خانم فروشنده گفت: «من براتون یه پیشنهاد دارم. من این شیشه سه دلاری رو می گیرم و به جاش یه شیشه بهتون می دم که دو برابر این شیشه عطر توشه اما قیمتش شیش دلار نیست بلکه فقط چهار دلاره، موافقین؟ اگه موافقین من یه پیشنهاد دیگه دارم، این شیشه چهار دلاری رو می گیرم و به جاش این شیشه عطر رو بهتون می دم که دو برابر شیشه قبلی ظرفیت داره اما قیمتش هشت دلار نیست بلکه فقط شیش دلاره، خوبه؟ حالا با این پیشنهاد چطورین یه شیشه بزرگ تر که سه برابر شیشه قبلی جا می گیره و شما می تونین اون رو به همسرتون هدیه بدین اما قیمت این شیشه بیست و چهار دلار نیست بلکه فقط پانزده دلاره، چطوره؟ اگه قصد خرید این شیشه رو دارین من این شیشه رو می گیرم و بهتون این شیشه رو می دم که دو برابر بزرگ تره و قیمتش فقط بیست دلاره! موافقین؟»
این عین جملاتی است که عطر فروش ایستگاه مترو ال فایر هر روز برای مشتری هایش بازگو می کند. هر روز برای صد مشتری شاید هم هزار مشتری که فقط قصد خرید یک شیشه کوچک عطر را دارند. برای من که هر روز دارم از ایستگاه مترو ال فایر عبور می کنم و برای به دست آوردن پنج دلار در هفته جان می کنم دیدن این منظره از شکنجه شدن بدتر است. به نظر من رییس جمهور باید دستور بدهد آقای مارتین بولوز را که صاحب کار این خانم و صدها خانم عطر فروش دیگر است و کلیه ایستگاه های مملکت را هم قرق کرده است به جرم فساد مالی اعدام کنند تا امثال من کمی آرام بگیرند. هر بار که مقابل دکه عطر فروشی این خانم می گذرم صدایش را می شنوم که می گوید: «اما قیمت این شیشه بیست و چهار دلار نیست بلکه فقط پانزده دلاره، چطوره؟ اگه قصد خرید این شیشه رو دارین من این شیشه رو می گیرم و بهتون این شیشه رو می دم که دو برابر بزرگ تره و قیمتش فقط بیست دلاره! موافقین؟»
بد بختی این جاست که من درست وقتی می رسم که سر این جمله است و از شانس بد وقتی تازه یک مشتری آمده و خانم فروشنده دارد، می گوید: «من این شیشه سه دلاری رو می گیرم و به جاش یه شیشه بهتون می دم که دو برابر این شیشه عطر توشه» نمی رسم و باید تا آخر شب حرص بخورم که چرا باید یک نفر سر صبحی باید به اندازه کل حقوق ماهانه من عطر بفروشد و من باید برای به دست آوردن همان پول یک ماه کار کنم. بین خودمان باشد اما مدتی بود تصمیم گرفته بودم جامعه را از لوث وجود آدمی مثل مارتین بولوز پاک کنم اما یک روز یک نفر در واگن داشت به یک نفر دیگر می گفت: «که مفسدین اقتصادی را می برند توی زندانی که تلویزیون و خدمتکار مخصوص دارد.»
کمی که با خودم فکر کردم تصمیم گرفتم این کار را نکنم چون اگر تیرم به خطا می رفت آن وقت به جرم اقدام علیه امنیت ملی محاکمه می شدم. باید فکر بهتری کنم، باید شخصا مارتین بولوز را ببینم.
بالاخره توانستم در دم و دستگاه آقای مارتین بولوز کاری پیدا کنم. شغلم عطر فروشی است و در ایستگاه شماره شش لندن کار می کنم ایستگاه جان لاک. آدم وقتی شیشه های عطر را به قیمت سی دلار می فروشد آن وقت می فهمد که این مملکت چقدر آدم پولدار بی پدر مادر دارد. اما مدتی است چیزی دارد اذیتم می کند، چند روز است که یک مسافر راس ساعت هفت و بیست دقیقه از مقابل دکه من می گذرد، نمی دانم چرا اما به شدت احساس می کن نسبت به جمله های پایانی من حساس است.