1. از کنار اداره اگر رد شوی، صرف نظر از نوع اداره، امروز پارچه ی سیاه بزرگ زده اند و شهادت بانو را تسلیت گفته اند، دیروز پارچه ی سفید زده بودند و فتح خرمشهر را تبریک می گفتند و لابد فردا عکس بزرگ رجایی را می زنند و زیرش می نویسند راه رجا بسته نیست، گر چه رجایی برفت! داخل که شوی، اگر اداره دولتی باشد تواتر پلاکاردها و اعلامیه ها که گاهاً شباهت های زیادی به هم دارند، افزایش می یابد. اگر اداره و شرکت خصوصی باشد، بسته به رابطه اش با ارگان های دولتی رنگ و بوی اعلامیه ها کاهش و افزایش می یابد. در اداره، اگر آقای رئیس با اعتقاد لباس مشکی بپوشد، معلوم نیست سیاه پوشیدن باقی کارمندان رسمی و غیر رسمی چه قدر از روی خلوص باشد. بگذریم...
2. این هم لابد قانون اداره است. از کنار بعضی مراکز خرید که رد می شوی یک پارچه ی بزرگ زده اند و از طرح پاسبان خانه ها در مبارزه با بدحجابی تشکر کرده اند. روزی روزگاری اداره دستور داده بود که همه ی رستوران ها بر سر درشان بنویسند از ورود یا پذیرفتن بانوان بد حجاب معذوریم و ما که رستوران می رفتیم می دیدیم که هیچ بانوی بدحجابی به یمن این قانون در رستوران حضور ندارد! این ها که نشسته اند، لابد یا بانو نیستند یا حجاب شان بد نیست! بعدتر اداره رویکردی فرهنگی به موضوع پیدا کرد. دستور داده بود اوراق متحد الشکلی چاپ کنند و همه ی رستوران ها باز بچسبانند. این رویدادها حاوی توصیه های چارلی چاپلین به دخترش در زمینه ی امر مهم حجاب بود! یادم نمی رود اولین بار این اعلامیه را در یکی از همین کافه ها دیدم. به همراه یکی از دوستان از اروپا برگشته رفته بودیم، بنده ی خدا تعجب می کرد از این همه دختر چارلی چاپلین نشسته در کافه... حالا قضیه پاساژ فلان و بهمان هم که این پارچه را زده اند جدا از این قصه نیست. لابد همان اداره از ایشان خواسته است که تشکر کنند از زحمات بی دریغ ماموران زحمت کش و گرنه من و شما می دانیم که رونق این پاساژها به این پاتوق بودن شان است و بعید است که رئیس و سهام داران پاساژ اعتقادی به این امر داشته باشند...
3. در نمایشگاه نشسته بودیم و مثل هر روز مگس می پراندیم. اتفاقاً یکی دو نفر از دوستان برگزار کننده هم که از بی برنامگی حوصله شان سر رفته بود، آمده بودند نشسته بودند با هم اختلاط می کردیم. صدای خانمی از بلندگوها بلند شد که تذکر می داد بانوان محترم غرفه دار و بازدیدکننده در رعایت حجاب اسلامی خود بکوشند. این دوستمان بی هوا خندید و گفت: باید ببینی خودش چقدر حجاب را رعایت می کند که به باقی این طور تذکر می دهد، بنده ی خدا را یک ورقه گذاشته اند برایش و گفته اند بخوان! کمی مرا نگاه کرد و گفت: نام مرغی، که بی هوا از دل ها پرید "ایمان" بود! اتفاقاً راست هم می گفت، عصر اش که این بنده خدا نبود یکی از همین "مامور اسمیت" ها آمد در غرفه مان و یک برگه داد که امضاء کنم. برگه ی تعهدی بود برای پوشش غرفه داران. جالب امر این بود که بر خلاف رویکرد گذشته این بار برای آقایان نیز مقرراتی گذاشته شده بود. شانس آوردیم که هیچ کدام از من و رفقایم دل و دماغ بستن کروات در آن هوای گرم را نداشتیم و گرنه عذرمان را می خواستند! خواستم با این مامور بحث کنم که این چه برگه ی مزخرفی است که درست کرده اید و این توهین به شعور ما است و این حرف ها. دیدم بنده ی خدا اسمش روی اش است: مامور است و معذور. برگه را امضاء کردم، دادم دستش برود...
4. خبری در کشور به سرعت رسانه ای می شود. خبر، خبری جدید نیست. طرحی برای بهبود وضعیت جوانان با استفاده از ازدواج موقت! مهم این نیست که این طرح درست باشد یا نباشد. مهم این نیست که این طرح کارا باشد یا نباشد. مهم این است که این حرف از زبان کسانی مطرح می شود که بعید است به آن ایمان داشته باشند. بعید است آقایان حاضر باشند دختران خودشان مورد عنایت این طرح قرار بگیرند. وضعیت آقا پسرها البته تفاوت می کند و نیازی به اجازه ی پدر ندارند!
5. چند وقت پیش فیلمی از مصاحبه ی رئیس جمهور کنونی در اینترنت پخش شد که در حقیقت گفتگوی ایشان با مرتضی حیدری در شبکه دو سیما پیش از انتخابات، به عنوان یکی از نامزدهای انتخابات بود. در این قسمت از فیلم، ایشان بیاناتی فرمودند در این زمینه که مگر همه ی امورات مملکتی ما حل شده است و فقط بحث حجاب دختران مانده است. به ما چه ربطی دارد که دختران چه لباسی می پوشند؟ آن روزها این حرف ها را که می شنیدیم، داشت باورمان می شد که شاید فرجی حاصل شود. این روزها...
6. پیرمرد کشاورزی را می شناسم که در دوره ی رضا خان شاطرکُش ، سرباز بوده است. ذکر او بود که باید همه ی سیگاری ها را به دریا ریخت تا دنیا از شرشان راحت شود. این روزها چه قدر یاد حرف او می افتم با دیدن معتادان به ریا. ریا خیلی تلخ است، مثل سیگار. ریا اعتیاد می آورد مثل سیگار. ریا بغل دستی ات را بیشتر از تو آزار می دهد، مثل سیگار. ریا فضای زندگی را تیره و تار می کند، مثل سیگار. ریا فرصت نفس کشیدن را از همین دو سه آدم سالم باقی¬مانده می گیرد. ریا...
زیاده جسارت است...