کسی به جنگ نمیخندد؛ حتی کوچکترها که خاطرهی گنگ ما جوانها را هم از موشکبارانها ندارند، وقتی در سینما جان دادن سربازی را حتی در فیلمی کمدی میبینند، نمیخندند. «پیکنیک در میدان جنگ» قرار است شوخی با سینمای جنگ باشد، اما ظاهرا از آنور بام افتاده است. وقتی اساس خنداندن در فیلم، بر موضوعات ذاتا تلخ استوار باشد، بینندهی بینوا خندیدن را فراموش میکند.
فیلم، روایت شیطنتآمیز پسری شیرینعقل بهنام سهراب است، که خاطرخواه همدم، دختری از روستای خودش، شده و پدر همدم برای دک کردنش، شرط میگذارد که باید سهراب از جبهه ۲۵ اسیر عراقی بگیرد؛ و سهراب عاشق، با گلهی گوسفندانش راهی میشود. طرح قصه برای ارائهی روایتی شوخطبعانه مناسب است؛ اما همین قصه در هیاهوی شیرینکاریهای سهراب گم میشود. انتخاب علی صادقی برای ایفای نقش کلیشهشدهی جوان شیرینعقل، نخستین گام اشتباه برای آوردن مدیوم سیما به سینماست. «پیکنیک در میدان جنگ» یک قسمت کشآمده از سریالی تلویزیونی میتواند باشد؛ با ریتم کند، کلوزآپهای کشدار، صحنههای ساده و کمخرج، و البته روایت تلویزیونی از ماجرا، که لزوما میخواهد بیننده را شیرفهم کند. سریالهای جنگیـکمدیـعرفانیـسیاسی سیما را به یاد بیاورید و بهویژه آن سریالی را که علی صادقی نوجوانی یزدی بود و رفت جبهه برای شهادت... آهان! توضیح بیشتری که لازم نیست؟!
یکی از قواعد تصویری ساختن شوخی در مدیوم تصویر، که البته دشوار هم هست، استفاده از لانگشات و نمایش صحنهای گسترده است که بتوان در جایجای کادر، شوخیهای صرفا تصویری ایجاد کرد. اما گویا کارگردانهای کمدی ایرانی، نه ایدهی پرکردن یک صحنهی گسترده (مثلا نمای باز یک میدان جنگ) را دارند، نه حوصلهاش را و نه هزینهاش را؛ شاید هم مخاطب ایرانی را در این حد نمیبینند که به پشت سر سوژهی کلوزآپشان نگاهی بیندازد و به اتفاقها هم بخندد، نه فقط به دیالوگها و لهجهها. باور کنید این وسوسهی تلویزیون است که با نیت خیر و چند نما در بیابانهای اتوبان قم بشود یک فیلم کمدی ساخت و لزوما پیام اخلاقی هم ته فیلم جاسازی کرد! «پیکنیک در میدان جنگ» پر است از صحنههای حرصآوری که به شما امر میکنند که باید بخندید؛ و این دستورها آنقدر شور میشوند، که در صحنهای در اوایل فیلم، باید به جاندادن یکی که برهنه از حمام و زیر بمباران گریخته، بخندیم!
اما «پیکنیک در میدان جنگ» چند نوآوری هم دارد؛ استفاده از آهنگ ضدعاشقانهی علیرضا عصار در لحظههای تلخ ناکامی سهراب، مشابهتسازی عشق سرباز عراقی با عشق سهراب، موضوع حضور گلهی گوسفند در خط مقدم، و نگاهی رئال به فراگیر شدن موضوع عشق سهراب در میان سربازان در حال نبرد... . فانتزی ساختن همیشه به کمک سینمای کمدی میآید و جابهجایی بیمنطق زمان، وقتی در جای مناسب و دور از پیشبینی مخاطب بهکار میرود، میخنداند. «پیکنیک در میدان جنگ» از این شیوهها گاهی بهره برده است؛ اما افسوس که نه در صحنههایی که باید تلخ باشند، تلخ شده است و نه در بسیاری از صحنهها در خنداندن مخاطبان موفق بوده.
سینمای جنگ هم حالا به وسوسهی گیشه گرفتار شده است؛ و گیشهی سینمای جنگ را هم نه با زیبارویان و درامهای پرسوز، که با نگاه شوخطبعانه به آدمهای واقعی حاضر در میدان نبرد میتوان رونق داد؛ اما شتابی که کمدیهای رندانهی جنگی چون «لیلی با من است» گرفتهاند و با انحراف مسیر به سریالها و فیلمهای سینمایی سیما (!) و «اخراجیها» و همین «پیکنیک در میدان جنگ» برای تسخیر قلوب مسؤولان پیامخواه و مردمان خندهخواه گرفتهاند، بهزودی مثل همان قطاری که ترمزش دور انداخته شده، با صدایی بلند به دیوار سالنهای خالی برخورد خواهد کرد! مثل سالن سینمایی که من «پیکنیک در میدان جنگ» را شبانه در آن دیدم و نیمساعت آخرش را تنها بودم.