چند دقیقه ای است كه همان جا ایستاده. روبروی قصابی. قصابی شلوغ است. چند قدم عقب می رود و دوباره می ایستد. چادرش را روی سر جابجا می كند و رویش را می گیرد. از پله های قصابی می رود بالا. در را باز می كند. سرش را پایین می اندازد و جلوی میز می ایستد. دستش را به طرف قصاب دراز می كند و هزار تومانی مچاله شده ای را روی میز می گذارد. با صدای خفه ای می گوید: «به اندازه این بهم گوشت بدین.»
قصاب سرش شلوغ است. گویا توجهی به حرف زن نكرده. كیسه بزرگی در دستش است. گوشت ها را جدا می كند و در كیسه می گذارد. ران، سردست، راسته... گوشت ها تازه اند، قرمز قرمز. كیسه را روی ترازو می گذارد. عدد ترازو بالامی رود: ۴،۳،۲،۱...
قصاب كیسه را برمی دارد و روی میز می گذارد: «بیا خانوم»
زن زل می زند توی چشمهای قصاب. قصاب چشم از چشمهای زن می گیرد: «مگه این پولو شما نذاشتی این جا؟ گوشتتو بردار دیگه.»
زن دور و برش را نگاه می كند. كسی متوجهشان نیست. كیسه را برمی دارد و از در می زند بیرون.