دخترک تنهای تنها در کنار جوی آب
با خودش یا با ترازویش سخن ها داشت باز
قصه زیبای تکراری بی پایان او
« روزی از نو » بود و شب های دراز
شخصیت های درون قصه اش
آدمک هایی عجیب و بس غریب
خنده هاشان گریه دار و ظاهری
درد هاشان بی فراز و بی نشیب
آدمک هایی به سرعت در گذر
گرد و خاک کقششان بر جان من
من همانم دختری در رهگذار
این ترازو قصه ایمان من
صبح های زود از بعد نماز
خواب دیگر از دو چشمم می پرد
کوچه تاریک است و مملو از خدا
قصه امروز را می پرورد
کم کمک از وزن های مختلف
آدمک هایی هویدا می شود
کوچه روشن تر شده٬ کو پس خدا؟
کوچه بی تو ای خدایا٬ می شود؟
مردی از ره می رسد با وزن کم
عینکی تاریک بر چشمان او
چشم او تاریک و مملو از خدا
پس خدا اینجاست٬ در ایمان او
مرد بینا جنسش از جنس خداست
صاف و پاک و ناطق و ساکت ضمیر
نیک می بیند در این دنیای پاک
کور آدم های در پیله اسیر
مرد را٬ هر روز٬ وزنش می کنم
وزن او کمتر و کمتر می شود
خود به من گفته است فردا دیگر او
با خدا وزنش برابر می شود