• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

یک نویسنده، یک کتاب


قصه های من و بابام

فائزه شکیبا
6 آبان 1387

به کتابفروشی که سر می زنی فرصت کو تاهی داری برای پیدا  کردن کتاب مورد علاقه، نویسنده مورد علاقه، نگاه کردن قیمت پشت جلد و...
ستون کتابدار این فرصت را به شما می دهد. کتاب مورد علاقه تان را ورق بزنید و چند صفحه ای را بخوانید؛ بی آنکه نگاه بی حوصله فروشنده هی سر بخورد روی صفحات کتاب و صورت شما...

 

قصه ونقاشی از: اریش ازر
باز پرداخت و نوشته: ایرج جهان شاهی

مقدمه:

یکی بود، یکی نبود. یک پدر بود و یک پسر بود. این قصه نیست. پدر نامش «ارش اُ زر» بود و در سال 1903 در شهر پلاوئن در آلمان به دنیا آمده بود. دوره دبیرستان را گذراند و در دانشکده هنر در شهر لایپزیگ هنر نقاشی را آموخت. بیست و هشت ساله بود که پسرش «کریستیان» به دنیا آمد. همان طور که در عکس می بینی، این پدر و پسر به راستی بودند و قصه هایشان هم فقط قصه نیست.

 

 

اریش اُ زر در دورانی زندگی می کرد که آلمان گرفتار حکومت دیکتاتوری و استبدادی هیتلر و یاران فاشیت او شد. اریش از راه نقاشی کردن با این حکومت وظلم و ستم فرمانروایان کشورش مبارزه می کرد. برای روزنامه های آن زمان کاریکاتورهای سیاسی می کشید. به همین سبب، فرمانروایان آلمان از او و کارهایش خوششان نمی آمد و نمی گذاشتند نقاشی هایش در روزنامه ها و کتاب ها چاپ شود. از آن پس بود که اریش نقاشی هایش را با نام پلاوئن امضا می کرد.

عاقبت هم او را پس از چاپ کتاب کاریکاتور های سیاسی اش در سال 1940 به زندان انداختند. می خواستند محاکمه اش کنند ولی اریش که می دانست به دست فاشیست ها کشته خواهد شد در 5 آوریل 1944 در زندان خودکشی کرد.

اریش گذشته از کاریکاتورهای سیاسی، برای پسرش هم قصه های دلنیشین و خنده دار می گفت و آنها را نفاشی می کرد. این قصه ها که فقط نقاشی است و نوشته ای به همراه ندارد، یکی از برجسته ترین کتاب های کودکان جهان است و به نام «پدر و پسر» در بسیاری از کشورهای جهان بارها به چاپ رسیده است. سه کتاب «قصه های من و بابام» برداشتی است از این قصه های تصویری که برای کودکان ایرانی بازپرداخت و نوشته شده است.

 

 

1. یک فیلم و دو عکس

 

بابام می خواست از خودش یک عکس بگیرد. من هم رفتم پیش بابام و گفتم: باباجان، یک عکس هم از من بگیرید! بابام گفت توی دوربین عکاسی من فقط یک فیلم هست. نمی توانم با یک فیلم دو تا عکس بگیرم!
من خیلی غصه ام شد. بابام دلش برایم سوخت. فکری کرد و مرا وارونه روی سرش گذاشت و گفت خیلی خوب، تکان نخور تا یک عکس هم از تو بگیرم!

بابام با همان یک فیلم عکسی از من و خودش گرفت. بعد که عکس را چاپ کردیم بابام عکس من و خودش را با قیچی از هم جدا کرد. بابام برای خودش صاحب یک عکس شد و من هم برای خودم صاحب یک عکس شدم. بابام از دیدن عکس خودش خیلی خوشحال شد. آن را قاب کرد، برای اینکه تنها عکسی بود که در آن سر بابام مو داشت.

 

 

 

2. بابا کوچولو! 

 

بابا مرا به پارک کودکان برد. آنجا اسباب بازی فراوان بود. تاپ و سرسره و الا گلنگ هم بود. خیلی بازی کردم. دلم می خواست سوار الاگلنگ بشوم، ولی بچه ای نبود که در طرف  دیگر الا گلنگ بنشیند.
بابام دلش برایم سوخت. گفت: بیا عیبی نداررد. با هم سوار  می شویم.
خوشحال شدم.
من یک طرف الا گلنگ نشستم و بابام طرف دیگر آن نشست.
داشتیم الا گلنگ می کردیم. بالا و پایین می رفتیم و لذت می بردیم که ناگهان نگهبان پارک آمد. همان نزدیکی ها  ایستاد و به ما خیره شد.
بابام فوری کلاهش  را از سرش برداشت و جلو سبیلش گرفت.
نگهبان پارک جلوتر  آمد و به بابام گفت: مگر نمی بینید که روی الا گلنگ نوشته شده است «فقط مخصوص کودکان!»
بابام از خجالت خودش را مثل بچه ها کوچولو کرد.
کلاهش را هم همانطور جلو سبیلش گرفته بود. دلم برایش سوخت. دستش را گرفتم و گفتم: بابا کوچولو اینجا پارک کودکان است بیایید برویم! 

 

 

 

 

3. شباهت


تابستان بود. من و بابام رفته بودیم کنار استخر گردش کنیم. توی استخر کسی شنا نمی کرد. ولی ناگهان در یک گوشه استخر، اول چشمم به موج آب افتاد. بعد هم سری، مثل سر بابام از زیر آب بیرون آمد. از ترس همه موهای سرم سیخ شد. آخر، خیلی سر بد ریختی بود. این سر  فقط روی تن بابام قشنگ بود!
بابام از من پرسید که چرا ترسیده ام. خجالت کشیدم که راستش را به او بگویم. ناگهان دیدم که یک سر دیگر و بعد هم یک سر دیگر از زیر آب بیرون آمد. هر سه تایشان شبیه هم بودند. دیگر از وحشت نمی دانستم چه کار کنم. بابام که همه چیز را فهمیده بود. دستم را گرفت. غصه دار لبخندی زد و گفت :«بیا برویم جای دیگری گردش کنیم.»

 

 

 

4. کودکی و پیری

 

بابام را آن قدر دوست داشتم که همیشه آرزو می کردم که وقتی که بزرگ شدم، شکل بابام بشوم.
یک روز نشستم و فکر کردم که چه کار بکنم که شکل بابام بشوم. رفتم و کمی پشم سیاه و یک بادکنک گلی رنگ و یک شیشه چسب آوردم. آینه را گذاشتم روی زمین و جلو آن نشستم. پشم ها را با چسب پشت لبم چسباندم تا سبیلی به قشنگی سبیل بابام داشته باشم. بادکنک را هم روی سرم گذاشتم تا درست شکل بابام بشوم. آن وقت توی آینه نگاه کردم و گریه ام گرفت. دلم سوخت که بابام آن قدر پیر شده بود!

 

 

نظرات

من این کتاب تو تولد 5 سالگیم هدیه گرفتم 3 روز پیش تولد 23 سالگیم بود ولی این 3 جلد کتاب به همون اندازه واسم عزیزن و به عنوان یکی از باارزشترین وسایل دوره کودکیم حفظشون کردم.. باتشکر

13 تیر 1390 ساعت 12:40 | اناهیتا نخجوان |  nakhjavan.anahita@yahoo.com | بدون آدرس وب

کتاب خوبی بودش وهست من نیز در بچگیم توی پیک که به دانش آموزان می فروختن با آن آشنا شدم.

4 اسفند 1389 ساعت 11:01 | بهروز صمیمی |  بدون email | بدون آدرس وب

کتاب جالبی است من درکتابخانه ی مدرسه همه جلد هاشو خواندم

20 مرداد 1389 ساعت 18:58 | شکیبا |  بدون email | بدون آدرس وب

kheili jalebe delam mikhad baghiasho ham bekhunam

11 خرداد 1389 ساعت 18:15 | i am |  بدون email | بدون آدرس وب

عالیست

19 اردیبهشت 1389 ساعت 23:22 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام فائزه جان ... توی نهال که بودی بیشتر می نوشتی... ممنون از یادآوری این کتاب متن اولیه ات را بیشتر بنویس..فعلن

15 اسفند 1388 ساعت 18:37 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام فائزه خانم منم به نوبه خودم ازتون ممنونم کتابهای بسیار قشنگی بودند

23 آذر 1388 ساعت 10:49 | امیر علی |  amirali_farhadi@yahoo.com | بدون آدرس وب

من 3سری این کتاب هارو دارم کتاب های بسیار قشنگی بود

9 آبان 1388 ساعت 14:23 | علی |  alipoordian@yahoo.com | بدون آدرس وب

از تمام دوران کودکیم فقط این کتاب رو یادم میاد واقعا ممنون

29 مهر 1388 ساعت 08:35 | امین |  بدون email | بدون آدرس وب

کتاب فوق العاده ای بود بجه بودم همشو 3 روزه خوندم. اکه جایی می شناسین که تمام جلدش رو بفروشن ایمیل بدین ممنون

10 مهر 1388 ساعت 00:23 | کامبیز |  loghmani.k@gmail.com | بدون آدرس وب

بهترین کتاب زندگیمهههه

12 شهریور 1388 ساعت 21:43 | سروش پورآزاد |  بدون email | بدون آدرس وب

kheili kheili ketabe ghashangi bood,ye dooste ashna az mogheyee ke kuchulu boodim

10 بهمن 1387 ساعت 23:45 | parisa kamalifar |  parisa_kamalifar@yahoo.com | بدون آدرس وب

بهترین کتاب در طول عمرم بود.

25 دی 1387 ساعت 13:41 | ترانه |  بدون email | بدون آدرس وب

یاد روزها ی خوب کودکی به خیر... آن وقت ها من چند جلد از این کتاب را داشتم یادش به خیر یادش به خیر یادش به خیر

7 آبان 1387 ساعت 01:59 | هانیه |  بدون email | آدرس وب

مرسی که مرا با این کتاب آشناکردی. از خواندن این تکه‌های زیبا واقعاً احساس خوبی دارم. موفق باشی و سربلند

6 آبان 1387 ساعت 13:17 | دوست |  بدون email | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

یک نویسنده، یک کتاب

تنهایی پر هیاهو

تنهایی پر هیاهو

فائزه شکیبا


یک نویسنده، یک کتاب

سری که درد... می کند

سری که درد... می کند

سارا عرفانی


یک نویسنده، یک کتاب

شازده کوچولو

شازده کوچولو

معصومه میرابوطالبی


یک نویسنده، یک کتاب

روح سبلان

روح سبلان

وجیهه علی اکبری سامانی


یک نویسنده، یک کتاب

دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم

دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم

معصومه میرابوطالبی


یک نویسنده، یک کتاب

دشت بان

دشت بان

سارا عرفانی


یک نویسنده، یک کتاب

هدایت و داستان کوتاه

هدایت و داستان کوتاه

بابک صحرانورد


یک نویسنده، یک کتاب

جنازه شما را به چه کسی باید تحویل داد؟

جنازه شما را به چه کسی باید تحویل داد؟

زهرا طراوتی


یک نویسنده، یک کتاب

امشب در سینما ستاره

امشب در سینما ستاره

حسن حبیب زاده (رها پاکان)


یک نویسنده، یک کتاب

مترجم دردها

مترجم دردها

مهدی امینی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب


زوال خاندان مبشرانشایی


به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...