دخترم دست می کشد روی سرم و می گوید که بهترین و دوست داشتنی ترین پدر دنیا هستم.
زنم اعتراف می کند که همیشه زود به زود دلش برایم تنگ می شده ولی به رویش نمی آورده.
رئیسم بعد از اینکه سینه اش را صاف می کند، مدعی می شود که من مایه ی افتخار او و باقی همکارانم بوده ام.
همسایه ها مرا بخاطر مردم آزار نبودن، تربیت صحیح فرزند، آداب معاشرت داشتن و رعایت زمان بیرون گذاشتن زباله تحسین می کنند.
حتی سوپری محل هم از اینکه چقدر در خوش حسابی و روی گشاده گوی سبقت را از دیگران ربوده ام حرف می زند.
مانده ام که این آدمها چرا تا دیروز از این حرفها نمی زدند؛ وقتی که زنده بودم.