• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

منثورات


ورزش صبحگاهی

24 آذر 1387

مارکف اگر‌چه در اتاق خود مشغول مصاحبه با مادام بالی بود اما نمی‌توانست نسبت به اتفاقاتی که در اتاق سردبیری در جریان بود، بی‌تفاوت باشد. لیاخف از یک ساعت پیش وارد اتاق یریاز سردبیر روزنامه شده بود و با او بحث می‌کرد. مارکف همین‌طور که از مادام بالی در مورد غذای مورد علاقه‌اش سوال می‌پرسید، نگاه‌اش به اتاق شیشه‌ای یریاز بود. بحث یریاز و لیاخف داشت به جاهای باریک کشیده می‌شد و صدای بگو مگوی آن‌ها از پشت درهای بسته شنیده می‌شد. یریاز خشمگین روی میز خم شده بود و عربده می‌کشید و با مشت روی میز می‌زد و در مقابل لیاخف کمی آرام‌تر دستان‌اش را دور سرش گرفته بود و با صدای بلند کلماتی را تکرار می‌کرد. مارکف که می‌دید همین الان است که یکی از مشت‌های یریاز به جای میز روی صورت لیاخف فرود بیاید، از مادام بالی عذر خواهی کرد و وارد اتاق یریاز شد. بعد از مارکف، نابیقف که علاقه خاصی به مادام بالی داشت وارد اتاق شد و مصاحبه را با او ادامه داد. آن دو مدتی بعد برای ادامه مصاحبه از دفتر روزنامه خارج شدند که این روالی عادی برای تنظیم یک مصاحبه‌ی جنجالی بود.
مارکف که وارد اتاق سردبیری شده بود، سعی می‌کرد لیاخف و یریاز را آرام کند تا کار به کتک کاری نکشد. یریاز که از شدت عصبانیت داشت کف بالا می‌آورد یقه لیاخف را رها کرد و در گوشه‌ای روی زمین نشست. مارکف منتظر بود یکی از آن دو نفر حرفی بزند اما چون دید صدا از کسی در نمی‌آید، پرسید: «می‌گین چی شده یا نه؟ چند دقیقه پیش داشتین هوار می‌زدین حالا هر دو ساکت نسشتین؟»
لیاخف کمی گره‌ی کراواتش را شل کرد و پوزخند زد. مارکف ناگهان متوجه شد بچه‌های تحریریه همه زل زده‌اند به اتاق شیشه‌ای و مبهوت، صحنه‌ی درگیری را نگاه می‌کنند. او به آرامی و با رفتاری بسیار عادی و متمدنانه کرکره‌ها را کشید و خطاب به آن دو نفر گفت: «آقایون خواهش می‌کنم.»
یریاز که سعی می‌کرد از جا بلند شود، داد زد: «چرا نمی‌پرسی رفیقت چه گندی بالا آورده؟ ها؟ چرا نمی‌پرسی؟»
مارکف خواست حرفی بزند که لیاخف جواب داد: «من گند زدم؟ من؟ بهترین گزارش همه‌ی عمرم رو آوردم گذاشتم رو میز آقا، ولی آقا گزارش من رو قبول نداره، می‌فهمی؟ می‌گه چرته! به گزارش من می‌گه چرت، چرت هیکلته...»
کم مانده لیاخف و یریاز با هم گلاویز شوند که مارکف با کمک یکی از اعضای آبدارخانه که با آب خنک وارد اتاق شده بود، جلوی آن‌ها را گرفتند. مارکف که کم کم داشت به ستوه می‌آمد گفت: «بس کنید، این‌قدر به هم توهین نکنید، لیاخف، یریاز رییس ماست و تو باید احترامشو داشته باشی احمق. این گزارش تو هم پدر ما رو درآورد، یه ماه داری روش کار می‌کنی حالا هم که وقت تموم شده و صفحه خالی مونده و وضع‌مون اینه.»
لیاخف که سعی می‌کرد سیگاری روشن کند جواب داد: «وضع چه‌جوریه؟ تو مگه گزارش من رو خوندی؟ بهم گفت برو یه گزارش متفاوت بیار، رفتم عجیب‌ترین گزارش دنیا رو آوردم، یک ماه براش وقت گذاشتم، بعد آقا می گه گزارشت عوامانه‌اس، به درد نخوره.»
مارکف که برای لیاخف فندک می‌زد، پرسید: «حالا موضوع گزارشت چی هست؟»
یریاز انگار منتظر چنین سوالی باشد، گفت: «سوال خوبی بود، چرا حرف نمی‌زنی؟ بگو شاهکارت چیه. آقا رفته از یه گربه برای من گزارش گرفته، برای کجا؟ برای ویژه نامه سیاست و جامعه، باید وسط روزنامه عکس گربه چاپ کنم.»
لیاخف کمی آرام‌تر گفت: «این گربه یه گربه‌ی معمولی نیست، بهت گفتم این گربه‌ی مدرنه، ورزشکاره...»
مارکف که کاملا گیج شده بود، گفت: «وایسا وایسا تو از یه گربه گزارش گرفتی؟»
لیاخف که سعی می‌کرد خود را کاملا حق به جانب نشان بدهد، جواب داد: «آره.»
مارکف نگاهی به یریاز کرد و ادامه داد: «آره؟ برای گزارش ویژه‌ی اجتماعی از یه گربه گزارش گرفتی؟»
یریاز که با طرفداری مارکف جان تازه‌ای گرفته بود، گفت: «می‌بینی؟ بعد آقا می‌گه من نمی‌فهمم. کنار مصاحبه دبیر کل حزب سرخ و زندگینامه سورخین کبیر باید گزارش گربه چاپ کنم، دارم دیوونه می‌شم...»
لیاخف که می‌دید اوضاع دارد به ضرر او می‌شود، گفت: «این یه گربه‌ی معولی نیست، ورزشکاره، این یه گربه‌ی ورزشکاره، خودم ازش فیلم گرفتم، این گربه صبح‌ها نیم ساعت ورزش می‌کنه، نه اشتباه نکنید کاملا ورزش می‌کنه، مثل ما شکم می‌ره، رو درخت بارفیکس می‌ره، شنا می‌ره، باور کنید، این یه افتخار برای کشوره...»
مارکف که چهره‌اش برافروخته شده بود، گفت: «افتخار برای کشوره؟ می‌خوای روزنامه رو تعطیل کنن؟»
لیاخف که تازه نطق‌اش باز شده بود، ادامه داد: «شما یه گزارش می‌خواستید که توش دستاورد‌های نخست وزیری نمود داشته باشه، چی بهتر از یه گربه که تو کشور ما به ورزش اهمیت می‌ده؟ اونم وقتی که تو کشورهای دیگه حتا مردم ورزش نمی‌کنن، وقتی تو این کشور شعور یه گربه می‌رسه که ورزش برای سلامتی خوبه چرا نباید این قضیه رسانه‌ای بشه؟ به نظر من این جزو دستاورد‌های نخست وزیره، نیست؟»
مارکف که با دستان لرزان داشت سیگاری روشن می‌کرد، گفت: «این آقای گربه احتمالا کارمند نیستند؟ یا مدیر یه موسسه خصوصی؟ شاید هم دانشجو یا تاجره؟ تو بازار حجره داره یا طرفدار اپوزیسیون خارج کشوره؟ ببینم غذا هم می‌پزه یا نه؟ حرف بزن لیاخف، حرف بزن.»
لیاخف ترسیده قدمی به عقب برداشت و گفت: «نمی‌دونم چرا ورزش کردن یه گربه برای شما جالب نیست؟ این یه گزارش ویژه‌اس، تَکه، برای مردم جالبه، نمونه‌اش هیچ جا پیدا نمی‌شه، این وضعیت مناسب اجتماعی ماست که این گربه رو وادار به ورزش کردن کرده، هیچ فکر کردین این گربه چرا معتاد نشده؟ گربه‌ها که از شب تا صبح تو خیابون ول می‌گردن، من تو گزارشم نوشتم که این گربه می‌تونست معتاد بشه، می‌تونست انحراف اخلاقی پیدا کنه، می‌تونست قاتل بشه اما نشده، ورزش رو ترجیح داده چون تو این کشور حتا یه مثقال هم مواد پیدا نمی‌شه، این حمایت از برنامه‌های نخست وزیره، دیگه چی می‌خواین؟ ها؟ جواب منو بدین...»
یریاز گوشه‌ی اتاق چمباتمه زده بود و مارکف هم به آرامی سیگار می‌کشید و به لیاخف نگاه می‌کرد. از بیرون صدای باران می‌آمد. به جز آن سه نفر هیچ‌کس در دفتر روزنامه نبود. لیاخف روی مبل راحتی چرت می‌زد. تا فردا صبح وقت داشتند گزارشی از دستاوردهای نخست وزیر بنویسند و منتشر کنند. مارکف فکر می‌کرد، چیزی تمام ذهن‌اش را پر کرده بود. به طرز عجیبی فکر می‌کرد زیر این باران گربه‌ای پالتو پوشیده، مشغول قدم زدن است. لحظه‌ای از افکار خودش خنده‌اش گرفت. یریاز که به سختی از جا بلند شده بود چتر و کلاه‌اش را برداشت، نگاهی به لیاخف کرد و در حالی‌که پشت به مارکف داشت گفت: «من فردا روزنامه نمی‌یام، تیتر گزارش رو بزنید "دستاورد عجیب".»
یریاز که خارج شد مارکف بغض کرد، خوب می‌دانست آن دو دیوانه شده‌اند. برای مارکف عجیب بود که آن دو نمی‌دانستند گربه‌ها صبح‌ها ورزش می‌کنند، چطور یریاز می‌خواست موضوعی به آن واضحی را در روزنامه چاپ کند؟
نظرات

داستان بسیار خواندنی است و به خوبی توانسته پیام نویسنده رو انتقال بده. به نظزم تاثیرگذارترین قسمت داستان، بند آخره. جایی که میگه:"برای مارکف عجیب بود که آن دو نمی‌دانستند گربه‌ها صبح‌ها ورزش می‌کنند، چطور یریاز می‌خواست موضوعی به آن واضحی را در روزنامه چاپ کند؟"

6 دی 1387 ساعت 12:23 | ا.ح |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام تو بند دوم در کلمه آخر "نشستین"س"و"ش" جابجا تایپ شده همیشه با دقت داستانهای شما رو میخونم و سعی میکنم یاد بگیرم چون خیلی خوب با جزییات تعریف شده انگار یه خاطره تصویریه اما در کل باید بگم:چراگه نه! گربه ورزشکار! واقعا دست آورد جالبیه آرامش قرین لحظه هاتون

25 آذر 1387 ساعت 05:42 | آتیشپاره |  بدون email | آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

منثورات

پایانِ پنجم!

پایانِ پنجم!

ارژنگ حاتمی


منثورات

شیشه های با بخار

شیشه های با بخار

حسین ناژفر


منثورات

ماخولیای شوهری

ماخولیای شوهری

لیلا باقری


منثورات

پدر خانواده

پدر خانواده

مهدی فرج الهی


منثورات

زهی خیال باطل!

گذری به مترو

زهی خیال باطل!

ابوالفضل اقبالی


منثورات

مستاجر عرب

کاری لوح ماتور(61)

مستاجر عرب

حسین ناژفر


منثورات

وقتی آقای خانه تحریم می شود!

فیلمنامه ی کوتاه طنز با موضوع تحریم

وقتی آقای خانه تحریم می شود!

ارژنگ حاتمی


منثورات

خانم سیبیلو!

کاری لوح ماتور(60)

خانم سیبیلو!

حسین ناژفر


منثورات

ممنوع التصویرها

کنکور آزمایشی- فرمایشی لوح 8

ممنوع التصویرها

ارژنگ حاتمی


منثورات

گردی زمین

گردی زمین

مهدی فرج الهی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

پایانِ پنجم!


شیشه های با بخار


ماخولیای شوهری


مجلس آرام


پدر خانواده


شاعر می‌شود!


زهی خیال باطل!


مستاجر عرب


وقتی آقای خانه تحریم می شود!


خانم سیبیلو!


ممنوع التصویرها


گردی زمین


محبت نصفه نیمه


کدام رگتان باد کرده است؟


وقتی گاز می گیرد!


گلوله محافظه کار


عادت زشت


عشق تو بلانسبت خرم کرد!


هاسپیتال گوربه‌گوری


مراقب جان‌هایت باش بابا خلیل


جناب عزراییل، سلام!


کشیده 900 متری


انتخاب رشته


مرکز کشور جم


کاری لوح ماتور(58)


نامه‌های زیر در حیاط


سعدی آوانگارد می شود!


زندگی هنری یک مدل!


یار مهربان


نسل پدرسوخته