• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

داستان کوتاه


شب علی اصغر

ندا سادات هاشمی
7 دی 1388

اقدس خانم را همه می شناختند. از این سر مسجد تا آن سر مسجد با همه سلام و علیک داشت. همیشه اول مجلس می آمد. کنار دیوار جا می گرفت. می دانست اگر چند دقیقه دیر تر برسد مجبور می شود وسط مسجد بنشیند و از کمر درد بترکد. دو بار این اتفاق برایش افتاده بود. یک بار دو سال پیش که هنوز دیسک کمر نگرفته بود و بار دیگر همان سال روز اول ماه. اما از شب دوم حساب کار دستش آمد و زود تر توی مسجد حاضر شد.
این بار خیلی زود آمده بود. هنوز مسجد خالی خالی بود. خودش تک و تنها رفت تکیه داد به دیوار، جایی که دور از باند بلند گو باشد. چون صدای بلند، اذیتش می کرد. دیشبش که مجبور شد کنار باند بلند گو بنشیند تا صبح از سردرد خوابش نبرد.
یک زن آمد توی مسجد. کفش هایش را در کیسه گذاشت. اقدس خانم از آن جا خوب قیافه اش را نمی دید. مدتی بود که چشم هایش کم سو شده بود. چند روز پیشش رفته بود معاینه. هر دو تا چشم هایش یک شماره رفته بودند بالا. تنها چیزی که از آن زن می دید، هیکل درشتی بود که به او نزدیک می شد. جلو تر که آمد او را شناخت. مریم خانم بود که ای کاش نبود. توی دلش خدا خدا کرد که نیاید کنارش. باهاش میانه ی خوبی نداشت. پارسال، همین جا، سر غذا با هم بگو مگویشان شده بود. اما حالا تا اقدس خانم را دید نیشش باز شد و عدل آمد کنارش نشست و افتاد به صحبت.
_ اوا اقدس خانم! چرا نرفتی مسجد بالایی؟! دیشب شنیدم می گفتی اون جا غذاش بهتره!
اقدس خانم پشت چشمی نازک کرد.
_ نگو مریم خانم! همین دیروز زن سید مهدی دستش یه ظرف غذا بود از مسجد بالایی، بهم داد... چشت روز بد نبینه! یه مشت لوبیا چش بلبلی، ریخته بودن رو یه کفگیر برنج کال، داده بودن دست مردم!
مریم خانم با دهانی باز.
_ بگو به خدا؟
_ آره جون علی اصغرم! تازه برنجشم خارجی بود.
مریم خانم زد پشت دستش. قیافه ی غمگینی به خودش گرفت. آهی کشید.
_ نیت داشتم یه شب برم اون جا ترشی ببرم.
_ از من می شنوی نرو که یه موی مسجد خودمون می ارزه به صد تا مسجد بالایی... هر چی باشه برنج ایرانی می دن دست مردم.
_دیروز لپه هاشم خودمون پاک کردیم، جنسش عالی بود.
_ راستی نمی دونی بانی گوسفند کی بوده؟
_ کل احمد می گه یه آدم خیر!...
بعد از کلی حرف از این در و آن در، اقدس خانم سرش را برگرداند، به این طرف و آن طرف چرخاند. آن قدر گرم صحبت بودند که نفهمید این همه زن یک دفعه از کجا سر در آوردند. کنار دیوار پر شده بود. عده ای هم وسط نشسته بودند. با خودش گفت:چه خوب شد زود تر اومدم جا گرفتم!
صدای روضه خوان پیچید. وقتی چراغ ها را خاموش کردند اقدس خانم چادر مشکی را انداخت روی صورتش و از همان «ب» ی بسم الله بنا کرد به گریه کردن.
اشک می ریخت و فکر می کرد که بوی چه غذایی می آید. با خودش گفت: حکما لپه ها رو گذاشتن واسه شب تاسوعا، امشبه رو عدس پلو می دن!
جیغ کشید و فکر کرد.
_اگه نتونسم دو سه تا اضافه بگیرم بار نهار فردا؟!
جیغ کشید و فکر کرد.
_ اگه آقا جواد امشب گشنه بیاد خونه؟!
ضجه کشید و فکر کرد.
_علی اصغرو چی کارش کنم؟!
شرق شرق روی پایش زد و فکر کرد.
_ نکنه مسجد بالایی شب تاسوعا چلو مرغ بدن! خوبه سفارش بدم زن سد مهدی یه ظرف برام بگیره...
چراغ ها را که روشن کردند سرش را از زیر چادر بیرون  آورد. نور چشمش را می زد. خوب نمی دید. چشم هایش باد کرده بود و قرمز شده بود. با گوشه ی روسری اشک هایش را پاک کرد و دور و برش را پایید. مریم خانم هنوز سرش زیر چادر بود و هکه می زد. اما چند زن آن طرف تر صدای خنده شان هم بلند بود.
سفره ها را که چیدند، سر و ته سفره را برانداز کرد. چشمش افتاد به یک جای خالی آن سر سفره؛ نزدیک در آشپزخانه. با خودش گفت: حکما اون جارو زود تر شام می دن!
بلند شد. با مریم خانم خدا حافظی کرد و رفت آن سر سفره نشست. اما غافل از اینکه آن جا را خیلی زود تر غذا داده بودند.
دختر بچه ای روبه روی اقدس خانم  نشسته بود و با اشتها قیمه پلو اش را می خورد. کل احمد داشت غذا می گذاشت جلوی زن ها. اقدس خانم صدایش زد.
_ کل احمد آقا! اینجا من غذا ندارم.
کل احمد شنیده و نشنیده رد شد و رفت. زن کل احمد، کنار اقدس خانم نشسته بود. و تمام حواسش به او بود. همان طور که برنج و قیمه لای دندان هایش هم می خوردند، گفت: اقدس خانم! ما که می دونیم اون ور سفره غذا گرفتی، پاشدی، اومدی اینجا!
اقدس خانم لجش گرفت.
_ نه به جون علی اصغرم، من غذا نگرفتم.
_ پا شو زن! پاشو خودتو سبک نکن، خدا روزی رسونه!
بعد گاز آب داری به پیازش زد. اقدس خانم به نیش و کنایه های زن کل احمد عادت کرده بود. اما خیلی جوابش را نمی داد. چون می دانست چیزی توی دلش نیست و ظاهر و باطنش یکیست. برعکس مریم خانم که بعضی وقت ها با حرف هایش بد جوری دل اقدس خانم را  می شکست.
پسر نو جوانی، با کارتون غذا دنبال کل احمد راه افتاده بود. اقدس خانم تا او را دید پاچه ی شلوارش را کشید و گفت: آقا پسر! من غذا ندارم.
پسر که صورتش قرمز شده بود از گرما، یک نگاه به او انداخت و گفت: اقدس خانمی؟
_ بله،مادر علی اصغر!
پسر نیشخندی زد.
_ همون پسر منگله؟!
زن کل احمد لبش را گزید و به پسر چشم غره رفت بعد رو کرد به اقدس خانم که ابروهایش در هم رفته بود و گفت: الهی که به حق همین شب شفا بگیره.
پسر رفت. اقدس خانم سرش را پایین انداخت و فکر کرد. فکر کرد که این طوری نمی شود. همه خیال می کنند مثل شب های پیش زنبیلش را از غذا پر کرده است. در حالی که یک غذا هم به دستش نرسیده بود. بلند شد. رفت دم در آشپزخانه. حاج علی داشت غذا می کشید. اقدس خانم رویش را سفت گرفت و گفت: حاجاقا! یه پشقاب به من بده.
از آشپزخانه گرما بیرون می زد. حاج علی عرق کرده بود. لنگی دور سرش بسته بود. ریش های خاکستری اش را خاراند و گفت: دیگه برای کی می خوای غذا ببری؟!
_بار خودم، به جون علی اصغرم غذا بهم نرسید.
_ اقدس خانم! اگه بشینی غذا به همه می رسه.
اقدس خانم نگاهی انداخت به دبه های خالی کنار آشپز خانه.
_ پس لا اقل یه دبه دوغ بده ببرم توش نون تیلیت کنم بار شام امشب!
_ می بینی که اقدس خانم! دبه ها رو خالی کردیم تو کتری گذاشتیم سر سفره.
اقدس خانم بغضش گرفت. دلش نمی خواست بیشتر از این منت این و آن را بکشد. رفت سر جایش نشست. همه داشتند می رفتند. دختر بچه و مادرش هم بلند شدند که بروند. مریم خانم هم رفته بود. زن کل احمد هم بلند شد. غذایش را تا ته خورده بود. دو سه بشقاب دیگر هم خالی کرد توی کیسه اش. او هم خدا حافظی کرد و رفت. کم کم همه رفتند و مسجد خالی شد. چشمش افتاد به ته مانده ی غذای دختر بچه ای که رو به رویش نشسته بود. آمد برش دارد که یک دفعه زن جوانی بالای سرش ظاهر شد.
_ ببخشید اقدس خانم! اگه می شه این غذای دخترمو بدید شاید آخر شب گرسنه شه.
اقدس خانم دیگر راستی راستی گریه اش گرفته بود. یک نگاه انداخت از این سر تا آن سر سفره. به بشقاب های خالی، لیوان های دوغی و ته مانده های دهنی... از دم در صدایی شنید. یک نفر داشت صدایش می زد. چشم های اشکی اش را به طرف در چرخاند، زن سید مهدی بود.
_ اقدس خانم! نبودی ببینی مسجد بالایی چه چلو کبابی داشت امشب! انگشتاتم باهاش می خوردی...

نظرات

گرچه مطلب مربوط به خیلی وقت قبله ولی این کامنت رو میذارم. منصفانه نبود. چند ساله محرم تو آشپزخونه کمک میدم.امسال چون دیگه ایران نیستم بیشتر از یک میلیون تومن خرج کردم تا خودم رو فقط برای ده روز اول محرم برسونم ایران، تو آشپزخونه کمک کنم و ده شب غذای نذری بخورم. حتی کسی که فقط برای غذا میاد تو این جلسه محترمه. حتی فقط برای غذا. این مطلب رو اگه خواستید بخونید: http://www.1mohammad.com/?p=163 اینم رمزش: 12345

25 بهمن 1388 ساعت 22:11 | یک محمد |  بدون email | آدرس وب

من فکر می کنم قضیه طمع برای نذری در مجالس امام حسین، مخصوصا بین خانوم ها اینقدر نمود داره و اینقدر پر رنگ هست که ذهن نویسنده این داستان رو پر کرده. همین امسال ما شب ها جایی که می رفتیم شاید بگم نصف مجلس به خاطر غذا می اومدن. اصلا گوش نمی دادن. حتی روضه اش رو هم گوش نمی دادن. عوضش نمی دونید چطوری دنبال غذا می کردن. واقعا نویسنده داستان حق داشته به چنین موضوعی اشاره کنه. یه جور انتقاد کرده به این رفتار. حالا با زبان داستان.

3 بهمن 1388 ساعت 10:33 | زهره.ج |  بدون email | بدون آدرس وب

داستان کوتاه ، برشی از زندگی است . هر نویسنده ای برمبنای بینش خود ، آن برش را انتخاب می کند . اینکه چرا نویسنده ی محترم داستان شب علی اصغر ، زنی عامی و طمعکاررا بعنوان یک گریه کن در مجلس روضه ی امام حسین (ع) بر می گزیند وبا آب وتاب افکار او را هنگام گریه کردن و بر سرورو زدن بیان می کند ، نشان دهنده ی برداشت او از این نوع مجالس است . مجالسی که زنده ماندن اسلام تا به امروز ، مرهون برپایی آنهاست . فرض کنید که این داستان ، ترجمه شود و به یک غیر مسلمان در آن سوی دنیا عرضه گردد . آیا او به شیعیان نخواهد خندید ؟ ماباید در نوشتن خود دقت کنیم .مثل زنبور باشیم که بر گل می نشیند وعسل به دنیا هدیه می کند . نه مثل مگس که به دنبال زخم می گردد . . .

3 بهمن 1388 ساعت 08:57 | م.ش |  بدون email | بدون آدرس وب

جناب م.ش! کجای این داستان گفته شده کسی که در مجلس عزای اباعبدالله اشک می ریزد، برای به چنگ آوردن غذای نذری است؟ چرا ما هنوز بلد نشده ایم داستان ها را درست بخوانیم؟ و فورا شروع می کنیم به قضاوت های غلط. این داستان، ماجرای یک آدم را نشان داده بود و به هیچ وجه حکم کلی در مورد همه عزاداران صادر نکرده بود. لطفا کمی روی مفاهیم داستان ها، عمیق شوید.

29 دی 1388 ساعت 23:23 | عرفانی |  بدون email | بدون آدرس وب

داستان راکه شروع کردم ، باورم نمی شد که با همان روالی که شروع شده ، به پایان برسد . منتظر بودم اتفاقی بیفتد که این وهن آشکار به عزاداران حسین (ع) را به عکس آن تبدیل کند . ولی متاسفانه داستان با همان پیام نادرست به پایان رسید . آیا به راستی آنکه در مجلس روضه ی اباعبدالله اشک می ریزد ، برای به چنگ آوردن غذای نذری است ؟

29 دی 1388 ساعت 22:58 | م.ش |  بدون email | بدون آدرس وب

در مورد یک اثر هنری مثل فیلم ، داستان و ... تاثیر احساسی آن در مخاطب از هر چیز دیگری مهمتر است. اینکه نویسنده می خواسته از فلان موضوع انتقاد کند یا فلان مطلب را بگوید نمیتواند جهتگیری احساسی داستان را تغییر دهد. احساسی که پس از خواندن داستان در منِ مخاطب ایجاد شد، حس انزجار از مسجد و حسینیه و عزاداری و ... است. به همین دلیل ساده، این داستان ضد شیعه است. حتی اگر نویسنده _ به زعم موافقانش _ چنین قصدی نداشته باشد.

10 دی 1388 ساعت 18:52 | رحیمی |  بدون email | بدون آدرس وب

این داست، حقیقتی است پس تلخ، در شهری که پر از انسانهای شریف است که شبها گرسنه می خوابند و در عاشورا دلشان به خوردن نذری خوشست (نه برای سیر شدن یکروزه بلکه به امید رهایی از شرایط سختسان) جای بسی اندوه است که عده ای که تعدادشان کم هم نیست برای ریا نذری می دهند (و بین افراد ثروتمند توزیع می کنند). کافیست یکشب به خ فرشته یا درروس بروید و شاهد نذری دادن آنها باشید! به نظرشما ریشه نذری دادن درچیست؟ اینکه یک شب گرسنه را سیر کرد یا هدفی والاتر است؟؟؟ متاسفانه جامعه ما یکروز روز زن است یکروز روز معلم و ... ولی هر روز روز زن است.منظورم اینه که باید هر روز از تهیدستان دستگیری شود.بسیاری از انسانهای مومن نما فقط ریا می کنند برای همین ادم هایی مثل اقدس خانوم توی شهرمون زیادند؟؟؟

20 دی 1387 ساعت 17:33 | آزی |  بدون email | بدون آدرس وب

چه بد شد همشهری!امید داشتم معجزه ای رخ داده باشه و من هم به اشتباه خودم پی ببرم!!!

10 دی 1387 ساعت 12:32 | هاشمی |  بدون email | بدون آدرس وب

دنبال معجزه میگردی هاشمی؟ دنبال معجزه یا چیزی شبیه به آن نباش، همه ما دچار اشتباه می شویم، حرفهایی می زنیم یا کارهایی می کنیم از سر تکبر و خودبزرگ بینی و غفلت از اصل موضوع، فقط خوب است اگر توانستیم فرصت جبران را از خود نگیریم و تکه ای از دلهای شکسته را با عذرخواهی بند بزنیم. یا علی

5 دی 1387 ساعت 16:48 | همشهری |  بدون email | بدون آدرس وب

همشهری عزیز سلام...بعد از یک ماه که آمدم سراغ این داستان،فکر نمی کردم نظری داشته باشم ولی با کامنت عجیب شما روبه رو شدم...خیلی دلم می خواهد بدانم چرا؟ چرا یکدفعه پشیمانی..؟! برام عجیبه...اگه باز هم گذرت به این جا افتاد جواب را به ایمیلم بفرست...

23 آذر 1387 ساعت 23:54 | هاشمی |  nhg220@yahoo.com | بدون آدرس وب

شاید الآن دیگر دیر باشد ولی یادداشتی گذاشته ام با نام "همشهری" حرفهای خودم را پس می گیرم نه یعنی اینکه تمام این حرفها غلط است بلکه از دهان چون من حقیری خارج شده است عزاداران امام حسین(ع) عزیزان آن حضرت هستند بنده حق نداشتم هرجوری که خودم هستم یا بوده ام را به دیگران نسبت بدهم امیدوارم جبران شده باشد السلام علیک یا اباعبدالله امیدوارم صاحب سفره و عزا حقیر را در درجه اول ببخشد و تمامی دوستانی که به نوعی یا ناراحت شده اند و یا تأثیر گرفته اند نظرات قبلی من را جدی نگیرند که:العذر عند کرام الناس مقبول یا علی

19 آذر 1387 ساعت 16:05 | همشهری |  بدون email | بدون آدرس وب

توصیف زیبایی بود متأصفانه واقعیتی است تلخ

18 آذر 1387 ساعت 12:37 | رها |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام به نظر من نویسنده چیزی بیشتر از جامعه ننوشته.من ساکن تهران نیستم ولی در شهر ما چه بسیار دیدم که به خاطر غذا چه جنجال هایی که به راه نیداختند! همین امسال یادم هست که در مسجد محل(که بالا شهر هم هست) هده ی زیادی از پایین شهر،به خاطر غذا آخر مراسم آمدند،و چون مانع ورودشان شدند و غذا بهشان نرسید،اقدام کردند به شکستن شیشه ها و کتک کاری...و همین باعث شد که شب های بعدی برای حفظ امنیت نیروی انتظامی وارد کار شد... که البته اصلا نمی توان اقدس خانم را با این ها مقایسه کرد.

3 آبان 1387 ساعت 17:58 | هنرمند |  بدون email | بدون آدرس وب

سرکار خانم فاطمه نویسنده اصلا نگفته کسی که به مجلس عزاداری امام حسین آمده و تمام مدت نوحه، سینه زده، این کارها را به خاطر غذا انجام داده! این حرف شما نشان می دهد که اصلا داستان را نمی شناسید. در این داستان، فقط اقدس خانم به این شکل نشان داده شده و هیچ عمومیتی داده نشده. شما از آن دسته آدم هایی هستید که اگر در یک فیلم، یک دکتر کار بدی انجام دهد، فوری فغان و فریاد برمی آورید که واویلا، به جامعه پزشکان ما توهین شد. سعی کنید بزرگ تر ببینید. اینقدر کوچک دیدن اول از همه برای خودتان ضرر دارد، بعد برای جامعه ای که ما هم در آن زندگی می کنیم.

3 آبان 1387 ساعت 01:21 | علی اسکندری |  بدون email | بدون آدرس وب

(به نظردهندگان محترمه خانوم فاطمه و خانوم زهرا برنا) سلام. خیلی جالب است که شما تا به حال چنین هیئتی ندیده اید که من اگر اغراق کنم می توانم بگویم هیئتی نیست و جماعتی نیست و مکانی نیست که چندین خانوم جمع شوند و آن را با این خاله زنک بازی ها و خاله خان باجی بازی ها به افتضاح نکشانند. واقعا شما که خودتان هم جنس آنها هستید، این بلاهای مخدره را ندیده اید؟! ما که آن طرف پرده داریم سینه می زنیم گه گاه بدون توجه دادن خطیب هم می فهمیم که عینهو بی وقفه بعضی هایشان حرف می زنند و نه خود گوش می کنند و نه می گذارند دیگران فیضی ببرند. اما شما که تصویری می بینید قضیه را آن هم با کیفیت اچ دی! موهن بود و بی انصافی؟ به همین راحتی می گید کسی که اومده هیئت این جوریه؟ واقعا اگر کسی راجع به دختر بدی در ایران داستان بنویسد همه دختران ایران را بد نشان داده یا راجع به زنی در هیئت اگر این گونه بنویسد همه ی هیئت ها و همه زنان هیئتی و و و را زیر سوال برده؟ واقعا این نیاز به توضیح دارد؟ بیشتر از آن که خروجی داشته باشید سعی کنید ورودی داشته باشید که شاید از خواندن همین داستان هم تلنگرکی خوردید و گوشه ای از وجودتان درست شد. ما ادعایی نداریم ها. ما خودمان هم ولمان معطل است! اما لااقل یه خداپدرت را بیامرزد به نویسنده های این چنین با جرات که بی انصافی ما را در مقدس ترین مکان ها نقد می کنند می گوییم. خانم نویسنده دمتان گرم به خود مولی. به خود مولی قسم که تطهیر و انتقاد به نیت پاکسازی در جبهه خودی خیلی بهتر از حمله به جبهه ی دشمن است. به قول بزرگی مردم از گناهان خود در شب قدر توبه می کنند و ما باید از ثواب ها و از نماز هامان توبه کنیم. این نماز است که ما می خوانیم؟! این هیئت است؟ این عزاداری است که امام حسین از ما خواسته؟ ما آنی هستیم که ابالفضل انتظار دارد؟

3 آبان 1387 ساعت 01:13 | یک دوست |  بدون email | بدون آدرس وب

خدمت خانم عرفانی لازم است شاید به چند نکته اشاره کنم حداقل خودم اینجور احساس می کنم یکی ایکه بسیاری از مسائل در کشور ما از سیاست منشأ می گیرد برای همین خیلی از حرفها یا احیانن تهمتهایی که بهم می زنیم تحت عنوان ریاکاری و چیزهای دیگر برای خالی کردن عقده هامان یا بالا کشیدن خودمان است، بهتراست نگویم سیاست بگویم سیاست زدگی بهتر است شاید یکی دیگر از این عوامل که مذکورات بالا را ایجاد می کند فقر اقتصادی شدید است همه سعی دارند خودشان را به طبقه بالای اقتصادی نزدیک کنند مستقیم یا غیر مستقیم در عین حال بسیاری از هم ایشان معتقدند طبقه بالایی ها از سهم ما زده اند که ... پس حرف که از دهن آأمها در می آید می توان فهمید که چپشان پراست یا خالی خیلی هم طبیعی است کسی بهش برنخورد فردا که وضعتان خوب شد با حالایتان یک 180 درجه ای فرق می کنید! نمونه اش هم خیلی زیاد است حالا علت این همه حرف و حدیث در چیست علتش به نظر حقیر بی تقوایی و کم دقتی است این که بگوییم هرکی فقیر است خدا هر شب خودش بر او نازل شده و لالایی گویان خوابش می ند (استغفرالله برای اینکه آتو نگیرید) و اینکه هرکی لباسش از لباس من کمی یا بسیاری گرانتر است یا ماشینش هم مستکبر است و باید زد لهش کرد از همان حرفهایی هستند که در قبل آمد درحالیکه در اسلام ملاک مشروعیت کمی و زیادی مال نیست بلکه چگونگی بدست آوردن آن است... زیاده شد ببخشید بعد هم من یک سؤال داشتم آن هم اینکه اگر کسی از مال حرام یا برای ریاکاری یا برای هر خواسته ای غیر از رضای خدا و عزاداری برای امام حسین غذا بپزد و اطعام کند یا حتی خودش را خونین کند باز هم آن غذا شفادهنده می شود و آن آدم مخلص امام حسین؟ تازه اینکه شما اگر بعضی نظرات را هم نزنید ما خودمان می دانیم چه جور تفکراتی وجود دارد کسی که برای غذا فحش و فضیحت راه می اندازد و خودش را لجن مال می کند من اسمش را عاشق امام حسین نمی دانم خدا اگر بخواهد به کسی شفا بدهد به غذا نیاز ندارد این یک وسیله است برای تقرب آنی که دستش به دهنش می رسد همین بود که من اینقدر می فهمیدم شرمنده

2 آبان 1387 ساعت 20:19 | یک خواننده |  بدون email | بدون آدرس وب

چرا شما اینقدر احساسی و یک بعدی نگاه می کنید به قضیه؟ در خانه خدا نمی شود کسی ریا کار شود؟ یک مسلمان به ظاهر مومن نمی شود در دلش عُجب و ریا خانه کرده باشد؟ در مجلس امام حسین نمی شود کسی گناهی مرتکب شود؟ اتفاقا این داستان، تمثیل خوبی است از همه ما. همه ما که شاید حتی یک بار هم برای امام حسین خالصانه گریه نکرده ایم. حتی ندانسته ایم برای چه باید گریه کنیم. درست است که این گریه ها اسلام را نگه داشته. اما بالاخره یک روز باید تلنگر بخوریم و درونمان را خانه تکانی کنیم. نمی دانم چرا بعضی از دوستان، فقط با دید منفی، فورا می گویند برای نویسنده متاسفم که گریه برای امام حسین را مسخره می کند. خیلی نظرها را تایید نمی کنیم تا ببینید چه تفکراتِ... وجود دارد. اما یک روزی باید چشم هایمان را بشوییم و خودمان را بشکنیم تا درست ببینیم...

2 آبان 1387 ساعت 13:15 | عرفانی |  dastan@louh.con | بدون آدرس وب

با شروع داستان متوجه جملاتی مغرضانه شدم دلت پر بود شاید اگرنه همه میِ‌دانند خانه فقرا رنگین از حضور خداست و پر از وفا و بی ریایی دلت پر بود شاید...

2 آبان 1387 ساعت 10:34 | خوانندع |  بدون email | بدون آدرس وب

از یکی دو ایراد کوچک ساختاری که بگذریم به محتوا میرسیم . جایی که جسارت نویسنده برای نقد سنت عزاداری قابل توجه است ! به نظر من در کل داستان خوبی است و پیام بسیار خوبی را منتقل می کند که از این جهت باید به نویسنده تبریک گفت .

2 آبان 1387 ساعت 01:47 | محمد مقتدایی راد |  بدون email | بدون آدرس وب

داستان قشنگی بودو نگارش ساده و صمیمی داشت. من بر عکس فاطمه خانوم اصلا فکر نمیکنم که نویسنده این داستان یک همچین منظوری داشته باشه . اقدس خانوم شاید هرشب اون غذا رو با نیتی میخورده مثلا شفای بچه ی مریضش ... تا جایی که من میدونم مردم برای غذای امام حسین سر و دست میشکنند ... حتی اگر گرسنه نباشند چون عمیقا اعتقاد دارند که این غذا حتی اگر یک قیمه ساده باشه خاصیتی داره که با بهترین غذاها فرق میکنه...حالا اقدس خانوم قصه که کرسنه هم هست و همه میدونیم که گرسنگی هم کم دردی نیست !! تشکر میکنم از نویسنده این قصه

1 آبان 1387 ساعت 21:58 | زهرا |  بدون email | بدون آدرس وب

خواهر گرامی؛ فاطمه خانم نمی دانم شما در کدام منطقه ی ایران یا تهران زندگی می کنید ولی ما که خانمان بالای شهر است هم افراد بسیاری را می بینیم که برای غذا پشت درب مسجد یا حسینیه تجمع می کنند تعدادشان هم اینقدر زیاد است که مجبور می شوند درب محل را از تو قفل بیندازند غذای تبرکی هم شعار است برای توجیه گدابازی اگر ما اینقدر عاشق امام حسین در این مملکت داریم وضع جامعه مان چرا اینجوریست خود حضرت امام حسین می فرماید "الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم ما درت به معایشهم واذا محصوا بالبلاء قل الدیانون" بهتر است شناخت خودتان را اصلاح کنید و به شعارهایی که عموعلی ها و صفرقلی ها در ایام عزاداری جلوی دوربین تلویزیون از ترس آبرو یا محض ریاکاری بلغور می کنند توجه نکنید خداخیرتان دهد من هم انصافن تا حالا که عزاداری کرده ام هیچگونه اخلاصی را در درونم احساس نمی کنم امام حسین واقعن مظلوم است یا برای رضایت نفس خودم یا برای الکی خوشش بودن خدا همه ی ما را به راه راست هدایت کناد!

1 آبان 1387 ساعت 19:31 | همشهری |  بدون email | بدون آدرس وب

این داستان یعنی چی؟ به همین راحتی می گین کسی که اومده عزاداری امام حسین تمام مدته نوحه، ضجه زده برای غذا؟؟؟؟! ممکنه یه عده از مردم ما فقیر باشن و واقعا" به غذا محتاج اما اتفاقا" اخلاص عزاداریشون اصلا" ربطی به شکم خالیشون نداره. واقعا" تعجب می کنم از کسی که این مطلبو نوشته. چطور توی ایران زندگی می کنه؟ به نظر من اول چیزی که یه نویسنده باید داشته باشد شناخت عمیق نسبت به فرهنگ مردمی یه که داره براشون می نویسه به خصوص فرهنگ شیعی و عاشق امام حسین مردم ما. اگر قراره به نحوه عزاداری ها نقدی کنیم بهتره این نقد درست و منصفانه باشد.

30 مهر 1387 ساعت 21:56 | فاطمه |  بدون email | بدون آدرس وب

موهن بود واقعا موهن بود. اقدس خانم ها سرتاسر روضه را فقط و فقط برای شام گریه می کنند و از غصه شام نداشتن آقا به پایشان می کوبند؟ کدام هیئتی را شما تصویر کرده اید که ما تا به حال در عمرمان ندیده ایم؟ موهن بود و بی انصافی.

30 مهر 1387 ساعت 12:14 | زهرابرنا |  z_621220@yahoo.co.in | بدون آدرس وب

قشنگ بود.دلم واسه اقدس خانوم کباب شد؛البته نه از کبابهای مسجد بالایی!!!

30 مهر 1387 ساعت 11:58 | تسنیم |  tasnim40@gmail.com | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

داستان کوتاه

جمعه

جمعه

مهدی باطنی


داستان کوتاه

آخرین پرده

آخرین پرده

محمد تمیمی


داستان کوتاه

کفش

کفش

امیر پروسنان


داستان کوتاه

راز مرد اجاره نشین

راز مرد اجاره نشین

مصطفی مردانی


داستان کوتاه

پاییز نقاشی

پاییز نقاشی

فرخنده حق شنو


داستان کوتاه

داستان پایان

داستان پایان

روح‌انگیز ثبوتی


داستان کوتاه

لیلاج

لیلاج

فرهاد خاکیان دهکردی


داستان کوتاه

شیشه‌ی دوم

شیشه‌ی دوم

حسین جوانی


داستان کوتاه

یک چیز سرگرم‌کننده

داستان کوتاهی از جک والستن (چاپ‌شده در مجله‌ی استتیکا (Aesthetica))

یک چیز سرگرم‌کننده

زهرا طراوتی


داستان کوتاه

سیاست

سیاست

حسین جوانی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب


زوال خاندان مبشرانشایی


به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...