صورتی كنار زرد خیلی قشنگ شده بود. دستش را روی گلبرگهای بزرگ و صورتی رنگ وسط دسته گل كشید. نرمیاش او را یاد پشت دستهای خودش انداخت كه او همیشه به صورتش، روی گونههایش میكشید، عاشقشان بود. به اطراف نگاه كرد. چند دقیقهای میشد كه گلفروش از مغازهاش بیرون نیامده بود. نمیتوانست چشم از لیلیوم زردی كه پایین دستگیرهی درِ سمت راننده كار شده بود بردارد، آخر درست شبیه همان گلی بود كه او روز اول برایش هدیه آورده بود. با خودش فكر كرد: «این عروس و دومادی كه امشب توی این ماشین مینشینند چقدر همدیگه رو دوست دارن؟ یعنی اندازهی من و اون میشه؟» بعد پوزخندی زد و زمزمه كرد: «امیدوارم نشه!»
دو دقیقه بعد، در كوچهی بعدی قدم میزد، در حالی كه لیلیوم زرد را در دست داشت. آرام راه میرفت، بی هیچ عجله، بی هیچ هیجان و بی هیچ امیدی. خانمی پیادهروی جلوی خانهاش را میشست. آب را كه با فشار زیر درخت چنار توی باغچه گرفت، او هم خیس شد. خانم صاحبخانه كه عذرخواهی میكرد، فقط در فكر خاطرهی آن روز اسبابكشی بود كه موقع شستن در و دیوار حمام و آشپزخانه او چقدر آبپاشی میكرد و خیسش كرده بود. لبخند بیجانی به خانم صاحبخانه زد و رفت. گل زرد را به صورتش میمالید و بو میكرد. دختركی با موهای مش كرده و مانتوی كوتاه و تنگ از كنارش رد شد و متعجب نگاهش كرد. او هم به دخترك نگاه كرد و به لباسش، بعد به لباس خودش، مانتوی گشاد و بیقواریای كه دیگر رنگ و رویی هم نداشت. مدتها بود كه حس و حال لباس خریدن برای خودش را نداشت. زخم زبون دیگران كه همهی اینها را تقصیر او میدانستند هم بیشتر به لجش میانداخت. خوشش نمیآمد اینقدر حقیقت را توی سرش بزنند. به دكهی روزنامه فروشی كه رسید ایستاد به تماشا. سعی كرد مجلهی محبوب او را از میان مجلههای رنگارنگ پیدا كند. چشمش به تیتر روزنامهای افتاد: اعزام به خارج از كشور برای ادامهی تحصیل. ته جیبهایش را گشت، هر چه پول پیدا كرد به روزنامهفروش داد و هرچه میشد از آن روزنامه خرید. پنج قدم جلوتر همه را توی سطل آشغال كنار باغچه ریخت، پاره شده. نگاه عابران را ندید و راه افتاد. بیش از صد بار خودش در آغوش او، لحظهی خداحافظی، جلوی چشمش آمد. هر چه فكر كرد یادش نیامد واقعاً چشمهای او هم پرِ اشك بود یا فقط خیال میكرد. چند قدم بیشتر نتوانست ادامه دهد. ایستاد و به دیوار تكیه داد. اینقدر خسته بود كه حال راه رفتن نداشت. هرچه فكر كرد امروز چه كار كرده كه اینقدر خسته است چیزی یادش نیامد ولی تعجبی هم نكرد. دو سه ماه اخیر همینطور بود، دیگر خسته شده بود از انتظار، انتظار بی امید. پسر جوانی روبه رویش داشت حرف میزد، با تلفن عمومی. میگفت: «بهت قول میدم... چرا اینطوری میكنی؟ ... میگم بهت قول میدم... میگم قول!... رو حرف من حساب كن دیگه. قول میدم... آفرین دختر خوب، حالا شد...» جلو رفت و گوشی را از دست پسر كشید. توی گوشی فریاد زد: «دروغ میگه. حرفهاش رو باور نكن. دروغ میگه. وقتی میگه قول میدم باور نكن. قول یعنی كشك» پسر كه گوشی را با زور از دستش بیرون كشید هنوز داشت حرف میزد: «بهش میگی قول میدی، اونم سادهست، چون دوستت داره باورت میكنه. بعد میذاری میری دیگه پشت سرت هم نگاه نمیكنی. میری یه سال بیخبرش میذاری. اصلاً انگار نه انگار كه باید یه سال پیش برمیگشتی» پسر هم چیزهایی میگفت كه نمیشنید. وقتی رفت به خودش آمد. باورش نمیشد این كارها را او كرده است. باز داشت باورش میشد كه بلایی سرش آمده. اشك در چشمانش پر شد و راه افتاد، این بار تند تند، میخواست به خانهاش برسد، به رختخوابش پناه ببرد و تا صبح گریه كند. كلید را كه با دستان لرزانش توی قفل در ورودی ساختمان انداخت انتظار قفل بودنش را داشت، از نبودنش تعجب كرد، چون قرار نبود كسی داخل ساختمان باشد، همهی همسایهها مسافرت بودند. در را باز كرد و داخل شد. خانهاش همان روبهروی پلههای طبقهی اول بود ولی هیچوقت چمدان جلوی درش نبود كه حالا بود. نگاهی به اطراف انداخت، كسی را ندید. از پلهها بالا رفت. همینطور كه به چمدان جلوی خانهاش نگاه میكرد كلید را توی قفل در میچرخاند كه صدای سلام مثل برق او را گرفت. به پشت سرش برگشت و او را نشسته روی پلههای طبقهی بالا دید. لیلیوم زرد از دستش افتاد. همانجا روی زمین نشست، بی هیچ حرفی...
چند نظر
حقیقتِ گمشده
حسین احمدیان
خب چه اشكالی دارد كه قهرمان ما بالاخره به كام دلش برسد و در پایان ماجرا خیلی غیرمنتظره با مسافر گمشده روبرو شود؟ حالا حتی اگر دوست نداشته باشیم داستان این طوری تمام شود یا مثل شخصیت اصلی داستان یكّه نخوریم و- احتمالاً- ذوق زده نشویم. این را دارم به خودم می گویم كه پایانهای تلخ را بیشتر دوست دارم و شاید بیشتر به آنها عادت كرده ام و نمی فهمم كه چرا یكی باید عشقش را ترك كند و مدتها او را بی خبر بگذارد و بعد باز یكباره سرو كله اش پیدا شود و به او سلام كند.
نویسنده به درستی تشخیص داده كه باید ماجرای این زوج را خُرد خُرد و قطره قطره بگوید و اطلاعات را بجای اینكه یكباره درون داستانش سرازیر كند، به شكل قطره چكانی و در خلال موقعیتهای مختلفی كه سعی كرده شخصیت اصلی داستان را با آنها مواجه كند، به كام و به ذهن خواننده بنشاند. او این را دانسته و آگاهانه به كار گرفته است. حالا فرض كنید كه نویسنده چنین تمهیدی را بكار نمی گرفت و ماجرا را سر راست و مثل یك خاطره تعریف می كرد؛ آن وقت از داستان چه می ماند؟ می خواهم بگویم كه علت اصلی جذابیت و كشش در چنین داستانهایی همین تمهید است و اگر نه موضوع به خودی خود اهمیت چندانی ندارد و حتی در اینجا، آمدن یا نیامدن شخصیت مرد ماجرا از سفر آنقدرها مهم نیست- یا مهم نشده است- كه خواننده را تا پایان بكشاند. امّا مشكلی كه در این زمینه دیده می شود آن است كه نویسنده طوری موقعیتها را چیده است كه گویی تمام دنیا دست به دست داده اند تا در این روز بخصوص او را به یاد مسافر گمشده اش بیندازند. درست است كه نویسنده فقط باید ماجراها و موقعیتهای مورد نظر و مفید را در راستای پیش بردن هر چه بهتر داستان و رسیدن به هدف مورد نظرش دستچین كند.
ولی به عقیده نگارنده، باید برای رویارویی این آدم با انبوهی از اتفاقات كه برایش یادآور خاطراتش با مرد به سفر رفته است، زمینه چینی لازم انجام می گرفت. آیا این زن همیشه این حال را دارد و همیشه چیزهایی توجهش را جلب می كند كه مرتبط با موضوعی است كه ذهنش را آشفته ساخته است؟ در جایی اشاره شده كه: «اینقدر خسته بود كه حال راه رفتن نداشت. هرچه فكر كرد امروز چه كار كرده كه اینقدر خسته است چیزی یادش نیامد ولی تعجبی هم نكرد. دو سه ماه اخیر همینطور بود، دیگر خسته شده بود از انتظار، انتظار بی امید.» گذشته از اینكه او چگونه بعد از گذشت دو- سه ماه، هنوز به این وضعیت عادت نكرده است و هنوز به دلیل خستگی اش فكر می كند و تازه چیزی هم به یادش نمی آید، اتفاقاً، گاهی از بعضی واكنشهای تند و هیجان زده ی او- مثل كاری كه در مقابل مرد جوانی كه مشغول صحبت با تلفن است می كند- به نظر می رسد كه هنوز به این چیزها عادت نكرده است. آیا اولین باری است كه دچار چنین حالی شده و ذهنش چنین آشفته شده است؟
خب در این صورت هم باز دلیلش را نمی فهمیم كه چرا یكباره تحملش را از دست داده و به یاد عزیز سفر كرده اش افتاده است. ببینید! نمی خواهم بگویم كه همه چیز را باید تمام و كمال توضیح داد و به اصطلاح، خواننده را شیرفهم كرد؛ نه! می خواهم بگویم كه با محاسبه ی هر یك از حالاتی كه مثال زدم، به احتمال قوی، واكنشها و گفته ها و حالتهای شخصیت داستان- متناسب به همان فرض- متفاوت از دیگری و متفاوت از آنچه كه اكنون با آن روبروییم، می شد.
نكته ی دیگری كه می خواهم به آن اشاره كنم، نثری است كه نویسنده بكار گرفته است. خیلی از جاهای داستان با نثری قوی و زیبا و متناسب نوشته شده است. ولی در جاهایی به نظر می رسد كه كلمات به كار رفته یا فعلها و یا حتی كل یك جمله به درستی انتخاب نشده اند و گاهی هم معنی مورد نظر نویسنده را نمی رسانند و گاهی خواننده را گیج می كنند. به این چند نمونه توجه كنید:
_ زخم زبون دیگران كه همهی اینها را تقصیر او میدانستند هم بیشتر به لجش میانداخت.
_ بیش از صد بار خودش در آغوش او، لحظهی خداحافظی، جلوی چشمش آمد.
_ باز داشت باورش میشد كه بلایی سرش آمده.
_ كلید را كه با دستان لرزانش توی قفل در ورودی ساختمان انداخت انتظار قفل بودنش را داشت، از نبودنش تعجب كرد، چون قرار نبود كسی داخل ساختمان باشد....
_ خانهاش همان روبهروی پلههای طبقهی اول بود ولی هیچوقت چمدان جلوی درش نبود كه حالا بود.
_ ... كلید را توی قفل در میچرخاند كه صدای سلام مثل برق او را گرفت.
_ به پشت سرش برگشت و او را نشسته روی پلههای طبقهی بالا دید.
و آخرین نكته: این «حقیقت»ی كه دیگران با زخم زبانشان توی سر زن می زنند و به رویش می آورند و در ظاهر دلیل اصلی عدم بازگشت مرد به سوی اوست- و در نتیجه باید موضوع مهمی هم باشد- چیست؟ در هیچ كجای داستان، حتی به شكل غیر مستقیم، هم به آن اشاره ای نمی شود. ضمن اینكه به نظر می رسد آن دو نفر خداحافظی سوزناكی هم با یكدیگر داشته اند. پس هر چه هست، باید بعد از سفر مرد اتفاق افتاده باشد. ولی باز هم نمی توان نشانه ای از این «حقیقت» یافت. سوال این است كه چه دلیلی برای مبهم باقی گذاشتن این موضوع وجود دارد و كاركرد این ابهام چیست؟ و اگر قرار بوده كه دلیلش به روشنی ذكر نشود، پس چه اصراری است كه به مقصر بودن زن اشاره شود.
سعی كردم در متن به نقاط قوت كار هم توجه نمایم و به عنوان مثال بیان كنم كه شكل درست دادن اطلاعات و بیان نسبتاً راحت كه توسط نویسنده انجام گرفته، در داستانی به این كوتاهی به هر حال به سادگی امكان پذیر نیست. ولی نمی دانم گفتن این نكته ی بدیهی- و البته كلیشه ای- كه انتقادات یاد شده به معنی نفی كردن نقاط مثبت و قوت این داستان نیست، لازم است یا نه؛ لازم است؟!
ابهام در شخصیت پردازی
سید محمدرضا خردمندان
مهمترین نكته ای كه بعد از خواندن «پایان» به ذهن می رسد پایان بندی نه چندان دلچسب آن است. انگار خواننده ی شوكه شده از خود می پرسد «چرا اینطور شد؟... » و سعی می كند جزئیات داستان را بار دیگر به خاطر بیاورد تا دلیل این اتفاق غیرمنتظره را بیابد و دریابد مقصود از این بازگشت چه بوده و درونمایه ی داستان به چه مضمون خاصی اشاره دارد. حقیر كه ذهنیت كلی نگرم در طول خواندن داستان بیش از آن بخش جزئئ نگر فعال است مدام در جستجوی آن هسته ی اولیه ی داستان می گردم كه همه چیز حول آن محور بنا شده است و اگر نیابم انگار چیزی در داستان كم است كه هیچ چیز جای خالی اش را پر نمی كند. بعد از خواندن آخرین جمله ی این داستان چنین جملاتی به ذهنم رسید: «مردها آنقدرها هم موجودات بدقولی نیستند!» یا «زندگی آنقدرها كه فكر می كنیم تلخ و ناگوار نیست.» یا «باید صبور بود». یا «انتظار سرانجام خوبی دارد». یا جملاتی از این دست.اما آیا نویسنده با چنین تفكری دست به نوشتن داستان زده است؟ آیا او توانسته مضامین مورد نظرش را (اگر اینها باشد كه گفتم) در قالب داستان، ملموس و باورپذیر جلوه دهد؟ یا بهتر اینكه آیا توانسته برای رسیدن به چنین مضامینی راه درستی را طی كند؟
به نظرم اصلی ترین مانع سر راه ارتباط خواننده با اثر، عدم اطلاع دهی كافی درباره ی شخصیتهای داستان است. ما با رویه ی یك حادثه سر و كار داریم و كنجكاویم بدانیم در عمق این ماجرا چه می گذرد. چرا نویسنده از پرداخت شخصیتهای داستان طفره می رود و آنها را برای ما ملموس نمی كند و به گزارشی سطحی و مبهم از موقعیت شخصیت اصلی داستان بسنده می كند؟ خواننده كه هیچ شناختی از پسر داستان ندارد و نمی داند او چرا دیر كرده و مختصات اخلاقیش چیست و چه قول و قراری با دختر گذاشته و چه و چه چگونه باید از بازگشت او غافلگیر شود؟ این نوع غافلگیری از چه جنسی است؟ آیا از نوع «اُ.هنری» وار آن است كه خواننده به یكباره حس كند نوری به سراسر داستان تابیده شد و زوایای تاریك آن را روشن كرد؟! تصور حقیر این است كه اگر داستان به گونه ای پایان می یافت كه از بازگشت پسر در آن خبری نبود تكلیف داستان با خودش معلوم تر بود. آن وقت شاهد زاویه ی مناسب تری برای داستان بودیم. می گفتیم داستان درباره ی دختری است كه شوهرش او را ترك كرده و حالا او در آستانه ی ناامیدی است. آن وقت نویسنده در جزئیات داستان به پرداخت تبعات چنین حادثه ای می پرداخت. مثلن تبعات فردی یا اجتماعی كه ممكن بود دامنگیر او شود. اما چنین اتفاقی نمی افتد. مردی كه نمی دانیم چرا دیر كرده و جز یك صحنه ی آب پاشی هنگام اسباب كشی چیز دیگری از او نمی دانیم به یكباره برمی گردد تا چه چیزی را ثابت كند؟!
حاشیه: با اینكه موضوع این داستان ارتباط چندانی با فیلم «شبهای روشن» ساخته فرزاد موتمن ندارد اما نمی دانم چرا با خواندنش به یاد آن فیلم افتادم. شاید قرابت موقعیت دختر داستان با هانیه توسلی در شبهای روشن دلیل اصلی باشد. نكته ی جالب اینكه در آن فیلم هم مثل این داستان قرار نیست چیز زیادی از شخصیت پسر بدانیم. می خواهم به نویسنده ی خوب این داستان دیدن آن فیلم را پیشنهاد كنم تا ایشان نوع شخصیت پردازی دختر آن فیلم را با داستان «پایان» مقایسه و بررسی كند. به این نكته توجه شود كه در هر دو داستان پسر در نهایت برمی گردد. اما نویسنده ی شبهای روشن در این فاصله (یعنی انتظاری كه دختر برای بازگشت پسر می كشد) از چه فاكتورهایی سود جسته و چگونه به تشریح چنین موقعیتی پرداخته است.