• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

کارگاه


پایان

هانیه عالی نژاد
21 آذر 1387

 صورتی کنار زرد خیلی قشنگ شده بود. دستش را روی گلبرگ‌های بزرگ و صورتی رنگ وسط دسته گل کشید. نرمی‌اش او را یاد پشت دست‌های خودش انداخت که او همیشه به صورتش، روی گونه‌هایش می‌کشید، عاشقشان بود. به اطراف نگاه کرد. چند دقیقه‌ای می‌شد که گل‌فروش از مغازه‌اش بیرون نیامده بود. نمی‌توانست چشم از لیلیوم زردی که پایین دستگیره‌ی درِ سمت راننده کار شده بود بردارد، آخر درست شبیه همان گلی بود که او روز اول برایش هدیه آورده بود. با خودش فکر کرد: «این عروس و دومادی که امشب توی این ماشین می‌نشینند چقدر همدیگه رو دوست دارن؟ یعنی اندازه‌ی من و اون می‌شه؟» بعد پوزخندی زد و زمزمه کرد: «امیدوارم نشه!»
دو دقیقه بعد، در کوچه‌ی بعدی قدم می‌زد، در حالی که لیلیوم زرد را در دست داشت. آرام راه می‌رفت، بی هیچ عجله، بی هیچ هیجان و بی هیچ امیدی. خانمی پیاده‌روی جلوی خانه‌اش را می‌شست. آب را که با فشار زیر درخت چنار توی باغچه گرفت، او هم خیس شد. خانم صاحب‌خانه که عذرخواهی می‌کرد، فقط در فکر خاطره‌ی آن روز اسباب‌کشی بود که موقع شستن در و دیوار حمام و آشپزخانه او چقدر آب‌پاشی می‌کرد و خیسش کرده بود. لبخند بی‌جانی به خانم صاحب‌خانه زد و رفت. گل زرد را به صورتش می‌مالید و بو می‌کرد. دخترکی با موهای مش کرده و مانتوی کوتاه و تنگ از کنارش رد شد و متعجب نگاهش کرد. او هم به دخترک نگاه کرد و به لباسش، بعد به لباس خودش، مانتوی گشاد و بی‌قواری‌ای که دیگر رنگ و رویی هم نداشت. مدت‌ها بود که حس و حال لباس خریدن برای خودش را نداشت. زخم زبون دیگران که همه‌ی این‌ها را تقصیر او می‌دانستند هم بیش‌تر به لجش می‌انداخت. خوشش نمی‌آمد این‌قدر حقیقت را توی سرش بزنند. به دکه‌ی روزنامه فروشی که رسید ایستاد به تماشا. سعی کرد مجله‌ی محبوب او را از میان مجله‌های رنگارنگ پیدا کند. چشمش به تیتر روزنامه‌ای افتاد: اعزام به خارج از کشور برای ادامه‌ی تحصیل. ته جیب‌هایش را گشت، هر چه پول پیدا کرد به روزنامه‌فروش داد و هرچه می‌شد از آن روزنامه خرید. پنج قدم جلوتر همه را توی سطل آشغال کنار باغچه ریخت، پاره شده. نگاه عابران را ندید و راه افتاد. بیش از صد بار خودش در آغوش او، لحظه‌ی خداحافظی، جلوی چشمش آمد. هر چه فکر کرد یادش نیامد واقعاً چشم‌های او هم پرِ اشک بود یا فقط خیال می‌کرد. چند قدم بیش‌تر نتوانست ادامه دهد. ایستاد و به دیوار تکیه داد. این‌قدر خسته بود که حال راه رفتن نداشت. هرچه فکر کرد امروز چه کار کرده که این‌قدر خسته است چیزی یادش نیامد ولی تعجبی هم نکرد. دو سه ماه اخیر همین‌طور بود، دیگر خسته شده بود از انتظار، انتظار بی امید. پسر جوانی روبه رویش داشت حرف می‌زد، با تلفن عمومی. می‌گفت: «بهت قول می‌دم... چرا این‌طوری می‌کنی؟ ... می‌گم بهت قول می‌دم... می‌گم قول!... رو حرف من حساب کن دیگه. قول می‌دم... آفرین دختر خوب، حالا شد...» جلو رفت و گوشی را از دست پسر کشید. توی گوشی فریاد زد: «دروغ می‌گه. حرف‌هاش رو باور نکن. دروغ می‌گه. وقتی می‌گه قول می‌دم باور نکن. قول یعنی کشک» پسر که گوشی را با زور از دستش بیرون کشید هنوز داشت حرف می‌زد: «بهش می‌گی قول می‌دی، اونم ساده‌ست، چون دوستت داره باورت می‌کنه. بعد می‌ذاری می‌ری دیگه پشت سرت هم نگاه نمی‌کنی. می‌ری یه سال بی‌خبرش می‌ذاری. اصلاً انگار نه انگار که باید یه سال پیش برمی‌گشتی» پسر هم چیزهایی می‌گفت که نمی‌شنید. وقتی رفت به خودش آمد. باورش نمی‌شد این کارها را او کرده است. باز داشت باورش می‌شد که بلایی سرش آمده. اشک در چشمانش پر شد و راه افتاد، این بار تند تند، می‌خواست به خانه‌اش برسد، به رخت‌خوابش پناه ببرد و تا صبح گریه کند. کلید را که با دستان لرزانش توی قفل در ورودی ساختمان انداخت انتظار قفل بودنش را داشت، از نبودنش تعجب کرد، چون قرار نبود کسی داخل ساختمان باشد، همه‌ی همسایه‌ها مسافرت بودند. در را باز کرد و داخل شد. خانه‌اش همان روبه‌روی پله‌های طبقه‌ی اول بود ولی هیچ‌وقت چمدان جلوی درش نبود که حالا بود. نگاهی به اطراف انداخت، کسی را ندید. از پله‌ها بالا رفت. همین‌طور که به چمدان جلوی خانه‌اش نگاه می‌کرد کلید را توی قفل در می‌چرخاند که صدای سلام مثل برق او را گرفت. به پشت سرش برگشت و او را نشسته روی پله‌های طبقه‌ی بالا دید. لیلیوم زرد از دستش افتاد. همان‌جا روی زمین نشست، بی هیچ حرفی...

 

 


 
   چند نظر
 

 

حقیقتِ گمشده
حسین احمدیان

 

خب چه اشکالی دارد که قهرمان ما بالاخره به کام دلش برسد و در پایان ماجرا خیلی غیرمنتظره با مسافر گمشده روبرو شود؟ حالا حتی اگر دوست نداشته باشیم داستان این طوری تمام شود یا مثل شخصیت اصلی داستان یکّه نخوریم و- احتمالاً- ذوق زده نشویم. این را دارم به خودم می گویم که پایانهای تلخ را بیشتر دوست دارم و شاید بیشتر به آنها عادت کرده ام و نمی فهمم که چرا یکی باید عشقش را ترک کند و مدتها او را بی خبر بگذارد و بعد باز یکباره سرو کله اش پیدا شود و به او سلام کند.
نویسنده به درستی تشخیص داده که باید ماجرای این زوج را خُرد خُرد و قطره قطره بگوید و اطلاعات را بجای اینکه یکباره درون داستانش سرازیر کند، به شکل قطره چکانی و در خلال موقعیتهای مختلفی که سعی کرده شخصیت اصلی داستان را با آنها مواجه کند، به کام و به ذهن خواننده بنشاند. او این را دانسته و آگاهانه به کار گرفته است. حالا فرض کنید که نویسنده چنین تمهیدی را بکار نمی گرفت و ماجرا را سر راست و مثل یک خاطره تعریف می کرد؛ آن وقت از داستان چه می ماند؟ می خواهم بگویم که علت اصلی جذابیت و کشش در چنین داستانهایی همین تمهید است و اگر نه موضوع به خودی خود اهمیت چندانی ندارد و حتی در اینجا، آمدن یا نیامدن شخصیت مرد ماجرا از سفر آنقدرها مهم نیست- یا مهم نشده است- که خواننده را تا پایان بکشاند. امّا مشکلی که در این زمینه دیده می شود آن است که نویسنده طوری موقعیتها را چیده است که گویی تمام دنیا دست به دست داده اند تا در این روز بخصوص او را به یاد مسافر گمشده اش بیندازند. درست است که نویسنده فقط باید ماجراها و موقعیتهای مورد نظر و مفید را در راستای پیش بردن هر چه بهتر داستان و رسیدن به هدف مورد نظرش دستچین کند.

 

 

ولی به عقیده نگارنده، باید برای رویارویی این آدم با انبوهی از اتفاقات که برایش یادآور خاطراتش با مرد به سفر رفته است، زمینه چینی لازم انجام می گرفت. آیا این زن همیشه این حال را دارد و همیشه  چیزهایی توجهش را جلب می کند که مرتبط با موضوعی است که ذهنش را آشفته ساخته است؟ در جایی اشاره شده که: «این‌قدر خسته بود که حال راه رفتن نداشت. هرچه فکر کرد امروز چه کار کرده که این‌قدر خسته است چیزی یادش نیامد ولی تعجبی هم نکرد. دو سه ماه اخیر همین‌طور بود، دیگر خسته شده بود از انتظار، انتظار بی امید.» گذشته از اینکه او چگونه بعد از گذشت دو- سه ماه، هنوز به این وضعیت عادت نکرده است و هنوز به دلیل خستگی اش فکر می کند و تازه چیزی هم به یادش نمی آید، اتفاقاً، گاهی از بعضی واکنشهای تند و هیجان زده ی او- مثل کاری که در مقابل مرد جوانی که مشغول صحبت با تلفن است می کند- به نظر می رسد که هنوز به این چیزها عادت نکرده است. آیا اولین باری است که دچار چنین حالی شده و ذهنش چنین آشفته شده است؟

 

خب در این صورت هم باز دلیلش را نمی فهمیم که چرا یکباره تحملش را از دست داده و به یاد عزیز سفر کرده اش افتاده است. ببینید! نمی خواهم بگویم که همه چیز را باید تمام و کمال توضیح داد و به اصطلاح، خواننده را شیرفهم کرد؛ نه! می خواهم بگویم که با محاسبه ی هر یک از حالاتی که مثال زدم، به احتمال قوی، واکنشها و گفته ها و حالتهای شخصیت داستان- متناسب به همان فرض- متفاوت از دیگری و متفاوت از آنچه که اکنون با آن روبروییم، می شد.

نکته ی دیگری که می خواهم به آن اشاره کنم، نثری است که نویسنده بکار گرفته است. خیلی از جاهای داستان با نثری قوی و زیبا و متناسب نوشته شده است. ولی در جاهایی به نظر می رسد که کلمات به کار رفته یا فعلها و یا حتی کل یک جمله به درستی انتخاب نشده اند و گاهی هم معنی مورد نظر نویسنده را نمی رسانند و گاهی خواننده را گیج می کنند. به این چند نمونه توجه کنید:

_ زخم زبون دیگران که همه‌ی این‌ها را تقصیر او می‌دانستند هم بیش‌تر به لجش می‌انداخت.
_ بیش از صد بار خودش در آغوش او، لحظه‌ی خداحافظی، جلوی چشمش آمد.
_ باز داشت باورش می‌شد که بلایی سرش آمده.
_ کلید را که با دستان لرزانش توی قفل در ورودی ساختمان انداخت انتظار قفل بودنش را داشت، از نبودنش تعجب کرد، چون قرار نبود کسی داخل ساختمان باشد....
_ خانه‌اش همان روبه‌روی پله‌های طبقه‌ی اول بود ولی هیچ‌وقت چمدان جلوی درش نبود که حالا بود.
_ ... کلید را توی قفل در می‌چرخاند که صدای سلام مثل برق او را گرفت.
_ به پشت سرش برگشت و او را نشسته روی پله‌های طبقه‌ی بالا دید.

 

و آخرین نکته: این «حقیقت»ی که دیگران با زخم زبانشان توی سر زن می زنند و به رویش می آورند و در ظاهر دلیل اصلی عدم بازگشت مرد به سوی اوست- و در نتیجه باید موضوع مهمی هم باشد- چیست؟ در هیچ کجای داستان، حتی به شکل غیر مستقیم، هم به آن اشاره ای نمی شود. ضمن اینکه به نظر می رسد آن دو نفر خداحافظی سوزناکی هم با یکدیگر داشته اند. پس هر چه هست، باید بعد از سفر مرد اتفاق افتاده باشد. ولی باز هم نمی توان    نشانه ای از این «حقیقت» یافت. سوال این است که چه دلیلی برای مبهم باقی گذاشتن این موضوع وجود دارد و کارکرد این ابهام چیست؟ و اگر قرار بوده که دلیلش به روشنی ذکر نشود، پس چه اصراری است که به مقصر بودن زن اشاره شود.
سعی کردم در متن به نقاط قوت کار هم توجه نمایم و به عنوان مثال بیان کنم که شکل درست دادن اطلاعات و بیان نسبتاً راحت که توسط نویسنده انجام گرفته، در داستانی به این کوتاهی به هر حال به سادگی امکان پذیر نیست. ولی نمی دانم گفتن این نکته ی بدیهی- و البته کلیشه ای- که انتقادات یاد شده به معنی نفی کردن نقاط مثبت و قوت این داستان نیست، لازم است یا نه؛ لازم است؟!

 

 


 

ابهام در شخصیت پردازی
سید محمدرضا خردمندان

 

مهمترین نکته ای که بعد از خواندن «پایان» به ذهن می رسد پایان بندی نه چندان دلچسب آن است. انگار خواننده ی شوکه شده از خود می پرسد «چرا اینطور شد؟... » و سعی می کند جزئیات داستان را بار دیگر به خاطر بیاورد تا دلیل این اتفاق غیرمنتظره را بیابد و دریابد مقصود از این بازگشت چه بوده و درونمایه ی داستان به چه مضمون خاصی اشاره دارد. حقیر که ذهنیت کلی نگرم در طول خواندن داستان بیش از آن بخش جزئئ نگر فعال است مدام در جستجوی آن هسته ی اولیه ی داستان می گردم که همه چیز حول آن محور بنا شده است و اگر نیابم انگار چیزی در داستان کم است که هیچ چیز جای خالی اش را پر نمی کند. بعد از خواندن آخرین جمله ی این داستان چنین جملاتی به ذهنم رسید: «مردها آنقدرها هم موجودات بدقولی نیستند!» یا «زندگی آنقدرها که فکر می کنیم تلخ و ناگوار نیست.» یا «باید صبور بود». یا «انتظار سرانجام خوبی دارد». یا جملاتی از این دست.اما آیا نویسنده با چنین تفکری دست به نوشتن داستان زده است؟ آیا او توانسته مضامین مورد نظرش را (اگر اینها باشد که گفتم) در قالب داستان، ملموس و باورپذیر جلوه دهد؟ یا بهتر اینکه آیا توانسته برای رسیدن به چنین مضامینی راه درستی را طی کند؟

 

به نظرم اصلی ترین مانع سر راه ارتباط خواننده با اثر، عدم اطلاع دهی کافی درباره ی شخصیتهای داستان است. ما با رویه ی یک حادثه سر و کار داریم و کنجکاویم بدانیم در عمق این ماجرا چه می گذرد. چرا نویسنده از پرداخت شخصیتهای داستان طفره می رود و آنها را برای ما ملموس نمی کند و به گزارشی سطحی و مبهم از موقعیت شخصیت اصلی داستان بسنده می کند؟ خواننده که هیچ شناختی از پسر داستان ندارد و نمی داند او چرا دیر کرده و مختصات اخلاقیش چیست و چه قول و قراری با دختر گذاشته و چه و چه چگونه باید از بازگشت او غافلگیر شود؟ این نوع غافلگیری از چه جنسی است؟ آیا از نوع «اُ.هنری» وار آن است که خواننده به یکباره حس کند نوری به سراسر داستان تابیده شد و زوایای تاریک آن را روشن کرد؟! تصور حقیر این است که اگر داستان به گونه ای پایان می یافت که از بازگشت پسر در آن خبری نبود تکلیف داستان با خودش معلوم تر بود. آن وقت شاهد زاویه ی مناسب تری برای داستان بودیم. می گفتیم داستان درباره ی دختری است که شوهرش او را ترک کرده و حالا او در آستانه ی ناامیدی است. آن وقت نویسنده در جزئیات داستان به پرداخت تبعات چنین حادثه ای می پرداخت. مثلن تبعات فردی یا اجتماعی که ممکن بود دامنگیر او شود. اما چنین اتفاقی نمی افتد. مردی که نمی دانیم چرا دیر کرده و جز یک صحنه ی آب پاشی هنگام اسباب کشی چیز دیگری از او نمی دانیم به یکباره برمی گردد تا چه چیزی را ثابت کند؟!

حاشیه: با اینکه موضوع این داستان ارتباط چندانی با فیلم «شبهای روشن» ساخته فرزاد موتمن ندارد اما نمی دانم چرا با خواندنش به یاد آن فیلم افتادم. شاید قرابت موقعیت دختر داستان با هانیه توسلی در شبهای روشن دلیل اصلی باشد. نکته ی جالب اینکه در آن فیلم هم مثل این داستان قرار نیست چیز زیادی از شخصیت پسر بدانیم. می خواهم به نویسنده ی خوب این داستان دیدن آن فیلم را پیشنهاد کنم تا ایشان نوع شخصیت پردازی دختر آن فیلم را با داستان «پایان» مقایسه و بررسی کند. به این نکته توجه شود که در هر دو داستان پسر در نهایت برمی گردد. اما نویسنده ی شبهای روشن در این فاصله (یعنی انتظاری که دختر برای بازگشت پسر می کشد) از چه فاکتورهایی سود جسته و چگونه به تشریح چنین موقعیتی پرداخته است.

نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پایانی)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پایانی)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت نهم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت نهم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هشتم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هشتم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هفتم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هفتم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت جادویی نویسندگان موفق (قسمت ششم)

نُه عادت جادویی نویسندگان موفق (قسمت ششم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پنجم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پنجم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت چهارم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت چهارم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت سوم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت سوم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت دوم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت دوم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

سرچشمه های داستان (بخش پایانی)

سرچشمه های داستان (بخش پایانی)

ترجمه: علیرضا آرام



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب


زوال خاندان مبشرانشایی


به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...


یک چیز سرگرم‌کننده


زندگی و مرگ یک جسم مذکر


از گذشته نگذشتن


بی‌دلیل