خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز تئاتر عكس سینما اندیشه
2 آذر 1387

از اتوبوس پیاده شدم و به سمت ایستگاه میرداماد حركت كردم. انگار خبرهائی بود كه من از آنها بی اطلاع بودم چون به جز من و چند نفر دیگر همه در حال دویدن بودند. نگران شده بودم. با خود گفتم نكند خبری شده است؟ شاید قرار است اتفاقی بیافتد كه من خبر ندارم. اصلا شاید اخبار خبری را راجع به حمله احتمالی ایران به آمریكا منتشر كرده است.انواع و اقسام احتمالات در ان لحظه به ذهنم خطور كرد و خلاصه با دلهره فراوان خود را به داخل مترو رساندم. دیدم چهار نفر مقابل یك درب مترو ایستاده اند و با اینكه كاملا مشخص بود كه جا به همه آنها میرسد ولی باز داشتند همدیگر را هل میدادند انگار كه شرطی شده بودند. مترو را سوار شدم. وقتی به ایستگاه امام خمینی(ره) رسیدیم مجددا دیدم همه دارند می دوند. باز مضطرب شدم و نگران از اینكه نكند بلائی قرار است نازل شود و مردم قصد فرار دارند و میخواهند مرا غافلگیر كنند. سریعا شهادتین را بر زبان جاری ساختم و شروع به ذكر گفتن كردم كه اگر خدای ناكرده قرار شد بمیرم، درست مرده باشم. با متروی خط 2 به سمت صادقیه رفتم و بعد از رسیدن به ایستگاه صادقیه باز متوجه دویدن دیگران شدم. نگرانی ام بیشتر شد و به تبع آن ذكرهایم نیز تندتر و عرفانی تر شد. اما كمی هم كنجكاو شده بودم كه چرا پس خبری از بلای آسمانی نیست؟ پس اینها از چه چیزی گریزانند؟ از یك نفر كه بغل دستی من بود، پرسیدم: «آقا! این مردم چرا میدوند؟»
گفت: «خب معلوم است برای اینكه جا گیر بیاورند و بنشینند.»
گفتم: «جدی می گویید؟»
گفت: «مگر با شما سابقه ی شوخی داشته ام؟»
گفتم: «نخیر عذر می خواهم!»
دیگر خیالم راحت شده بود اما برای اینكه پیش خدا ضایع نشوم به ذكر گفتنم ادامه دادم و با خیال راحت متروی به سمت كرج را سوار شدم. وقتی كه رسیدیم كرج باز دیدم وقتی مردم از مترو پیاده می شوند به سرعت شروع می كنند به دویدن! و چون متروی دیگری در كار نبود و آخر خط بود. با خودم گفتم كه ایندفعه دیگر حتما یك خبری هست و گرنه این رفتار مردم اصلا معنی ندارد. به همین دلیل من هم شروع به دویدن كردم و خودم را از محلی كه احتمالا قرار بود در آنجا اتفاقی بیافتد دور كردم و البته ذكر هایم كه همچنان ادامه داشت. ولی وقتی متوجه شدم كه خبری از بلای آسمانی نیست از یك نفر كه در حال دویدن بود، پرسیدم: «آقا برای چه دارید می دوید؟»
گفت: «برای اینكه زود به اتوبوس برسیم و سرپا نایستیم!»
به نظرم جواب منطقی بود به همین دلیل پیگیری بیش از حد نكردم و سوار اتوبوس شدم. در اتوبوس به دلیل خستگی به فكر فرو رفتم!. اتفاق جالبی كه در حین فكر كردن نظر مرا جلب می كرد این بود كه هركسی كه از اتوبوس پیاده میشد باز شروع به دویدن می كرد. این بار دیگر نمی توانستم شاخ در نیاورم زیرا برایم مبهم بود كه مردم اینجا دیگر چرا میدوند؟ ایستگاهی كه پیاده شدم سه نفر دیگر هم پیاده شدند كه آنها نیز پس از پیاده شدن دویدند. من كه از تعجب دیوانه شده بودم، یكی از آنها را بلند صدا كردم. ایستاد. دغدغه ی خود را به صورت منطقی با او مطرح كردم و گفتم: «در مترو دویدید برای اینكه به قطار بعدی برسید و بشینید بعد از آن دویدید برای اینكه به اتوبوس برسید و سرپا نمانید شما را به خدا بگوئید الان برای چه می دوید؟»
گفت: «الان برای این می دویم كه زودتر به خانه برسیم و حداقل دو سه دقیقه هم كه شده بیشتر كنار خانواده خود باشیم.»
چه كنم كه این جواب هم منطقی بود.

نظرات

دیگه دارم عاشق این گذر نامه هاتون میشم!بی صبرانه منتظر قسمتهای بعدیشم

26 دی 1387 ساعت 01:52 | منتظر مشتاق |  بدون email | بدون آدرس وب

احسنت. خیلی جالب بود

14 آذر 1387 ساعت 23:16 | محمد سبقتی |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: