خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر سفرنامه
داستان کوتاه
14 آبان 1388
داستان کوتاه کوتاه
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
13 بهمن 1388
28 آبان 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
4 مهر 1388
21 مرداد 1388
کارگاه
گزارش
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
4 خرداد 1388
خاطره
30 آذر 1387

عصر كه شد، آجیل ها را درآورد و چید روی میز، انارها را، پرتقال ها را
و یك هندوانه ی ِ گرد ِ سبز را.
نشست و نگاهشان كرد.
اناری را از وسط باز كرد كه قدری از آبش شَتك كرد توی چشمش.
آب از چشمش جاری شد.
انار را گذاشت توی بشقاب و نگاهش كرد و بعد بلند شد.
چشمش را خشك كرد.
هوا تاریكِ تاریك شده بود كه لباس پوشید.
او  هنوز نیامده بود.
بین برفها قدم می زد ولی گرمش بود.
ساعت ها همان طور قدم زد.
بعد دیگر مجبور بود كه برگردد خانه.
او  باز هم نیامده بود.
چند سالی بود كه دیگر «یلدا» نمی آمد.

نظرات

خدا همه ی دور از خانه ها را به خانه شان برگرداند. الهی آمین

5 دی 1387 ساعت 16:58 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

بلی ، سالهاست كه یلدا نمیاد . امسال هم .... دیگه نوری برای چشمش نموده بود ، كه به درب خونه بدوزه . كم كم داشت ظرف انار ، هندونه و آجیل ها رو جمع می كرد . كارش هر سال همین بود ، حیف كه ... . اما ... اما امسال یه ذره فرق كرد ..... " آخر پاییز " اومد ، از درب هم نیومد ... . لبخند كم جونی رو لباش نشست ، آهی كشید و گفت " خدا رو شكر ".

1 دی 1387 ساعت 13:54 | علی |  ahmadian@nasbniroo.com | بدون آدرس وب

ببخشید یعنی چه

30 آذر 1387 ساعت 19:47 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

چند سالی بود كه هرشب ، شب یلدا بود و شب « یلدا » بود ... زیبا بود ، تبریك به نویسنده .

30 آذر 1387 ساعت 17:47 | محمد مقتدایی |  بدون email | آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: