پاییز سال 67 که وارد حوزه هنری شدم از چیزهایی که در محیط جدید و دلپذیر و صمیمی حوزه توجهم را جلب کرد، ساختمان مخروبه ای بود در شمال شرقی حیاط حوزه. این ساختمان که بعد از گلخانه و انبار سینمایی قرار گرفته بود، درش معمولاً بسته بود. آنچه که ما را از بیرون به دیدنش ترغیب می کرد استوانه ایی آجری بود که از سقف آن حدود سه- چهار متری بالا رفته بود و در انتها تبدیل شده به شبکه هایی مانند شبکه بادگیرهای قدیمی. به علت دودهایی که از منفاذ آن بیرون زده بود، من گمان می کردم لابد روزی دودکش کوره بوده. حالا کوره ی چه؟ عقلم به چیزی قد نمی داد. قدیمی ها هم (که نسل اول حوزه محسوب می شدند) البته سئوال آدم را بی جواب نمی گذاشتند، ولی آنها هم چیزی نمی دانستند، از پیش از انقلاب مانده بود و...
چند ماه بعد محمدرضا بایرامی هم که تازه از سربازی برگشته بود، به ما پیوست، روزی فهمیدم او هم به نخ آن خانه و دودکشش رفته است. نهایتاً تخیل بافی های او هم به جایی نرسید. لذا ما نسل دومی ها کوتاه آمدیم!
تا این که چهارده – پانزده سال بعد، بعد از مختصر مرمتی و مشاطه کاری بر سر و روی آن خانه مخوف، قرار شد تا آماده شدن ساختمان جدید حوزه، ما به آنجا نقل مکان کنیم.
من و رضا امیرخانی نخستین کسانی بودیم که واردش شدیم. اولین چیزی که به ذهن هر دویمان رسید، زندان و سلول و... بود. رضا گفت:" کف این جا را اگر بکنی، استخوان انسان و چند کیلو ناخن پیدا می شود!"
ساختمانی بود حدود شصت و هفتاد متر. دو تا اتاق پانزده – شانزده متری داشت و یک دالان باریک که ختم می شد به دو انباری کوچک. در یکی از آن دو آبدارچیمان به زحمت اسباب و اثاثیه اش را جا داد ولی دومی آن قدر ترسناک بود که نتوانستیم استفاده ای از آن بکنیم، بنابراین درش همچنان بسته ماند. اما از آن دو اتاق، اولی را که قدری دلبازتر بود و مخصوصاً به در خروجی نزدیک تر بود، رضا برداشت برای لوح! (البته همینجا از فرصت استفاده می کنم و جوانمردیش را می ستایم که به آنجا آمد و گرنه همکاران و بخش های دیگرمان ترجیح دادند در حیاط چادر بزنند و ... ولی به آنجا نیایند!) و اتاق دوم که هیچ منفذی نداشت، شد اتاق مدیر واحد ادبیات که من باشم و در آن دالان تنگ با یک مصیبتی همکاران دفتری مستقرشدند!
با این که قرار بود چهار تا شش ماه در آنجا باشیم، سه سال طول کشید. تابستانهای فوق العاده گرمی داشت و پرواضح است به علت عدم گردش هوا از پنکه هم کاری ساخته نبود. آن برج کذا که حالا روی آبدارخانه قرار گرفته بود و بیرون همه خیال می کردند بادگیر است و باد دلپذیری می آورد، چیز بی هوده ای بود که همه عقلایی که به آنجا آمدند نتوانستند از اسرارش سر درآورند.
به هر حال ساختمان جدید آماده شده و نشده ما آمدیم و مستقر شدیم و آن ساختمان و برج بادگیر نمایش هم به غضب خدا گرفتار شد و برسرش آن آمد که اخبارش به یونسکو هم رسید! در بعضی مطبوعات از آن به عنوان تنها بادگیر تهران نام برده شده که انصافاً نبود. کارشناسان میراث فرهنگی با رمل و اسطرلاب دریافتند بادگیر نبوده بلکه آب انباری بوده که قدمتش می رسیده به قاجاریه! اما کارشناسان معماری این قدمت را زیر سئوال بردند چون در ساخت بنا از میلگرد استفاده شده بود و..!
اما بشنوید ادامه ماجرا را:
روز جمعه دوازدهم بهمن ماه حجت الاسلام جعفر شجونی ساعت نُه صبح میهمان شبکه پنج سیما بود. از خاطرات مبارزاتش و زندانهایش می گفت. از جمله تعریف کرد اولین بار که دستگیر می شود سال سی و چهار – پنج بوده به خاطر فداییان اسلام. از قم به تهران منتقلش می کنند و در تهران هم وقتی که بازجویی های شهربانی نمی توانند زبانش را باز کنند، اعزامش می کنند برای شکنجه! دو مأمور شهربانی با احترام زایدالوصفی(!) طلبه جوانی را که باد نوابی در سرداشته، سوار جیپی می کنند و سپس بعد از گذر از میدان توپخانه و خیابان فردوسی می رسند به خیابان حافظ و در نبش خیابان ثریا وارد ساختمان "حضیرة القدس" بهاییان می شوند. آنگاه او را پیاده می کنند و هدایت می کنند به انتهای حیاط. در آنجا ناگهان در خانه ای به رویش باز می شود که توصیفش آمد!
این که بهائیت مدعی مهربانی و انسان دوستی، چه سرویس هایی به نظام شاهنشاهی می داده یا نمی داده بحث ما نیست، مهم این است بعد از انقلاب اسناد خیلی از جنایت ها و خیانت های رژیم گذشته به دست نیامد و از بین رفت. هنوز هم کم نیستند کسانی که چشم و انتظار عزیزی هستند که چهل و پنجاه سال پیش ناگهان ناپدید شده است و دیگر هیچ خبری از او به دست نیامده! (بنده چنین خانواده ای را می شناسم.)
واقعیت دردناکی که خیلی از محققان به آن اذعان دارند، این است:
آن روزها که مردم انقلابی سرگرم اسلحه خانه پادگانهای شاه بودند، کسانی هم از این غفلت استفاده کردند و خود را به اسنادخانه ی سازمانهای امنیتی رساندند و رد پای جنایت های فراوانی را از بین بردند و چه بسیار رازهایی نامکشوف که ماند برای یوم تُبلی السرائر!