«سلطان کمدی» (1983) در اصل یک کمدی سوررئال است که طنز تلخ را در خود دارد. در کل فیلم فضایی سرد حاکم است که تنهایی و شکست رابرت پاپکین (با بازی رابرت دنیرو) را به تصویر میکشد. دنیروی اسکورسیزی این بار برخلاف فیلمهای قبلیش شخصیتی درونگرا ندارد. بلکه بسیار پر جنب و جوش و خیالپرداز است اما در عین حال شخصیتی غریب و منحصر به فرد دارد. شاید زیباترین سکانس فیلم آنجایی باشد که پاپکین روبروی جمعیت خیالی بداهه پردازی میکند و دوربین با زومبکی آهسته به زیبایی دنیای غریب و تنهایی او را به تصویر میکشد.
«پس از ساعتها» (1985) هم یک کمدی سیاه با مایههای سوررئالیستی است که جزء شخصیترین فیلمهای اسکورسیزی محسوب میشود. بازی فوقالعاده گریفین دون به همراه تسلط اسکورسیزی اثری منسجم و جمع جور را عرضه میکند.
«رنگ پول» (1986) شاید ادای دینی باشد به سینمای کلاسیک هالیوود. با وجود فیلمنامه نه چندان محکم و شخصیت پردازی کلیشهایی فیلم از سبک بصری بسیار قوی و چشم نوازی برخوردار است. نورپردازی موضعی و زوایای متنوع و خلاقانه دوربین بسیار چشمنوازند. پل نیومن هم سرانجام به خاطر این فیلم اسکار بازیگری را میبرد.
«آخرین وسوسه مسیح» (1987) که بر اساس رمانی مشهور از نیکوس کازانتزاکیس ساخته شد از هر لحاظ فیلمی شخصی برای اسکورسیزی و پل شریدر (فیلمنامه نویس) محسوب میشود. موسیقی هیجانانگیز و زیبای پیتر گابریل از همان عنوانبندی فیلم تماشاگر را تحت تاثیر قرار میدهد. فیلمبرداری مایکل بالهاوس هم بسیار باشکوه است. اما آنچه فیلم را ماندگار میکند پرداخت عجیب و منحصر به فرد اسکورسیزی به جنبههای انسانی زندگی حضرت مسیح است آنجا که او را با تمام ترسها و وسوسههایش به تصویر میکشد. در سکانس زنده کردن مرده به نظر میرسد خود مسیح بیش از سایرین ترسیده باشد! مشکلاتی که در مسیر ساخت فیلم پیش روی اسکورسیزی قرار داشت تا حدی انسجام فیلم را تحت تاثیر قرار داد اما به هر حال فضا سازی بی نظیر اسکورسیزی که نشان از میزانسن دقیق او دارد هنر کارگردانی وی را باز هم به تصویر میکشد.
در سال 1989 اسکورسیزی یکی از سه اپیزود فیلم «داستانهای نیویورکی» را میسازد که دو اپیزود دیگرش را فرانسیس فورد کاپولا و وودی آلن ساخته بودند. راجر ایبرت اپیزود اسکورسیزی را بهتر از دو اپیزود دیگر دانست و فیلم مقدمهایی برای بازگشت اسکورسیزی به دنیای مورد علاقهاش گردید.
«رفقای خوب» (1990) که بر اساس رمان «آدمهای عاقل» نوشته نیکلاس پیلهگی و با فیلمنامه خود پیلهگی و اسکورسیزی ساخته شد به نوعی بازگشت کارگردانش به دنیای «خیابانهای پایین شهر» بود. ساختار روایی فیلم مدرن و خلاقانه است. در ابتدا شخصیتهای اصلی را می بینیم که در ماشین نشستهاند و به خارج از شهر میروند تا جسدی را پنهان کنند و سپس با فلاشبکی طولانی به سالها قبل باز میگردیم و داستان را از دوران نوجوانی هنری هیل (با بازی ری لیوتا) پی میگیریم. همچنین گفتار روی متن فیلم که از زبان شخصیتهای مختلف بیان میشود. رفتار شخصیتها چندان در قید و بند منطق سببی نیست و جزئیات زندگی آنها و به خصوص هیل به زیبایی به تصویر کشیده میشود. فیلم آشکار از ژانر گنکستری آشنایی زدایی میکند و برخلاف فیلمهایی چون «پدرخوانده» که نوعی احساس سمپاتیک و همذات پنداری نسبت به قهرمانان در تماشاگر پدید میآورند، زندگی خصوصی و حرفهایی شخصیتهایش را بی پرده در معرض قضاوت مخاطب قرار میدهد. موسیقی انتخابی به طرزی هوشمندانه در فیلم به کاربرده شده است و بازیها نیز بدون اغراق فوقالعاده هستند. اما نماهای متحرک طولانی اسکورسیزی در این فیلم به اوج تکامل میرسند. مثل نمای زیبایی که در آن دوربین از بالا وارد کامیون مخصوص حمل گوشت میشود تا جسد یکی از گنگسترها را که آویزان شده به تصویر بکشد. یا نماهای داخلی متحرکی که به زیبایی به معرفی شخصیتها میپردازد. جو پشی برای بازی در این فیلم جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل را برد.
«تنگه وحشت» (1992) بازسازی فیلمی کلاسیک به همین نام ساخته جی لی تامپسون بود. اما اسکورسیزی بر خلاف تامپسون مرز مشخصی را میان قهرمان و ضد قهرمان فیلمش قائل نمیشود. زوایای نامتعارف و حرکتهای پیچیده دوربین شخصیتها را تحقیر میکند. فیلم در گیشه بسیار موفق است، اما چندان نظر منتقدان را جلب نمیکند.
«عصر معصومیت» (1993) نشان دهنده تلاش اسکورسیزی برای آزمودن عرصههای تازه در زمینه کارگردانی است. فیلم به زندگی خصوصی و روابط اشراف نیویورکِ قرن نوزدهم میپردازد و در بستری از درام و رمانس ضمن به تصویر کشیدن عشقی ممنوعه تصاویری به یاد ماندنی از احساسات شخصیتها خلق میکند. لانگشاتهای چشم نواز اسکورسیزی در کنار میزانسن فوقالعاده وی تماشاگر را به یاد «یوزپلنگ» لوکینو ویسکونتی میاندازد.
«کازینو» (1995) به نوعی بازگشت به حال و هوای «رفقای خوب» است. با این تفاوت که این بار به جای نیویورک داستان در لاسوگاس میگذرد. منتقدان فیلم را تکرار بی ظرافت و ملالآور «رفقای خوب» دانستند. فیلم آخرین همکاری مارتین اسکورسیزی و رابرت دنیرو بود. یک همکاری بی نظیر و استثنایی در تاریخ سینما که گاه همکاری زوج جان فورد – جان وین و یا زوج بیلی وایلدر – جک لمون را با آن مقایسه میکنند.
«کوندون» (1997) همانطور که از نامش پیداست فیلمی است بیوگرافیک درباره دالایی لاما دوست قدیمی اسکورسیزی. این فیلم بسیار پرخرج اگر چه یک شکست سنگین تجاری برای تهیه کنندگانش محسوب میشد اما از نظر ساختار روایی و خلاقیتهای بصری نشان دهنده بلوغ و پختگی کارگردانش است. فیلمبرداری استادانه راجر دیکنز و همچنین موسیقی متن زیبای فیلیپ گلاس لحظاتی به یاد ماندنی از تبت را ثبت میکند. تصاویر و سکانسها که گاه کارکردی جدا از کلیت فیلم مییابند بسیار نفس گیر و مکاشفه آمیز هستند.
ادامه دارد ...