• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

داستان کوتاه کوتاه


روز خوب خوشبختی

حسین احمدیان
9 بهمن 1387

دخترم دست می کشد روی سرم و می گوید که بهترین و دوست داشتنی ترین پدر دنیا هستم.
زنم اعتراف می کند که همیشه زود به زود دلش برایم تنگ می شده ولی به رویش نمی آورده.
رئیسم بعد از اینکه سینه اش را صاف می کند، مدعی می شود که من مایه ی افتخار او و باقی همکارانم بوده ام.
همسایه ها مرا بخاطر مردم آزار نبودن، تربیت صحیح فرزند، آداب معاشرت داشتن و رعایت زمان بیرون گذاشتن زباله تحسین می کنند.
حتی سوپری محل هم از اینکه چقدر در خوش حسابی و روی گشاده گوی سبقت را از دیگران ربوده ام حرف می زند.
مانده ام که این آدمها چرا تا دیروز از این حرفها نمی زدند؛ وقتی که زنده بودم.

نظرات

غافلگیر کننده بود, ممنونم

23 خرداد 1389 ساعت 00:12 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

خیلی زیبا و بود .ای کاش همینطور باشد که مردم میگویند.

6 خرداد 1388 ساعت 12:51 |  |  lili_200520@yahoo.com | بدون آدرس وب

من منظور شما رونفهمیدم و بعد از خوندن نظرات دیگران متوجه شدم این خاطرات یک آسمانی است.

17 اردیبهشت 1388 ساعت 12:53 | مریم محمدی |  l_khale@yahoo.com | بدون آدرس وب

تکرار مکررات ...باعث مرگه اما همیشه تکرار باعث عبرت بوده

25 بهمن 1387 ساعت 14:21 | الهه حمیدی |  vestagrees@yahoo.com | بدون آدرس وب

خیلی جالب بود این کار ها استعداد میخواد که در شما دیده میشود مایل به همکاری با شما هستیم به من سر بزنیدhttp://rastegar222.persianblog.ir/

17 بهمن 1387 ساعت 09:24 | محمد عادل میرزایی |  adel_merzaye@yahoo.com | آدرس وب

بله،به نظرم «داشتن ادب معاشرت» یا «دانستن آداب معاشرت» یا اصلاً«آداب دانی» بهتر بود-هرچند که کمی سعی داشتم بانمک شود! ولی به گمانم بودن جمله ی "وقتی زنده بودم" در پیایان بهتر باشد و عامدانه این کار شده است. به هر حال از راهنمایی تمام دوستان ممنونم.

11 بهمن 1387 ساعت 04:04 | مرتکب نوشته ی بالایی |  بدون email | بدون آدرس وب

به نظرم "آداب معاشرت داشتن" درست نباشد بلکه درست دانستن آداب معاشرت است و آن که داشتنی است ادب معاشرت است، شاید!

10 بهمن 1387 ساعت 10:57 | ف.ب.ک |  بدون email | بدون آدرس وب

جالب بود.

10 بهمن 1387 ساعت 10:03 | رضا |  بدون email | بدون آدرس وب

به نظرم ایده این داستان تکراری بود. اینکه کسی می میرد و بعد از مرگش همه از او تعریف می کنند. بعد از خواندن دو سه جمله اول هم می شود پایانش را حدس زد. اما با تمام اینها، وقتی داستان را خواندم احساس لذت کردم. شاید برای اینکه جملات، قشنگ کنار هم چیده شده اند و یک داستان خوب را رقم زده اند. یکی از دلایلش هم این است که این موضوع هر چقدر تکراری باشد، چیزی است که در طول تاریخ، هر روز و هر روز تکرار می شود. باز هم وقتی کسی از بین ما می رود، تازه برایمان عزیز می شود... شاید برای همین است.

9 بهمن 1387 ساعت 22:24 | عرفانی |  بدون email | بدون آدرس وب

جمله آخر رو این طور بنویسید بهتر نیست؟: مانده ام چرا آدم ها تا دیروز که زنده بودم این حرفها را نمی زدند! ولی خوب بود!

9 بهمن 1387 ساعت 17:28 | یه لوحی |  بدون email | بدون آدرس وب

عالی ...

9 بهمن 1387 ساعت 00:36 | عمران |  بدون email | آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

داستان کوتاه کوتاه

فرزند صبح

فرزند صبح

مصطفی انصافی


داستان کوتاه کوتاه

درخت ساج

داستانک نویسنده‌ی 12 ساله از اندیمشک

درخت ساج

مهرزاد نژاداحمدی


داستان کوتاه کوتاه

قصر

قصر

محمّدعلی خبیر


داستان کوتاه کوتاه

وسوسه

وسوسه

اعظم شهیدی


داستان کوتاه کوتاه

ثریا خانم

داستانک یلدایی

ثریا خانم

حنانه سلطانی


داستان کوتاه کوتاه

از پشت شیشه

داستانک یلدایی

از پشت شیشه

تبسم غبیشی


داستان کوتاه کوتاه

شب

داستانک یلدایی

شب

محمّدعلی خبیر


داستان کوتاه کوتاه

بی‌دلیل

زهرا طراوتی


داستان کوتاه کوتاه

عبور شیشه‌ای

عبور شیشه‌ای

تبسم غبیشی


داستان کوتاه کوتاه

تکیه گاه

تکیه گاه

علیرضا آرام



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب


زوال خاندان مبشرانشایی


به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...