انتظار پرواز چندان طولانی نیست . صدای خلبان را از بلندگوها می شنوم : ورود ریاست محترم جمهور و هیئت دولت را خیر مقدم می گویم و سفر خوشی را برای ایشان و نیز هیئت همراهشان آرزو می کنم .
سپس ارتفاع پرواز را اعلام می کند و پنجاه و پنج دقیقه زمان سفر ، دقایقی بعد ، صدای موتورهای هواپیما را می شنوم که لحظه به لحظه پرصداتر و قویتر می شوند . تا جایی که هواپیما به حرکت در می آید . شتاب می گیرد و خیلی زود از جا کنده می شود و به پرواز در می آید و اوج می گیرد.
از پنجره که به پایین نگاه می کنم ، به نظرم می آید ، ارتفاع پرواز بیش از حد معمول است . حتی بیش از آن مقداری که خلبان اعلام کرده بود ، به گمانم دوازده هزارپایی . می اندیشم هواپیمای رئیس جمهور است و این لابد برای حفظ امنیت پرواز است . نگاهم به روبرو ، به قسمت جلوی هواپیما کشیده می شود . میهمانداران صبحانه را سرو کرده و با چرخ حمل پیش می آیند . سینی صبحانه را تحویل می گیرم . ملغمه ای است از همه چیز ، شناخته ها و ناشناخته هایی از علم تغذیه که فقط هم باید در سفر با وسیله ای مثل هواپیما انتظار دیدارش را داشت .
در فاصله ای که ذائقه را با حس تنوع آشنا می ساختم ، خود را بر فراز دریاچه ارومیه یافتم . سینی خالی صبحانه را تحویل می دهم و نگاهم را می گردانم به سوی دریاچه که بزرگ و با شکوه جلوه می کرد . به رنگ آبی آسمانی ، با رگه هایی سفید که دور تا دور دریاچه آبی را هاشور زده بود . چنان عاشقانه غرق تماشای دریاچه می شوم که لحظاتی به نظرم می آید دریاچه آغوش گشوده است و من با سر به درون دریاچه پرتاب می شوم . از سر و صدای خبرنگارهای پشت سرم متوجه می شوم که این یک تصور نیست . به خود می آیم . هواپیما ناگاه به سوی دریاچه شیرجه رفته است . و ارتفاع لحظه به لحظه کمتر و کمتر می شود . صداهایی به خنده از پشت سرم می شنوم :
- آقای خلبان ما مایوی شنا با خودمان نیاوردیم .
- آقای خلبان ! اینطوری که نمی شود . لااقل خوب بود قبلا اطلاع می دادید .
- من یکی آمادگی اش را ندارم . به پسرم قول داده ام تنهایی شنا نروم.
در ارتفاع پایین روی سطح دریا ، دماغه هواپیما راست می شود و سفینه پایتخت به حالت دقیقه پیشین خود بازمی گردد و خلبان با این حرکت آخر ، به همه حرفها خاتمه می دهد.
نگاهم کشیده می شود به جلوتر . مردان محافظ رئیس جمهور از صندلی هایشان بلند شده اند و جلیقه های ضد گلوله خود را بر تن کرده و خود را آماده برای فرود می سازند . پس از آنکه هواپیمای رئیس جمهور ، نیم دوری به دور دریاچه به گردش در آمد ، چشم انداز فرودگاه ارومیه پیش رو پدیدار شد . با کم شدن ارتفاع ، محوطه فرودگاه در دیدرس کامل قرار گرفت . لحظاتی بعد ، هواپیما به نرمی در باند فرودگاه فرود آمد . جلوتر صفی از مقامات کشوری و لشگری در مقابل باند خالی به انتظار ایستاده بودند و نگاهشان به سوی هواپیمای رئیس جمهور بود که لحظه به لحظه از سرعت حرکتش کاسته می شد و در مقابل آنان آماده توقف می شد .
لحظاتی بعد، همه از صندلی های خود برخاسته و به جنب و جوش در می آیند . ساک و یا کیف در دست ، آماده پیاده شدن . همراهم از دفتر ریاست جمهوری قرار است که تا پایان سفر همراهی ام کند و کمک کند تا سفرنامه ای از این سفر رئیس جمهور نوشته شود . در حین پیاده شدن ، سفارش می کند که به همراه خبرنگاران رئیس جمهور باشم و او خود می رود به استانداری تا راننده و خودرویی تهیه کرده و به دنبالم بیاید . این حرفش را می پذیرم و آماده پیاده شدن از هواپیما می شوم . رئیس جمهور و مردانش ، از در جلویی هواپیما قرار است پیاده شوند . از همان دری که سوار شده بودند . و من و هیئت همراه از در انتهایی هواپیما . از پله ها که پایین می آیم ، هنوز اثری از حضور رئیس جمهور نمی بینم . مقامات کشوری و لشگری همچنان در مقابل باند خالی فرودگاه ایستاده و چشم به سوی هواپیمای رئیس جمهور دارند ، به سوی پلکانهای در جلویی هواپیما . آرام آرام راه می افتم به سمت جمع استقبال کنندگان رئیس جمهور ، از پشت سر صف مقامات می گذرم و می روم به سمت خبرنگارانی که آنسوتر تجهیزات ضبط و پخش مراسم استقبال را بر پا ساخته اند . معلوم است که از ساعاتی قبل دوربین هایشان را کاشته اند و سیستم صوتی را نیز برای ضبط مکالمات آقای احمدی نژاد آماده کرده اند . در همان برخورد اول ، دستم می آید که همگی آنان بومی استان هستند . با لهجه شیرین آذری با هم حرف می زنند .
دقایقی بعد، رئیس جمهور ازپلکانهای هواپیما پایین می آید و استاندار و مقامات دیگر به سویش می شتابند . نمی خواهم جلوتر بروم . مقامات استان بر گرد رئیس جمهور حلقه زده اند و از سویی ، باد ملایمی که در فضای باز محوطه فرودگاه می وزد ، مانع از شنیدن سخنان رئیس جمهور خواهد بود . می اندیشم در کنار سیستم صوتی خبرنگاران بایستم و با آسودگی خاطر مکالمات را بشنوم . لحظاتی بعد ، صدای دختر بچه خردسالی از سیستم صوتی شنیده می شود . دختر بچه به فارسی ، ضمن خوش آمدگویی به رئیس جمهور ، شعر کوتاهی را قرائت می کند و در پایان ، به صدایی نحیف ، درخواست شخصی اش را نیز ضمیمه اش می سازد . " آقای رئیس جمهور ، لطفا دایی مرا استخدام کن !"
همه از شنیدن این سخن به خنده می افتند . ظاهرا این قسمت آخری با دختر بچه هماهنگ نشده بود . جمله ای که خبرنگار آذری زبان استان بر زبان آورد ، خاطره این لحظه را در نظرم ماندگارتر می سازد : " تنور آخداریدی که چُرَکِ یاپوشدرا"*
( به دنبال تنور می گشت که نان را به آن بچسباند)
مقامات استان رئیس جمهور را به طرف خودروهای استقبال مشایعت می کنند . قدم تند می کنم که در فرودگاه جا نمانم . مینی بوس اولی ، دومی و سومی پر هستند از وجود خبرنگاران و تعدادی از نفرات هیئت همراه . مینی بوس چهارم را سوار می شوم . طولی نمی کشد که کاروان رئیس جمهور به راه می افتد . خیابانهای حومه فرودگاه خبر از وجود یک شهر آرام اما بزرگ را می دهد . قدری که کاروان پیش می رود ، کم کم نگاههایی متوجه وجود حرکت خودروهای کاروان می شود . با گذر دقایق ، بر تعداد چشمهای نظاره گر افزوده می شود . هنوز تا مرکز شهر فرصت بسیاری باقی است . کارکنان مرد و زن یکی از مراکز بهداشتی و امداد استان را می بینم که از ساختمان مرکز بیرون آمده و کنار جاده ، به تماشای کاروان ایستاده اند و لبخند بر لب دارند . از نگاهها و حرکاتشان معلوم است که خودروی رئیس جمهور را که خیلی پیشتر از ما در حرکت است ، دیده اند و حالا دیدن ما در درون مینی بوس های مسافرکش دیگر برایشان چندان لطفی ندارد . و قدم کج می کنند که برگردند به داخل ساختمان . اما کارگرهای تعویض روغنی و عمله های ساختمانی کنار جاده ، انگار وقت بیشتری دارند و دیدن ما را هم خالی از لطف نمی بینند . نیششان باز است و با نگاههای حیران زل زده اند به آدمهای داخل خودروها .
هر چه به شهر نزدیکتر می شویم ؛ بر تعداد مردمی که به تماشای کاروان ایستاده اند، افزونتر می شود . کم کم افرادی به چشم می آیند که فقط نظاره گر نیستند . لبخند بر لب دارند و دستها را بالا آورده و به سوی کاروان رئیس جمهور دست تکان می دهند . کودکان و نوجوانان بیشترین این جمع هستند . اما هر چه پیشتر می رویم ، این وضع تنها به کودکان ونوجوانان محدود نمی شود . داخل شهر به ورزشگاه شهر که نزدیک می شویم ، دیگر اثری از تردد اتومبیل های دیگر نیست . فوج فوج جمعیت است که خیابانها و پیاده روها را پر ساخته است و اینبار فقط بچه ها نیستند که دست تکان می دهند . جوانان شهر و حتی مسن ترها نیز از خود رفتاری شاد به نمایش می گذارند و گاه به گاه به سوی ما دست تکان می دهند . شیشه را پایین می کشم . یکی دو تا از جوانان شهر می دوند به سوی پنجره مینی بوس . از آن میان یکی فریاد می زند : پس آقای رئیس جمهور توی کدام یکی ماشین است ؟ تازه متوجه می شوم که خودروی رئیس جمهور که پیشتر از ما در حرکت بود ، مسیرش را تغییر داده است . هر چه به محل ورزشگاه شهر نزدیکتر می شویم ، بر فوج متراکم جمعیت اضافه تر می شود . نگاههایی بهت زده و ناباور توجه ام را جلب می کند . میان جمعیت ، در دستهای برخی، نامه هایی می بینم . چندتایی شان نگاهشان به سوی ماست .حتی چند قدمی به سوی مینی بوس برمی دارند . ظاهرا مردد هستند نامه ها را به دست ما بسپارند یا نه . به محل ورزشگاه ارومیه که می رسیم ، دیگر جمعیت اجازه حرکت به کاروان را نمی دهد . نگاه جمعیت هنوز در پی یافتن خودروی رئیس جمهور سرگردان است . مطمئن می شوم که خودروی رئیس جمهور از مسیر دیگری به داخل ورزشگاه هدایت شده است . از مینی بوس پیاده می شویم . از میان فوج جمعیت راه باریکه ای باز می کنیم و به سمت در بزرگ ورزشگاه که بسته است پیش می رویم . آنها که جلوتر رفته اند ؛ فریاد می زنند . در را باز کنید . اینها خبرنگاران و همراهان رئیس جمهور هستند . نیروهای حراست یک لنگه در را به نیمه باز می کنند . نمی فهمم خودم به سوی در می روم و یا فشار جمعیت است که مرا به درون ورزشگاه می راند . اینجا اولین شوک را دریافت می کنم . یکی از محافظان چنگ به بازویم می اندازد .
_ آقا کارت ؟!
متحیر نگاهش می کنم . تازه متوجه می شوم نفراتی که پیش از من وارد می شدند همه کارتی از جیب بیرون آورده و نشان ماموران می دادند . کارت ویژه خبرنگاران رئیس جمهور و یا هیئت همراه . کارت شناسایی انجمن قلم را از جیب بیرون می آورم و نشانشان می دهم . نه ؛ فقط یک کارت را می شناسند و یک رنگ و یک مهر ویژه . به مامور محافظ اشاره می کند: این را نگه اش دار! کارت ندارد .
ماموران اطراف تازه متوجه کیف دستی ام می شوند . پیش می آیند : بازش کنٍ!
به دقت محتویات کیف را وارسی می کنند . چیزی نمی یابند جز یک دست لباس و چند جلد کتاب . می کشاندم کنار اتاق نگهبانی ! صدای همهمه جمعیت در فضای ورزشگاه طنین انداز است . می گویم ، نویسنده هستم . به نمایندگی از انجمن قلم آمده ام که از این سفر رئیس جمهور سفرنامه ای بنویسم . شانس می آورم . یکی از مسئولین فرهنگی گفته ام را می شنود و پیش می آید و با اولین جمله گرم می گیرد و وساطت می کند . از نگاه بهت زده و ناباور مردم برایش می گویم .
سرتکان می دهد : اینجا مسئولین ، آنقدر به مردم استان دروغ گفته اند که حالا حرف راست را هم کسی پذیرایش نیست .
حیرت می کنم از این صراحت بیانش ، چرا که خود او نیز مسئول است در این استان ! نیروهای حراست مانده اند که با من چه کنند که ناجی من در این هنگام یکی از مسئولین دیگر را می بیند که به تازگی وارد ورزشگاه شده و مرا به او معرفی می کند و بی درنگ دست به بازویم می اندازد و محترمانه مرا از میان ماموران حفاظت عبور می دهد . در حین قدم زنان گرم گفتگو هستیم که به گروه دیگری از ماموران بر می خوریم . اشاره به کیفم می کنند . ماشین کنترل الکترونیکی وسایل را نشانم می دهند . پیش می روم و کیف را به روی خط غلتان می گذارم و می روم از سوی دیگر دستگاه تحویلش می گیرم .. هنوز چند قدمی پیش نرفتم که مامور دیگری نگاهش می چسبد به کیف دستی ام.. ببرش بازرسی .
_ تازه بردم بازرسی .
مرغ یک پا دارد . یک بار دیگر بر می گردم به طرف خودرو با دستگاه کنترل الکترونیکی اش . کیف را که به دست می گیرم ، اینبار دیگر قدم تند می کنم . تا نگاه تازه وارد دیگری از ماموران مبادا کیف را ببیند . خود را به جایگاه می رسانم . فضای جایگاه غرق در آفتاب است . فکر می کنم به قدر کافی تا به اینجا برسم ، عرقم در آمده و آب بدن از دست داده ام . نشستن به روی صندلی پایین جایگاه زیر آفتاب نیم روزی را خارج از توانم می بینم . کیف به دست همان پایین تر جایگاه که سایه است می ایستم . و چشم می دوزم به جمعیت که موج برداشته است . بی شک زیر این آفتاب سوزان سراب نبود . فشار ازدحام جمعیت در پس میله های محافظ جایگاه زیر اشعه سوزان آفتاب مرداد ماه . فکر کردم عجیب مردمانی داریم . این مردم قطعا عافیت طلب و مرفه نیستند . لااقل به اندازه من راحت طلب نیستند که کنج سایه کنار جایگاه را به بلندای جایگاه و آفتاب سوزانش ترجیح دهند .
یک عامل را از یاد برده ام . امام جمعه شهر که پرطنین سخن می گوید و از محبوبیتی بی نظیر در میان مردم این دیار برخوردار است . همه با اشتیاق گوش به سخنانش سپرده اند . پژواک حرفهایش در گوشم طنین می اندازد . لهجه شیرین آذری دارد : ... توجه کنید ! چرا آذربایجان فساد است ؟ چرا ارمنستان فسق و فجور زیاد است ؟ برای آنکه آنها احمدی نژاد ندارند !
بی اختیار لبهایم به خنده باز می شوند . فکر می کنم آقای رئیس جمهور حالا از این تعریف لابد حظ وافری می برد . کیف، سنگینی می کند . خسته می شوم . کیف را به میله های کنار حصار جایگاه تکیه می دهم . و خودم هم . فکر می کنم اگر پیش از هر برنامه ای به هتل محل اقامت می بردنمان حالا مجبور نبودم اینقدر با خودم هر جایی یدک بکشمش .
آقای رئیس جمهور آماده سخنرانی می شود . هنوز چند جمله ای بیش نگفته است که مامور محافظی به سراغم می آید . کارت می خواهد . ندارم . اشاره به کیف می کند . کیف را دستم می گیرم . دستم را می چسبد و به طرف بیرون جایگاه هدایتم می کند . چونان که متهم و مظنونی را یافته است ، می کشاندم به طرف بیرون جایگاه . مقاومتی نمی کنم و همراهش می روم . از جایگاه دور می شویم و می رویم به سمت همان دری که ساعتی پیش از آن داخل شده بودم . در پس سایه دیوار ، جایی که نیمکتی برای نشستن ماموران گذاشته اند ؛ مینشاندم و می گوید که کیف را باز کنم . ضمن آنکه خود را معرفی می کنم ؛ زیپ را میکشم و کیف را از دو سو باز می کنم . به دقت کیف را وارسی می کند . نگاهش به کتابهایی می افتد که زیر بند کشی کیف روی لباسهایم گذاشته ام . می گویم اینها هم چند نمونه از نوشته هایم است که آوردمشان ؛ ضمن سفر به رئیس جمهور هدیه کنم .
کم کم حرفهایم را باور می کند . می گویم که ماموریت من با دعوت دفتر رئیس جمهور است و باید سفرنامه ای از این سفر بنویسم .و ادامه می دهم : همراهم به استانداری رفته تا خودرویی تهیه کرده و به دنبالم بیاید و من نمی دانم چرا حالا پیدایش نیست .
از سلام و احترامی که نیروهای محافظ به او می گذارند ؛ تازه متوجه می شوم که خود او سرپرست نیروهای حفاظت ورزشگاه است . می گوید " عیبی ندارد همین جا هم می توانی بنویسی و از مسئولیت خطیرش از حراست و حفاظت می گوید و اینکه بالاخره اینها سرمایه های ما هستند و ما مجبوریم سخت بگیریم . این نوع کلامش را نوعی عذرخواهی نسبت به رفتار قبلش قلمداد می کنم . از جا بر می خیزد و از فلاکسی که به روی نیمکت کناری قرار دارد ، یک لیوان چای برایم می ریزد . و به یکی از نیروهایش دستور می دهد یک پتوی تمیز را زیر سایه درختی که در کنار محوطه قرار داشت پهن کند . و بار دیگر چایی را که در لیوان ریخته تعارفم می کند . تشکر می کنم و می گویم که عادت ندارم بیرون چای بخورم . به سوی سایه درخت و پتویی که حالا زیر سایه درخت پهن شده است ؛ تعارفم می کند و می گوید . بفرما راحت آنجا بشین و هر چه خواستی بنویس . هم خیال خودش را راحت می کند و هم جان مرا . می روم ابتدا از آبخوری محوطه سر و صورتم را آب می زنم . باد ملایمی که می وزد ؛ خنکم می کند . می روم به سمت کنج خلوتی که برایم در نظر گرفته شده است . پشت اتاقکی که با حصاری سیمی تا درب بزرگ ورودی ورزشگاه ادامه یافته است . کیف را به درخت تکیه می دهم و خودم را رها می کنم روی پتویی خاکستری رنگ که حالا سایه سار درخت را مفروش کرده است. نفسی تازه می کنم و چشم به اطراف می دوزم . متوجه سرپرست مقامات محافظ می شوم که به این سو آن سو می رود و هنوز نگاهش متوجه من است . لابد با خود فکر می کند ، چرا چیزی نمی نویسم . دفترچه یادداشت و قلم داخل کیفم است ، اما قصد ندارم در این لحظات چیزی بنویسم . برای نوشتن فرصت بسیار است . حالا فقط باید چشمها و گوشها را رهایشان بسازم برای سیر و سیاحت . صدای آقای رئیس جمهور از بلندگوهای محوطه ، همچنان در فضای ورزشگاه طنین انداز است : ملت ما از حق مسلم خود در استفاده از انرژی صلح آمیز هسته ای نخواهد گذشت . و پشت بند حرفش، این فریاد پیاپی جمعیت که "انرژی هسته ای حق مسلم ماست " در فضای ورزشگاه طنین می اندازد . سرپرست نیروهای حراست ، بعد از چرخیدن در محوطه ، عاقبت وقتی می بیند ، چیزی نمی نویسم، می آید به طرفم و در یک قدمیام می نشیند روی موزائیک ها و تکیه می دهد به دیوار اتاقک . با حالتی که انگار می خواهد خستگی در کند . از لباس فرمش می پرسم . پلنگی است . می گوید از یگان ویژه هستند و مسئولیت حفاظت ورزشگاه را در این روز به او و افرادش سپرده اند . حرفمان گل می اندازد و از سوابق فعالیتهایش می گوید و می رسد به حضورش در جبهه جنگ و ...
دو تن از افراد تحت امرش عرق آلود از راه می رسند و گفتگویمان قطع می شود . می بینم با افرادش هم رابطه صمیمانه ای دارد . به زبان آذری و بی تکلف با یکدیگر حرف می زنند .
سخنرانی رئیس جمهور تمام شده است . سرپرست نیروها اشاره به بیرون ورزشگاه می کند که از گروه جا نمانم . از جا بر می خیزم . خداحافظی می کنم و راه می افتم به طرف درب و از ورزشگاه بیرون می آیم . جمعیتی که بیرون ورزشگاه متراکم بودند ، حالا در خیابان پراکنده اند و در پی یافتن نشانی از رئیس جمهور ،گردن دراز کرده اند و چشم به هر سوی می دوانند و نمی دانند که رئیس جمهور از کدامین در بیرون خواهد آمد . من هم به این سو و آن سو گردن دراز می کنم . اما به قصدی متفاوت و در جستجوی مینی بوسها که حالا هیچ نشانی از آنها نبود . نگاهم را روی چهره ها به دنبال یافتن آشنایی عبور می دهم . به همراهم در ابتدای سفر می اندیشم . او که قرار بود در این سفر همراهی ام کند ، مرا گم کرده است و یا من او را ؟ می اندیشم ، دیگر فرقی نمی کند . مهم این است که جا نمانم . قدری که پیشتر می روم ، تعدادی از خبرنگاران و افراد هیئت همراه را می بینم که از میان جمعیت راه باز می کنند و با عجله به طرف اتوبوسی که آن سوتر خیابان متوقف است ، می دوند . ردشان را می گیرم و به دنبالشان می روم . سوار می شوم ، اما مردی که کنار راننده ایستاده است ، مانع حرکتم به سوی صندلی ها می شود . کارت می خواهد . باز هم ندارم . نامم را می گویم . نگاهی به لیستی که در دست دارد ، می اندازد . در لیست آنان نامی از من نیست . می اندیشم در این کشور یک نویسنده ، هر قدر که شهره باشد ، باز هم در گمنامی است . من که جای خود دارم . از میان تمام افراد هیئت همراه و خبرنگاران ، من کسی را نمی شناسم .آنان نیز مرا . از این جهت تفاوتی با هم نداریم . همراهم که به واسطه وظیفه کاریاش مرا شناخته بود ، حالا معلوم نیست کجا مانده است .
پیاده می شوم . دوباره سر به اطراف می گردانم . جمعیت جلوی ورزشگاه حرکت خود را به سوی خیابانهای اطراف آغاز کرده است . پیداست که مطمئن شده اند که خودروی رئیس جمهور از درب دیگر ورزشگاه خارج شده است و انتظار و تعلل در رفتن دیگر معنایی ندارد . حالا راه باز شده است . از دور مینی بوسها را می بینم که به آهستگی پیش می آیند . چندتایی از خبرنگارانی که جا مانده اند پیش می دوند و سوار می شوند . من نیز در پی آنان می روم و سوار می شوم . اینبار سئوالی و جوابی پیش نمی آید . همین که سر و وضع آراسته ام را می بینند ، قانع می شوند که غریبه نیستم .
مدتی بعد ، به محوطه ای درندشت می رسیم . شبیه یک ترمینال مسافربری که حالا گویی در اختیار کاروان رئیس جمهور قرار گرفته و شده است باند پرواز چرخ بالها ؛ به تعبیر فرهنگستان زبان پارسی . هلی کوپترهای رئیس جمهور و همراهان آماده پرواز هستند . از مینی بوسها که پیاده می شویم ، هلی کوپترها به پرواز در آمده اند . یک اتوبوس مسافری بین شهری به همراه چند خودروی سواری در محوطه به انتظار ایستاده اند . خبرنگاران و همراهانی که در مینی بوس بوده اند ، می روند و سوار اتوبوس می شوند . در پی آنان من نیز سوار می شوم . کسی در کنار راننده ایستاده است و افراد را به هنگام داخل شدن شناسایی می کند . تازه متوجه می شوم که افراد همگی به هنگام سوار شدن کارت شناسایی ویژه هیئت همراه و یا گروه خبری را نشان می دهند .
- - آقا کارت ؟!
طبق معمول ، می گویم ندارم . و اضافه می کنم کیستم . برای چه کاری آمده ام و دراین سفر همراهی دارم و تا حالا که پیدایش نیست .
مرد یکی از همکارانش را صدا می زند و وضعیت مرا به او بازگو می کند . مرد رو به من می کند و نامم را می پرسد و به لیستی که در دست دارد می نگرد . نامی از من در لیست نیست . اسم مسئولی را که به درخواست او راهی سفر شده ام ، بر زبان می آورم . او را دیگر می شناسد و بهانه ای در کار نیست . با تلفن همراهش با او تماس می گیرد و نام مرا به او می گوید و خیلی زود پاسخ تایید را می شنود . رو به من می کند و لبخندی می زند و همراه با اشاره دست ، به سوی صندلیهای راحتی اتوبوس ، دعوت به نشستن می کند .
نفس راحتی می کشم و می روم و به روی صندلی کنار پنجره می نشینم . دقایقی بعد ، اتوبوس به مقصد پیرانشهر به حرکت در می آید . همه تشنه اند . و بعضی به صدای بلند شکوه سر می دهند ، از این که در ورزشگاه مرکز استان ، پذیرایی نشده اند و دریغ از حتی یک قطره آب . و همین یک عمل ، لابد دلیل موجهی است بر بی کفایتی مسئولین استان و هم اینکه عزل و برکناری شان از این منصب . قضاوتها تند و داغ است و از سر کلافگی . سقای لب تشنه کاروان، گویی از غیب سر می رسد . با صندوقی از بطریهای آب معدنی در دست که پیش می آید و دستهای حاجتمند را در می یابد . رادیوی اتوبوس روشن است . گزارشگرهای محلی ، با لهجه آذری ، جزئیات سفر رئیس جمهور را لحظه به لحظه گزارش می کنند . حالا رئیس جمهور وارد شهر .... شده است و ....
اتوبوس پیچ جاده را که رد می کند ، صدا قطع می شود . منطقه کور رادیویی ... خبرنگار شبکه دو تلویزیون ، شیشه پنجره را پایین کشیده و به دنبال امواج گریزان سر از پنجره بیرون می برد . هندزفری در گوشها و رادیوی کوچک با آنتن رها شده در دستهایش . سر و نیمی از نیم تنه از کادر پنجره بیرون زده است . باد در روسری و مانتویش می پیچد و موج بر می دارد . پیشمرگ شکار خبر در میان جمع همکارانش است . کلمات رئیس جمهور را که جسته و گریخته می شنود ، به صدای بلند به همکارانش بازگو می کند و آنان به تندی می نویسند و بعضی نانوشته همان شنیده ها را با تلفن همراه مخابره اش می کنند . تصویری از یک کار گروهی ، تصویری از یک همزیستی و همیاری خبر . چیزی در مایه های همان اکوسیستم که در زیست شناسی خوانده ایم . می اندیشم عجیب تلاش فداکارانه ای است برای مخابره مستقیم خبر !
ساعتی از ظهر گذشته است . سخنرانی رئیس جمهور که در شهرستان ... تمام می شود ، ما به پیرانشهر رسیده ایم . شهر کوچک مرزی با خیابانهای آرام و تقریبا خالی از جمعیت . رئیس جمهور بعدازظهر به این شهر خواهد رسید . فکر می کنم مردم این شهر حالا لابد در خانه هایشان ناهار را با این فکر می خورند که بعدازظهر برای دیدن رئیس جمهور به ورزشگاه شهر بیایند .
اتوبوس عرض یک بلوار را دور می زند و در مقابل یک رستوران توقف می کند . پیاده می شویم و راهی رستوران می شویم . فضای چندان بزرگی ندارد . فاقد تزئینات داخلی معمول رستورانهاست . ساده و بی آلایش است ؛ مانند خیلی از چلوکبابی های جنوب شهر تهران . کنج دیوار ، بر سر یکی از میزها می نشینم . میز هفت نفره است . خبرنگاران بومی استان که در فرودگاه دیده بودم ، از راه میرسند و کنار من بر سر میز می نشینند . شش نفرند و همه با هم صمیمی . مرا نمی شناسند . لحظه ای نگاهمان به هم گره می خورد . چهره ها فکری می شوند . لابد می اندیشند ،کجا بود که مرا دیده اند ؟ دوباره که نگاهشان می کنم ، متوجه می شوم هنوز در فکرند . ناآشنا با روحیه خبرنگاری نیستم . جمله ای که به آذری بر زبان می آورم ، پاسخی است بر تمام آن عطش پرسشی که در سر دارند .
... (ادامه دارد)