عینالقضات همدانی در بارهی شعر نظریه ای دارد به این مضمون كه: «جوانمردا! این شعرها را چون آینه دان! آخر، دانی كه آینه را صورتی نیست در خود، اما هر كه در او نگه كند صورت خود تواند دیدن. همچنین میدان كه شعر را در خود هیچ معنایی نیست. اما هر كسی از او آن تواند دیدن كه نقد روزگار او بود و كمال كار اوست. و اگر گویی: شعر را معنی آن است كه قائلش خواست، و دیگران معنی دیگر وضع میكنند از خود، این همچنان است كه كسی گوید: صورت آیینه صورت روی صیقلییی است كه اول آن صورت نموده». اگر این نظریهی عینالقضات را -كه شعر را زبان رمزی میداند كه هر مخاطبی به قدر و ظن خود آن را معنا میكند- قبول داشتهباشیم، آنچه حقیر در پی خواهم نوشت، معانیای است كه به ظن و حسب حال خود از اشارات رمزگونهی «پارهخط» برداشت كردهام.
اگر بپذیریم كه در عصر ما شعر سپید -به اصطلاح- سختمخاطب است یا به بیان دیگر مخاطب خاص خود را میطلبد، شعرهای سپید سینا علیمحمدی خلافآمد شعرهای سپید رایج روزگار ماست كه حتی با مخاطبان كلاسیكپسندی چون من نیز ارتباط برقرار میكند و او را به تماشای مناظر تازهای مینشاند.
«پارهخط» را در كلیت خود، نمیتوان مجموعهای كاملاً و تنها عاشقانه تعریف كرد حتی شاید تركیب «عاشقانههای اجتماعی» نیز عبارت خوبی برای تعریف درست این مجموعه نباشد. نگاه شاعرانهی علیمحمدی در این مجموعه حتی در استخواندارترین عاشقانههایش مثل دو شعر زیبای ابتدای كتاب «مثل همین سایه» و «دموكراسی» بی هیچ قضاوتی جدا از نگاه ِ اگر نگوییم سیاسی، «ژورنالیستی» خاص او نیست:
آخرین برگ برندهات بود
چشمانت...
كه دروازههای پاییز را گشودند
خشك یا تر سبز یا زرد
فرقی نمیكند
بازندهها همیشه میریزند
(مثل همین سایه)
دقت كنید به تصاویر خلق شده در همین چند سطر كوتاه و استفادههایی كه شاعر از فعل «میریزند» كرده كه برهان محكمی است بر صدق این مدعا كه علیمحمدی به خوبی با قابلیتهای زیبانمایانهی شعر سپید آشناست.
نگاه شاعرانهی علیمحمدی به دنیای اطرافش اگرچه نگاهی است توام با تردید در بسامان بودن آن -نگاه خاكستری و نه سپید یا سیاه- و مخاطب در شعرهای او اغلب حالتی میان خوف و رجا را تجربه میكند اما در همین فضا است كه شاعر تعریفهای جدیدی از همهچیز خلق میكند: دموكراسی، عشق، آزادی و حتی پدر:
پدر اتفاق بزرگی بود
برای نبودن
یا نیامدن...
ملافههای سپید
سرودهایم را پس بدهید
میخواهم از نعش این مرد
اسطورهای بسازم
(میخواهم كلمه باشم)
در «پاره خط» ممكن است با بازیهای كلامی و زبانی هم مواجه شویم كه به هوشمندی در خدمت زیباترشدن شعر به كار گرفتهشدهاند و تاكید میكنم به هوشمندی كه من ندیدم در این مجموعه شعری را كه به قیمت استفاده از بازیهای زبانی و كلامی سروده شده باشد:
شعرهایم را پرت میكنم در آینه
از وسط ترك برمیدارم:
سی...نا...مه...فرستادم و آن...
دندانهایم به شماره میافتد
یك، دو، س ِ س ِ س ِ
سكته میكنم
(سی...نا)
دقت كنید به استفاده از بازی زیبای حرف «سین» در نام شاعر -به شماره افتادن دندانها وقت گفتن سین...- كه اشاره به عدد «سی» و سیلاب اول نام شاعر دارد و ایهام «سكته» كه میتواند اشاره به سكتهی بین دو قسمت «سی» و «نا» در نام شاعر هم باشد كه بعدتر با تاكید بر همین ایهام شاعر تف میكند به این زندگی كه هیچ چیزش دندانگیر نیست حتی شكستههای خودش. قشنگی كار علیمحمدی وقتی ما را به شگفتی وامی دارد كه كشف می كنیم حرف سین از لای دندانها تلفظ می شود.
اما آنچه بیشتر مخاطب را به شعرهای این مجموعه دلبسته و علاقمند میسازد تصاویری است كه شاعر از دنیای مخیل یا واقعی -و گاه توام- اطراف و درون خود ارائه میدهد. به بیان بهتر، مخاطب در شعرهای علیمحمدی همیشه با تلاشی برای ارتباط و تعامل میان جهان بیرون و درون شاعر روبروست به گونهای كه در هر شعر او را از دنیای بیرون خود تا دنیای درونی و برعكس دنبال میكند. گاه این دنیای پیرامون است كه شاعر را از درون خود به بیرون فرامیخواند كه یا با عناد یا اعتراض او مواجه میشود:
تمام تخیلم را برمیدارم
میبرم وسط خیابان
و مشتهایم را رها میكنم
(فینال امروز است)
نه جام را میخواهم
نه جهان را....!
(فینال)
و یا با همراهی او:
ثانیه
ثانیه
كسی به من فكر نمیكند
و من برای كسی شعر مینویسم
شاید كسی كلید را بچرخاند
شاید كسی دیوارها را پاك كند
(سطرها)
و گاه این دنیای درون شاعر است كه او را از جهان بیرون به خویشتن خویش مشغول میسازد:
چقدر این قیافه به من میآید
عینكی كه با آن تو را نمیبینم
موهایی كه هرگز انگشتانت را سیاه نكرد
ساعتی كه برای پنجشنبههای غروب
هنوز بیتاب است
اما این لباسهای لعنتی
آنقدر جیب نداشتند
تا عاشقم باشی
(لباسهای لعنتی)
علیمحمدی خود به این موضوع كه شعرش پلی است میان دنیای درون و بیرونش اینطور اذعان میكند:
بیرون كفشهای كتانی
مغزم را میدهم كیپ كنند
و دماغم را باز...
-باز كه از وسط این شعر خودت را زدهای
بیرون پسر!
(اصلاً)
كه البته ایهام فعل كه میتوان خواند «خودت را زدهای» یا «خودت را زدهای بیرون» یا امر به پسر كه «بیرون!» در سطر بعد باز هم از خلاقیتها و هنرمندیهای علیمحمدی است در عرصهی قابلیتهای شعر سپید.
فكر نمیكنم به گفتن این مطالب كه زبان شاعر «پاره خط» زبان شسته رفته و سالمی است نیاز باشد كه مثالهای ذكرشده خود آفتابند و دلیل آفتاب. اما نكتهی دیگری كه در باب «پاره خط» به نظرم رسید این است كه شعرهای علیمحمدی شعر «نتیجهگیری» است: مشكل شخص ِ من -به عنوان مخاطب عام و نه خاص- با شعرهای سپید روزگارمان این است كه این شعرها را مثل پازلهای چندصد قطعهای مییابم كه هیچ قسمتش مرا به قسمت دیگر رهنمون نمیكند. به عبارت دیگر، پازلی از تصاویر و واژههای زیبا پیش روی خود مییابم كه وقتی به پایانشان میرسانم هنوز نمیدانم كجا هستم یا میخواستم به كجا برسم- بهتر است بگویم شعر میخواست مرا به كجا برساند؟ به قول خودمانی «آخرش چه؟»
شعرهای علیمحمدی از انجا كه از جهانبینی خاص او نشات میگیرند شعر نتیجه گیری اند -كه البته این نتیجهگیری جدا از كلیت شعر و جهانیبینی شاعر، پیش از آن نیست:
----> یعنی یا به صورت كشفی شاعرانه به ناگهان بروز مییابند كه گاه شگفتی شاعر را نیز در پی دارند:
همیشه بهار
شكوفه هایش را
به اولین باد هدیه میدهد
اما من
در این جاده
در این جنگل
هر روز پیراهنم
بوی شكوفه میگیرد!
...
...
انگار بهار هم فهمیدهاست
تمام راه
مثل باد
برای تو میوزم
(میآیم)
كه عبارت پایانی نتیجه ی شاعرانه و كشف عاشقانهایست كه شاعر از رقص شكوفه ها در وزش بادبهار میگیرد و شگفتی خود را با گذاردن سه نقطههای قبل از نتیجهگیری به خواننده نیز منتقل میسازد. دقت كنید به اینكه شاعر «چون باد دویدن» را چه طور هوشمندانه به تصویر شاعرانهی مثل باد برای تو وزیدن» بدل میسازد.
-----> یا به گفتگویی با خود و نیتجهای درونی منتهی میشوند:
نه!
كار من نیست!
چاله چولههای این خیابان
كرمهای گندهتری میخواهند.
(اصلاً)
-----> یا در سیر طبیعی شعر از ابتدا به انتها به قصد شریك كردن مخاطب در داناییها یا درونیات یا جهانبینی شاعر عرضه شدهاند:
دختر و پسر
زن و مرد
دستان هم را میگیرند
«لبان هم را میبویند»
و داد میزنند شعرهای مرا كه تویی
و شعر یعنی همین!
یك دروغ بزرگ بزرگ
همه چیز آماده ست...
(دروغ)
------> و یا دعوت و پیامی هستند برای مخاطب -چه معشوق مخاطب خاص عاشقانهها و چه مخاطب به طور عام:
پی دوباره بیا!
به افتخار همین نام مستعار
یك دقیقه
تنها یك دقیقه
عاشق باشیم
با عطر خمپاره و امنیجیب...
(فرات بودی یا كارون)
و یا ....
نقطهی قوت دیگری كه به ذهنم میرسد درباره ی «پاره خط» كه حتماً و حتماً باید به آن با دقت نظر بیشتری توجه كرد استفادهی به جا از عنصر «غافلگیری» است.
حقیقت، «غافلگیری» در شعر سپید به نظر میرسد آنطوری كه در شعرهای كلاسیك مثل غزل میبینم و جاافتاده كمتر استفاده شده و كمتر مورد اقبال شاعران و مخاطبان این قالب شعری بوده است. علیمحمدی در «پاره خط» به خوبی نشان داده كه میتوان در شعر سپید نیز فراز و فرود و «اوج» را تجربه كرد و به خواننده نمایاند. شعر «میخواهم كلمه باشم» همانطور كه در سطرهای پیش اشاره كردیم با تعریف جدیدی از پدر شروع میشود و با یك غافلگیری قشنگ تمام میشود:
پدر اتفاق بزرگی بود
تا گریه كنم
در این شرجی
شاهنامهی
هشت ساله
شاعر پاره خط خود اجراكنندهی شعر خود است! بر این اساس «پاره خط» مجموعه ای است سرشار از خلاقیت و نوآوری:
لابد خیال برت میدارد
كه دست میاندازم
به موت
قسم!
كه در این شعر به فروغ میرسی
بعد تب میكنی
خیس ِ خیس ِ خیس
هذیان پاره های مرا تن میكنی
و بعد من جای تو
تو جای ...
من
سردم است!
(شیخ)
دقت كنید كه شاعر «به فروغ رسیدن» را با عبارت «من سردم است» اجرا كرده است... تا به این كشف برسیم كه نمی دانیم كدامشان سردشان است! «من» یا «تو» كه جای «من» قرار است هذیان پاره به تن كند!
یا اجرای «حرام كردن خطها» در شعر زیر:
این شعر را با شاعرش خط بزن!
د ِ بزن! به زن!
بزن تا تمام این خطها را حرامت نكرده ام
حرامت نكرده ام
حرامت نكرده ام
حرامت...
(تبصره)
یا اجرای ترك برداشتن آینه در شعر «سی...نا» كه در سطرهای پیش از این مفصل درباره اش نوشتم و از این دست است اجرای نقاشی كشیدن در شعر «نقاش» كه انصافاً یكی از شعرهای زیبای این مجموعه است.
اگر بخواهم باز هم در باب نقاط قوت «پاره خط» بنویسم، مثنوی هفتاد من خواهد شد. پس سخن را كوتاه میكنم به ذكر چند نكته كه نمیتوان و تاكید میكنم كه نمیتوان از آنها به عنوان نقاط ضعف نام برد اما بد نیست با دقت نظر بیشتری خوانده شوند: مثل تجربهی همهگیر شعاری شدن یا كلیشه ای شدن گاه به گاه بعضی تصاویر و پاره ها:
بیانصافها همیشه
همه چیز را چند برابر حساب میكنند
....
(اصلاً)
یا
این تبصرهی چندم از چندمین مادهی فلان شعر است
(تبصره)
و نكتهی دیگر، پهلو زدن گاه به گاه و ناقص یك شعر است به شعر نیمایی -كه میتواند عمدی باشد -و باور شخص من نیز همینست- و لزوماً ایراد هم نیست كه نه شاعر در هیچ كجای كتابش قسم خورده و نه قانون نوشته شدهای وجود دارد كه شعرهای یك مجموعه همه در یك سبك باشند:
گوشه ی خیابان
سیگارش را
دود می كند و ُ
دود
دود...
برای نیمكتهای مه آلود
برای سایههایی كه
لا به لای
خاطراتش كش میآیند
و برای انبساط هوای گرم
كه در مسیر لبهایش جاری می شود
پیداست
از گوشه كنار خیابان
از سایه های نیمه عریان
و از نیمكتهای ِ ...
(روسپی)
دقت كنید كه می شود «از - سایه- های - نیمه - عریان» را ریتمیك خواند حتی.
سخن آخر اینكه بی شك «پاره خط» نویدبخش آشتی دوبارهی مخاطب است با شعر سپید روزگار خویش.