از این پس قصد داریم داستان های ارسالی دوستان را كه نشان از استعداد و تلاش شان در عرصه نوشتن دارد، در این صفحه منتشر كنیم. قطعا نظرات تخصصی اعضای تحریریه سایت لوح و مخاطبان همیشگی، می تواند نویسنده اثر را برای هر چه بهتر نوشتن راهنمایی كند.
به همین جهت، پس از خواندن داستان، همچنان كه در یك كارگاه، داستان بررسی می شود و همه شنوندگان، نظرات دقیق خود را بیان می كنند، دست به قلم شوید و نویسنده این اثر را به چند نكته تاثیر گذار مهمان كنید.
كنار پنجره نشسته بود و تعداد رهگذرانی را میشمرد كه خودشان را لای كلاه و شالگردن و یا یقه پالتویشان پنهان كرده بودند. تعداد برگهای زرد و نارنجی شاخههای درخت روبروی پنجره را میشمرد كه یكی یكی از شاخهشان وداع میكردند و خود را به باد میسپردند. میرقصیدند و میچرخیدند و روی زمین آرام میگرفتند تا رهگذری پنهان شده در یقه پالتویش بیاید و روی آنها قدم بگذارد و آنها باهم آواز آمدن پاییز را سر دهند.
با پایین افتادن آخرین برگ نزدیكترین شاخه به پنجره، قطرات اشك هم از چشمانش سرازیر شد. دلش آغوش مادرش را میخواست. دلش میخواست سرش را روی زانوهای مادربزرگش بگذارد و مادربزرگ موهایش را نوازش كند. دلش میخواست مادربزرگ بود تا به او بگوید برایش دعا كند. نمیدانست چند وقت میشد كه دعا نكرده بود. آخرین باری را كه از كسی خواسته باشد تا برایش دعا كند به یاد نمیآورد.
حامد هنوز روی تخت خوابیده بود. نفسهایی كه مرتب میكشید تنها نشانهٔ زنده بودنش بودند و همین او را دلخوش میكرد. سه روز میشد كه حامد مریض شده بود. دكترها دلیل این مریضی را نمیدانستند. یادش آمد كه فردا باید به آزمیشگاه برود و نتیجهٔ آزمایش را به دكتر نشان دهد.
موهایش را با یك گل سر صورتی بالای سرش جمع كرد. سرش را به شیشهٔ پنجره تكیه داد. نفسهایش لحظهای شیشه را تار میكردند و دوباره قطرات ریز آب بخار میشدند و شیشه شفاف میشد تا بتواند ریزش برگها را ببیند.
دلش یك سقاخانه میخواست. یك امامزاده كه به آنجا برود و ضریح طلاییش را بگیرد و یك دل سیر گریه كند. آن وقت حتما رویش میشد كه دوباره دعا كند. ولی در سرزمینی فرسنگها دورتر از سرزمین مادریش از سقاخنه و امامزاده خبری نبود.
بغض گلویش با پایین آمدن اشكهایش هم باز نمیشد. دنبال دلیلی میگشت كه چرا نمیتواند دعا كند. چرا رویش نمیشود سرش را به آسمان بلند كند و از خدا بخواهد كه حامد را شفا دهد.
از كجا و از كی دور شد و فراموش كرد؟ از وقتی كه دیگر نخواست روسری سر كند؟ تقصیر خودش بود كه از روسری سر كردن متنفر بود یا آن مامور میدان هفت تیر كه به لباس پوشیدنش گیر میداد. تقصیر خودش بود كه دلش میخواست وقتی میدود موهایش همراه باد در آسمان پرواز كند یا تقصیر آن زن چادر مشكی به سر كه سوار ماشینش كرده بود و او را به منكرات برده بود تا پدرش بیاید و ببردش؟
تقصیر خودش بود كه هنوز روی صندلی هواپیما نشسته روسری را از سرش كند یا تقصیر معلم تربیتی مدرسه كه مجبورشان میكرد موهایشان را زیر مقنعه پنهان كنند در مدرسهای كه تنها جنس مذكرش بابای پیر مدرسه بود كه با عینك ته استكانیش هم یك متر جلو تر از خودش را نمیدید.
تقصیر خودش بود كه هیچ وقت فكر نكرده بود كه آیا خدا گفته كه روسری سرش كند یا قانونیست كه آدمها برایش گذشته اند یا تقصیر ... ؟
پروانهای از جلوی پنجره گذشت. آرام و با ناز پرواز میكرد. انگار خودش نبود كه بالهایش را تكان میداد تا در هوا پرواز كند. انگار بالهایش به نخهایی وصل بودند كه یك سرشان به آسمان میرسید. شاید مثل عروسكهای خیمه شب بازی، پروانه را هم كسی از آن بالا پرواز میداد. دلش میخواست پرواز كند ولی نخهای بالهایش بریده شده بودند. یادش آمد وقتی مدرسه میرفت، شبهای قبل از امتحان با خدای خودش كه او را از گوشه ای از سقف كه رو به قبله بود نگاه میكرد، حرف میزد و از او میخواست كه كمكش كند تا امتحانش را خوب بدهد. خواست رو به قبله شود ولی نمیدانست كه در این خانه فرسنگها دور تر از خانه كودكی هایش، قبله به كدام سمت است. مدتها بود كه سجادهاش را پهن نكرده بود. از وقتی مادر بزرگش برای همیشه رفت، نمازهای صبحش قضا شدند. آخر مادربزرگ هر روز صبح او را برای نماز بیدار میكرد. تقصیر مادربزرگ بود كه مرده بود یا تقصیر ناظم مدرسه كه هر روز چك میكرد چه كسی به نمازخانه میرود؟ شاید هم تقصیر خودش بود!
پیش خودش فكر كرد حتما معلم دینی دبیرستان مقصر است كه بلد نبود از عقیدهاش دفاع كند. همین شد كه وقتی با كسی كه خیلی دوستش داشت ازدواج كرد، بلد نبود به او بگوید بیا باهم نماز بخوانیم. كم كم شبها خستگی شد بهانهاش برای پهن نكردن جانماز. از وقتی هم كه اینجا آمده، نداشتن روسری بهانهٔ دیگری شده است برای نخواندن نمازهای ظهرش.
صدای ناقوس كلیسا كه بلند شد برای اولین بار دلش برای صدای اذان مسجد سر كوچه شان تنگ شد. چقدر روزهایی كه صبحها با صدای اذان از خواب بیدار میشد، دور بودند.
نمیدانست كه خودش را مقصر بداند یا دیگرانی را كه او را مجبور كرده بودند مسلمان باشد بدون اینكه بفهمد چرا؟ هرچه كه بود و هر كه كه مقصر بود، امروز مستاصل مانده بود كه چه كند. میدانست پیش كه باید برود، از كه كمك باید بخواهد، ولی آنقدر از او دور شده بود كه روی برگشتن نداشت. كسی به او نیاموخته بود كه چگونه باید بازگشت. اصلا مگر كسی اجازه گناه كردن داشت كه به او توبه كردن بیاموزند؟
گیج و منگ دنبال مقصری میگشت كه تمام اشتباهاتش را به گردن او بیندازد و خودش را از این شرمندگی رها كند. حامد همچنان بیحركت روی تخت خوابیده بود. به این فكر میكرد كه چه كسی را میشناسد كه بتواند حرفهایی از این جنس را برایش بگوید و درد دل كند. دختری با پالتویی قرمز از پیاده روی روبرو رد شد، چقدر شیبیه زهرا بود. خیلی وقت بود كه از او خبری نداشت. وسایل كیفش را روی زمین ریخت تا موبایلش را پیدا كند.
"الو، سلام زهرا جان، منم یلدا، میخواستم بپرسم امروز وقت داری همدیگه رو ببینیم؟"
زهرا را بغل كرد و بوسید. زهرا حامد را كه دید پرسید : "حامد حالش خوب نیست؟؟"
آهی كشید و گفت "هیچ كس هم نمیدونه چش شده؟"
"كاری هست كه من بتونم انجام بدم؟"
گلویش را بغض گرفت. چشمانش پر از اشك شد. گفت: "میخوام دعا كنم، ولی روم نمیشه، خجالت میكشم" این را كه گفت اشك دیگر مجالش نداد،های های گریه كرد. زهرا هم بغضش تركید.
"تو دیگه چرا گریه میكنی؟ دیوونه ... گفتم تو كه خدا دوست داره بیای و بهم بگی چی كار كنم، چه جوری برگردم و دوباره دعا كنم؟"
زهرا دستانش را گرفت. میخواست چیزی بگوید ولی نمیدانست چگونه آن را با كلمات بیان كند. به چشمهای همدیگر نگاه میكردند. اشك میریختند. بدون كلمه باهم حرف میزدند. زهرا گفت: "زعفرون داری؟"
"نه"
"پس پاشو بیا بریم خونهٔ ما، هم دارچین بیاریم هم زعفرون، قبلش هم چند تا پیمونه بربج رو بذاریم خیس بخوره"
"كجا بریم؟ برنج واسه چی؟"
"پاشو بیا بریم واست میگم"
برنج و آب و شكر را توی قابلمه ریختند. به نوبت شله زرد را هم میزدند. یلدا ملاقه را دستش گرفته بود و شله زرد را هم میزد. شله زرد را هم میزد و اشك میریخت.
"اینقدر اشكاتو نریز تو این شله زرد، شور میشه ها!"
هر دو باهم خندیدند.
بیست و پنج كاسه یك بار مصرف را پر از شله زرد كردند. روی تمام آنها را با دارچین و خلال بادام تزیین كردند. یكی یكی در خانه ایرانیهایی كه میشناختند میرفتند و نذری میدادند. سیما كه شله زرد را گرفت، بغلش كرد وگفت:" وای خدا جون، چقدر یهو دلم تنگ شد، یه لحظه حس كردم تو ایرانم"
هر كاسه شله زردی را كه در خانه ای میبرد و میشنید "نذرت قبول" بیشتر و بیشتر احساس سبكی میكرد. انگار داشت به آنكه آن بالاست نزدیكتر میشد.
سه تا كاسه مانده بود. به در خانهای رسیدند كه یك ایرانی در آن زندگی میكرد ولی با ایرانیهای دیگر رفت و آمدی نداشت. برای گرفتن اقامت مسیحی شده بود و برای همین خودش را از بقیه ایرانیها قایم میكرد.از زهرا پرسید: "ببریم در خونه اش؟"
"فكر بدی نیست!"
در زد. مردی كوتاه قد در را باز كرد. چهرهاش پیرتر از سنش نشان میداد.
"نذری آوردم"
با تعجب نگاهش كرد. چیزی نگفت. یك لحظه برقی از نگاه سردش گذشت. كاسه را گرفت و در را بست.
"با این دوتا چی كار كنیم؟"
"بیا ببریم بدیم به اون دوتا دختری كه رو نیمكت نشستند"
شله زردها را برای آنها برد. برایشان توضیح داد كه چگونه مسلمانها نذر میكنند. ازشان خواست كه برای شفای شوهرش دعا كنند. دخترها با تعجب و با دقت به حرفهایش گوش میدادند. وقتی كاسهٔ شله زرد را گرفتند. چشمهایشان را بستند. با دست یك صلیب روی سینهشان كشیدند و دعا كردند. با احتیاط شله زرد را مزه مزه كردند. انگار از مزهاش خوششان آمده بود. زهرا را به خانهاش رساند.
دلش میخواست زودتر به خانه برگردد. سراغ چمدانش برود. جانماز یادگاری مادربزرگش را باز كند. چادر گل گلی مادربزرگش را سر كند و دوباره با خدا آشتی كند. میدانست اگر سجاده را پهن كند، تمام خانه پر میشود از بوی گلهای محمدی كنار حوض خانه مادربزرگ.
دلش هری ریخت پایین. نكند جانماز را نیاورده باشد. یادش نمی آمد به خاطر اینكه اضافه بار نداشته باشد آخر جانماز مادربزرگ را از چمدانش بیرون آورد یا قاب عكس یادگاری را. یادش نبود. از وقتی از ایران آمده بود سراغ هیچ كدامشان نرفته بود.
دعا كرد كه جانماز را آورده باشد. باران میبارید، برگهای زرد و نارنجی و قرمز در آسمان میرقصیدند. هر بار كه چراغ قرمزی سبز میشد و یك چهار راه به خانه نزدیكتر، بیشتر و بیشتر دعا میكرد كه حامد چشمهایش را باز كرده باشد و منتظر آمدنش باشد.