• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

منثورات


داستان سیزدهم

مربای عمه خانم

22 اسفند 1386

دو هفته بود که مربا می خورد، مربای عمه خانم که یک سال بود در خانه مانده بود قوت غالب اش شده بود و شکم اش را سیر می کرد. دانه های  آلبالو را روی نان می گذاشت و سق می زد، صورتش پر از جوش شده بود اما چاره ای نداشت فعلا باید با مربا سر می کرد. به خاطر همین مربا خوری ها این روزها هر چه که می نوشت چسبناک بود، مجبور بود مربا را دور انگشتش بپیچید و بخورد اما  نه آبی داشت که دست هایش را بشوید نه صابونی نه دستمالی، یک هفته اول بعد از خوردن مربا راه می افتاد می رفت سرکوچه دست هایش را با آب نهر می شست ولی از هفته دوم این کار را  نکرد چون آن قدر سر و وضعش کثیف بود که باید در نهر تمام بدنش را می شست، به همین خاطر به انگشتانش اجازه داد به همراه بدنش این وضع فلاکت بار را ادامه بدهد! اما فرق مهمی که انگشتانش با دیگر اجزای بدنش داشتند این بود که آنها کار مهم نوشتن را انجام می دادند به همین خاطر آنها را یک هفته در نهر شست!
برنامه روزنامه اش این طور بود که بعد از خوردن مربای صبحانه تا ظهر یک بند می نوشت، بعد ناهار مربا می خورد و تا عصر می نوشت، بعد عصرانه مربا می خورد تا شب می نوشت و بعد از شام مربا آن قدر می نوشت تا خوابش ببرد! البته او سعی می کرد این مربا خوری ها به گونه های مختلف انجام دهد تا برایش تکراری نشود، اصولا از زندگی تکراری خوشش نمی آمد به همین خاطر صبحانه با انگشت سبابه مربا می خورد، ناهار با انگشت کوچک، عصر با انگشت وسطی و شب ها با انگشت شست!
خودش مانده بود با یک بشکه مربا و چند ورق کاغذ و یک مداد که هنگام نوشتن به انگشتان مرباییش می چسبید و نمی گذاشت کوچک بودن مانع نوشتن او شود، ولی عمر این مداد هم تمام بود! تصمیم داشت بعد از تمام شدن مداد خودش را حلق آویز کند اما در خانه نه چهارپایه ای وجود داشت نه طنابی! همه دار و ندارش را طی مدت چهار ماه فروخته بود تا گشنه نماند! روز هفتاد و پنجمی بود که مربا می خورد از خواب که بلند شد به سمت بشکه مربا رفت، باورش نمی شد یک لشکر مورچه شاید یک میلیارد مورچه به بشکه مربا حمله کرده بودند. تمام سطح مربا را مورچه پوشانده بود، کنار بشکه مربا زانو زد، نگاهی به مورچه ها کرد، کمی بغض کرد و با صدای گرفته ای گفت: «شما هم چهار ماهه حق التحریر نگرفتید، نه؟»

نظرات

خیلی عالی بود!

28 فروردین 1387 ساعت 07:52 | پری سا |  بدون email | آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

منثورات

پایانِ پنجم!

پایانِ پنجم!

ارژنگ حاتمی


منثورات

شیشه های با بخار

شیشه های با بخار

حسین ناژفر


منثورات

ماخولیای شوهری

ماخولیای شوهری

لیلا باقری


منثورات

پدر خانواده

پدر خانواده

مهدی فرج الهی


منثورات

زهی خیال باطل!

گذری به مترو

زهی خیال باطل!

ابوالفضل اقبالی


منثورات

مستاجر عرب

کاری لوح ماتور(61)

مستاجر عرب

حسین ناژفر


منثورات

وقتی آقای خانه تحریم می شود!

فیلمنامه ی کوتاه طنز با موضوع تحریم

وقتی آقای خانه تحریم می شود!

ارژنگ حاتمی


منثورات

خانم سیبیلو!

کاری لوح ماتور(60)

خانم سیبیلو!

حسین ناژفر


منثورات

ممنوع التصویرها

کنکور آزمایشی- فرمایشی لوح 8

ممنوع التصویرها

ارژنگ حاتمی


منثورات

گردی زمین

گردی زمین

مهدی فرج الهی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

پایانِ پنجم!


شیشه های با بخار


ماخولیای شوهری


مجلس آرام


پدر خانواده


شاعر می‌شود!


زهی خیال باطل!


مستاجر عرب


وقتی آقای خانه تحریم می شود!


خانم سیبیلو!


ممنوع التصویرها


گردی زمین


محبت نصفه نیمه


کدام رگتان باد کرده است؟


وقتی گاز می گیرد!


گلوله محافظه کار


عادت زشت


عشق تو بلانسبت خرم کرد!


هاسپیتال گوربه‌گوری


مراقب جان‌هایت باش بابا خلیل


جناب عزراییل، سلام!


کشیده 900 متری


انتخاب رشته


مرکز کشور جم


کاری لوح ماتور(58)


نامه‌های زیر در حیاط


سعدی آوانگارد می شود!


زندگی هنری یک مدل!


یار مهربان


نسل پدرسوخته