خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
4 تیر 1387

جهان یادگار است و ما رفتنی
ز مردم نماند جز از گفتنی
فردوسی

من هم مثل خیلی‌ها معتقدم، نشریه‌ها موجودات زنده‌ای هستند که عمر معینی دارند. روز مرگ آن‌ها بیش از آن‌که روز بدی باشد، روز درنگ و تأمل است.
من این عمر را دو قسمت می‌کنم و درباره‌ی هر قسمت چند کلمه حرف می‌زنم.
قسمت اول، همین عمر ظاهری و به اصطلاح خودمان عمر تیراژی است. هر نشریه‌ای در روز معینی به دنیا می‌آید و گروهی آن‌را به عنوان یک هم‌صحبت کاغذی انتخاب می‌کنند، سال‌ها با آن می‌نشینند و پا می‌شوند و به حرف‌ها و نظریه‌هایش انس می‌گیرند.
قسمت دوم، همین حرف‌ها و گفتنی‌ها است که روح این موجود زنده را تشکیل می‌دهد. این حرف‌ها اگر حرف باشد و نوری از حقیقت در جانش دمیده شده باشد برای ماندگاری دیگر نیازی به کالبد کاغذی ندارد.
در واقع چنین نشریه‌ای زندگی خود را به تعداد خواننده‌هایش تکثیر می‌کند؛ حالا این خواننده‌ها هستند که بعد از مرگِ تیراژی نشریه، روح آن‌را با گفتار و رفتارشان زنده نگه می‌دارند. تاریخ مطبوعات کشورمان، گورستان عبرت‌آموزی است؛ پر از نشریه‌هایی است که در دوره‌هایی آمده و رفته‌اند که شاید حتی نام خشکی از آن‌ها در ذهن جامعه نمانده است. اما نشریه‌هایی هم هستند که پس از سال‌ها، فانوس روشن حقیقت‌شان جلو پای بسیاری را روشن نگه داشته است.
شاید به همین دلیل باشد که از مرگ تیراژی کمان در شماره دویست، خیلی غصه نمی‌خورم؛ چون همان روز اول نوشتیم که ما آرش نیستیم و تیر حرف‌هامان فاصله زیادی با آن درخت گردو دارد. اما دل‌مان خوش است به بازاری آمده‌ایم که اگر قرار باشد خریدار حقیقت نباشیم، ما هم یک سنگ قبر به گورستان تاریخ ِ مطبوعات‌مان اضافه کرده‌ایم.
یادم نمی‌آید در زندگی کاری‌ام تا این حد مدیون نشریه‌ای باشم. کمان برای همه‌ی ما دل سوزاند. اگر کمان نبود شاید هنوز هم درست نمی‌توانستیم حرف بزنیم و بنویسیم. رنگ دیگری به نوشته‌های ما داد. حتی یک بار به ما نگفت: کج بنشینید اما درست حرف بزنید. حالا چقدر توانسته‌ایم نمی‌دانم.
پیش از آن‌که من سردبیر کمان باشم، کمان استاد و راهنمایم در حوزه شغلی‌ام بود. حالا در شماره دویست، ضربان قلب این استاد از حرکت باز می‌ماند و ما بیش از آن‌که غصه بخوریم، فکر می‌کنیم.
فکر می‌کنم به این‌که شاید کسان دیگری بیایند و نشریه‌ای بهتر و ماندنی‌تر درباره‌ی ادبیاتِ آن دو تحول بزرگ منتشر کنند. این امید را از دست نمی‌دهیم. شاید جای پای کمان نشانه‌های خوبی برای پیمودن راه‌شان باشد. حتی امیدوارم که یک مدیر فرهنگی فهیم پیدا شود و زیر بال و پر آن نشریه را بگیرد و اجازه ندهد که قلب آن مثل کمان از تپش بیفتد. این امیدواری ما به آینده آن‌قدر هست که جای گلایه از هیچ‌کس باقی نمی‌گذارد.
این آخرین یادداشت من در کمان خواهد بود. دست کاغذی اما گرم این استاد را می‌بوسم و تک تک شماره‌هایش را که فصلی تازه در زندگی کارم‌ام گشوده، مثل شناسنامه‌ام نگهداری می‌کنم.
می‌ماند این جمله پایانی که روزی در پاسخ یکی از مدیران فرهنگی که از من پرسید: در کمان چه می‌کنید؟ پاسخ دادم:
آب دریا را می‌فروشم آقا...

نظرات

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: