توی آشپزخانه همه چیز برای شروع یك روز پركار و خوب برای من آماده است. میز صبحانه را می چینم. دو تا یاكریم پشت پنجره آشپزخانه سرو صدا می كنند. بادهایی به گلو می اندازند و قو قو كنان دوباره پر می كشند.
ساعت 6 صبح است. آرش باید كم كم بیدار شود.پنجره را باز می كنم، نسیم خنك صبحگاه بهاری صورتم را نوازش می دهد. نفس عمیقی می كشم هوا مرطوب و لطیف است و جای جای خیابان لكه های خیس باران دیده می شود.
- صبح بخیر، خوبی؟
نفسم را بیرون می دهم، دستهایم را از پشت قلاب می كنم و كش و قوسی به بدنم می دهم.
- عالیم.
آرش پشت سرم ایستاده، از پشت بغلم می كند و صورتم را می بوسد.
- چقدر بارون اومده.
- آره تو كه خوابیدی بارون شروع شد تا دو ساعت هم یه ریز ریخت.
پشت سرم را می چسبانم به سینه اش كه با نفسهای عمیق پر و خالی می شود.دستش را روی گونه هایم می كشد مثل همیشه گرم است.
- دیشب زنگ زدم با دكتر عزیزی صحبت كردم.
خودم را از میان بازوهایش بیرون می كشم.
- آرش! تو رو خدا ، امروزمو خراب نكن.
- قرار شد شنبه اول وقت بریم پیشش.
به طرف ظرفشویی می رود . دستهایش را زیر آب می گیرد:
- وای حالا اگه قرار باشه شنبه هم برم پیش ناشرم چی؟
حوله را روی صورتش می كشد.
- سلامتی ات مهمتره یا كتاب.
كلافه می شوم.
- خب معلومه كتاب. تو كه خوب می دونی چقدر زحمت كشیدم.
عینكش را از روی میز برمی دارد .می نشیند پشت میز.
– حالا كو تا شنبه، بعدا دربارش حرف می زنیم.
چایی را می گذارم جلویش . شكر را توی چایی اش می ریزد. از بالای عینك نگاهم می كند. نمی خوری؟
- چرا با امیرحسین می خورم. ببین آرش من كه خوبم .چرا اینقدر بزرگش می كنی؟
لقمه را گوشه دهانش جمع می كند:
- آره خوبی، اگه دیشب قیافتو توی آینه می دیدی اینو نمی گفتی.
- تو كه خودت شاهد بودی تقصیر امیر حسین بود. امروز امتحان دیكته داره اونوقت حاضر نبود یه صفحه هم تمرین كنه.
- تو خیلی بهش سخت می گیری. (چایی اش را مزمزه می كند) بچه اس تازه كلاس اولِ. معنی امتحانو نمی فهمه كه تو اینقدر گیر می دی.
ریزه نان را از ته جانونی برمی دارم می گذارم توی دهانم.
-كه چی نباید یاد بگیره؟
جوابی نمی دهد. ساعتش را نگاه می كند. ته چایی اش را سر می كشد و بلند می شود.
- باهاش صحبت كردم قول داده پسر خوبی باشه تو هم به روش نیار.
كتش را از جالباسی برمی دارد.
- قرصات یادت نره.
با دلخوری می گویم: آرش اون قرصا منو از كار و زندگی می ندازه. همش باید بخوابم.
كیفش را به دستش می دهم. دست می اندازد دور گردنم و سرم را می بوسد.
- برای همین می خوایم بریم پیش عزیزی دیگه. یا عوضشون می كنه یا فكر دیگه ای می كنیم باشه ؟ فقط تا شنبه (نگاهم می كند) باشه گلی با قالی خانم؟
می خندم :
- لوس!
در را باز می كند. هوای خنك راهرو وارد خانه می شود. روسری ام را سر می كنم. كفشهایش را می پوشد. می گویم: راستی امشب خونه مامانمیم. به بابام زنگ می زنم بره دنبال امیر حسین. كارت كی تموم می شه؟
ساعتش را نگاه می كند.
- حدود پنج و نیم، شیش. حاضر باش می آم دنبالت.
- راستی. می ری موبایلمو از تعمیر بگیری؟ دیروز زنگ زدم گفت فردا حاضر میشه.
منتظر جوابش نمی مانم. برمی گردم از توی كیفم كه به جا لباسی آویزان است كارت شركت را درمی آورم.
- بیا این آدرس و شماره تلفنش. پشتش رسید نوشته. بگو موبایل خانم دانشور.
آرش دستش را به كمرش می گیرد.
- امر دیگه ای ندارید. (كارت را ازدستم می گیرد) وقت نمی كنم برم اون سر شهر.
دكمه آسانسور را می زند.
- خوب یه ساعت بگو، من می آم سر فلكه اول. با هم می ریم موبایلو می گیریم، بعدش هم می ریم خونه مامانم. تو هم نمی خواد این همه راهو برگردی.
پایش را روی پله ستون می كند. خم می شود. واكس بی رنگ روغنی را روی كفشهایش می كشد.
- باشه ساعت 5 خوبه؟
- آره .
كمر راست می كند.
- دیر نكنی طبق معمول.
- طبقه سوم. (صدای باز شدن در آسانسور است.)
- نه بدجنس . (می خواهد سوار آسانسور شود.) آرش یه چیز دیگه ،تو رو خدا دعا كن ناشر این فصل آخرم قبول كنه بره پی كارش.
می خندد.
– ایشالله، ما هم راحت می شیم از این پروژه كتاب نوشتن شما.
- خداحافظ مواظب خودت باش.
- لطفا مانع بسته شدن درب نشوید.
صدای آسانسور است كه در پله های ساكت می پیچد.
وقتی برمی گردم چترش را آویزان جالباسی می بینم می دوم دم در، صفحه آسانسور روی p چشمك می زند. رفته است.
حالا باید جنگ بیدار شدن امیرحسین را آغاز كنم. آنقدر بالای سرش آواز می خوانم و ادا درمی آورم تا دل از رختخواب می كند. سر جا نشسته و چشمهایش را می مالد دستهایش را باز می كند و دور گردنم می پیچد:
- مامانی خوبی؟
- آره عزیزم. پاشو كه داره دیرت می شه. الان سرویست می آد و محله رو می زاره رو سرش.
بغلش می كنم. دستهایش را دور گردنم پیچیده. پاهایش را قلاب می كند دور كمرم. خودش را پایین می كشد: مامان منو بذار زمین.
- نه نمی شه شما خسته شدید از بس خوابیدید.
دم در دستشویی می گذازمش پایین. نوك دماغش را فشار می دهم: تا دست و صورتتو می شوری صبحانه ات آماده اس.
سر میز حس كردم رنگش پریده. چایی را جلویش می گذارم: دیشب كی خوابیدی؟
لقمه هایش را وارسی می كند: مامان دیگه برام لقمه نگیر من خودم لقمه می گیرم. من دیگه مرد شدم.
- از كی تا حالا؟
چشمهای درشت عسلی اش متورم است. زیر چشمهایش گود افتاده.
- دیشب وقتی كه رفتی خوابیدی، من و بابا با هم رفتیم بیرون، دو كلمه حرف مردونه زدیم. ابروهایم را بالا می اندازم.
روبرویش می نشینم: بارك الله ... تنها تنها؟
لقمه ای را دردهان می گذارد: آره دیگه قراره از این به بعد كارامو خودم بكنم. شما هم فقط مواظب خودتون باشید.
- مثلا چه كارایی؟
كمی فكر می كند:
- مثلا همین لقمه گرفتن.
دسته موهای نم دارش را كه روی پیشانی پخش شده بود كنار می زنم: چشم آقا.
لیوان شیر را به زور به خوردش می دهم. ساعت 7 است. عجله می كند. همیشه همینجور است دلش شور دیر رسیدن را می زند.
می نشینم. كوله پشتی اش را روی پشتش صاف می كنم. برمی گردد دستهایش را روی صورتم می گذارد: مامان منو می بخشی؟
می خندم. صورتش را می بوسم. در گوشش می گویم: بسم الله بگو ایشالله دیكته ات بیست بشه.
- خیلی دوست دارم مامان جون.
توی بغلم می فشارمش. چترش را به دستش می دهم.
- امشب شام خونه مامانی هستیم. زنگ می زنم بابایی بیاد دنبالت.
سرش را تكان می دهد.
- اذیتشون نكنی ها!!
دوباره سرش را تكان می دهد. دكمه آسانسور رامی زنم. دستش را دور گردنم حلقه می كند و خیلی آرام می گوید: مامان فردا تولدته نه؟
- هفتمه فردا؟ ... آره . چطور؟
- هیچی به بابا نگی من گفتما؟
- طبقه سوم.
صدای باز شدن در آسانسور است.
لپش را می كشم: نه شیطون برو دیرت شد. در آسانسور را كه می بستم با دستش بوسی به طرفم پرت می كند.
می روم پشت پنجره،سرویس مدرسه اش از راه می رسد. امیرحسین زورش نمی رسد در را باز كند.كاش رفته بودم پایین. همسایه مان آقای یوسفی از می رسد و در را برایش باز می كند. خیالم راحت می شود. حالا باید خودم بجنبم تا به موقع سر قرار با ناشر برسم. كاغذهایم را توی كیفم می گذارم. روی نرمه كف دستم علامت ضربدر می زنم تا یادم نرود به پدرم زنگ بزنم.
روسریم را می پوشم. قطره خونی از بینی ام می چكد. نه الان نه. كیفم را پرت می كنم روی زمین: اَََََه. حالا نوبت توِ.
می روم دستشویی. خونش بند نمی آید. دستمالهای توالت را می كنم و می گیرم جلوی بینی ام. خون از همه شان می گذرد و به دستم می رسد. می ترسم، مثل وقتی كه می خواهم جواب آزمایشی جدید را بگیرم. ضربان قلبم بالا می رود. سرم تیر می كشد. دیشب فقط چند قطره خون آمد. اما حالا نمی توانم جلویش را بگیرم. به خودم امیدواری می دهم مثل حمله های دیگه اس الان قطع می شه. سرم را روی كاسه دستشویی خم می كنم. دستمال فایده ای ندارد. خون جاری و بی وقفه مثل نوار نازكی از بینی ام می ریزد و كاسه سفید دستشویی را قرمز می كند.
صورتم سفید و بی رنگ می شود. باید به آرش زنگ بزنم. دستم را جلوی صورتم می گیرم و تیغه بینی ام را محكم فشار می دهم. می روم توی اتاق. خون از لای انگشتانم روی فرش می چكد. چشمهایم سیاهی می رود و زمین، زیر پایم را خالی می كند . قلبم تند تر می تپد. آرنجم را روی زمین ستون می كنم و خودم را تا پای تلفن می كشم، دهانم تلخ شده. خون توی حلقم می ریزد. گوشی را با دستم از روی میز عسلی پایین می اندازم. انگشت اشاره ام را محكم روی صفر می گذارم. صفحه نمایش گوشی روشن می شود و عدد صفر را نمایش می دهد. دستهایم كرخ شده اند. تمام قدرتم را بكار می گیرم اما نمی توانم انگشتم را بردارم، چشمهایم تار می شوند. باید فریاد بزنم، زبانم مثل تكه ای چوب خشك وسط خوناب است. اشك از چشمایم بیرون زده. سرم روی گردنم خم می شود. نفس هایم سنگین و كند می شود.
***
پرتو ملایم آفتاب از پنجره گذشته و فضای خانه راپر كرده است. ذرات گرد و غبار وسط این دالان باریك نور بازی تند و تیزی می كنند.
صفحه نمایش گوشی تلفن دیگر عدد صفر را نشان نمی دهد، اما انگشت اشاره من هنوز روی آن است. روی شكم افتاده ام و سرم روی شانه ام خم شده. موهایم دورتا دور گردنم ریخته. گیره موهایم وسط اتاق است، همانجا كه زمین خورده ام. خون روی چانه ام خشكیده. چند قطره هم روی زمینه كرمی فرش پخش شدند و برای یكی از گلهای فیروزه ای خالهای قرمز شده اند. رنگ صورتم سفید و بی رنگ است.
نمی توانم بفهمم چه اتفاقی افتاده. دست می گذارم روی بدنم، هیچ چیز حس نمی كنم. همه جا ساكت و آرام است. سبك و لطیف شده ام، هیچ حسی ندارم. دیگر سرم گیج نمی رود.
صدای تیك تاك ساعت روی دیوار تو جهم را جلب می كند، 5/8 است. و من ساعت 9 می بایست سر قرارم باشم.
زمین زیر پایم را حس نمی كنم. حتی وقتی روی سرامیكهای بدون فرش پا می گذارم، خنكی همیشگی شان را نمی فهمم. انگار پرواز می كنم. هیچ چیزی مانعم نمی شود، از دیوارهای اتاقها رد می شوم. حس خوشایندی است بالاتر از زمین می توانم پرواز كنم. برای لحظه ای خودم را بین زمین و آسمان بیرون پنجره اتاق می بینم. منصوره خانم همسایه طبقه پنجم آن پایین است و می خواهد در را باز كند. می ترسم. خودم را تا پشت پنجره عقب می كشم و از همانجا فریاد می زنم:كمك منصوره خانم منم فهیمه منصوره خانم ... هیچ عكس العملی نشان نمی دهد. شاید نشنیده باشد. می روم طرف در. بدنم همان طور روی زمین است. توی آینه جالباسی نگاه می كنم هیچ چیز جز تصویر دیوار پشت سرم با ساعت كه عقر به هایش در آینه برعكس شده اند و پاندولش راست و چپ می رود، نمی بینم. من دیده نمی شوم؟ دستم را طرف آینه می برم، در آینه ناپدید می شود.
ادامه دارد