میروم پایین. پایینتر و باز هم آب میخورم. عمق حوض، انگار که بیانتهاست. تمامی ندارد. میخواهم دوباره مادر را ببینم. تقلا میکنم و دست و پازنان، دوباره میآیم روی آب. نگاهم پر میکشد روی چهارپایه زیر درخت، که حالا، فقط سبدی پر از انار روی آن است، و صدها شاپرک و قاصدک سپید، رویش میچرخند. دستهایم از سرشانه سست میشوند. چیزی در دلم فرو میریزد و آرام، زیر آب کشیده میشوم. پایین و پایینتر ... دیگر تقلایی برای بالا آمدن نمیکنم. خود را در آب رها میکنم تا فرو روم. اما هر چه پایینتر میروم، صدای پدر را بلندتر و رساتر از قبل میشنوم. دیگر صدایم نمیکند. پدر، اذان میگوید: بلند و واضح. صدایش در گوشم میپیچد و در وجودم، طنینانداز میشود.
از جا میپرم. هنوز صدای پدر در گوشم است؛ به همان وضوح و روشنی. دانههای درشت عرق، روی پیشانیام سرازیر است. پتو را از رویم کنار میزنم و در تاریک و روشن اتاق، به ساعت دیواری نگاه میکنم. شب از نیمه گذشته است. آب دهانم را به سختی پایین میدهم. گلویم خشک و به هم چسبیده است. به سنگینی یک کوه، از تخت بلند میشوم. افتان و خیزان، خود را به پنجره میرسانم. بارش میکنم. نسیم خنک نیمهشب، به سر و رویم میخورد. شهر در تاریکی و سکوت و سرمای پاییزی، به خواب رفته است. به آسمان نگاه میکنم. یک ستاره در دل تاریکی، راه میکشد. رشته درخشنده نقرهای رنگی، دنبال خود باقی میگذارد، و خودش ناپدید میشود. محو میشود. غیب میشود. دنبالهاش هم، میرود و در دل سیاه آسمان فرو میرود.
آسمان بدون مهتاب، با آن رنگهای درهم و برهم گرم و سرد، که نه نشانه صبح است و نه شب، دلتنگیهایم را زیادتر میکند.
به حمام پناه میبرم. اردک شایان را در دست میگیرم و زیر دوش میروم. قطرات آب، با شدت، بر سر و رویم میریزد. اردک را روی قلبم میگذارم و از ته دل، زار میزنم. اردک را میبوسم. عطر شایان در وجودم موج میزند.
«آخ، پسرکم! پسرک بیگناهم ! اگر تو را اینجا رها کنم، آیندهات چه میشود؟ نمیشوی یکی لنگه پدرت؛ پوچ و توخالی؛ پست و بیهویت؛ بینام و نشانی که به هیچ کجا، تعلق ندارد؛ نه به اینجا، نه به سرزمینش، نه به دین و آیینش؛ معلق بین زمین و هوا؟! آن وقت، من شریک جرم آینده مبهم و گناهآلود تو نمیشوم؟!»
اشکهای داغم، با قطرات آب درهم میآمیزد. چشمانم را میبندم و اردک را میبوسم: یکبار، دوبار، صدبار ....
چهره «قدسی» - مادر امیر – در خیالم نقش میبندد؛ تکیده و درهم. نگاه لبریز از التماس و تمنایش را به چشمانم میدوزد و شکسته میگوید: لالهجان! من همین یک پسر را دارم. تو را به خاک مادرت، او را از من جدا نکن!
فقط نگاهش میکنم. در سرم هیاهویی است. قدسی تکرار میکند: من طاقت این همه دوری را ندارم. اینجا؟ آلمان کجا؟ میدانم که دیگر، سالی یک بار هم به من سر نمیزند.
چانهام میلرزد. با بغض میگویم: یعنی شما، واقعاً فکر میکنید که من، مایل به رفتنم؟
و اشک، امانم نمیدهد. قدسی، هاج و واج نگاهم میکند. بهتزده میگوید: یعنی امیر، خودش این تصمیم را گرفته؟ خودش خواسته که برود؟!
در میان باران اشک میگویم: به خدا، من راضی به رفتن نیستم. پدرم هم راضی نیست. امیر من و شایان را مجبور به رفتن کرده است!
صدای قدسی، گنگ و درهم، در ذهنم میپیچد:
- امیر همه زندگی من است. جان من است. عمر من است. او را با یک دنیا آرزو بزرگ کردهام. امیر من، پسر من ...
چشمانم را باز میکنم. اردک شایان، در دستم میلرزد. چشمان درشت و سیاه پسرم، با آن لبخند شیرین و دوستداشتنیاش، از برابر چشمانم دور نمیشود. صدای خندهاش را میشنوم، که کودکانه و معصومانه، از ته دل قهقهه میزند.
راستی، چه ضمانتی دارم که شایان را با یک دنیا امید و آرزو بزرگ کنم، و او، همان معاملهای را که امیر با مادرش کرد، با من نکند؟
اگر من به پای شایان بمانم و به خاطر داشتن او، از همه چیزم بگذرم: تن به خواستههای امیر بدهم، همرنگ او بشوم، دینم را بفروشم و دنیایم را تباه کنم، فردا که شایان بزرگ شد و یکی شد مثل پدرش، آن وقت من، حسرت امروز از دست رفته و بر باد دادهام را نمیخورم؟ جمله پایانی نامه پدر، قاطع و کوبنده، در سرم بانگ برمیدارد:
- اگر به خاطر شایان، روی اعتقاداتت پا بگذاری و از خطر قرمزها بگذری، هرگز عذرت پذیرفته نخواهد بود!
شیر آب را میچرخانم. آب، با فشار بیشتری بر سر و رویم میبارد. بدن سست و کرختم را در آب وان رها میکنم. آب تا چانهام بالا میآید. بخار و گرمای مطبوع آب، از ضعفم میکاهد. نفس عمیقی میکشم. اردک روی آب، شناور است. کوکش میکنم. اردک با موسیقی ملایمی، روی آب میگردد. داغی اشک به چشمانم میدود. قلبم تیر میکشد و میسوزد. حس تنهایی و بیچارگی، روی دلم سنگینی میکند. دلم میخواهد همین حالا، شایان را در آغوش بگیرم. همین حالا ...
حولهام را میپوشم و بند کمرش را محکم میکنم. سردم است. بدنم مورمور میشود، و میلرزم. دستها را دور بدن حلقه میکنم و به اتاق شایان پناه میبرم. همزمان با بازکردن در، صدای زنگوله آویخته به در، بلند میشود. کلید برق را میزنم. در روشنایی اتاق، عروسکهای ریز و درشت پولیشی آویزان از در و دیوار و سقف اتاق، همگی به من، زل میزنند. شایان هم از توی قاب عکس روی دیوار به من نگاه میکند. با گامهایی لرزان، به طرفش میروم. عکس را همین چند ماه قبل، در دامن کوه گرفتیم. شایان با نیمتنه و کلاه ملوانی، روی یک تخته سنگ ایستاده، و با چشمان درشت و سیاهش، به لنز دوربین، چشم دوخته است. چشمان معصوم او، از پشت شیشه قاب، ملتمسانه نگاهم میکند. دست دراز میکنم تا قاب نگاهم چرخ میخورد. در و دیوار، با پوسترهای رنگی، اسباببازیهای ریز و درشت، ویترین، چراغ خواب، تخت، پرده ستارهباران و اسب چوبی، همه و همه، در قاب چشمانم میآیند و میروند و میچرخند. روی تخت میافتم.
در صدایی میکند و باز میشود. امیر است. دلخور و عصبی:
- تو که هنوز حاضر نشدی!
کوتاه و سرد، جواب میدهم: چرا. حاضرم.
امیر، با شک براندازم میکند:
- با این لباسها میخواهی بیایی؟
یک لحظه یادم میرود چه پوشیدهام. با تردید، به لباس تنم نگاه میکنم:
- ایرادی دارد؟
امیر جلو میآید و در کمد را باز میکند. چنان پر شتاب، که کمد میلرزد:
- این همه لباس برایت خریدهام. آن وقت، تو با این لباس مسخره، میخواهی به مهمانی جرج بیایی؟!
لباسهای تنگ و کوتاه و رنگارنگم را، یکی یکی از رختآویز درمیآورد و روی تخت، میاندازد:
- این .... این .... این یکی ... این به این قشنگی! ....
برمیگردد و خیره در چشمانم میگوید: خیلی بیسلیقه و امل هستی!
چیزی در دلم میجوشد و وجودم را میسوزاند و آتش میزند:
- من با لباسها، از در این خانه، بیرون نمیروم.
- چرا؟
«چرا»یش رنگ و بوی خشم و نفرت و استیصال دارد. میداند جر و بحث، بیفایده است. مرا میشناسد. اما چون اصرار به بردن من دارد، خودش را به آن راه میزند.
- با این لباس بلند و تیره و آن روسری مسخرهات، میخواهی مرا دست بیندازی، یا خودت را؟
میپرم وسط حرفش:
- من که از اول گفتم نمیآیم. تو اصرار میکنی. دفعه اولت که نیست. خوب این بار هم، تنها برو!
جلو رویم زانو میزند. چشمانش به سرخی میزند:
- یک بار گفتم امشب، تو هم میآیی! دیگر حرف نباشد.
بلند میگویم: پس به لباسم ایراد نگیر!
کلافه می گوید: تو چرا نمی فهمی، لاله! اینجا آلمان است؛ مهد آزادی. ایران نیست. اینجا اگه همرنگ دیگران نباشی، تابلو می شوی. انگشت نما می شوی. اینجا همین طوری اش هم، به خاطر انگِ ایرانی بودنمان، در فشار هستیم. دیگر نمی توانیم هر غلطی که می خواهیم بکنیم و به ساز خودمان برقصیم!
مثل اسپند روی آتش، از جا می پرم:
_ غلط را تو می کنی که غیرتت را بالا کشیده ای و یک لیوان آب هم رویش! حالا ایرانی بودنت، مایه شرم تو شده؟ مرا بگو که فکر می کردم، اگر دین و ایمانت می لنگد، حداقل شرف مردان ایرانی، در خونت هست!
خم می شوم و نیم تنه قرمز چسبانی را که امیر هفته قبل، از روی مدل لباس رقاصه کاباره شان برایم خریده، برمی دارم و جلو رویش می گیرم:
_ غیرتت کجا رفته، امیر؟ تو از من می خواهی این را بپوشم و جلو چشمان کثیف و هرزه دوستان آلمانی ات، رژه بروم؟
صدای امیر، به خشم بلند می شود:
_ چی شده! می ترسی تو را بخورند؟ نترس! این چیزها، اینجا عادی است. اینها چشم و دلشان سیر است. آن قدر هم متمدن و بافرهنگ هستند، که آزادی و راحتی را حق زن می دانند!
لباس را پرت می کنم روی تخت. سینه به سینه امیر می ایستم. تپش قلبم، بدنم را به لرزه انداخته است.