خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
8 دی 1387

از این پس قصد داریم داستان های ارسالی دوستان را كه نشان از استعداد و تلاش شان در عرصه نوشتن دارد، در این صفحه منتشر كنیم. قطعا نظرات تخصصی اعضای تحریریه سایت لوح و مخاطبان همیشگی، می تواند نویسنده اثر را برای هر چه بهتر نوشتن راهنمایی كند.

به همین جهت، پس از خواندن داستان، همچنان كه در یك كارگاه، داستان بررسی می شود و همه شنوندگان، نظرات دقیق خود را بیان می كنند، دست به قلم شوید و نویسنده این اثر را به چند نكته تاثیر گذار مهمان كنید.

 

 

كنار پنجره نشسته بود و تعداد رهگذرانی را میشمرد كه خودشان را لای كلاه و شالگردن و یا یقه پالتویشان پنهان كرده بودند. تعداد برگ‌های زرد و نارنجی شاخه‌های درخت روبروی پنجره را میشمرد كه یكی‌ یكی‌ از شاخه‌شان وداع میكردند و خود را به باد میسپردند. میرقصیدند و میچرخیدند و روی زمین آرام میگرفتند تا رهگذری پنهان شده در یقه پالتویش بیاید و روی آنها قدم بگذارد و آنها باهم آواز آمدن پاییز را سر دهند.
با پایین افتادن آخرین برگ نزدیكترین شاخه به پنجره، قطرات اشك هم از چشمانش سرازیر شد. دلش آغوش مادرش را میخواست. دلش میخواست سرش را روی زانوهای مادربزرگش بگذارد و مادربزرگ موهایش را نوازش كند. دلش میخواست مادربزرگ بود تا به او بگوید برایش دعا كند. نمیدانست چند وقت میشد كه دعا نكرده بود. آخرین باری را كه از كسی‌ خواسته باشد تا برایش دعا كند به یاد نمی‌‌آورد.
حامد هنوز روی تخت خوابیده بود. نفس‌هایی‌ كه مرتب می‌كشید تنها نشانهٔ زنده بودنش بودند و همین او را دلخوش میكرد. سه روز میشد كه حامد مریض شده بود. دكتر‌ها دلیل این مریضی را نمیدانستند. یادش آمد كه فردا باید به آزمیشگاه برود و نتیجهٔ آزمایش را به دكتر نشان دهد.
موهایش را با یك گل سر صورتی‌ بالای سرش جمع كرد. سرش را به شیشهٔ پنجره تكیه داد. نفس‌هایش لحظه‌ای شیشه را تار میكردند و دوباره قطرات ریز آب بخار میشدند و شیشه شفاف میشد تا بتواند ریزش برگ‌ها را ببیند.
دلش یك سقاخانه می‌خواست. یك امامزاده كه به آنجا برود و ضریح طلاییش را بگیرد و یك دل سیر گریه كند. آن وقت حتما رویش میشد كه دوباره دعا كند. ولی‌ در سرزمینی فرسنگ‌ها دورتر از سرزمین مادریش از سقاخنه و امامزاده خبری نبود.
بغض گلویش با پایین آمدن اشك‌هایش هم باز نمی‌شد. دنبال دلیلی‌ میگشت كه چرا نمیتواند دعا كند. چرا رویش نمی‌شود سرش را به آسمان بلند كند و از خدا بخواهد كه حامد را شفا دهد.
از كجا و از كی‌ دور شد و فراموش كرد؟ از وقتی‌ كه دیگر نخواست روسری سر كند؟ تقصیر خودش بود كه از روسری سر كردن متنفر بود یا آن مامور میدان هفت تیر كه به لباس پوشیدنش گیر میداد. تقصیر خودش بود كه دلش میخواست وقتی‌ میدود موهایش همراه باد در آسمان پرواز كند یا تقصیر آن زن چادر مشكی‌ به سر كه سوار ماشینش كرده بود و او را به منكرات برده بود تا پدرش بیاید و ببردش؟
تقصیر خودش بود كه هنوز روی صندلی هواپیما نشسته روسری را از سرش كند یا تقصیر معلم تربیتی مدرسه كه مجبورشان میكرد موهایشان را زیر مقنعه پنهان كنند در مدرسه‌ای كه تنها جنس مذكرش بابای پیر مدرسه بود كه با عینك ته استكانیش هم یك متر جلو تر از خودش را نمیدید.
تقصیر خودش بود كه هیچ وقت فكر نكرده بود كه آیا خدا گفته كه روسری سرش كند یا قانونیست كه آدمها برایش گذشته اند یا تقصیر ... ؟
پروانه‌ای از جلوی پنجره گذشت. آرام و با ناز پرواز میكرد. انگار خودش نبود كه بالهایش را تكان میداد تا در هوا پرواز كند. انگار بالهایش به نخ‌هایی‌ وصل بودند كه یك سرشان به آسمان میرسید. شاید مثل عروسك‌های خیمه شب بازی، پروانه را هم كسی‌ از آن بالا پرواز میداد. دلش می‌خواست پرواز كند ولی‌ نخ‌های بالهایش بریده شده بودند. یادش آمد وقتی‌ مدرسه میرفت، شب‌های قبل از امتحان با خدای خودش كه او را از گوشه ای از سقف كه رو به قبله بود نگاه میكرد، حرف میزد و از او می‌خواست كه كمكش كند تا امتحانش را خوب بدهد. خواست رو به قبله شود ولی‌ نمیدانست كه در این خانه فرسنگ‌ها دور تر از خانه كودكی هایش، قبله به كدام سمت است. مدت‌ها بود كه سجاده‌اش را پهن نكرده بود. از وقتی‌ مادر بزرگش برای همیشه رفت، نماز‌های صبحش قضا شدند. آخر مادربزرگ هر روز صبح او را برای نماز بیدار میكرد. تقصیر مادربزرگ بود كه مرده بود یا تقصیر ناظم مدرسه كه هر روز چك میكرد چه كسی‌ به نمازخانه میرود؟ شاید هم تقصیر خودش بود!
پیش خودش فكر كرد حتما معلم دینی دبیرستان مقصر است كه بلد نبود از عقیده‌اش دفاع كند. همین شد كه وقتی‌ با كسی‌ كه خیلی‌ دوستش داشت ازدواج كرد، بلد نبود به او بگوید بیا باهم نماز بخوانیم. كم كم شبها خستگی‌ شد بهانه‌اش برای پهن نكردن جانماز. از وقتی‌ هم كه اینجا آمده، نداشتن روسری بهانهٔ دیگری شده است برای نخواندن نماز‌های ظهرش.
صدای ناقوس كلیسا كه بلند شد برای اولین بار دلش برای صدای اذان مسجد سر كوچه ‌شان تنگ شد. چقدر روزهایی كه صبح‌ها با صدای اذان از خواب بیدار میشد، دور بودند.
نمیدانست كه خودش را مقصر بداند یا دیگرانی را كه او را مجبور كرده بودند مسلمان باشد بدون اینكه بفهمد چرا؟ هرچه كه بود و هر كه كه مقصر بود، امروز مستاصل مانده بود كه چه كند. میدانست پیش كه باید برود، از كه كمك باید بخواهد، ولی‌ آنقدر از او دور شده بود كه روی برگشتن نداشت. كسی‌ به او نیاموخته بود كه چگونه باید بازگشت. اصلا مگر كسی‌ اجازه گناه كردن داشت كه به او توبه كردن بیاموزند؟
گیج و منگ دنبال مقصری میگشت كه تمام اشتباهاتش را به گردن او بیندازد و خودش را از این شرمندگی رها كند. حامد همچنان بیحركت روی تخت خوابیده بود. به این فكر میكرد كه چه كسی‌ را میشناسد كه بتواند حرفهایی‌ از این جنس را برایش بگوید و درد دل كند. دختری با پالتویی قرمز از پیاده روی روبرو رد شد، چقدر شیبیه زهرا بود. خیلی‌ وقت بود كه از او خبری نداشت. وسایل كیفش را روی زمین ریخت تا موبایلش را پیدا كند.
"الو، سلام زهرا جان، منم یلدا، می‌خواستم بپرسم امروز وقت داری همدیگه رو ببینیم؟"
زهرا را بغل كرد و بوسید. زهرا حامد را كه دید پرسید : "حامد حالش خوب نیست؟؟"
آهی كشید و گفت "هیچ كس هم نمیدونه چش شده؟"
"كاری هست كه من بتونم انجام بدم؟"
گلویش را بغض گرفت. چشمانش پر از اشك شد. گفت: "می‌خوام دعا كنم، ولی‌ روم نمی‌شه، خجالت میكشم" این را كه گفت اشك دیگر مجالش نداد،‌های های گریه كرد. زهرا هم بغضش تركید.
"تو دیگه چرا گریه میكنی‌؟ دیوونه ... گفتم تو كه خدا دوست داره بیای و بهم بگی‌ چی‌ كار كنم، چه جوری برگردم و دوباره دعا كنم؟"
زهرا دستانش را گرفت. می‌خواست چیزی بگوید ولی‌ نمیدانست چگونه آن را با كلمات بیان كند. به چشمهای همدیگر نگاه میكردند. اشك میریختند. بدون كلمه باهم حرف میزدند. زهرا گفت: "زعفرون داری؟"
"نه"
"پس پاشو بیا بریم خونهٔ ما، هم دارچین بیاریم هم زعفرون، قبلش هم چند تا پیمونه بربج رو بذاریم خیس بخوره"
"كجا بریم؟ برنج واسه چی‌؟"
"پاشو بیا بریم واست میگم"
برنج و آب و شكر را توی قابلمه ریختند. به نوبت شله زرد را هم میزدند. یلدا ملاقه را دستش گرفته بود و شله زرد را هم میزد. شله زرد را هم میزد و اشك میریخت.
"اینقدر اشكاتو نریز تو این شله زرد، شور میشه ها!"
هر دو باهم خندیدند.
بیست و پنج كاسه یك بار مصرف را پر از شله زرد كردند. روی تمام آنها را با دارچین و خلال بادام تزیین كردند. یكی یكی‌ در خانه ایرانیهایی كه میشناختند میرفتند و نذری میدادند. سیما كه شله زرد را گرفت، بغلش كرد وگفت:" وای خدا جون، چقدر یهو دلم تنگ شد، یه لحظه حس كردم تو ایرانم"
هر كاسه شله زردی را كه در خانه ای میبرد و میشنید "نذرت قبول" بیشتر و بیشتر احساس سبكی میكرد. انگار داشت به آنكه آن بالاست نزدیكتر میشد.
سه تا كاسه مانده بود. به در خانه‌ای رسیدند كه یك ایرانی در آن زندگی‌ میكرد ولی‌ با ایرانی‌‌های دیگر رفت و آمدی نداشت. برای گرفتن اقامت مسیحی‌ شده بود و برای همین خودش را از بقیه ایرانی‌ها قایم میكرد.از زهرا پرسید: "ببریم در خونه اش؟"
"فكر بدی نیست!"
در زد. مردی كوتاه قد در را باز كرد. چهره‌اش پیرتر از سنش نشان میداد.
"نذری آوردم"
با تعجب نگاهش كرد. چیزی نگفت. یك لحظه برقی از نگاه سردش گذشت. كاسه را گرفت و در را بست.
"با این دوتا چی‌ كار كنیم؟"
"بیا ببریم بدیم به اون دوتا دختری كه رو نیمكت نشستند"
شله زردها را برای آنها برد. برایشان توضیح داد كه چگونه مسلمانها نذر میكنند. ازشان خواست كه برای شفای شوهرش دعا كنند. دختر‌ها با تعجب و با دقت به حرفهایش گوش میدادند. وقتی‌ كاسهٔ شله زرد را گرفتند. چشمهایشان را بستند. با دست یك صلیب روی سینه‌شان كشیدند و دعا كردند. با احتیاط شله زرد را مزه مزه كردند. انگار از مزه‌اش خوششان آمده بود. زهرا را به خانه‌اش رساند.
دلش می‌خواست زودتر به خانه برگردد. سراغ چمدانش برود. جانماز یادگاری مادربزرگش را باز كند. چادر گل گلی‌ مادربزرگش را سر كند و دوباره با خدا آشتی كند. میدانست اگر سجاده را پهن كند، تمام خانه پر میشود از بوی گلهای محمدی كنار حوض خانه مادربزرگ.
دلش هری ریخت پایین. نكند جانماز را نیاورده باشد. یادش نمی‌ آمد به خاطر اینكه اضافه بار نداشته باشد آخر جانماز مادربزرگ را از چمدانش بیرون آورد یا قاب عكس یادگاری را. یادش نبود. از وقتی‌ از ایران آمده بود سراغ هیچ كدامشان نرفته بود.
دعا كرد كه جانماز را آورده باشد. باران میبارید، برگهای زرد و نارنجی و قرمز در آسمان میرقصیدند. هر بار كه چراغ قرمزی سبز میشد و یك چهار راه به خانه نزدیكتر، بیشتر و بیشتر دعا میكرد كه حامد چشمهایش را باز كرده باشد و منتظر آمدنش باشد.

نظرات

دوست داشتم! هم خود داستان رو، هم حسی رو كه از لابلای حس های 16-15 سال پیش كشید بیرون! اینكه تو نوبت بمونی برای گرفتن دفترداستان مریم كه ببری بخونی، اینكه بدونی چند روز دیگه یه داستان جدید تموم می شه و یك روز صبح با یك دفتر جدید میاد مدرسه و ما تو سر و كله هم می زنیم كه كی زودتر دفترو بگیره و ... خیلی لذتبخش بود... مرسی مریم جان، هم به خاطر این داستان و هم به خاطر یادآوری اون روزهای خوی! گذشته از همه احساسای خوب، در پرشی بودن ورود زهرا، با آقای احمدی موافقم. همیشه و همه جا تو همه كارات موفق باشی.

28 دی 1387 ساعت 09:24 | سارا حاجی ترخانی |  sarakhani@gmail.com | بدون آدرس وب

یادداشتی بر داستان كوتاه شب یلدا نوشته : مریم بیطرف وقتی برای بار اول خواندم .. به دلیل كمبود وقت به چند نكته كوتاه اشاره می كنم . 1 – بهتر است كه جداسازی كلمات ، آیین نگارش ، رعایت شود و غلط های تایپی اصلاح شود . 2 – در پاراگراف دوم حركت از فضای بیرون پنجره ، به داخل پنجره بسیار خوب است . 3 – توصیفات قوی و به جا و به روند داستان كمك فراوان می كند و در ذهن خواننده تصویر سازی خوبی را به انجام می رساند. 4 – پاراگراف بندی ها در شكل نوشتاری داستان با جداسازی فضاهای داستان یا به قول سینمایی ها ، پلان ها و نماها ، همراه و در ارتباط مستقیم است و این یكی دیگر از نقاط قوت این كار است . 5 – چرا 25 كاسه .. و سیما كیست ؟ ابهاماتی كه داستان با خود می آورد . 6 – شب یلدا عنوان خوبیست برای داستان اما می شد از عناوین بهتری نیز استفاده كرد . 7 – در اواخر داستان ، پاراگراف بندی ها طبق انچه كه گفته شد پیش نمی رود و مفهومش را از دست می دهد . 8 – داستان از پایان خوبی برخوردار است و ما با نقطه عزیمت در این پایان روبه رو هستیم كه خواننده با خواندن داستان می تواند به راه خود ادامه دهد و خود برای خود داستان را ادامه داده آن طور كه می خواهد و این باز هم یكی از نقاط قوت این كار به شمار می رود . 9 – در جایی از داستان كه به زهرا زنگ زده می شود « الو، سلام زهرا جان، منم یلدا، می‌خواستم بپرسم امروز وقت داری همدیگه رو ببینیم؟ » و بلافاصله در خط بعد آورده می شود « زهرا را بغل كرد و بوسید. زهرا حامد را كه دید پرسید : "حامد حالش خوب نیست؟؟" » روند روایت داستان با یك پرشی روبه رو می شود كه خواننده را كمی گیج می كند كه مناسب نیست . بهتر است با آوردن جمله ی ( .. و زهرا به نزدش می آید و بغلش می كند ) یا با آوردن – فصل _ به خواننده برای فهم بیشتر كمك كند . 10 – آوردن دو علامت سوال « ؟؟ » در جمله «"حامد حالش خوب نیست؟؟" » ، درست نیست و لزومی هم ندارد و بی معنی است . 11 – برای رد و بدل شدن دیالوگ ها و پیش بردن آن ها بهتر است از خط تیره در ابتدای هر دیالوگ استفاده شود . با احترام فراوان سیامك احمدی

24 دی 1387 ساعت 22:38 | سیامك احمدی |  siamakahmadi76@yahoo.com | بدون آدرس وب

مرسی مریم جان خیلی برام جالب بود كه از حس و حالی نوشتی كه هممون تجربش كردیم... و این كه حستو ،زیبا و نرم بیان كردی... آره به نظرم روزهایی كه گذشته دیگه گذشته و برگشتن خیلی سخت شده... خیلی سخت... هر جا هستی شاد باشی

15 دی 1387 ساعت 11:24 | یك رفیق قدیمی |  fatimablue@yahoo.com | بدون آدرس وب

تصمیم ندارم درباره ی داستان چیزی بنویسم. یادداشت ها را كه خواندم دیدم جایی برای دیگران باقی نمانده است. دست دوستان درست! تنها نكته ای به ذهنم رسید جدای از بحث داستان. اگر مفید بود گوارای وجود! اگر نه كه حلال می كنید ان شاالله. نویسنده باید جدی ترین و بی رحم ترین منتقد اثر خودش باشد. یعنی بعد از اتمام داستان اصلن با این موضع كه «عجب آشغالی نوشته ام(با كمی اغراق البته)!!!» به سراغ داستان برود. خودكار خونی دست بگیرد و دندانهایش را به هم بفشارد. انگار به سراغ دشمن دیرینه اش می رود. اگر خود چنین نكند دیگران این كار را با داستان او خواهند كرد!! آنها دندان به هم می فشارند؛ خودكار خونی به دست می گیرند و به اثر او حمله می كنند. و این خاطره ی تلخی به جای خواهد گذاشت. نویسنده باید هزار بار داستان خودش را بخواند و تمام درزهای آن را ببندد. درزهایی كه موقع نوشتن به آن فكر نمی كند. نباید بگذارد كسی جز خودش مشكلات داستانش را نشانش دهد! خودش باید متعهد باشد این كار را بكند. آنقدر باید داستان خودش را در دادگاه خودش محاكمه كند و داستان آنقدر باید از خودش دفاع كند كه دیگراتهامی باقی نماند. لااقل پیش خودش وجدانش آسوده شده باشد. فقط برای مثال می گویم و قصد نقد داستان ندارم. نویسنده ی شب یلدا می توانست اینگونه داستان را به چالش بكشد كه نقش زهرا دراین داستان چیست؟ اگر ایده ی شله زرد درست كردن به ذهن خود راوی رسیده بود چه می شد؟ حتمن باید زهرایی ظاهر شود و ایده اش را بدهد؟ اگر زهرا حذف شود لطمه ای به داستان وارد می شود؟ یا برعكس! تنهایی راوی توی غربت تاكید می شود؟ بعد از اینكه همه این كارها را كرد حالا داستان را بدهد یك دوست نزدیك. یك آدم صمیمی كه بخیل نباشد. نظرش تنگ نباشد. داستان خوان باشد. حرفه ای باشد. بعد از او بخواهد نظراتش را برایش بنویسد. شفاهی نه! بنویسد. شفاهن ما یك چیزهایی می گوییم و می گذریم. اما موقع نوشتن آدم درست تر می اندیشد. جامع تر و صحیح تر. بعد باز بازنویسی كند و باز داستان را به كناری افكند. بعد از مدتی دوباره به سراغ داستان رود و بخواند. مثل یك خواننده ی عادی. اگر جذبش كرد حالا منتشرش كند. در غیر اینصورت بگذاردش توی كشوی داستان های ناتمام و برود سراغ داستان دیگری!! این بهترین سرانجام چنین داستانی است! یا علی.

13 دی 1387 ساعت 12:57 | خردمندان |  badbadak_f@yahoo.com | بدون آدرس وب

خب، گفتنی ها را دیگران گفته اند و در ضمن، همیشه برایم سخت بوده كه درباره ی داستانهایی مثل این كه ایراد عمده ای- ساختاری یا محتوایی- نمی شود از آن گرفت طوری حرف بزنم كه سلیقه ای نباشد یا دستكم فقط از روی سلیقه نباشد. نثرتان به هر حال قشنگ است و بعضی توصیفات داستان هم. شخصاً آنچنان مشكلی با شله زرد پختن هم ندارم- جوری كه دوستان دیگر به ظاهر دارند! اینكه نویسنده خودش گاهی در مقام قاضی نشسته و می خواهد مفاهیمی را به ما تفهیم كند هم نمی تواند به خودی خود ایراد بزرگی محسوب بشود- به هر حال این هم نوعی داستان است و داستانهای خوبی هم با این رویكرد نوشته شده اند. تنها می خواهم بگویم كه كاش به همین سادگی قضاوت نمی كردید. كاش دنبال این نبودید كه برای هر چیزی یك رابطه ی علی و معلولی ساده و تا حدودی دم دستی پیدا كنید- البته می دانم كه سعی كردید نگاهتان مهربان باشد، كه هست، و یك جانبه به قاضی نرفته باشید و حتی برای آن ایرانی منزوی مسیحی شده هم فرصت رستگاری قایل شدید. ولی اصلاً كاش داستان همان شله زرد را تعریف می كردید و كمتر به چیزهای دیگر می پرداختید. كاش راوی حول و حوش همین شله زرد اظهار نظر می كرد، خاطراتش را به یاد می آورد و محور می شد همین كار. شاید خنده دار باشد، ولی من یكی كه دوست داشتم شله زرد پختن در دیار غربت این همه ساده و سریع اتفاق نیفتد و كشش بدهید و لفتش بدهید تا بشود همه ی داستان و آن وقت مزه ی شیرین آن برود زیر دندانم تا باور كنم كه یلدا برای پختنش سختی كشیده و حتماً انگیزه ی قوی و محكمی داشته برایش و عرق ریزانش برای این كار تبدیل شود به عرق ریزان روحش- و آن وقت دیگر مهم نیست كه برای موقعیت فعلی اش رابطه ی ریاضی در نظر گرفته باشید و اینكه هر عملی را عكس العملی است و از این قبیل؛ یا قلقلك بشوم كه بدانم چرا آمده اند دیار غربت و حامد كیست و زهرا چه كسی است و چه كاره است و چرا به این سرعت ظاهر می شود و تا حالا كجا بوده و اینها! و راستی، چه خوب كه یلدا به خانه نمی رسد و پشت هر چراغ راهنما فقط به دعا خواندن ادامه می دهد.

13 دی 1387 ساعت 01:31 | ح. الف. |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام خیلی‌ ممنون از نظراتتون، البته نباید نویسنده به داستانش سنجاق شود وخود داستان باید همه چیز را توضیح دهد. ولی‌ مثل اینكه داستان من اینگونه نیست. تمام سعی‌ من این بود كه بگویم دختری نمیتواند دعا كند، (پس باید علتی برای دعا كردنش بگذارم و آن حامد است)، این دختر دنبال علتش میگردد، كه من فقط طرح مساله كردم، و بیطرفانه سوال مطرح كردم و جواب ندادم. البته قبول دارم كه كمی‌ شعاری شده است، و بهتربود كه ظریفتر بیان میشد. در مورد اسم داستان هم من انتقادی به مراسم شب یلدا نداشتم، منظورم تاریكی بود كه شخصیت داستان در آن گیر كرده بود، كه خوب با اسم شب یلدا كه طولانیترین شب سال است قرینه شده است و این به نظرم جالب بود. امیدوارم كه دوستان بیشتری نظراتشون را در مورد داستان من بیان كنند.

12 دی 1387 ساعت 21:28 | مریم بیطرف |  maryam.weblog@gmail.com | بدون آدرس وب

ملاحظات یك شنونده خوب!: 1_تا زمانی كه در داستانم «بیطرف» نباشم داستان نمی نویسم! 2_تا زمانی كه قلمم می تواند كار قضات را انجام دهد، به داستان نویسی روی نمی آورم ! 3_تا زمانی كه دچار خود سانسوری باشم داستانی را برای چاپ و انتشار نمی دهم! 4_تا زمانی كه روابط علت و معلولی واقعه ای را خوب نتوانستم پیدا كنم دست به داستان سرایی نمی زنم! 5_ تا زمانی كه نتوانم مخاطبم را به مكانی ببرم كه او از درك موقعیت آنجا ناتوان نباشد، داستانم را در آشنا ترین فضای ممكن می نویسم! 6_ تا زمانی كه ببینم داستانم حرف تازه ای ندارد دوست دارم شنونده ای خوب باشم تا گوینده ای ضعیف یا حتی متوسط!!! 7_ اگر می توانستم یك نظریه پرداز( حتی در نوع متوسط آن!) باشم، ثانیه ای درنگ نمی كردم و به آن ها ملحق می شدم! 8_ از ازل تا به ابد داستان های دنیا موضوعات یكسانی دارند و فقط شیوه روایت آن هاست كه داستان تازه ای را می سازد، ضمنا اهمیت فرم و زبان را نادیده نمی گرفتم. 9_ تا زمانی كه تكلیفم را با خودم مشخص نمی كردم كه قرار است درباره چه چیز صحبت كنم، مطمعنا داستان نمی نوشتم! 10_قبل از اینكه من نویسنده داستانی باشم قسم می خورم كه سر سخت ترین منتقد آن خودم باشم! توضیحات یك شنونده خوب!: 1،2،3،4،7می توانم بگویم نفهمیدم چرا من رو بردید به میدون هفت تیر! چرا منو با مامور منكرات روبرو كردید! چرا منو یاد خانوم معلمتون انداختید! و بعد ولم كردید با انبوهی از سوال های بی پاسخ! من رابطه مریضی حامد و روسری نكردن یلدا رو نفهمیدم! خدای من رئوف تر از این هاست! راستی برا اینكه از خدا دور بشید دلیل محكمه پسندتری نداشتید به من بدید؟!( نكته 3 ) 5_ من هنگام خوندن داستان اصلا حس نكردم خارج از كشورم، بالطبع نمی تونم غربتی كه شما مدنظرتون بود حس كنم و خیلی از صحنه هایی كه به من مخاطب دادید مصنوعی و به قول اهل فن آبكی در اومد!(من تصویر ملموس می خوام در داستان نه حرف و حرف و حرف!) 6_ فكر نمی كنم حرف تازه ای در این داستان می شد پیدا كرد یا لااقل من نتوانستم! 8_ درباره زبان داستان كمی می توانیم نمره قبولی بدهیم، هر چند در مواردی دچار لغزش های زبانی شد و به قول دوستمان زبان راوی با زبان شخصیت قاطی شد كه باید بیشتر دقت شود! 9_ در این مورد می توانم ساعت ها روده درازی كنم، من نمی فهمم این داستان برای زیر سوال بردن طرح ارشاد بود، شب یلدا بود(مناسبتی)، معنا گرا بود، راستی متنی شاعرانه و حسی نبود؟ هر پاراگرافشو می توانیم در هر كدام از این دسته ها بگنجانیم! ای كاش تكلیف ما رو لا اقل معرفی می كردید! 10_ در این مورد نظر خاصی ندارم! پی نوشت: معمولا عادت به نظر دهی پیرامون داستانی خاص را ندارم، اما این بار بنا به در خواست خانم عرفانی این كار را كردم، امیدوارم كسی را ناراحت نكرده باشم! در ضمن به قول یكی از اساتید داستان نویسی همین كه كسی در این هزاره لذت دست زد به داستان نوشتن، باید گفت كه او شخص قابل احترام و بزرگی ست، فارق از داستانی كه نوشته است! راستی نمی دانم چرا یاد این شعر افتادم، شاید تم مورد نظر شما در داستانتان علتش می بود!: آقا اجازه مبحث امروز ما خداست توضیح می دهید كه جای خدا كجاست؟ قرآن نوشته او همه جا هست و مادرم اصرار می كند كه كمی قبله سمت راست من جمعه می روم لب دریا، كنار آب آنجا نماز جمعه زلالست، بی ریاست كاج همیشه سبز كه بیرون مدرسه استاد درس دینی و قرآن بچه هاست آقا شما حقیر ترید از سوال من این درس، نان خشك سر سفره ی شماست من ساكتم، دبیر به من صفر می دهد شاگرد تنبلی كه حواسش پی خداست

9 دی 1387 ساعت 21:59 | محمد حسن جمشیدی |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام. داستان قشنگی بود كه حداقل لبخندی را به خاطر معنویتی كه به شخصیت اصلی داستان دست داده بود بر لبمان می‌نشاند حتی اگر درست و حسابی نفهمیده باشیم چی شد و چی نشد! راستش رو بخواهید من اصلاً نفهمیدم شخصیت حامد را برای چه وارد داستان كردید وقتی كه نه قرار بوده توضیحی در مورد بیماری‌ش بدید و نه این‌كه نقشی در تحولات شخصیتی قهرمان داستان داشته باشد، چه تحولات قبلی و چه تحولات كنونی. چون به نظر می‌رسد كه حتی الآن هم شخصیت اصلی به خاطر خودش و معنویات درونی خودش این بازگشت را تجربه می‌كند و نه به خاطر حامد. یك نكته‌ی كوچك دیگر هم بگویم. برخی جملات نیاز به بازنویسی و دقت بیش‌تر دارند مثلاً از شاخه‌شان وداع می‌كردند كه فكر می‌كنم با شاخه وداع كردن درست‌تر باشد. پنهان كردن سر در یقه‌ی پالتو در پاراگراف اول دو بار تكرار شده است. در جمله‌ی سه روز می‌شد كه مریض شده بود هم تكرار كلمه‌ی شد زیاد جالب نیست. امیدوارم موفق باشید

9 دی 1387 ساعت 19:38 | هانیه |  hanieh1117@gmail.com | آدرس وب

سلام داستان خوبی بود . ضمن تبریك و خسته نباشید به نویسنده نكاتی را كه به ذهنم رسید بنابر خواست خانم عرفانی كه در ابتدای صفحه عنوان شده ، خلاصه عرض میكنم : 1 - زبان راوی زبان زیبا و دلنشینی است . 2 - تعابیر و توصیف ها و تشبیهات شاعرانه به جذابیت داستان كمك زیادی كرده . 3 - صحنه پردازی ها خیلی خوب از كار در آمده و ملموس است . 4 - داستان آغاز و پایان خوبی دارد و كشش داستان هم خوب است . 5 - بار احساسی داستان خیلی خوب است . ××× و اما ... 6 - گاهی نظرات راوی و شخصیت با هم مخلوط میشوند و از این نظر گاهی به شخصیت پردازی آسیب وارد میشود . 7 - در بعضی از توضیحات نمیتوانیم رابطه منطقی بین دلتنگی شخصیت و سولاتی كه از زبان راوی در ذهن شخصیت است ، پیدا كنیم . به عنوان مثال ایرادی كه كنایه وار از معلم تربیتی مدرسه گرفته میشود ارتباط عمیق و دقیقی با بیماری حامد و حتی دلتنگی شخصیت ندارد و شاید انسجام داستان را كم میكند . ( دقت كنید اینكه ارتباط وجود دارد صحیح است اما اینكه این ارتباط چقدر در داستان واضح بوده مورد بحث است ) 8 - نیمه دوم داستان و حركتی كه شخصیت برای بازگشت به اصول دارد قوی نیست . از نظر محتوایی شعله زرد نذری برای شخصیتی كه نویسنده ارائه میكند بهانه خوبی نیست تا بازگشتی داشته باشد . شاید اگر بهانه و علت بهتری روایت میشد ، باور پذیری بهتری پیدا میكرد . ( دقت كنید با آن همه فاصله كه شخصیت دارد شعله زرد نذری بیشتر احساسی است تا منطقی ) 9 - در نیمه دوم داستان مشكل شخصیت كمی گم میشود . من درست متوجه نشدم كه مشكل اصلی و گره ، بیماری حامد بود یا دلتنگی دوری خود شخصیت ؟ 10 - سیر داستان از ابتدا تا پایان زیاد وابسته به علت های واضح و منطقی نیست و در كل این داستان بیشتر بر محور احساس شكل گرفته . ( من در مورد چیزی كه در داستان آمده صحبت میكنم نه چیزی كه مد نظرنویسنده بوده ) امیدوارم ناراحت نشده باشید . موفق باشید

8 دی 1387 ساعت 16:16 | محمد مقتدایی |  بدون email | آدرس وب

داستان قشنگی بود. با مجموعه ای از احساسات امیدوار كننده و معنوی. اما از خانم بیطرف اجازه می خواهم یك نكته را راحت بگویم. امیدوارم ناراحت نشوند. درست كردن شله زرد و نذر كردن بسیار اتفاقات قشنگی هستند در زندگی. مخصوصا اگر نذر آدم قبول شود و خداوند دعای فرد را مستجاب كند. كه چنین اتفاقی در اطراف ما كم رخ نداده است. اما شاید در داستان، نشود به این راحتی از چنین اتفاقاتی حرف زد. یعنی در داستان، ما باید یك سری اتفاقات منطقی خلق كنیم. البته می دانم كه شما پایان داستان را باز گذاشته اید و خوب شدن حامد را نشان نداده اید كه همین مساله، بسیار خوب است. واقعا خوب است. و می دانم كه برای یك آدم دور افتاده از اصل خویش، همین شله زرد درست كردن و همین نماز خواندن هم بسیار مهم است، ولی اگر حوادث داستان، یك مقدار عمیق تر باشند، خواننده را نیز عمیق تر می كند. نمی دانم توانستم منظورم را برسانم یا نه. منظورم این است كه برای نشان دادن معنویت، خیلی بهتر است كه از نمادهای ساده ای مثل نذری، نماز، رفتن به زیارت امام رضا و این چیزها استفاده نكنیم. بلكه از چیزهای عمیق تر استفاده كنیم... تا هم خودمان و هم مخاطبان مان عمیق تر شویم. این یك نكته محتوایی كه از داستان به ذهنم رسید. امیدوارم دوستان، تحلیل های فنی و تكنیكی خود را از داستان بیان كنند. برایتان آرزوی موفقیت می كنم.

8 دی 1387 ساعت 13:17 | سارا عرفانی |  erfani1982@yahoo.com | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: