ترافیک استانبول با پل ها و تقاطع های غیر هم سطح بیشتر تهران را در ذهن تداعی می کرد.اتوبوس آرام به راه خود ادامه می داد ..کنترل ترافیک بیشتر دست پلیس های زن بود و فکر کنم راه بندان بیش از حد خیابان ها به این موضوع ربط داشت ! امیر علی مصدق هم که از تصویر برداری دست بردار نبود مدام روی چهره ی خواب آلود دوستان زوم می کرد ....
یاد دوران خوش ابتدایی افتاده بودم .ان روزها در کتاب جغرافی خوانده بودیم که تنگه ی داردانل دریای سیاه را به دریای اژه وصل می کند.و حالا داشتیم از کنار این دو دریا می گذشتیم .دریاهایی که فقط نامشان را برای شب امتحان از بر کرده بودیم حالا در چند قدمی ما پراز کشتی های مسافربری و باری بود.
در آن هوای سرد نمی دانم مردمی که روی پل های معلق عریض و طویل خم شده بودند و قلاب های ماهیگیری را مدام بالا و پایین می کردند چه لذتی می بردند؟ و ازهمه مهم تر پرنده هایی که در آن هوای سرد ول کن کشتی ها نبودند و از سر و کول هم بالا می رفتند.
خودرو های تک سرنشین عین همین ایران خودمان ترافیک تو در تو و آزارنده ای را شکل داده بودند.خودروهای گران قیمت و شیک که نظیرش کمتر در ایران پیدا می شود.
بعد از دوساعت حرکت لاک پشتی رسیدیم روبروی هتل محل اقامت .هتل " هلیج " که ما تا روز اخر ان را " خلیج " تلفظ می کردیم .اتاق ها تحویل شد وروی یک خبر بد هم که قبلا به ما داده بودند تاکید شد.هتل فقط صبحانه دارد و ناهار و شام مهمان جیب های مبارکیم ! البته این موضوع ربطی به مدیران گروه نداشت .ظاهرا در ترکیه و احتمالا در اروپا هرچه ستاره های هتل ها زیاد تر باشد ناهار و شام از برنامه ی غذایی هتل حذف شده و هتل ها فاقذ آشپزخانه ی طبخ غذا می شوند .جل الخالق !
قطار قونیه استانبول حسابی خسته مان کرده بود .با دکتر حسنلی که در قونیه هم افتخار هم اتاق بودن با او نصیب من شده بود اتاق را تحویل گرفتیم و به خوابی زمستانی فرو رفتیم که نمی دانم تا کی طول کشید.خواب اولین روز زمستان حسابی چسبید.
سر شب تصمیم گرفتیم با بچه ها بزنیم بیرون .رضا رفیع - اسماعیل امینی - سید علی میر افضلی - سینا علیمحمدی و محسن احمدی هم پالکی های ما بودند.اسماعیل امینی که خود از ترکان شوخ شیرین گفتار ایران است و شده بود دیلماج گروه به شوخی گفت : فکر می کردید یک روز کارتان به یک ترک گیر کند ؟ من به شوخی جوابش را دادم که : شما فکر می کردی یک روزاین لهجه ات به یک دردی بخورد؟؟؟ و ابراز شرمندگی که به خدا این جوک ها که برای شما می سازند کار ما اصفهانی ها نیست و کلی پاچه خواری که مبادا این دیلمااج را از دست بدهیم .
نزدیکی هتل ما میدان " تکسیم " یا همان " تقسیم " خودمان واقع شده بود .ازمیدان های مشهور و شلوغ استانبول پر از مغازه و مراکز خرید بزرگ .در ابتدای میدان پیاده روی عریض خیابان دیدنی بود با کبوتران انبوهی که مدام با عبور عابران بلند می شدند چرخی می زدند و می نشستند ...بی اختیار یاد فیلم " آدم برفی " افتادم و کبوترهایی که با عبور اکبر عبدی از سرو کولش بالا می رفتند.به گمانم اینجا همان لوکیشن آدم برفی بود ...
در میدان تکسیم بیش از همه چیز غذاخوری ها خودنمایی می کردند و آن هم با دستگاه های چرخان و رقصان کباب ترکی .غذاهای متنوع و خوش عطرو بوی ترکی همه جا حضور داشت .
خیابان استقلال که از خیابان های ویژه و مشهور استانبول است به میدان تکسیم منتهی می شد .این خیابان آسفالت نداشت .و از ابتدا تا انتهای ان سنگچین شده بود .یک جفت ریل از وسط خیابان می گذشت و تراموایی تک واگن که فقط جنبه ی نمایشی داشت هرازگاهی رد می شد و چند نفری هم سوارش بودند.
خیابان استقلال فقط برای عبور عابران پیاده طراحی شده بود و عابران از شر خودرو و موتور سیکلت در امان بودند .تنها خودروی مجاز این خیابان خوردی پلیس بود که هزاز گاهی ارام ارام از این خیابان می گذشت .
دو طرف خیابان پر بود از ساختمان های چند طبقه که غالبا قدیمی بودند .فروشگاه ها غذاخوری ها کتاب فروش ها سی دی فروشی ها و ازهمه مهم تر انبوه عابران پیاده ای که این خیابان برای انها حالت پاتوق داشت بزرگترین ویژگی خیابان استقلال بود .شب ها از ساعت 8 شب رفته رفته جمعیت این خیابان اضافه می شد و معمولا تا 2 نیمه شب این ازدحام ادامه داشت .در گوشه گوشه ی این خیابان نوازندگان و خوانندگان جوان هنرنمایی می کردند .بعضی ها لباس های عجیب و غریب به تن داشتند .بعضی ها صورت خودرا عین دلقک های سیرک نقاشی کرده بودند و عده ای موهای خودشان را به صورت پرچمی رنگ آمیزی کرده بودند.ظاهرا این خیابان به منظور تخلیه هیجان جوانان طراحی شده بود ولی از همه فرقه ای می شد در آن پیدا کرد.از کوچه های فرعی خیابان صدای آزار دهنده ی موسیقی به طرز فجیع به گوش می رسید .و از همه جالب تر مسجدی زیبا که در آن باز بود و گروهی از جوانان بی توجه به آنچه در چند قدمی آن ها جریان داشت به نماز ایستاده بودند....
پیرمردی که با سبیلی بلند و پرپشت انواع و اقسام نشان های نظامی را به خود چسبانده بود و با کلاهی شبیه دزدان دریایی در حال رژه رفتن بود توجه ما را به خود جلب کرد .به طرفش رفتیم و کلی با او چاق سلامتی کردیم . تا فهمید ایرانی هستیم شروع کرد از دولتمردان ما تمجید کردن و بعد به معرفی خودش پرداخت که من یک سیاستمدار مهم و متفکرم ...! .از حرف ها و حرکاتش می شد فهمید که عین خودمان یک تخته اش کم است .با او چند تایی عکس گرفتیم و البته او هم این افتخار را رایگان به ما نداد....
حضور زن ها و دختر ها در ان سرمای سوزان نیمه های شب بسیار عجیب می نمودو عجیب تر انکه هیچ کس در ان خیابان مزاحمتی برای آن ها ایجاد نمی کرد و مهم تر این که هیچ کس به ان ها توجه نمی کرد ! به نظرم امد ایجاد چنین خیابانی در تهران یا همین اصفهان خودمان البته با شرایط فرهنگی ما چقدرمی تواند به جلوگیری از آسیب های اجتماعی کمک کند .خیابانی که محل حضور هنرمندان و ورزشکاران و نخبه ها و فرهیخته ها باشد قطعا محلی مناسب باری تضارب ارا و تخلیه تنش ها خواهد بود .ظاهرا خیابان استقلال از یک قدمت بالای پنجاه سال برخوردار بود .بافت قدیمی و سنتی ان نسبتا حفظ شده بود و فقط مراکز خرید و مغازه ها کمی لوکس تر شده بود.کوچه های فرعی اکثرا بافتی سنتی داشتند.این را از عکس ها و بنرهای بزرگی که بعضا به دیوارهای خیابان نصب شده بود می شد فهمید .