6 آبان 1387 ساعت 10:41
فائزه شکیبا 

قصه های من و بابام

بابام می خواست از خودش یک عکس بگیرد. من هم رفتم پیش بابام و گفتم: باباجان، یک عکس هم از من بگیرید! بابام گفت توی دوربین عکاسی من فقط یک فیلم هست. نمی توانم با یک فیلم دو تا عکس بگیرم!
من خیلی غصه ام شد. بابام دلش برایم سوخت. فکری کرد و مرا وارونه روی سرش گذاشت و گفت خیلی خوب، تکان نخور تا یک عکس هم از تو بگیرم!

به کتابفروشی که سر می زنی فرصت کو تاهی داری برای پیدا  کردن کتاب مورد علاقه، نویسنده مورد علاقه، نگاه کردن قیمت پشت جلد و...
ستون کتابدار این فرصت را به شما می دهد. کتاب مورد علاقه تان را ورق بزنید و چند صفحه ای را بخوانید؛ بی آنکه نگاه بی حوصله فروشنده هی سر بخورد روی صفحات کتاب و صورت شما...

 

قصه ونقاشی از: اریش ازر
باز پرداخت و نوشته: ایرج جهان شاهی

مقدمه:

یکی بود، یکی نبود. یک پدر بود و یک پسر بود. این قصه نیست. پدر نامش «ارش اُ زر» بود و در سال 1903 در شهر پلاوئن در آلمان به دنیا آمده بود. دوره دبیرستان را گذراند و در دانشکده هنر در شهر لایپزیگ هنر نقاشی را آموخت. بیست و هشت ساله بود که پسرش «کریستیان» به دنیا آمد. همان طور که در عکس می بینی، این پدر و پسر به راستی بودند و قصه هایشان هم فقط قصه نیست.

 

 

اریش اُ زر در دورانی زندگی می کرد که آلمان گرفتار حکومت دیکتاتوری و استبدادی هیتلر و یاران فاشیت او شد. اریش از راه نقاشی کردن با این حکومت وظلم و ستم فرمانروایان کشورش مبارزه می کرد. برای روزنامه های آن زمان کاریکاتورهای سیاسی می کشید. به همین سبب، فرمانروایان آلمان از او و کارهایش خوششان نمی آمد و نمی گذاشتند نقاشی هایش در روزنامه ها و کتاب ها چاپ شود. از آن پس بود که اریش نقاشی هایش را با نام پلاوئن امضا می کرد.

عاقبت هم او را پس از چاپ کتاب کاریکاتور های سیاسی اش در سال 1940 به زندان انداختند. می خواستند محاکمه اش کنند ولی اریش که می دانست به دست فاشیست ها کشته خواهد شد در 5 آوریل 1944 در زندان خودکشی کرد.

اریش گذشته از کاریکاتورهای سیاسی، برای پسرش هم قصه های دلنیشین و خنده دار می گفت و آنها را نفاشی می کرد. این قصه ها که فقط نقاشی است و نوشته ای به همراه ندارد، یکی از برجسته ترین کتاب های کودکان جهان است و به نام «پدر و پسر» در بسیاری از کشورهای جهان بارها به چاپ رسیده است. سه کتاب «قصه های من و بابام» برداشتی است از این قصه های تصویری که برای کودکان ایرانی بازپرداخت و نوشته شده است.

 

 

1. یک فیلم و دو عکس

 

بابام می خواست از خودش یک عکس بگیرد. من هم رفتم پیش بابام و گفتم: باباجان، یک عکس هم از من بگیرید! بابام گفت توی دوربین عکاسی من فقط یک فیلم هست. نمی توانم با یک فیلم دو تا عکس بگیرم!
من خیلی غصه ام شد. بابام دلش برایم سوخت. فکری کرد و مرا وارونه روی سرش گذاشت و گفت خیلی خوب، تکان نخور تا یک عکس هم از تو بگیرم!

بابام با همان یک فیلم عکسی از من و خودش گرفت. بعد که عکس را چاپ کردیم بابام عکس من و خودش را با قیچی از هم جدا کرد. بابام برای خودش صاحب یک عکس شد و من هم برای خودم صاحب یک عکس شدم. بابام از دیدن عکس خودش خیلی خوشحال شد. آن را قاب کرد، برای اینکه تنها عکسی بود که در آن سر بابام مو داشت.

 

 

 

2. بابا کوچولو! 

 

بابا مرا به پارک کودکان برد. آنجا اسباب بازی فراوان بود. تاپ و سرسره و الا گلنگ هم بود. خیلی بازی کردم. دلم می خواست سوار الاگلنگ بشوم، ولی بچه ای نبود که در طرف  دیگر الا گلنگ بنشیند.
بابام دلش برایم سوخت. گفت: بیا عیبی نداررد. با هم سوار  می شویم.
خوشحال شدم.
من یک طرف الا گلنگ نشستم و بابام طرف دیگر آن نشست.
داشتیم الا گلنگ می کردیم. بالا و پایین می رفتیم و لذت می بردیم که ناگهان نگهبان پارک آمد. همان نزدیکی ها  ایستاد و به ما خیره شد.
بابام فوری کلاهش  را از سرش برداشت و جلو سبیلش گرفت.
نگهبان پارک جلوتر  آمد و به بابام گفت: مگر نمی بینید که روی الا گلنگ نوشته شده است «فقط مخصوص کودکان!»
بابام از خجالت خودش را مثل بچه ها کوچولو کرد.
کلاهش را هم همانطور جلو سبیلش گرفته بود. دلم برایش سوخت. دستش را گرفتم و گفتم: بابا کوچولو اینجا پارک کودکان است بیایید برویم! 

 

 

 

 

3. شباهت


تابستان بود. من و بابام رفته بودیم کنار استخر گردش کنیم. توی استخر کسی شنا نمی کرد. ولی ناگهان در یک گوشه استخر، اول چشمم به موج آب افتاد. بعد هم سری، مثل سر بابام از زیر آب بیرون آمد. از ترس همه موهای سرم سیخ شد. آخر، خیلی سر بد ریختی بود. این سر  فقط روی تن بابام قشنگ بود!
بابام از من پرسید که چرا ترسیده ام. خجالت کشیدم که راستش را به او بگویم. ناگهان دیدم که یک سر دیگر و بعد هم یک سر دیگر از زیر آب بیرون آمد. هر سه تایشان شبیه هم بودند. دیگر از وحشت نمی دانستم چه کار کنم. بابام که همه چیز را فهمیده بود. دستم را گرفت. غصه دار لبخندی زد و گفت :«بیا برویم جای دیگری گردش کنیم.»

 

 

 

4. کودکی و پیری

 

بابام را آن قدر دوست داشتم که همیشه آرزو می کردم که وقتی که بزرگ شدم، شکل بابام بشوم.
یک روز نشستم و فکر کردم که چه کار بکنم که شکل بابام بشوم. رفتم و کمی پشم سیاه و یک بادکنک گلی رنگ و یک شیشه چسب آوردم. آینه را گذاشتم روی زمین و جلو آن نشستم. پشم ها را با چسب پشت لبم چسباندم تا سبیلی به قشنگی سبیل بابام داشته باشم. بادکنک را هم روی سرم گذاشتم تا درست شکل بابام بشوم. آن وقت توی آینه نگاه کردم و گریه ام گرفت. دلم سوخت که بابام آن قدر پیر شده بود!

 

 

ارسال به دوستان بازدید: 16465