راستش حالا دیگر - اگر بخواهیم با بنرهای شهرداری تهران و پل های عابر پیاده اتوبان ها هم آهنگ باشیم - بایستی بی شک از «نوآوری و شکوفایی» بنویسیم. اما از آن جا که این مهم را برادران هم سنگرمان انجام داده اند و تا پایان سال بارها و بارها انجام خواهند داد، من و دوستانم در لوح سعی می کنیم از چیزهای دیگر بنویسیم. این هم خودش می تواند یک نوآوری باشد!
ابتدای سال که توپ در می کنند و «محول القلوب» می خوانند، آدمی زاده دل می بندد به تحول قلبی. آدمی زاده است دیگر.زنده است به همین امیدها و دل بستن ها. نمی دانم چرا. شاید اصلاً «شکوفایی» طبیعت هم در این القاء امید بی اثر نباشد. همین که آدمی درخت خشک را می بیند که جان می گیرد و از جمود خارج می شود و رشد می کند و سایه می دهد، می تواند دل خوش کند که جنس خودش هم تکانی بخورد و …
قدیم تر ها قبل از تحویلِ سال نامش را می دانستیم ، موش بود یا پلنگ یا نهنگ. نمی دانم این نام گذاری ریشه در چه داشته است یا اصلاً به چه درد می خورد. فقط همین قدر می دانم که این نامگذاری رسمی و دولتی نبوده است. به هر حال تصمیم مسئولین کشوری این طور شده است که نامی رسمی برای هر سال انتخاب کنند و این نام ابلاغ شود به تمامی سازمان های دولتی و سازمان ها مسابقه بگذارند با یکدیگر در استفاده ی هر چه بیشتر از این عنوان در نامه نگاری ها وجشنواره ها و…
بگذریم. ما را چه به ادارات و سازمان های دولتی. حکایت عشاق خود، دیگر است! سال قبل را تقویم ها ننوشتند اما سال «اتحاد ملّی و انسجام اسلامی» بود انگار. آدم های خوش خیالی مانند من و دوستانم امیدوار شدیم به یک تغییر زیاد. دل بستیم به این که قرار است در این سال آدم ها به هم نزدیک تر شوند. خیال می کردیم بعضی گناهان نکرده مورد عفو عموم قرا خواهند گرفت و چه می شد اگر می شد!
کارگردانی هست که بخواهیم و نخواهیم فیلم های خوبی ساخته است. این طور که می گویند سال 81 فیلمنامه ای نوشته بوده و انگار همان زمان مورد پسند خودش یا آقایان واقع نشده است. سال 84 دوباره به سراغ فیلمنامه رفته است و دوباره از سر نوشتن گرفته است. بنا به درخواست مسئولان وزارت تغییراتی داده است و مجوز ساخت شروع شده است. می گویند ناظران وزارت خانه بر سر صحنه ی فیلم برداری هم بوده اند و حتی به رنگ موی بازیگر ایراد گرفته اند. هر طور بوده فیلم ساخته می شود. در جشنواره فیلم فجر سال 85 اکران میشود و اتفاقاً بازیگری از این فیلم سیمرغ بهترین بازیگر مرد را هم گرفت و فیلم تحسین شد. مرداد ماه 86 بود و قرار بود فیلم اکران شود. می گویند پوسترهای فیلم هم آماده شده بود و نسخه های فیلم مربوط به سینماهای مختلف نیز تکثیر شده بود. خبری از وزارت ارشاد رسید که فیلمِ آقای کارگردان اجازه ی نمایش ندارد. به نظر می رسد بیشتر اعمال سلیقه ی جناب وزیر بوده است. لااقل موافقان پخش فیلم این طور می گفتند که فیلم از همه ی فیلترهای موجود عبور کرده بود و دلیلی برای توقیف ناگهانی فیلم وجود نداشته است. گویا بحث بین وزارت ارشاد و تهیه کننده ی فیلم آن قدر طول کشیده است که نسخه ی دی.وی.دی فیلم توسط عده ای در بازار غیر رسمی توزیع شده است. آقای وزیر گفت که توزیع فیلم کار عوامل فیلم بوده است و آقای کارگردان گفت مگر تیشه به ریشه ی خود می زنم؟ والله اعلم منا. این ها برای من مهم نیست. برای من حتی مهم نیست که آقای وزیر راست گفته است یا آقای کارگردان. من دوست دارم این شرایط را در پارادایم «اتحاد ملی» توصیف کنم. دوست دارم موقعیت این دو طرز فکر را در دستگاه مختصات «اتحاد ملی» تخمین بزنم. آقای کارگردان که در یو.سی.ال.اِی درس خوانده است و فیلم که می سازد رنگ و بوی ملیت دارد. آقای وزیر سعی می کند - یا سعی نمی کند وی نتیجه ی عملش این می شود- که امثال آقای کارگردان دیگر فیلم نسازند. نمی دانم کدام طرز فکر در راستای «اتحاد ملی» است و کدام صد و هشتاد درجه آن طرف تر. بگذریم.
پلیس کشور طرحی اجرا می کند با هدف برقراری امنیت اجتماعی. این را نیز می توان در دستگاه مختصات «اتحاد ملی» توصیف کرد. می توان دقیق شد و این طرح را بازبینی کرد. شب عاشورا بود گمانم. هم رنگ جماعت بیرون زده بودم. سخنران داشت خلق الله را به انصاف و اخلاق توصیه می کرد. نمی دانم چه شد که بحث به امر به معروف و نهی از منکر رسید. می گفت و به نظر بی راه نمی گفت از خرد شدن احساس جوان هنگام سوار شدن به ون و رفتن به پاسگاه. می توانیم این طور هم نگاه کنیم که آن پلیس یک قسمت از مردم است و آن بنده ی خدا که سهواً - و نه به عمد - زلفی آشفته کرده است یک ملتی که باید مورد اتحاد قرار بگیرند.
نمی دانم. بهار آمد و ما در حال برنامه ریزی وخطابه برای راه کارهای عملی «اتحاد ملی» بودیم. پشت بندش تابستان آمد. گرم بودیم و غافل از اتحاد و در گیر مبارزه با ظواهر تبرج. خزان شد و برگ های این درخت ریخت. زمستان شد و یوم الله انتخاب نماینده برای پارلمان . همه ی آن ها که خیال می کردیم دست در گردن هم خواهند انداخت، از هم دورتر شدند. از روزنامه هامان که توقعی نداریم. رسانه ی ملی مان – به خصوص این فرزند خلفش بیست و سی- تا توانست فاصله ها را بزرگ نشان داد. اشتباه نکنید بحث اصلاً از سیاست نیست که طناب آن، بر قاربش افکنده شده است. بحث در حد یک مختصات یابی در دستگاه مختصات « اتحاد ملی» است.
حالا سال نو رسیده است. قرار است این سال «نوآوری و شکوفایی» اش برجسته باشد. نمی دانم چه باید کرد که این نوآوری به خزان نگراید…
زیاده جسارت است