گمان من این است که یک دانشجوی پزشکی هم که در دورهی آبزروریاش سری به بخش خون بازان شیمیایی زده باشد، میتواند از کنار هم گذاشتن لنفوم و فیبروز ریه و مشکلات پوستی در فقدان عامل وراثتی ابداع احتمال کند و به عامل ش.م.ر. برسد. چیزی که هیچ گاه حسین حداد راجع به آن چیزی نگفت و اگر نبود تصویری از جنگ که در اتاق کارش در منزل آویزان بود، شاید هیچ گاه ما درنمییافتیم سابقهی حضور او را در جبهه ....
لنفوم، فیبروز ریه، مشکلات پوستی ...
و من این همه را در برگهی گواهی فوت او دیدم که هنگام ترخیص جسد در بیمارستان به دستم داده بودند. برگهای مخدوش و مملو از عبارات لاتین و فارسی، با دستخط خاص پزشک بیحوصلهای، پیش از صرف صبحانهی نه چندان دلچسب بخش خون، بدون مراعات هیچ علامت سجاوندی و ویراستاری ....
دست مرا میگیرد. اتاقهای مختلف ساختمان پژوهش را طی میکنیم. جلو میزی میایستیم. دست مرا رها نمیکند. جلو میکشد و در استامپ پر از جوهر را باز میکند. بعد، انگشت نشانهام را فشار میدهد روی استامپ ...
در صفحات پایانی کتابم، جایی این بازی بصری را داشتم که روی کاغذ اثر انگشتی نقش ببندد. به حسین حداد میگویم: «حاج حسین آقا! این همه توی زحمت افتادید، نمیشد خودتان یک اثر انگشت میزدید روی صفحه؟»
- نه! باید اثر انگشت خود نویسنده باشد! شاید پسان فردا با صاحب انگشت حرفت شد!
سال 78، که رفتم کارگاه قصه و رمان، در همان اوایل کار دچار مشکل شدیم. آقای حداد، حسابی مخالف رسمالخط بود و با آن دقت مثال زدنیاش، ایرادت بیشمار جدانویسی را برمیشمرد. هرگز به ذهنم نمیزد که این اختلاف به ظاهر عمیق، باعث رفاقتی به باطن عمیقتر شود. بحث ما با یکدندگی من به جایی نرسید، الا به جملهی معروفی که بعد از آن پیشانی نوشت همهی کتابهایم شد: «بنا بر توصیه نویسنده، ناشر هیچگونه دخل و تصرفی در رسمالخط اثر نکرده و دقیقاً شیوهی رسمالخط اصل اثر را رعایت کرده است».
و محسن مومنی که بعدتر، این نوشتهی حاج حسین را روی پرت و پلاهای دیگرم در انتشاراتیهای دیگر دیده بود، میخندید و به من و حاج حسین میگفت: «شروع سنگ قبر رضا با این عبارت حاج حسین آغاز میشود که بنابر توصیهی نویسنده، قبرستان هیچگونه دخل و تصرفی ... و بعد هم آرام گاه جدانویسی شده و ...»
سه تایی بلند میخندیم ... و حالا متن ویراستاری نشدهی گواهی فوت در بخش خون بیمارستان جلو چشممان است. دو تایی آرام گریه میکنیم و مطمئنیم که سومی هم چنان میخندد ...
شیراز بودیم. برای بزرگ داشت مرحوم نصرالله مردانی. دم غروب با حضرت سیدابوالقاسم حسینی (ژرفا) میرویم حافظیه.
او آداب زیارت را به جا میآورد و محسن مومنی از او میخواهد که تفالی بزند ... نگاهی میکند به آرام گاه حافظ و فاتحهای میخواند. آرام دیوان غزلیات را به سر انگشت نشانه باز میکند ... بیچاره ندانست که یارش سفری بود ... و بعد با همان آرامش ادامه میدهد: «این استغنای از عمر را میرساند ....»
و اگر چه محسن نیت کرده بود، اما دوتایی دمغ میشویم.
چند روزی است که از شیراز برگشتهایم. شبی نشستهایم با خواهرزادهها و حافظ میخوانیم. بدم نمیآید که کمی آزارشان دهم. به کوچکتر که امتحان سختی پیش رو دارد و انتظار موقعیت، میگویم: «ای مگس، عرصهی سیمرغ ...» میخندد و جواب میدهد: «ما ز یاران چشم یاری ...»
میخندیم و ادامه میدهیم بازی را. ناگاه وسط تورق دیوان، یاد شیراز میافتم و برای باقی، قصهی فال حضرت ژرفا را بازگو میکنم. همگی دمغ میشویم و حافظ نمیخوانیم. نزدیک نیمهشب است.
صبح ساعت شش با تماس محسن مومنی میرسیم منزل آقای حداد و برای چندمین بار در طول بیماریاش، به اتاق کارش میرویم. دو عکس قاب شده توی اتاق هست؛ اولی معلم جوانی است با پوشش پنجاه و هفتی، در مدرسهای در روستایی اطراف نوبران و دومی کمی جا افتادهتر با لباس بسیجی ...
و حالا گواهی فوت دستمان است که نیمهشب را ساعت فوت میداند ... و مطمئنم همهی اینها را با دقت و حوصله، حسین حداد در همان دفترچهی همیشگیاش یادداشت کرده است.