تاد مک کارتی بعد از سپری کردن دوران کودکی، نوجوانی و جوانی برای گذراندن دوره سربازی وارد ارتش شد. از آن جا که او تمام زندگی اش را به صورت نباتی زندگی کرده بود و جز خوردن و خوابیدن کاری نکرده بود در خدمت کردن به ارتش دچار مشکل شد و همچنین ارتش هم در خدمات رسانی به او تعلل کرد تا پیوند او و ارتش تا آخر زندگی ادامه داشته باشد. هنوز پایش را به پادگان آموزشی نگذاشته بود که 3 روز اضافه خدمت داشت. در زمستان سال 98 وارد دوره آموزشی شد. در سال 99 در حالی که هم دوره های او درجه گروهبان سومی گرفته بودند او چهارمین دوره تجدید دوره آموزشی را طی می کرد. اگر ارتش توانسته بود تا به حال عادات رذیله و زشت بسیاری از افراد را تغییر دهد اما تاد مک کارتی را تغییر نداده بود و سرباز تاد هر شب در پست های نگهبانی می خوابید و همیشه از آشپزخانه سرقت می کرد. دو سال به همین منوال گذشت و او همچنان در خدمت ارتش بود و تا این که بعد از یک سال و دو ماه تحمل کسر از خدمت و اضافه خدمت و فرار از خدمت موفق به دریافت کارت پایان خدمت شد. اما در روز ترخیص از پادگان اتفاقی افتاد که مسیر زندگی او را به شدت تغییر داد. روز آخر در حالی سرباز تاد انتظار صدور کارت پایان خدمت را می کشید استوار نانگ فرمانده هنگ سربازان که تخصص ویژه ای در تنبیهات بدنی و غیر بدنی داشت و از سرباز تاد متنفر بود، وارد اتاق انتظار شد. استوار نانگ باعث و بانی یک سال و یک ماه اضافه خدمت او از یک سال و دو ماه بود. سرکار استوار نانگ مردی بود قد بلند، چهارشانه، با چهره ای سوخته و صورتی زخم و زیلی که آدم وقتی نگاهش می کرد از ترس می مرد. او اگرچه استوار بود اما در زدن چک افسری خبره بود. همه حتی افسران از چک های او می ترسیدند. سرکار استوار نانگ آن روز آن قدر سرباز تاد را مورد تحقیر و تهمت قرار داد و از او خواست از خود اداها و صداهی مختلفی دربیاورد که طاقت همه طاق شد. سرباز تاد هم که تا به آن روز در مقابل تنبیهات نانگ مقاومت می کرد و خم به ابرو نمی آورد و آخر هم با غش کردن به موقع از دست او در می رفت این بار اشک در چشمانش حلقه زده بود و گریه می کرد. گریه کردن تاد برای نانگ عجیب بود، فکر می کرد تاد از دلتنگی برای تنبیهات اوست که گریه می کند، نانگ می خواست طوری به او بفهماند که اگر دوست داشت بعد از خدمت هم می تواند بیاید تا او تنبیهش کند اما نشد که این حرفش را بزند چون تاد را صدا کردند و تاد برای گرفتن کارت پایان خدمت از اتاق خارج شد. نانگ همیشه و همه جا سرباز تاد را تنبیه کرده بود وهمیشه اسلحه ای در اختیار او گذاشته بود و از او خواسته بود تا به زندگی خفت بار خودش خاتمه دهد، اما این بار نانگ او را در حضور خانواده سربازان دیگر و دختر محترم و زیبایی تنبیه کرده بود، درست موقعی که تاد سعی کرده بود خود را مقابل آن خانم فعال و شاداب نشان بدهد. سرکار استوار نانگ بعد از خروج تاد از اتاق رو به حاضران کرد و گفت: «اگر دست من بود این سرباز را می بستم به مین ضد تانک و با نفربر از رویش رد می شدم تا جامعه از لوث وجودش پاک شود. »
در همین لحظه آن دختر خانم که شاهد شکنجه تاد توسط نانگ بود برخواست و به سرکار استوار گفت: «اما به نظر من شما رو باید محاکمه نظامی کنن تا با بچه مردم این طور رفتار نکنی آقای گراز. »
تاد که از پشت پنجره ماجرا را می دید و چند نفر کادری دیگر که آنجا بودند، برای اولین بار به شباهت بی حد و حصر سرکار استوار نانگ به گراز پی بردند و بی اختیار خندیدند. اما سرباز که دفاع جانانه دختر خانم را از خود به چشم دیده بود در یک لحظه توفانی تصمیم گرفت وارد ارتش بشود و کاری کند تا فرمانده سرکار استوار نانگ بشود و انتقامش را از او بگیرد. تاد بعد از گرفتن کارت از پادگان خارج شد و بلافاصله در آزمون استخدامی افسری ارتش ثبت نام کرد و قبول شد. تاد دیگر آن آدم گذشته نبود. اهالی پادگان همه منتظر بودند خبر مرگ تاد را در آثر گرسنگی، اعتیاد یا دعوای خیابانی بشنون. بی خبر از این که او حالا ستوان دو شده است و قرار است به پادگان برگردد. روزی که ستوان دوم تاد وارد پادگان شد، آخرین روز خدمت سرکار استوار نانگ بود. تاد به محض ورود به پادگان پرس و جو می کند و نانگ را در اتاق انتظار صدور برگ بازنشستگی پیدا می کند. همه در اتاق ملاقات حدس می زنند قرار است چه اتفاقی بیفتد، چند نفر از قدیمی ها مانع تاد می شوند و با او صحبت می کنند تا حرمت سن نانگ را نگه دارد اما تاد بر خلاف انتظار همه نانگ را در آغوش می کشد و می گوید: «زندگی ام را مدیون کشیده های تو هستم. »
سرباز تاد حالا ژنرال شده است. در اتاق او کنار عکس کندی عکس سرکار استوار نانگ قرار دارد که همه می دانند زندگی اش را مدیون اوست.