اقدس خانم را همه می شناختند. از این سر مسجد تا آن سر مسجد با همه سلام و علیك داشت. همیشه اول مجلس می آمد. كنار دیوار جا می گرفت. می دانست اگر چند دقیقه دیر تر برسد مجبور می شود وسط مسجد بنشیند و از كمر درد بتركد. دو بار این اتفاق برایش افتاده بود. یك بار دو سال پیش كه هنوز دیسك كمر نگرفته بود و بار دیگر همان سال روز اول ماه. اما از شب دوم حساب كار دستش آمد و زود تر توی مسجد حاضر شد.
این بار خیلی زود آمده بود. هنوز مسجد خالی خالی بود. خودش تك و تنها رفت تكیه داد به دیوار، جایی كه دور از باند بلند گو باشد. چون صدای بلند، اذیتش می كرد. دیشبش كه مجبور شد كنار باند بلند گو بنشیند تا صبح از سردرد خوابش نبرد.
یك زن آمد توی مسجد. كفش هایش را در كیسه گذاشت. اقدس خانم از آن جا خوب قیافه اش را نمی دید. مدتی بود كه چشم هایش كم سو شده بود. چند روز پیشش رفته بود معاینه. هر دو تا چشم هایش یك شماره رفته بودند بالا. تنها چیزی كه از آن زن می دید، هیكل درشتی بود كه به او نزدیك می شد. جلو تر كه آمد او را شناخت. مریم خانم بود كه ای كاش نبود. توی دلش خدا خدا كرد كه نیاید كنارش. باهاش میانه ی خوبی نداشت. پارسال، همین جا، سر غذا با هم بگو مگویشان شده بود. اما حالا تا اقدس خانم را دید نیشش باز شد و عدل آمد كنارش نشست و افتاد به صحبت.
_ اوا اقدس خانم! چرا نرفتی مسجد بالایی؟! دیشب شنیدم می گفتی اون جا غذاش بهتره!
اقدس خانم پشت چشمی نازك كرد.
_ نگو مریم خانم! همین دیروز زن سید مهدی دستش یه ظرف غذا بود از مسجد بالایی، بهم داد... چشت روز بد نبینه! یه مشت لوبیا چش بلبلی، ریخته بودن رو یه كفگیر برنج كال، داده بودن دست مردم!
مریم خانم با دهانی باز.
_ بگو به خدا؟
_ آره جون علی اصغرم! تازه برنجشم خارجی بود.
مریم خانم زد پشت دستش. قیافه ی غمگینی به خودش گرفت. آهی كشید.
_ نیت داشتم یه شب برم اون جا ترشی ببرم.
_ از من می شنوی نرو كه یه موی مسجد خودمون می ارزه به صد تا مسجد بالایی... هر چی باشه برنج ایرانی می دن دست مردم.
_دیروز لپه هاشم خودمون پاك كردیم، جنسش عالی بود.
_ راستی نمی دونی بانی گوسفند كی بوده؟
_ كل احمد می گه یه آدم خیر!...
بعد از كلی حرف از این در و آن در، اقدس خانم سرش را برگرداند، به این طرف و آن طرف چرخاند. آن قدر گرم صحبت بودند كه نفهمید این همه زن یك دفعه از كجا سر در آوردند. كنار دیوار پر شده بود. عده ای هم وسط نشسته بودند. با خودش گفت:چه خوب شد زود تر اومدم جا گرفتم!
صدای روضه خوان پیچید. وقتی چراغ ها را خاموش كردند اقدس خانم چادر مشكی را انداخت روی صورتش و از همان «ب» ی بسم الله بنا كرد به گریه كردن.
اشك می ریخت و فكر می كرد كه بوی چه غذایی می آید. با خودش گفت: حكما لپه ها رو گذاشتن واسه شب تاسوعا، امشبه رو عدس پلو می دن!
جیغ كشید و فكر كرد.
_اگه نتونسم دو سه تا اضافه بگیرم بار نهار فردا؟!
جیغ كشید و فكر كرد.
_ اگه آقا جواد امشب گشنه بیاد خونه؟!
ضجه كشید و فكر كرد.
_علی اصغرو چی كارش كنم؟!
شرق شرق روی پایش زد و فكر كرد.
_ نكنه مسجد بالایی شب تاسوعا چلو مرغ بدن! خوبه سفارش بدم زن سد مهدی یه ظرف برام بگیره...
چراغ ها را كه روشن كردند سرش را از زیر چادر بیرون آورد. نور چشمش را می زد. خوب نمی دید. چشم هایش باد كرده بود و قرمز شده بود. با گوشه ی روسری اشك هایش را پاك كرد و دور و برش را پایید. مریم خانم هنوز سرش زیر چادر بود و هكه می زد. اما چند زن آن طرف تر صدای خنده شان هم بلند بود.
سفره ها را كه چیدند، سر و ته سفره را برانداز كرد. چشمش افتاد به یك جای خالی آن سر سفره؛ نزدیك در آشپزخانه. با خودش گفت: حكما اون جارو زود تر شام می دن!
بلند شد. با مریم خانم خدا حافظی كرد و رفت آن سر سفره نشست. اما غافل از اینكه آن جا را خیلی زود تر غذا داده بودند.
دختر بچه ای روبه روی اقدس خانم نشسته بود و با اشتها قیمه پلو اش را می خورد. كل احمد داشت غذا می گذاشت جلوی زن ها. اقدس خانم صدایش زد.
_ كل احمد آقا! اینجا من غذا ندارم.
كل احمد شنیده و نشنیده رد شد و رفت. زن كل احمد، كنار اقدس خانم نشسته بود. و تمام حواسش به او بود. همان طور كه برنج و قیمه لای دندان هایش هم می خوردند، گفت: اقدس خانم! ما كه می دونیم اون ور سفره غذا گرفتی، پاشدی، اومدی اینجا!
اقدس خانم لجش گرفت.
_ نه به جون علی اصغرم، من غذا نگرفتم.
_ پا شو زن! پاشو خودتو سبك نكن، خدا روزی رسونه!
بعد گاز آب داری به پیازش زد. اقدس خانم به نیش و كنایه های زن كل احمد عادت كرده بود. اما خیلی جوابش را نمی داد. چون می دانست چیزی توی دلش نیست و ظاهر و باطنش یكیست. برعكس مریم خانم كه بعضی وقت ها با حرف هایش بد جوری دل اقدس خانم را می شكست.
پسر نو جوانی، با كارتون غذا دنبال كل احمد راه افتاده بود. اقدس خانم تا او را دید پاچه ی شلوارش را كشید و گفت: آقا پسر! من غذا ندارم.
پسر كه صورتش قرمز شده بود از گرما، یك نگاه به او انداخت و گفت: اقدس خانمی؟
_ بله،مادر علی اصغر!
پسر نیشخندی زد.
_ همون پسر منگله؟!
زن كل احمد لبش را گزید و به پسر چشم غره رفت بعد رو كرد به اقدس خانم كه ابروهایش در هم رفته بود و گفت: الهی كه به حق همین شب شفا بگیره.
پسر رفت. اقدس خانم سرش را پایین انداخت و فكر كرد. فكر كرد كه این طوری نمی شود. همه خیال می كنند مثل شب های پیش زنبیلش را از غذا پر كرده است. در حالی كه یك غذا هم به دستش نرسیده بود. بلند شد. رفت دم در آشپزخانه. حاج علی داشت غذا می كشید. اقدس خانم رویش را سفت گرفت و گفت: حاجاقا! یه پشقاب به من بده.
از آشپزخانه گرما بیرون می زد. حاج علی عرق كرده بود. لنگی دور سرش بسته بود. ریش های خاكستری اش را خاراند و گفت: دیگه برای كی می خوای غذا ببری؟!
_بار خودم، به جون علی اصغرم غذا بهم نرسید.
_ اقدس خانم! اگه بشینی غذا به همه می رسه.
اقدس خانم نگاهی انداخت به دبه های خالی كنار آشپز خانه.
_ پس لا اقل یه دبه دوغ بده ببرم توش نون تیلیت كنم بار شام امشب!
_ می بینی كه اقدس خانم! دبه ها رو خالی كردیم تو كتری گذاشتیم سر سفره.
اقدس خانم بغضش گرفت. دلش نمی خواست بیشتر از این منت این و آن را بكشد. رفت سر جایش نشست. همه داشتند می رفتند. دختر بچه و مادرش هم بلند شدند كه بروند. مریم خانم هم رفته بود. زن كل احمد هم بلند شد. غذایش را تا ته خورده بود. دو سه بشقاب دیگر هم خالی كرد توی كیسه اش. او هم خدا حافظی كرد و رفت. كم كم همه رفتند و مسجد خالی شد. چشمش افتاد به ته مانده ی غذای دختر بچه ای كه رو به رویش نشسته بود. آمد برش دارد كه یك دفعه زن جوانی بالای سرش ظاهر شد.
_ ببخشید اقدس خانم! اگه می شه این غذای دخترمو بدید شاید آخر شب گرسنه شه.
اقدس خانم دیگر راستی راستی گریه اش گرفته بود. یك نگاه انداخت از این سر تا آن سر سفره. به بشقاب های خالی، لیوان های دوغی و ته مانده های دهنی... از دم در صدایی شنید. یك نفر داشت صدایش می زد. چشم های اشكی اش را به طرف در چرخاند، زن سید مهدی بود.
_ اقدس خانم! نبودی ببینی مسجد بالایی چه چلو كبابی داشت امشب! انگشتاتم باهاش می خوردی...