عصر که شد، آجیل ها را درآورد و چید روی میز، انارها را، پرتقال ها را
و یک هندوانه ی ِ گرد ِ سبز را.
نشست و نگاهشان کرد.
اناری را از وسط باز کرد که قدری از آبش شَتک کرد توی چشمش.
آب از چشمش جاری شد.
انار را گذاشت توی بشقاب و نگاهش کرد و بعد بلند شد.
چشمش را خشک کرد.
هوا تاریکِ تاریک شده بود که لباس پوشید.
او هنوز نیامده بود.
بین برفها قدم می زد ولی گرمش بود.
ساعت ها همان طور قدم زد.
بعد دیگر مجبور بود که برگردد خانه.
او باز هم نیامده بود.
چند سالی بود که دیگر «یلدا» نمی آمد.