خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
27 اسفند 1388
زهره عیسی خانی
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
7 دی 1388

اقدس خانم را همه می شناختند. از این سر مسجد تا آن سر مسجد با همه سلام و علیك داشت. همیشه اول مجلس می آمد. كنار دیوار جا می گرفت. می دانست اگر چند دقیقه دیر تر برسد مجبور می شود وسط مسجد بنشیند و از كمر درد بتركد. دو بار این اتفاق برایش افتاده بود. یك بار دو سال پیش كه هنوز دیسك كمر نگرفته بود و بار دیگر همان سال روز اول ماه. اما از شب دوم حساب كار دستش آمد و زود تر توی مسجد حاضر شد.
این بار خیلی زود آمده بود. هنوز مسجد خالی خالی بود. خودش تك و تنها رفت تكیه داد به دیوار، جایی كه دور از باند بلند گو باشد. چون صدای بلند، اذیتش می كرد. دیشبش كه مجبور شد كنار باند بلند گو بنشیند تا صبح از سردرد خوابش نبرد.
یك زن آمد توی مسجد. كفش هایش را در كیسه گذاشت. اقدس خانم از آن جا خوب قیافه اش را نمی دید. مدتی بود كه چشم هایش كم سو شده بود. چند روز پیشش رفته بود معاینه. هر دو تا چشم هایش یك شماره رفته بودند بالا. تنها چیزی كه از آن زن می دید، هیكل درشتی بود كه به او نزدیك می شد. جلو تر كه آمد او را شناخت. مریم خانم بود كه ای كاش نبود. توی دلش خدا خدا كرد كه نیاید كنارش. باهاش میانه ی خوبی نداشت. پارسال، همین جا، سر غذا با هم بگو مگویشان شده بود. اما حالا تا اقدس خانم را دید نیشش باز شد و عدل آمد كنارش نشست و افتاد به صحبت.
_ اوا اقدس خانم! چرا نرفتی مسجد بالایی؟! دیشب شنیدم می گفتی اون جا غذاش بهتره!
اقدس خانم پشت چشمی نازك كرد.
_ نگو مریم خانم! همین دیروز زن سید مهدی دستش یه ظرف غذا بود از مسجد بالایی، بهم داد... چشت روز بد نبینه! یه مشت لوبیا چش بلبلی، ریخته بودن رو یه كفگیر برنج كال، داده بودن دست مردم!
مریم خانم با دهانی باز.
_ بگو به خدا؟
_ آره جون علی اصغرم! تازه برنجشم خارجی بود.
مریم خانم زد پشت دستش. قیافه ی غمگینی به خودش گرفت. آهی كشید.
_ نیت داشتم یه شب برم اون جا ترشی ببرم.
_ از من می شنوی نرو كه یه موی مسجد خودمون می ارزه به صد تا مسجد بالایی... هر چی باشه برنج ایرانی می دن دست مردم.
_دیروز لپه هاشم خودمون پاك كردیم، جنسش عالی بود.
_ راستی نمی دونی بانی گوسفند كی بوده؟
_ كل احمد می گه یه آدم خیر!...
بعد از كلی حرف از این در و آن در، اقدس خانم سرش را برگرداند، به این طرف و آن طرف چرخاند. آن قدر گرم صحبت بودند كه نفهمید این همه زن یك دفعه از كجا سر در آوردند. كنار دیوار پر شده بود. عده ای هم وسط نشسته بودند. با خودش گفت:چه خوب شد زود تر اومدم جا گرفتم!
صدای روضه خوان پیچید. وقتی چراغ ها را خاموش كردند اقدس خانم چادر مشكی را انداخت روی صورتش و از همان «ب» ی بسم الله بنا كرد به گریه كردن.
اشك می ریخت و فكر می كرد كه بوی چه غذایی می آید. با خودش گفت: حكما لپه ها رو گذاشتن واسه شب تاسوعا، امشبه رو عدس پلو می دن!
جیغ كشید و فكر كرد.
_اگه نتونسم دو سه تا اضافه بگیرم بار نهار فردا؟!
جیغ كشید و فكر كرد.
_ اگه آقا جواد امشب گشنه بیاد خونه؟!
ضجه كشید و فكر كرد.
_علی اصغرو چی كارش كنم؟!
شرق شرق روی پایش زد و فكر كرد.
_ نكنه مسجد بالایی شب تاسوعا چلو مرغ بدن! خوبه سفارش بدم زن سد مهدی یه ظرف برام بگیره...
چراغ ها را كه روشن كردند سرش را از زیر چادر بیرون  آورد. نور چشمش را می زد. خوب نمی دید. چشم هایش باد كرده بود و قرمز شده بود. با گوشه ی روسری اشك هایش را پاك كرد و دور و برش را پایید. مریم خانم هنوز سرش زیر چادر بود و هكه می زد. اما چند زن آن طرف تر صدای خنده شان هم بلند بود.
سفره ها را كه چیدند، سر و ته سفره را برانداز كرد. چشمش افتاد به یك جای خالی آن سر سفره؛ نزدیك در آشپزخانه. با خودش گفت: حكما اون جارو زود تر شام می دن!
بلند شد. با مریم خانم خدا حافظی كرد و رفت آن سر سفره نشست. اما غافل از اینكه آن جا را خیلی زود تر غذا داده بودند.
دختر بچه ای روبه روی اقدس خانم  نشسته بود و با اشتها قیمه پلو اش را می خورد. كل احمد داشت غذا می گذاشت جلوی زن ها. اقدس خانم صدایش زد.
_ كل احمد آقا! اینجا من غذا ندارم.
كل احمد شنیده و نشنیده رد شد و رفت. زن كل احمد، كنار اقدس خانم نشسته بود. و تمام حواسش به او بود. همان طور كه برنج و قیمه لای دندان هایش هم می خوردند، گفت: اقدس خانم! ما كه می دونیم اون ور سفره غذا گرفتی، پاشدی، اومدی اینجا!
اقدس خانم لجش گرفت.
_ نه به جون علی اصغرم، من غذا نگرفتم.
_ پا شو زن! پاشو خودتو سبك نكن، خدا روزی رسونه!
بعد گاز آب داری به پیازش زد. اقدس خانم به نیش و كنایه های زن كل احمد عادت كرده بود. اما خیلی جوابش را نمی داد. چون می دانست چیزی توی دلش نیست و ظاهر و باطنش یكیست. برعكس مریم خانم كه بعضی وقت ها با حرف هایش بد جوری دل اقدس خانم را  می شكست.
پسر نو جوانی، با كارتون غذا دنبال كل احمد راه افتاده بود. اقدس خانم تا او را دید پاچه ی شلوارش را كشید و گفت: آقا پسر! من غذا ندارم.
پسر كه صورتش قرمز شده بود از گرما، یك نگاه به او انداخت و گفت: اقدس خانمی؟
_ بله،مادر علی اصغر!
پسر نیشخندی زد.
_ همون پسر منگله؟!
زن كل احمد لبش را گزید و به پسر چشم غره رفت بعد رو كرد به اقدس خانم كه ابروهایش در هم رفته بود و گفت: الهی كه به حق همین شب شفا بگیره.
پسر رفت. اقدس خانم سرش را پایین انداخت و فكر كرد. فكر كرد كه این طوری نمی شود. همه خیال می كنند مثل شب های پیش زنبیلش را از غذا پر كرده است. در حالی كه یك غذا هم به دستش نرسیده بود. بلند شد. رفت دم در آشپزخانه. حاج علی داشت غذا می كشید. اقدس خانم رویش را سفت گرفت و گفت: حاجاقا! یه پشقاب به من بده.
از آشپزخانه گرما بیرون می زد. حاج علی عرق كرده بود. لنگی دور سرش بسته بود. ریش های خاكستری اش را خاراند و گفت: دیگه برای كی می خوای غذا ببری؟!
_بار خودم، به جون علی اصغرم غذا بهم نرسید.
_ اقدس خانم! اگه بشینی غذا به همه می رسه.
اقدس خانم نگاهی انداخت به دبه های خالی كنار آشپز خانه.
_ پس لا اقل یه دبه دوغ بده ببرم توش نون تیلیت كنم بار شام امشب!
_ می بینی كه اقدس خانم! دبه ها رو خالی كردیم تو كتری گذاشتیم سر سفره.
اقدس خانم بغضش گرفت. دلش نمی خواست بیشتر از این منت این و آن را بكشد. رفت سر جایش نشست. همه داشتند می رفتند. دختر بچه و مادرش هم بلند شدند كه بروند. مریم خانم هم رفته بود. زن كل احمد هم بلند شد. غذایش را تا ته خورده بود. دو سه بشقاب دیگر هم خالی كرد توی كیسه اش. او هم خدا حافظی كرد و رفت. كم كم همه رفتند و مسجد خالی شد. چشمش افتاد به ته مانده ی غذای دختر بچه ای كه رو به رویش نشسته بود. آمد برش دارد كه یك دفعه زن جوانی بالای سرش ظاهر شد.
_ ببخشید اقدس خانم! اگه می شه این غذای دخترمو بدید شاید آخر شب گرسنه شه.
اقدس خانم دیگر راستی راستی گریه اش گرفته بود. یك نگاه انداخت از این سر تا آن سر سفره. به بشقاب های خالی، لیوان های دوغی و ته مانده های دهنی... از دم در صدایی شنید. یك نفر داشت صدایش می زد. چشم های اشكی اش را به طرف در چرخاند، زن سید مهدی بود.
_ اقدس خانم! نبودی ببینی مسجد بالایی چه چلو كبابی داشت امشب! انگشتاتم باهاش می خوردی...

نظرات

گرچه مطلب مربوط به خیلی وقت قبله ولی این كامنت رو میذارم. منصفانه نبود. چند ساله محرم تو آشپزخونه كمك میدم.امسال چون دیگه ایران نیستم بیشتر از یك میلیون تومن خرج كردم تا خودم رو فقط برای ده روز اول محرم برسونم ایران، تو آشپزخونه كمك كنم و ده شب غذای نذری بخورم. حتی كسی كه فقط برای غذا میاد تو این جلسه محترمه. حتی فقط برای غذا. این مطلب رو اگه خواستید بخونید: http://www.1mohammad.com/?p=163 اینم رمزش: 12345

25 بهمن 1388 ساعت 22:11 | یك محمد |  بدون email | آدرس وب

من فكر می كنم قضیه طمع برای نذری در مجالس امام حسین، مخصوصا بین خانوم ها اینقدر نمود داره و اینقدر پر رنگ هست كه ذهن نویسنده این داستان رو پر كرده. همین امسال ما شب ها جایی كه می رفتیم شاید بگم نصف مجلس به خاطر غذا می اومدن. اصلا گوش نمی دادن. حتی روضه اش رو هم گوش نمی دادن. عوضش نمی دونید چطوری دنبال غذا می كردن. واقعا نویسنده داستان حق داشته به چنین موضوعی اشاره كنه. یه جور انتقاد كرده به این رفتار. حالا با زبان داستان.

3 بهمن 1388 ساعت 10:33 | زهره.ج |  بدون email | بدون آدرس وب

داستان كوتاه ، برشی از زندگی است . هر نویسنده ای برمبنای بینش خود ، آن برش را انتخاب می كند . اینكه چرا نویسنده ی محترم داستان شب علی اصغر ، زنی عامی و طمعكاررا بعنوان یك گریه كن در مجلس روضه ی امام حسین (ع) بر می گزیند وبا آب وتاب افكار او را هنگام گریه كردن و بر سرورو زدن بیان می كند ، نشان دهنده ی برداشت او از این نوع مجالس است . مجالسی كه زنده ماندن اسلام تا به امروز ، مرهون برپایی آنهاست . فرض كنید كه این داستان ، ترجمه شود و به یك غیر مسلمان در آن سوی دنیا عرضه گردد . آیا او به شیعیان نخواهد خندید ؟ ماباید در نوشتن خود دقت كنیم .مثل زنبور باشیم كه بر گل می نشیند وعسل به دنیا هدیه می كند . نه مثل مگس كه به دنبال زخم می گردد . . .

3 بهمن 1388 ساعت 08:57 | م.ش |  بدون email | بدون آدرس وب

جناب م.ش! كجای این داستان گفته شده كسی كه در مجلس عزای اباعبدالله اشك می ریزد، برای به چنگ آوردن غذای نذری است؟ چرا ما هنوز بلد نشده ایم داستان ها را درست بخوانیم؟ و فورا شروع می كنیم به قضاوت های غلط. این داستان، ماجرای یك آدم را نشان داده بود و به هیچ وجه حكم كلی در مورد همه عزاداران صادر نكرده بود. لطفا كمی روی مفاهیم داستان ها، عمیق شوید.

29 دی 1388 ساعت 23:23 | عرفانی |  بدون email | بدون آدرس وب

داستان راكه شروع كردم ، باورم نمی شد كه با همان روالی كه شروع شده ، به پایان برسد . منتظر بودم اتفاقی بیفتد كه این وهن آشكار به عزاداران حسین (ع) را به عكس آن تبدیل كند . ولی متاسفانه داستان با همان پیام نادرست به پایان رسید . آیا به راستی آنكه در مجلس روضه ی اباعبدالله اشك می ریزد ، برای به چنگ آوردن غذای نذری است ؟

29 دی 1388 ساعت 22:58 | م.ش |  بدون email | بدون آدرس وب

در مورد یك اثر هنری مثل فیلم ، داستان و ... تاثیر احساسی آن در مخاطب از هر چیز دیگری مهمتر است. اینكه نویسنده می خواسته از فلان موضوع انتقاد كند یا فلان مطلب را بگوید نمیتواند جهتگیری احساسی داستان را تغییر دهد. احساسی كه پس از خواندن داستان در منِ مخاطب ایجاد شد، حس انزجار از مسجد و حسینیه و عزاداری و ... است. به همین دلیل ساده، این داستان ضد شیعه است. حتی اگر نویسنده _ به زعم موافقانش _ چنین قصدی نداشته باشد.

10 دی 1388 ساعت 18:52 | رحیمی |  بدون email | بدون آدرس وب

این داست، حقیقتی است پس تلخ، در شهری كه پر از انسانهای شریف است كه شبها گرسنه می خوابند و در عاشورا دلشان به خوردن نذری خوشست (نه برای سیر شدن یكروزه بلكه به امید رهایی از شرایط سختسان) جای بسی اندوه است كه عده ای كه تعدادشان كم هم نیست برای ریا نذری می دهند (و بین افراد ثروتمند توزیع می كنند). كافیست یكشب به خ فرشته یا درروس بروید و شاهد نذری دادن آنها باشید! به نظرشما ریشه نذری دادن درچیست؟ اینكه یك شب گرسنه را سیر كرد یا هدفی والاتر است؟؟؟ متاسفانه جامعه ما یكروز روز زن است یكروز روز معلم و ... ولی هر روز روز زن است.منظورم اینه كه باید هر روز از تهیدستان دستگیری شود.بسیاری از انسانهای مومن نما فقط ریا می كنند برای همین ادم هایی مثل اقدس خانوم توی شهرمون زیادند؟؟؟

20 دی 1387 ساعت 17:33 | آزی |  بدون email | بدون آدرس وب

چه بد شد همشهری!امید داشتم معجزه ای رخ داده باشه و من هم به اشتباه خودم پی ببرم!!!

10 دی 1387 ساعت 12:32 | هاشمی |  بدون email | بدون آدرس وب

دنبال معجزه میگردی هاشمی؟ دنبال معجزه یا چیزی شبیه به آن نباش، همه ما دچار اشتباه می شویم، حرفهایی می زنیم یا كارهایی می كنیم از سر تكبر و خودبزرگ بینی و غفلت از اصل موضوع، فقط خوب است اگر توانستیم فرصت جبران را از خود نگیریم و تكه ای از دلهای شكسته را با عذرخواهی بند بزنیم. یا علی

5 دی 1387 ساعت 16:48 | همشهری |  بدون email | بدون آدرس وب

همشهری عزیز سلام...بعد از یك ماه كه آمدم سراغ این داستان،فكر نمی كردم نظری داشته باشم ولی با كامنت عجیب شما روبه رو شدم...خیلی دلم می خواهد بدانم چرا؟ چرا یكدفعه پشیمانی..؟! برام عجیبه...اگه باز هم گذرت به این جا افتاد جواب را به ایمیلم بفرست...

23 آذر 1387 ساعت 23:54 | هاشمی |  nhg220@yahoo.com | بدون آدرس وب

شاید الآن دیگر دیر باشد ولی یادداشتی گذاشته ام با نام "همشهری" حرفهای خودم را پس می گیرم نه یعنی اینكه تمام این حرفها غلط است بلكه از دهان چون من حقیری خارج شده است عزاداران امام حسین(ع) عزیزان آن حضرت هستند بنده حق نداشتم هرجوری كه خودم هستم یا بوده ام را به دیگران نسبت بدهم امیدوارم جبران شده باشد السلام علیك یا اباعبدالله امیدوارم صاحب سفره و عزا حقیر را در درجه اول ببخشد و تمامی دوستانی كه به نوعی یا ناراحت شده اند و یا تأثیر گرفته اند نظرات قبلی من را جدی نگیرند كه:العذر عند كرام الناس مقبول یا علی

19 آذر 1387 ساعت 16:05 | همشهری |  بدون email | بدون آدرس وب

توصیف زیبایی بود متأصفانه واقعیتی است تلخ

18 آذر 1387 ساعت 12:37 | رها |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام به نظر من نویسنده چیزی بیشتر از جامعه ننوشته.من ساکن تهران نیستم ولی در شهر ما چه بسیار دیدم که به خاطر غذا چه جنجال هایی که به راه نیداختند! همین امسال یادم هست که در مسجد محل(که بالا شهر هم هست) هده ی زیادی از پایین شهر،به خاطر غذا آخر مراسم آمدند،و چون مانع ورودشان شدند و غذا بهشان نرسید،اقدام کردند به شکستن شیشه ها و کتک کاری...و همین باعث شد که شب های بعدی برای حفظ امنیت نیروی انتظامی وارد کار شد... که البته اصلا نمی توان اقدس خانم را با این ها مقایسه کرد.

3 آبان 1387 ساعت 17:58 | هنرمند |  بدون email | بدون آدرس وب

سرکار خانم فاطمه نویسنده اصلا نگفته کسی که به مجلس عزاداری امام حسین آمده و تمام مدت نوحه، سینه زده، این کارها را به خاطر غذا انجام داده! این حرف شما نشان می دهد که اصلا داستان را نمی شناسید. در این داستان، فقط اقدس خانم به این شکل نشان داده شده و هیچ عمومیتی داده نشده. شما از آن دسته آدم هایی هستید که اگر در یک فیلم، یک دکتر کار بدی انجام دهد، فوری فغان و فریاد برمی آورید که واویلا، به جامعه پزشکان ما توهین شد. سعی کنید بزرگ تر ببینید. اینقدر کوچک دیدن اول از همه برای خودتان ضرر دارد، بعد برای جامعه ای که ما هم در آن زندگی می کنیم.

3 آبان 1387 ساعت 01:21 | علی اسکندری |  بدون email | بدون آدرس وب

(به نظردهندگان محترمه خانوم فاطمه و خانوم زهرا برنا) سلام. خیلی جالب است که شما تا به حال چنین هیئتی ندیده اید که من اگر اغراق کنم می توانم بگویم هیئتی نیست و جماعتی نیست و مکانی نیست که چندین خانوم جمع شوند و آن را با این خاله زنک بازی ها و خاله خان باجی بازی ها به افتضاح نکشانند. واقعا شما که خودتان هم جنس آنها هستید، این بلاهای مخدره را ندیده اید؟! ما که آن طرف پرده داریم سینه می زنیم گه گاه بدون توجه دادن خطیب هم می فهمیم که عینهو بی وقفه بعضی هایشان حرف می زنند و نه خود گوش می کنند و نه می گذارند دیگران فیضی ببرند. اما شما که تصویری می بینید قضیه را آن هم با کیفیت اچ دی! موهن بود و بی انصافی؟ به همین راحتی می گید کسی که اومده هیئت این جوریه؟ واقعا اگر کسی راجع به دختر بدی در ایران داستان بنویسد همه دختران ایران را بد نشان داده یا راجع به زنی در هیئت اگر این گونه بنویسد همه ی هیئت ها و همه زنان هیئتی و و و را زیر سوال برده؟ واقعا این نیاز به توضیح دارد؟ بیشتر از آن که خروجی داشته باشید سعی کنید ورودی داشته باشید که شاید از خواندن همین داستان هم تلنگرکی خوردید و گوشه ای از وجودتان درست شد. ما ادعایی نداریم ها. ما خودمان هم ولمان معطل است! اما لااقل یه خداپدرت را بیامرزد به نویسنده های این چنین با جرات که بی انصافی ما را در مقدس ترین مکان ها نقد می کنند می گوییم. خانم نویسنده دمتان گرم به خود مولی. به خود مولی قسم که تطهیر و انتقاد به نیت پاکسازی در جبهه خودی خیلی بهتر از حمله به جبهه ی دشمن است. به قول بزرگی مردم از گناهان خود در شب قدر توبه می کنند و ما باید از ثواب ها و از نماز هامان توبه کنیم. این نماز است که ما می خوانیم؟! این هیئت است؟ این عزاداری است که امام حسین از ما خواسته؟ ما آنی هستیم که ابالفضل انتظار دارد؟

3 آبان 1387 ساعت 01:13 | یک دوست |  بدون email | بدون آدرس وب

خدمت خانم عرفانی لازم است شاید به چند نکته اشاره کنم حداقل خودم اینجور احساس می کنم یکی ایکه بسیاری از مسائل در کشور ما از سیاست منشأ می گیرد برای همین خیلی از حرفها یا احیانن تهمتهایی که بهم می زنیم تحت عنوان ریاکاری و چیزهای دیگر برای خالی کردن عقده هامان یا بالا کشیدن خودمان است، بهتراست نگویم سیاست بگویم سیاست زدگی بهتر است شاید یکی دیگر از این عوامل که مذکورات بالا را ایجاد می کند فقر اقتصادی شدید است همه سعی دارند خودشان را به طبقه بالای اقتصادی نزدیک کنند مستقیم یا غیر مستقیم در عین حال بسیاری از هم ایشان معتقدند طبقه بالایی ها از سهم ما زده اند که ... پس حرف که از دهن آأمها در می آید می توان فهمید که چپشان پراست یا خالی خیلی هم طبیعی است کسی بهش برنخورد فردا که وضعتان خوب شد با حالایتان یک 180 درجه ای فرق می کنید! نمونه اش هم خیلی زیاد است حالا علت این همه حرف و حدیث در چیست علتش به نظر حقیر بی تقوایی و کم دقتی است این که بگوییم هرکی فقیر است خدا هر شب خودش بر او نازل شده و لالایی گویان خوابش می ند (استغفرالله برای اینکه آتو نگیرید) و اینکه هرکی لباسش از لباس من کمی یا بسیاری گرانتر است یا ماشینش هم مستکبر است و باید زد لهش کرد از همان حرفهایی هستند که در قبل آمد درحالیکه در اسلام ملاک مشروعیت کمی و زیادی مال نیست بلکه چگونگی بدست آوردن آن است... زیاده شد ببخشید بعد هم من یک سؤال داشتم آن هم اینکه اگر کسی از مال حرام یا برای ریاکاری یا برای هر خواسته ای غیر از رضای خدا و عزاداری برای امام حسین غذا بپزد و اطعام کند یا حتی خودش را خونین کند باز هم آن غذا شفادهنده می شود و آن آدم مخلص امام حسین؟ تازه اینکه شما اگر بعضی نظرات را هم نزنید ما خودمان می دانیم چه جور تفکراتی وجود دارد کسی که برای غذا فحش و فضیحت راه می اندازد و خودش را لجن مال می کند من اسمش را عاشق امام حسین نمی دانم خدا اگر بخواهد به کسی شفا بدهد به غذا نیاز ندارد این یک وسیله است برای تقرب آنی که دستش به دهنش می رسد همین بود که من اینقدر می فهمیدم شرمنده

2 آبان 1387 ساعت 20:19 | یک خواننده |  بدون email | بدون آدرس وب

چرا شما اینقدر احساسی و یک بعدی نگاه می کنید به قضیه؟ در خانه خدا نمی شود کسی ریا کار شود؟ یک مسلمان به ظاهر مومن نمی شود در دلش عُجب و ریا خانه کرده باشد؟ در مجلس امام حسین نمی شود کسی گناهی مرتکب شود؟ اتفاقا این داستان، تمثیل خوبی است از همه ما. همه ما که شاید حتی یک بار هم برای امام حسین خالصانه گریه نکرده ایم. حتی ندانسته ایم برای چه باید گریه کنیم. درست است که این گریه ها اسلام را نگه داشته. اما بالاخره یک روز باید تلنگر بخوریم و درونمان را خانه تکانی کنیم. نمی دانم چرا بعضی از دوستان، فقط با دید منفی، فورا می گویند برای نویسنده متاسفم که گریه برای امام حسین را مسخره می کند. خیلی نظرها را تایید نمی کنیم تا ببینید چه تفکراتِ... وجود دارد. اما یک روزی باید چشم هایمان را بشوییم و خودمان را بشکنیم تا درست ببینیم...

2 آبان 1387 ساعت 13:15 | عرفانی |  dastan@louh.con | بدون آدرس وب

با شروع داستان متوجه جملاتی مغرضانه شدم دلت پر بود شاید اگرنه همه میِ‌دانند خانه فقرا رنگین از حضور خداست و پر از وفا و بی ریایی دلت پر بود شاید...

2 آبان 1387 ساعت 10:34 | خوانندع |  بدون email | بدون آدرس وب

از یکی دو ایراد کوچک ساختاری که بگذریم به محتوا میرسیم . جایی که جسارت نویسنده برای نقد سنت عزاداری قابل توجه است ! به نظر من در کل داستان خوبی است و پیام بسیار خوبی را منتقل می کند که از این جهت باید به نویسنده تبریک گفت .

2 آبان 1387 ساعت 01:47 | محمد مقتدایی راد |  بدون email | بدون آدرس وب

داستان قشنگی بودو نگارش ساده و صمیمی داشت. من بر عکس فاطمه خانوم اصلا فکر نمیکنم که نویسنده این داستان یک همچین منظوری داشته باشه . اقدس خانوم شاید هرشب اون غذا رو با نیتی میخورده مثلا شفای بچه ی مریضش ... تا جایی که من میدونم مردم برای غذای امام حسین سر و دست میشکنند ... حتی اگر گرسنه نباشند چون عمیقا اعتقاد دارند که این غذا حتی اگر یک قیمه ساده باشه خاصیتی داره که با بهترین غذاها فرق میکنه...حالا اقدس خانوم قصه که کرسنه هم هست و همه میدونیم که گرسنگی هم کم دردی نیست !! تشکر میکنم از نویسنده این قصه

1 آبان 1387 ساعت 21:58 | زهرا |  بدون email | بدون آدرس وب

خواهر گرامی؛ فاطمه خانم نمی دانم شما در کدام منطقه ی ایران یا تهران زندگی می کنید ولی ما که خانمان بالای شهر است هم افراد بسیاری را می بینیم که برای غذا پشت درب مسجد یا حسینیه تجمع می کنند تعدادشان هم اینقدر زیاد است که مجبور می شوند درب محل را از تو قفل بیندازند غذای تبرکی هم شعار است برای توجیه گدابازی اگر ما اینقدر عاشق امام حسین در این مملکت داریم وضع جامعه مان چرا اینجوریست خود حضرت امام حسین می فرماید "الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم ما درت به معایشهم واذا محصوا بالبلاء قل الدیانون" بهتر است شناخت خودتان را اصلاح کنید و به شعارهایی که عموعلی ها و صفرقلی ها در ایام عزاداری جلوی دوربین تلویزیون از ترس آبرو یا محض ریاکاری بلغور می کنند توجه نکنید خداخیرتان دهد من هم انصافن تا حالا که عزاداری کرده ام هیچگونه اخلاصی را در درونم احساس نمی کنم امام حسین واقعن مظلوم است یا برای رضایت نفس خودم یا برای الکی خوشش بودن خدا همه ی ما را به راه راست هدایت کناد!

1 آبان 1387 ساعت 19:31 | همشهری |  بدون email | بدون آدرس وب

این داستان یعنی چی؟ به همین راحتی می گین کسی که اومده عزاداری امام حسین تمام مدته نوحه، ضجه زده برای غذا؟؟؟؟! ممکنه یه عده از مردم ما فقیر باشن و واقعا" به غذا محتاج اما اتفاقا" اخلاص عزاداریشون اصلا" ربطی به شکم خالیشون نداره. واقعا" تعجب می کنم از کسی که این مطلبو نوشته. چطور توی ایران زندگی می کنه؟ به نظر من اول چیزی که یه نویسنده باید داشته باشد شناخت عمیق نسبت به فرهنگ مردمی یه که داره براشون می نویسه به خصوص فرهنگ شیعی و عاشق امام حسین مردم ما. اگر قراره به نحوه عزاداری ها نقدی کنیم بهتره این نقد درست و منصفانه باشد.

30 مهر 1387 ساعت 21:56 | فاطمه |  بدون email | بدون آدرس وب

موهن بود واقعا موهن بود. اقدس خانم ها سرتاسر روضه را فقط و فقط برای شام گریه می کنند و از غصه شام نداشتن آقا به پایشان می کوبند؟ کدام هیئتی را شما تصویر کرده اید که ما تا به حال در عمرمان ندیده ایم؟ موهن بود و بی انصافی.

30 مهر 1387 ساعت 12:14 | زهرابرنا |  z_621220@yahoo.co.in | بدون آدرس وب

قشنگ بود.دلم واسه اقدس خانوم کباب شد؛البته نه از کبابهای مسجد بالایی!!!

30 مهر 1387 ساعت 11:58 | تسنیم |  tasnim40@gmail.com | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: