حتما تا به حال برای یک بار هم که شده جلسات نقد و بررسی داستانی را از نزدیک دیده اید و یا خیلی اتفاقی گذرتان به کلاس های تدریس اصول داستان نویسی افتاده است.
اگر پاسختان مثبت است بد نیست بدانید این هفته ها سرای اهل قلم* با ترتیب دادن جلساتی توانسته است این دو برنامه را به گونه ای ادغام کند که برای شرکت کنندگان آن حکم حضور در هر دوی آن ها را در یک زمان داشته باشد.
این جلسات که به همت دو تن از اعضای هیئت تحریریه سایت لوح یعنی جناب آقای حسن حبیب زاده و سر کار خانم سارا عرفانی تحت عنوان «جلسات داستان خوانی» برگزار می شود، هر دو یا سه هفته یک بار با دعوت کردن از یکی از اساتید داستان نویسی کشورمان به عنوان منتقد و با خواندن یک داستان برای حضار دنبال می شود.
تفاوت این جلسات با جلساتی مشابه در این است که نویسنده نو قلم است و منتقد نیز درعین حال که داستان را نقد می کند، نیم نگاهی نیز به تدریس دارد؛ ولی در این بین نه از خامی یک داستان نویس تازه کار خبری هست و نه از جدیت یک جلسه نقد و بررسی کتاب و اگر بخواهیم تعبیری جسورانه از این جلسات داشته باشیم، باید به خدمتتان عرض کنیم منتقدان آن با نویسنده هایی سر و کله می زنند که جای جوش های دوران بلوغشان در اثرشان، هنوز آن طور که باید و شاید پاک نشده است!
و شما اگر داستان نویس هستید و می خواهید یکی از کارهایتان را برای نقد به این جلسات بفرستید، باید به این نکته نیز توجه کنید که گاها دیده شده است که منتقد هیچ رحمی در نقد داستان نمی کند و نویسنده آن را چون لبو سرخ می کند، و در پاره ای از اوقات نیز آن چنان شما را بالا می برد که بعد از آن طوری کباده ادب و داستان نویسی را می بوسید که انتظار در خواست امضا از سوی حضار را در سر می پرورانید!
اما اگر از ما می شنوید بد نیست این ریسک را بپذیرید و یک بار هم شده شانس خود را امتحان کنید، چرا که به هر حال اسمتان را سر در سرای اهل قلم بزرگ تایپ می کنند و این اتفاق کمی نیست!
تا یادم نرفته است اضافه کنم که دوشنبه این هفته، جلسه داستان خوانی برای هفتمین بار در سرای اهل قلم برگزار شد و طی آن دو داستان از خانم ها معصومه میر ابوطالبی و زینب عزیز محمدی(به زودی این دو داستان در لوح منتشر خواهند شد) توسط جناب آقای احسان عباسلو -مدیر سرای اهل قلم- نقد و بررسی شدند که در پایان نظرتان را به گوشه ای از آنچه که در این جلسه گفته شد جلب می نماییم:
در عمق هفتاد متری ( معصومه میر ابوطالبی)
احسان عباسلو در ابتدای این جلسه با ذکر این مطلب که کوتاهی صرفا شرط برای داستان کوتاه نیست و بین داستان کوتاه و داستانی که کوتاه است فاصله است، ابراز داشت: ما در این داستان مضامینی همچون مرگ، سختی زندگی، مبارزه و ناتوانی های فردی را به خوبی می توانیم حس کنیم، ضمن اینکه فضای این داستان ما را می برد به فضای ادبیات آمریکای لاتین زیرا همانطور که گفتم آنها هم معضلاتی همچون معضلات جهان سومی را در داستان هایشان دنبال می کنند. درست به همین دلیل مکانی که در آن داستان روایت می شود روستا انتخاب شده است به نوعی با مضمون اثر رابطه ی خوبی دارد، چون روستا محدودیت های خاص خودش را دارد و به نوعی فضای مناسبی برای و وقوع سنت است. در روستا 3 موضوعی که همیشه هست این است که پسر باید دنباله روی پدر باشد و دومین مسئله ای که شغل معمولا برای مرد مهم باشد و نباید بیکار باشد و سوم جایگاه زن در روستا است که خیلی سنتی با این مسئله برخورد می شود. ما اگر بخواهیم نمادی فکر بکینم عشق در این جا نماد روشن گری واقع شده است، زیرا در جایی نویسنده گفته است « این ها همش بخاطر فریده است نه؟» و همین امر باعث شده است که احمد بر علیه آرای پدرش قیام کند.
وی در ادامه پیرامون تضاد که یکی از مهم ترین عناصر برای پیش بردن داستان است گفت: تضادی که بین شخصیت احمد و میرزا در می گیرد می تواند نماد مدرنیته و سنت باشد. چیزی که ما در این داستان می بینیم چالشی بین مدرنیته و سنت است. تضاد دو صورت دارد که یا بیرونی و یا درونی است. شما به عنوان خواننده داستان را می خوانید که ببینید این تضاد را در نهایت شخصیت می تواند تغییر دهد و یا خیر. تضاد در این داستان بیرونی است که بین احمد و پدر و میرزا در گرفته است. واقعیت داستان به نوعی حقارت زندگی این روزهای مارا نشان می دهد که چقدر درگیر روزمرگی هستند و چقدر محدودیت دارد انتخاب های ما در این زندگی.

عباسلو درباره خود چاه که در داستان از آن صحبت شده می افزاید: چاه در شیعه به نوعی مکان ریزش دردها است ولی در اینجا همان محدودیت ها و سختی هایی بوده که در زندگی وجود دارند. ضمن اینکه بحث دیگر درمورد چاه ویژگی دوگانه متضاد است که نویسنده به چاه داده شده است و به قول میرزا برای عده ای آب دارد و در عین حال برای عده ای دیگر نیز مرگ را به دنبال دارد!
احسان عباسلو پیرامون شخصیت های داستان که تعداد آن ها چیزی در حدود هفت تا است، می افزاید: احمد نماد مدرنیته است که خودش را در چاه سنت می بیند و میرزا هم به نوعی نماد سنت است که مدافع آن است و احمد خود را می خواهد از مدرنیته جدا کند.
وی با بیان اینکه احتمال دارد نویسنده در این داستان به مطالبی که می گوییم توجهی نیز نکرده باشد و ما با توجه به نشانه هایی که در داستان می بینیم سخن می گوییم، می فزاید: نصرالله به نوعی دنباله روی کور سنت می باشد و او را می توانیم پیرو و تابع میرزا بگیریم و اگر دقت کنیم او حرف نمی زند و فقط در داستان حضور دارد. بعد از نصرالله فریده را داریم که علی رغم اینکه شوهرش را ازدست داده در چاه، باز این باعث شده که برای خودش نتواند اتخاب داشته باشد. از پدر سخن به میان آمده که شخصیت غایب داستان می باشد و چیزی که از داستان بر می آید نماینده سنت است. زن نصر اللله که میرزا می گوید او اعتراضی به شوهرش نمی کند و شخصیتی کوچک را در روستا نشان می دهد که چیزی نمی گوید. بعد مردم روستا را نویسنده نشان داده که اکثرا ته چاهند و می توانیم گوییم چاه را یا زندگی برایشان کنده است و یا خودشان در حال کندن آن هستند!
نویسنده و منتقد معاصر کشورمان همچنین اضافه کرد: در این داستان ما قهرمانی نداریم و اگر بخواهیم تقسیم بندی کنیم هیچ شخصیت مثبتی را مشاهده نمی کنیم و همه کاملا معمولی هستند و خود داستان چنین موضوعی را اقتضا می کند.
وی درباره نام داستان اظهار داشت: نام داستان احساس را دنبال دارد، اما هفتاد متری را نمی توانیم به عنوان یک عدد مقدس در نظر بگیریم. ما در ادبیات انگلیسی صنعتی را داریم به نام اغراق که به نوعی حس خاصی را به مخاطب و شنونده منتقل می کند و اینجا چون نویسنده می خواهد عمق و شدت بیشتری به داستانش ببخشد از کلمه هفتاد استفاده می کند.
عباسلو با اشاره به یکی از جملات داستان که نوشته شده بود: میرزا «دلو» را از پایین پایش برداشت، گفت: وقتی ک نویسنده ای می خواهد در فضای تخصصی شغلی مطبی را بنویسد قاعدتا باید با این فضا آشنایی کامل باشد، چیزی که در ادبیات روسیه مرسوم بوده است و نویسنده را به آن محل خاص می فرستادند تا کاملا با این فضا آشنا بشود. پس قاعدتا نویسنده نیز وقتی از « دلو» سخن به میان می آورد باید مطمئن باشد که این دلو را درست به کار برده است.
وی همچنین افزود: ادبیات مدرن معما است و دو پهلو صحبت کردن است که ادبیات را معما می کند و خواننده بعد از خواندن ادامه داستان تازه می فهمد که معنای آن جمله ابتدایی داستان می تواند چیز دیگری نیز باشد و از داستان استقبال می کند.
سپس عباسلو با بیان اینکه نویسنده باید از تمام حواس برای رساندن مطالب خودش در داستان استفاده کند، با زدن این مثل سهراب که می گوید: «پسری را دیدم که سنگ به دیوار دبستان میزد» : وقتی شما می گویید طناب را کشید، سعی کنید از حواس و ایماج ها نیز استفاده کنید تا مفهوم مورد نظرتان را به خواننده برسانید و به تناسب موضوعتان به اشیای داستان رنگ و بو بدهید. سعی کنید این حس آمیزی در خدمت فضای داستان باشد و خواننده را در فضای داستان شما قرار دهد.
عباسلو که درست مانند معلمی که خط به خط دیکته ای را تصحیح می نماید، زیر هر کلمه ای در داستان خط کشیده بود و آن را برای نویسنده می خواند: نویسنده باید سنبل ها و فرم ها را در داستان بشناسد و معنی رنگ ها را بداند تا از لحاظ روان شناسی بتواند مفهوم داستان خودش را به مخاطب برساند.

وی با اشاره به مدت زمانی که نویسنده از قول میرزا در داستان به آن اشاره کرده (1 سال) تصریح می کند: ارسطو در تعریف تراژدی می گوید اگر بخواهید سقوط شخصیت داستانتان را خوب به خواننده برسانید، باید شخصیتتان را از طبقه اشراف و بالا انتخاب کنید تا وقتی او زمین می خورد، این زمین خوردن در داستان به چشم بیاید؛ چرا که یک آدم معمولی اگر زمین بخورد زیاد برای خواننده ملموس نیست. با این توضیح باید اذعان کنم وقتی احمد پس از یک سال تصمیم می گیرد دست از مغنی بودن بردارد زیاد به چشم نمی آید و چه بهتر بود که نویسنده کمی این تاریخ را طولانی تر می کرد و یا می گفت: «پس از این همه مدت»، چون یک سال کم است، چون اگر قرار است برای فریده فداکاری کند باید طوری باشد که به چشم بیاید.
وی درباره آخرین جمله داستان اضافه کرد: ما در ادبیات موضوعی را داریم که هر وقت انسان از چیزی در می ماند پناه می برد به «مادرزمین» خودش، در این داستان احمد دارد از پدر خود جدا می شود که نشانه در ماندگی او است که پناه می آورد به «مادرزمین» خودش و جایی که نصرالله طناب ها را دور بازویش جمع می کند دوباره انگار دارد بردگی کور کورانه او را نشان می دهد.
عباسلو همچنین در پایان نقد این داستان ابراز داشت: اگر انتهای این داستان را بخواهیم بر مبنای تضاد مدرنیسم و سنت در نظر بگیریم، بهتر بود که سکانس ها بر عکس نوشته می شدند. یعنی از روی زمین می رفتند به داخل چاه، چرا که هیچ نجاتی را نمی توانیم برای شخصیت داستان متصور شویم. اما در عین حال می شود نگاه کلی تری هم به داستان کرد و چون فضای روستا است و محدودیت خاص خودش را دارد، می توانیم بگوییم اصلا یک چاه بزرگتری نیز هنوز وجود دارد و این ها علی رغم اینکه از این چاه نمادین بیرون آمدند، اما هنوز در چاه بزرگتری (زندگی) قرار دارند.
من و تو ( زینب عزیز محمدی)
عباسلو در ابتدای نقد این داستان با ذکر مقدمه ای پیرامون ادبیات جنگ گفت: وقتی که ما درباره ادبیات جنگ صحبت می کنیم، خواننده ای که تخصصی نیست فکر می کند تنها ادبیاتی که مربوط به جبهه و جنگ است در این تقسیم بندی قرار می گیرد. اما باید بگوییم هر موضوعی که به تاثیرات بعد از جنگ نیز بپردازد، می تواند جزو ادبیات عرصه دفاع مقدس در نظر گرفته شود.
وی در ادامه ابراز داشت: ادبیات جنگ دو نوع تقسیم بندی دارد. ادبیات ترغیبی که مثلا حس جنگ طلبی را در افراد ایجاد می کند، مثل آثاری که در زمان جنگ ما داشتیم و دومی ادبیات هشدار دهنده که به نوعی به خواننده نشان می دهد یک جنگ چه آثار مخربی را می تواند دنبال داشته باشد. یک سری آثار جنگ مرئی هستند و ما با چشم نیز می توانیم آن ها را ببینیم، مثل جانبازان و خانواده هایی که بی سرپرست شده اند ولی بسیاری جنبه ها هستند که در چشم مردم نیستند و در اجتماع ما با آن ها برخوردی نداریم و پوشانده مانده است. خیلی خوب است که نویسنده ها به این جنبه های پنهان در داستان هایشان بپردازند.
عباسلو تصریح می کند: گرچه موضوعی که نویسنده در این داستان به آن پرداختند چیز جدیدی نیست و قبلا در کار « مهر خوبان» مخملباف و کارهای حاتمی کیا همچین چیزی را دیده بودیم. خصوصا فیلم نغمه که داستان برای من به نوعی تداعی گر این فیلم بود، گرچه که امکان دارد ایشان این فیلم را ندیده باشند.
وی در ادامه درباره شخصیت های داستان من و تو گفت: این شخصیت کاملا متفاوت است با شخصیت زنی که در داستان پیش مشاهده کردیم و زنی را ما می بینیم که خودش را قربانی خانواده اش کرده است و جالب این است که نویسنده به دور از شکل کلیشه ای که دیگران انتظار دارند به آن پرداخته است. نویسنده در مورد زن جایی به دور از شکل کلیشه ای که ما از زن مذهبی انتظار داریم عمل کرده اند که خیلی خوب است، اما در جایی به مرد طوری که از مردان جنگ انتظار داریم شکل کلیشه ای دادند که خیلی قشنگ نیست. این جا زنی را داریم که با مشکلات روزمره دست و پنجه نرم می کند و واقعیت زندگی این زن ها را نشان می دهد. زنی که عاشق شوهرش است و چه اشکالی دارد که ما از اهالی جنگ تصویر عاشقانه ایجاد بکنیم و اتفاقا چرا داستان عاشقانه در این زمینه نمی نویسیم.

وی در رابطه با شروع داستان اشاره کرد: داستان با فلش بک آغاز شده است و بر می گردد به عقب و داستان را تعریف می کند. از همان ابتدا داستان فضای تنهایی را در مخاطب ایجاد می کند و حس نوستالژیک را برای مخاطب ایجاد می کند و خیلی زیبا هم است. نویسنده سعی کرده در ابتدا مرگ زن را بصورت راز پنهان کند و مستقیما به ما نگفته است که زن مرده است، جالب این است که بلافاصله بنا به شخصیتش خودش را فراموش می کند و دیگر از ما خودش نمی شنویم. وی از شوهر و بچه اش می گوید و این نشان می دهد که چقددر این زن خودش را وقف زندگی اش کرده است.
عباسلو با اشاره به عبارت «من این جا روی تخت توی این اتاق سرد» اضافه می کند: ما فعلی را در این جا مشاهده نمی کنیم و این باعث شده است که زبان شاعرانه شود و اتفاقا چون فضای رمانتیک را نویسنده می خواهد ایجاد کند، خیلی خوب شده که از این زبان استفاده کرده است.
منقد این جلسه تصریح می کند: ما به دو دیدگاه از جملات زن می توانیم برسیم: دیدگاهی که زن خودش را نسبت به مردی که نماینده جانبازان است و می گوید دیگران منتظر هستند که بگویند او موجی است و دیگری دیدگاه زن که نشان می دهد که چقدر نگران شوهرش است. ما نوع ادبیات این داستان را می توانیم در زمره ادبیات اعتراض قرار بدهیم که البته بیشتر ما آن را در شعر مشاهده کردیم، مخصوصا در دوره مشروطه که شعرها بیش تر حال و هوای مذهبی داشت.
وی با اشاره به جمله «اشک یعنی دل سوخته و دل سوخته هم ارزش دارد» می گوید: این جا نویسنده کمی به کلیشه نزدیک می شود و ما شخصیت مرد را فیلسوف می کنیم و چه بهتر بود که او بحث فلسفی نمی کرد و حتما الزامی نیست که بچه های جنگ را در همه حال شخصیت های دست نیافتنی نشان بدهیم.
عباسلو با ابراز اینکه شخصیت در آشپزخانه با گفتن «آی دزد...دزد» موجی می شود، تصریح می کند: من ایراد فنی داستان را در این جا می دانم، زیراترس دزد با حال و هوای موجی بودن اصلا نمی خورد تا زنش را بکشد. دزد را دیدن چه ربطی به فضای جبهه دارد که او بخواهد موجی بشود؟ ای کاش چیزی را نشان می دادیم که واقعا آدم های موجی را تحت تاثیر قرار می دهد و به نظرم باید روی این موضوع کار بشود. زیرا به اعتقاد من این صدا به فضای داستان نمی خورد چرا که هر صدایی صدای سوت و خمپاره نیست.
وی در ادامه به پرونده بنیاد که در داستان تصویر شده بود، اشاره کرد و گفت: ای کاش نویسنده مستقیما نمی گفت مرد موجی است و می گذاشت خود خواننده این موضوع را کشف کند و نباید حل می کرد معمای خواننده را و باید به او اجازه می داد خود آن را بفهمد.
عباسلو درباره پرداخت آخر داستان همچنین اضافه کرد: در این جا دوباره داستان حرکت به عقب دارد و پایان داستان را خیلی قشنگ می کند و مخاطب را بر می گرداند به اول داستان، گویی که این داستان ها تمامی ندارد و هنوز برای بچه های جنگ ادامه دارد و بعد به نوعی می فهمیم که زن در این داستان مرده است.
عباسلو در پایان این جلسه با اشاره به دو داستان خوانده شده تصریح کرد: معمولا وقتی از من می خواهند در این جلسات شرکت کنم، حضورم را منوط می کنم به سطح داستان ها و اینکه چیزی را داستان برای گفتن داشته باشد و من انصافا باید بگویم هر دوی این داستان ها برای خود من قشنگ بودند و عرایض من در این جا فقط به عنوان پیشنهاد به دوستان بود. در مجموع با توجه به اطلاعاتی که از سطح داستان های این روزهای کشورمان دارم به جرات می توانم بگویم هر دو داستان بسیبار قوی و خوب بودند و من آینده ی خوبی برای نویسنده هایشان متصور هستم.
_____________
*www.sarayeghalam.blogfa.ciom