدرنیته


از نگاه ناظر بی‌طرف بیرونی


داستان‌نویسان پیشگام- بخش دوم و پایانی


پاره‌هایی از زندگی روزنامه‌نگاری که داستان‌نویس خوبی است


قنادی شادی


... و این نواست، بی‌تصویر!


داستان‌نویسان پیشگام- بخش نخست


خطوطی معوج پشت ظاهر صاف و ساده‌ی ارتباط آدم‌ها


تباه‌شدگی عاطفی


نوشتن سرنوشت من است


بلیط رفت و برگشت


فانوسی عین ستاره- بخش دوم و پایانی


پنجره‌ی اتاق خواب خانه‌ی جدیدمان


آسیب‌شناسی جنگ از نگاه نویسنده‌ی زن


فانوسی عین ستاره- بخش نخست


آبتازهای مرگخیز


شهلا زرلکی: «از پائولو کوئلیو متنفرم!» یک عامه پسند ضعیف است


بی‌خیالِ ادبیاتِ متعهد، آقای غلامی!


شمعدان سه شاخه


نفس یک جایزه‌ی ادبی کشف و تشویق است


تلاش برای فرار از میان‌مایگی


داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده