خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
کلام آغازین
8 دی 1387
مرجان فولاد وند
26 آذر 1387
5 آبان 1387
6 مهر 1387
9 شهریور 1387
24 تیر 1387
31 خرداد 1387
30 خرداد 1387
5 خرداد 1387
29 اردیبهشت 1387
14 اردیبهشت 1387
27 فروردین 1387
12 اسفند 1386
10 اسفند 1386
22 بهمن 1386
20 بهمن 1386
30 دی 1386
27 فروردین 1387


راستش حالا دیگر - اگر بخواهیم با بنرهای شهرداری تهران و پل های عابر پیاده اتوبان ها هم آهنگ باشیم - بایستی بی شک از «نوآوری و شکوفایی» بنویسیم. اما از آن جا که این مهم را برادران هم سنگرمان انجام داده اند و تا پایان سال بارها و بارها انجام خواهند داد،  من و دوستانم در لوح سعی می کنیم از چیزهای دیگر بنویسیم. این هم خودش می تواند یک نوآوری باشد!
ابتدای سال که توپ در می کنند و «محول القلوب» می خوانند، آدمی زاده دل می بندد به تحول قلبی. آدمی زاده است دیگر.زنده است به همین امیدها و دل بستن ها. نمی دانم چرا. شاید اصلاً «شکوفایی» طبیعت هم در این القاء امید بی اثر نباشد. همین که آدمی درخت خشک را می بیند که جان می گیرد و از جمود خارج می شود و رشد می کند و سایه می دهد، می تواند دل خوش کند که جنس خودش هم تکانی بخورد و …
قدیم تر ها قبل از تحویلِ سال نامش را می دانستیم ، موش بود یا پلنگ یا نهنگ. نمی دانم این نام گذاری ریشه در چه داشته است یا اصلاً به چه درد می خورد. فقط همین قدر می دانم که این نامگذاری رسمی و دولتی نبوده است. به هر حال تصمیم مسئولین کشوری این طور شده است که نامی رسمی برای هر سال انتخاب کنند و این نام ابلاغ شود به تمامی سازمان های دولتی و سازمان ها مسابقه بگذارند با یکدیگر در استفاده ی هر چه بیشتر از این عنوان در نامه نگاری ها وجشنواره ها و…
بگذریم. ما را چه به ادارات و سازمان  های دولتی. حکایت عشاق خود، دیگر است! سال قبل را تقویم ها ننوشتند اما سال «اتحاد ملّی و انسجام اسلامی» بود انگار. آدم های خوش خیالی مانند من و دوستانم امیدوار شدیم به یک تغییر زیاد. دل بستیم به این که قرار است در این سال آدم ها به هم نزدیک تر شوند. خیال می کردیم بعضی گناهان نکرده مورد عفو عموم قرا خواهند گرفت و چه می شد اگر می شد!
کارگردانی هست که بخواهیم و نخواهیم فیلم های خوبی ساخته است. این طور که می گویند سال 81 فیلمنامه ای نوشته بوده و انگار همان زمان مورد پسند خودش یا آقایان واقع نشده است. سال 84 دوباره به سراغ فیلمنامه رفته است و دوباره از سر نوشتن گرفته است. بنا به درخواست مسئولان وزارت تغییراتی داده است و مجوز ساخت شروع شده است. می گویند ناظران وزارت خانه بر سر صحنه ی فیلم برداری هم بوده اند و حتی به رنگ موی بازیگر ایراد گرفته اند. هر طور بوده فیلم ساخته می شود. در جشنواره فیلم فجر سال 85 اکران میشود و اتفاقاً بازیگری از این فیلم سیمرغ بهترین بازیگر مرد را هم گرفت و فیلم تحسین شد. مرداد ماه 86 بود و قرار بود فیلم اکران شود. می گویند پوسترهای فیلم هم آماده شده بود و نسخه های فیلم مربوط به سینماهای مختلف نیز تکثیر شده بود. خبری از وزارت ارشاد رسید که فیلمِ آقای کارگردان اجازه ی نمایش ندارد. به نظر می رسد بیشتر اعمال سلیقه ی جناب وزیر بوده است. لااقل موافقان پخش فیلم این طور می گفتند که فیلم از همه ی فیلترهای موجود عبور کرده بود و دلیلی برای توقیف ناگهانی فیلم وجود نداشته است. گویا بحث بین وزارت ارشاد و تهیه کننده ی فیلم آن قدر طول کشیده است که نسخه ی دی.وی.دی فیلم توسط عده ای در بازار غیر رسمی توزیع شده است. آقای وزیر گفت که توزیع فیلم کار عوامل فیلم بوده است و آقای کارگردان گفت مگر تیشه به ریشه ی خود می زنم؟ والله اعلم منا. این ها برای من مهم نیست. برای من حتی مهم نیست که آقای وزیر راست گفته است یا آقای کارگردان. من دوست دارم این شرایط را در پارادایم «اتحاد ملی» توصیف کنم. دوست دارم موقعیت این دو طرز فکر را در دستگاه مختصات «اتحاد ملی» تخمین بزنم. آقای کارگردان که در یو.سی.ال.اِی درس خوانده است و فیلم که می سازد رنگ و بوی ملیت دارد. آقای وزیر سعی می کند - یا سعی نمی کند وی نتیجه ی عملش این می شود- که امثال آقای کارگردان دیگر فیلم نسازند. نمی دانم کدام طرز فکر در راستای «اتحاد ملی» است و کدام صد و هشتاد درجه آن طرف تر. بگذریم.
پلیس کشور طرحی اجرا می کند با هدف برقراری امنیت اجتماعی. این را نیز می توان در دستگاه مختصات «اتحاد ملی» توصیف کرد. می توان دقیق شد و این طرح را بازبینی کرد. شب عاشورا بود گمانم. هم رنگ جماعت بیرون زده بودم. سخنران داشت خلق الله را به انصاف و اخلاق توصیه می کرد. نمی دانم چه شد که بحث به امر به معروف و نهی از منکر رسید. می گفت و به نظر بی راه نمی گفت از خرد شدن احساس جوان  هنگام سوار شدن به ون و رفتن به پاسگاه. می توانیم این طور هم نگاه کنیم که آن پلیس یک قسمت از مردم است و آن بنده ی خدا که سهواً - و نه به عمد - زلفی آشفته کرده است یک ملتی که باید مورد اتحاد قرار بگیرند.
نمی دانم. بهار آمد و ما در حال برنامه ریزی وخطابه برای راه کارهای عملی «اتحاد ملی» بودیم. پشت بندش تابستان آمد. گرم بودیم و غافل از اتحاد و در گیر مبارزه با ظواهر تبرج. خزان شد و برگ های این درخت ریخت. زمستان شد و یوم الله انتخاب نماینده برای پارلمان . همه ی آن ها که خیال می کردیم دست در گردن هم خواهند انداخت، از هم دورتر شدند. از روزنامه هامان که توقعی نداریم. رسانه ی ملی مان – به خصوص این فرزند خلفش بیست و سی- تا توانست فاصله ها را بزرگ نشان داد. اشتباه نکنید بحث اصلاً از سیاست نیست که طناب آن، بر قاربش افکنده شده است. بحث در حد یک مختصات یابی در دستگاه مختصات « اتحاد ملی» است.
حالا سال نو رسیده است. قرار است این سال «نوآوری و شکوفایی» اش برجسته باشد. نمی دانم چه باید کرد که این نوآوری به خزان نگراید…
زیاده جسارت است

نظرات

- اگر سنتوری که اتفاقا فیلم مهمی هم نبود خیلی ساده مثل سایر فیلم ها اکران می شد چقدر مخاطب پیدا میکرد؟ 2میلیون؟ 3میلیون؟ 5 میلیون؟ حالا که این اتفاق نیفتاد و به جایش آن همه جنجال و سر و صدای کاذب، چند نفر آن را دیدند؟ آیا در این زمینه کم تجربه ایم؟ آیا وزارت محترم قبلا این گونه تجربه ها را از سرنگذرانده؟ یا فقط خواسته به وظیفه ی آنی-و خیالی- خود عمل کرده باشد؟ معتقدم تا نگاه جمهوری اسلامی به تمام اجزا و جوارح خود نگاه پدرگونه نباشد اتفاقی نخواهد افتاد. در جامعه ی اسلامی –جز منافق و بد اندیش(کسی که قصد توطئه دارد)- صدای هیچ کس نباید خفه شود. این گونه رفتارها عیناً نشانه ی ضعف است. ضعف منطق. حرفها باید زده شود و جواب داده شود. آنها که در منطق ضعف دارند به زور متوسل می شوند. ریشه ی بخش اعظمی از سانسورها و توقیف ها و... ناشی از این ضعف است. جبهه ی خودی به غایت ضعیف است و توان مبارزه-وبهترش پاسخگویی- ندارد ، حقیرانه دهان جبهه ی غیر خودی را می بندد. نتیجه اش هم معلوم است.

9 اردیبهشت 1387 ساعت 16:31 | محمدرضا خردمندان |  بدون email | بدون آدرس وب

بسم الله سلام و سپس ،عرض ادب. با قسمت های بسیاری از نوشته های حضرت عالی موافقم . مثلا ماجرای «سنتوری». اما با بخشی دیگر شدیدا مخالفم . مثل ماجرای زلف سهوا آشفته(!)_که حقا صیغه ی غریبی است_ به هر حال از قلم رنجه تان سپاس گزار . همین

3 اردیبهشت 1387 ساعت 06:39 | محمد رضا مهاجر |  darvish_man7@yahoo.com | آدرس وب

ای بابا. خطاب به آقای علی کویرزاد باید گفت بله فیلم اگر مشکل داره، به قول آقای محبی که این فیلم این همه از فیلتر رد شده و مجوز گرفته و حتی سر صحنه هم ناظر داشته، تو جشنواره هم جایزه گرفته، این مسخره بازی ها چیه. اگه فیلم اشکال داره، چطوری مجوز گرفته. چه کسی به این فیلم مجوز داده؟؟ چرا کسی به این سوال جواب نمی ده؟؟ چرا مجوز داده شده تا این همه بودجه اسراف بشه؟؟ با شمام آقا، خانوم هی! از من و شما بعیده!!!!!!!!!

1 اردیبهشت 1387 ساعت 00:07 | زهرا خلیلی |  بدون email | بدون آدرس وب

ازماست که بر ماست

31 فروردین 1387 ساعت 17:28 | بهار رضایی |  بدون email | بدون آدرس وب

در همه این نوشتار شاید یک جمله ات صحیح باشد "زیاده جسارت است "

31 فروردین 1387 ساعت 11:17 | مجید |  بدون email | بدون آدرس وب

به به! چشممان به تدبیرهای آقای محبی هم روشن شد. کجای علی آقا؟ مثل همیشه ناب و رک و تند...

31 فروردین 1387 ساعت 08:40 | صدرا مجد |  بدون email | آدرس وب

"غارب" درستشه مجیدجان! شما خودت این فیلم کذایی رو ـ که اینجور براش سینه چاک می دی ـ با دقت دیدی؟ فحش به اسلام و دین دیگه شاخ و دم داره؟ نماز که دیگه می خونی؛ نمی خونی؟! بین فرهنگ مهاجرانی با ارشاد صفار نباید فرقی باشه؟ زیاده جسارت به خودمه!!

29 فروردین 1387 ساعت 16:25 | علی کویرزاد |  kavirzad@yahoo.com | بدون آدرس وب

از یادداشت شما چند نکته را برداشت کردم: 1- در خط رهبری هستید. بگو بر ضد خطش لعنت 2- برنامه های تلویزیون هان آنور آبی را تماشا می کنی - این علمک شیطان جمع گردد انشاالله 3- خواستی چیزی نوشته باشی که نوشته باشی - بر آل هر چی سردبیر است صلوات 4- آخر نفهمیدیم این پهلوان فرهنگی که ازش صحبت کردی، کیه؟ نوچه احمدی رو عشق است.

28 فروردین 1387 ساعت 22:20 | عطا خلیقی سیگارودی |  بدون email | بدون آدرس وب

خیلی سعی میکنی که نشان دهی خیلی دانایی. نه؟ دری وری.

27 فروردین 1387 ساعت 12:19 | مچمدرضا |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: