با وجود رقبای بسیاری كه در پی كسب صندلی برای نشستن وجود داشت توانستم با افتخار یك صندلی كسب كنم و با غرور ناشی از كسب فردیت خود، به صندلی تكیه بزنم. در كنار من سه فرد مغرور! دیگر نیز نشسته بودند و آنها نیز انگار حال مرا داشتند. جمعیت فوج فوج به داخل مترو سرازیر می شد و من همینطور كه مشغول تماشای رقابت افراد در مترو بودم به این فكر می كردم كه با وجود این همه جمعیت، آمریكا چه غلطی می خواهد بكند؟! بالاخره درب مترو با همكاری نیروهای امنیتی حاضر در سكو بسته شد و مترو راه افتاد. جمعیت سرپا به هم می لولیدند و جماعت نشسته نیز هر یك به كارهائی از قبیل خوابیدن، بلوتوث بازی كردن، خوابیدن، روزنامه خواندن، گپ زدن و یا حتی خوابیدن مشغول بودند. من نیز از كیفم كتابی را كه نام باكلاسی داشت! درآوردم و مشغول مطالعه شدم. در كنارم پیرمردی با چهره ی طاغوتی! ایستاده بود و چون صندلی گیرش نیامده بود با نگاه عاقل اندر سفیه به اطرافش می نگریست و زیر لب زمزمه هائی می كرد كه مطمئنا ذكر خدا نبود و من این را از حرفهای چند لحظه بعد او متوجه شدم!
چند لحظه ای از حركت مترو گذشته بود كه پیرمرد شاه دوست! با این جمله شروع به حرف زدن كرد: «هر بلائی كه سر این ملت بیاد حقشونه! قدر خوبی و نعمت رو ندونستند حالا هی باید تو سری بخورن! آخه این هم شد زندگی كه ما داریم؟»
بلافاصله پس از ایراد سخنرانی توسط پیرمرد مذكور، آقائی كه در كنار من نشسته بود مشابه صحبتهای پیرمرد را به بیان دیگری مطرح كرد و گفت: «بله! متاسفانه باید گفت همینطور است كه شما می فرمائید! طبق نظریه ی "توكویل" وقتی در یك جامعه سطح رفاه زندگی مردم افزایش می یابد به موازات سطح زندگی آنها توقعاتشان نیز افزایش یافته و در نهایت به نقطه ای می رسد كه حكومت توانائی پاسخگوئی به خواسته های آنها را ندارد و در نتیجه مردم دست به انقلاب می زنند! در جامعه ما نیز همین اتفاق افتاد و مردم در زمان شاه از بس كه در رفاه و آسایش بودند دست به انقلاب زدند و اكنون حكومت هر بلائی كه می خواهد سر آنها می آورد!»
در این لحظه فردی كه در صندلی كناری نشسته بود و ریش های جالبی داشت، وارد گفتگو شد و با یك صدای خیره كننده ای گفت: «به نظرم مشكل، هیچكدام از اینهائی كه شما فرمودید نیست. مردم ما به لحاظ روانشناسی دارای عقده های فردی زیادی هستند كه باعث بروز مشكلات در جامعه شده است. اگر نگاهی به تحلیلهای روانشناختی فروید بیاندازیم متوجه می شویم...»
هنوز حرف روانشناس مذكور به پایان نرسیده بود كه یكی از مسافران سرپائی حرف او را قطع كرد و گفت: «اشتباه نكنید! مردم ما اتفاقا خیلی هم آدمهای خوب و سربه زیری هستند. مساله ما ریشه در تاریخ دو هزار و پانصد ساله ما دارد. تاریخی كه در آن انواع و اقسام ظلم ها و استبدادها علیه مردم ما روا داشته شده و همواره مانع شكوفائی استعدادهای منحصر به فرد ایرانیان گردیده است.»
فرد دیگری از آنطرف گفت: «اما از همه مهمتر این است كه موقعیت جغرافیائی و سوق الجیشی! ایران است كه آبستن بسیاری از معضلات در این كشور شده است. به طور مثال منابع زیرزمینی این كشور یكی از مهمترین موانع رشد و خودكفائی در عرصه های مختلف به شمار می رود.»
پیرمرد كه در این بین احساس ناتوانی و عجز فراوان به او دست داده بود برای اینكه كم نیاورده باشد با چهره ای فرهیخته و در عین حال طاغوتی! گفت: «نه خیر! همه ی اینها حرف مفته! هر چی هست زیر سر این این هاست! و گرنه زمان شاه ما كجا ترافیك داشتیم؟! كجا این همه شلوغی و جمعیت بود؟ زمان اون خدابیامرز! با یه 5 ریالی می شد یه خونواده رو سیر كرد اما الان چی؟ مگه این ها می ذارن یه آب خوش از گلومون پائین بره؟»
پیرمرد طاغوتی آنقدر عصبانی شده بود كه فشار خونش از 165هم گذشته بود و در این لحظه من از روی نگرانی و دلسوزی از جا بلند شده و صندلی ای را كه حق من بود و من برایش زحمت كشیده بودم! را به آن پیرمرد طاغوتی دادم. پیرمرد روی صندلی نشست و بدون اینكه از من تشكری كرده باشد گفت: وااالله به خدا. اعصاب نمیذارن بمونه برا آدم!! بعد از این جمله دوباره منتظر بودم كه پیرمرد به سخنرانیهای خودش ادامه دهد اما گوئی تمام مشكلات مملكت مرتفع شده بودند و پیرمرد با خیال آسوده به خواب رفت و سایر متفكرین هم به بلوتوث بازی مشغول شدند!!!