خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز تئاتر عكس سینما اندیشه
داستان کوتاه
9 شهریور 1389
6 مرداد 1389
7 اردیبهشت 1389
3 اسفند 1388
داستان کوتاه کوتاه
10 شهریور 1389
5 شهریور 1389
الهه عبدی
3 شهریور 1389
30 مرداد 1389
28 مرداد 1389
داستان دنباله دار
تحلیل
7 شهریور 1389
1 شهریور 1389
2 مرداد 1389
نقد و بررسی
7 خرداد 1389
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
27 مرداد 1389
گزارش
29 خرداد 1389
30 اردیبهشت 1389
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
خاطره
زهرا مهاجری كاشانی
15 بهمن 1387
چند دقیقه ای است كه همان جا ایستاده. روبروی قصابی. قصابی شلوغ است. چند قدم عقب می رود و دوباره می ایستد. چادرش را روی سر جابجا می كند و رویش را می گیرد. از پله های قصابی می رود بالا. در را باز می كند. سرش را پایین می اندازد و جلوی میز می ایستد. دستش را به طرف قصاب دراز می كند و هزار تومانی مچاله شده ای را روی میز می گذارد. با صدای خفه ای می گوید: «به اندازه این بهم گوشت بدین.»

قصاب سرش شلوغ است. گویا توجهی به حرف زن نكرده. كیسه بزرگی در دستش است. گوشت ها را جدا می كند و در كیسه می گذارد. ران، سردست، راسته... گوشت ها تازه اند، قرمز قرمز. كیسه را روی ترازو می گذارد. عدد ترازو بالامی رود: ۴،۳،۲،۱...

قصاب كیسه را برمی دارد و روی میز می گذارد: «بیا خانوم»

زن زل می زند توی چشمهای قصاب. قصاب چشم از چشمهای زن می گیرد: «مگه این پولو شما نذاشتی این جا؟ گوشتتو بردار دیگه.»

زن دور و برش را نگاه می كند. كسی متوجهشان نیست. كیسه را برمی دارد و از در می زند بیرون.
نظرات

این داستان میتونه واقعیت داشته باشه؟

19 خرداد 1389 ساعت 15:03 | زهرا مهاجری |  zahramohajeree@yahoo.com | آدرس وب

داستان رئال همیشه جذابه

4 فروردین 1388 ساعت 20:58 | بابا |  بدون email | بدون آدرس وب

بسم الله سلام و عرض ادب . خب طبیعی است كه با این قلم توانا ، افتخاری است برای من ! خیلی خیلی جذاب بود.

2 فروردین 1388 ساعت 09:37 | محمدرضا مهاجر |  shathiye@yahoo.com | آدرس وب

بسم الله سلام و عرض ادب . خب طبیعی است كه با این قلم توانا ، افتخاری است برای من ! خیلی خیلی جذاب بود.

2 فروردین 1388 ساعت 09:37 | محمدرضا مهاجر |  shathiye@yahoo.com | آدرس وب

دوست دارم با این كه قبل از من زیاد گفته اند كه قشنگ بود اما باز من هم به سهم خودم بگویم كه قشنگ بود و لذت زیادی بردیم.

15 اسفند 1387 ساعت 18:01 | محمدرضا خالص |  بدون email | بدون آدرس وب

قشنگ بود ، خیلی!

8 اسفند 1387 ساعت 17:24 | زهرا |  بدون email | بدون آدرس وب

عالی بود..

6 اسفند 1387 ساعت 19:53 | زهرا موسوی |  z_mg67@yahoo.com | بدون آدرس وب

من از تصویر سازی كه در متن وجود دارد خوشم آمد والبته واقعا كل داستان عالی بود,جدی

3 اسفند 1387 ساعت 15:33 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

حرف حساب را همه زدند! داستان بسیار زیبایی بود.موفق باشید.

17 بهمن 1387 ساعت 18:26 | زینب توقع همدانی |  بدون email | آدرس وب

با نظر دوستان موافقم. دست شما درد نكنه.برای من هم خیلی جالب بود.

16 بهمن 1387 ساعت 10:52 | مریم نیك زاده |  بدون email | بدون آدرس وب

من تیكه ی اولش رو دوس دارم. تصویریه!

16 بهمن 1387 ساعت 10:31 | عزیزمحمدی |  بدون email | بدون آدرس وب

من هم موافقم تضاد رو خیلی خوب به نمایش كشیده اند موفق باشید

16 بهمن 1387 ساعت 10:15 | نازنین ایلچی |  بدون email | بدون آدرس وب

این همان داستانی بود كه خیلی وقت است می گردم كه پیدایش كنم، كه بخوانمش.

15 بهمن 1387 ساعت 23:42 | میم . ب . مهاجر |  بدون email | آدرس وب

سلام این داستان كه شما تعریف كردی ما به طرف قصابی می كشونه....

15 بهمن 1387 ساعت 18:07 | لاله |  بدون email | بدون آدرس وب

با نظر خانم عرفانی موافقم. به نظرم نكته ی مهم این داستان پایان بندی بسیار خوب آن است. معمولن از این گونه داستانها انتظار پایانی تلخ(مثل پیشنهادهای بی شرمانه ی فروشنده! و یا راندن او از مغازه و... )می رفت كه اینجا با ظرافت به یك مقوله ی انسانی تبدیل شده. تضاد شخصیتی یك قصاب(با خشونتی كه عرف از او سراغ دارد) با عمل بزرگوارانه اش هم بی تاثیر نیست. شاید اگر فضای داستان مثلن در یك میوه فروشی اتفاق افتاده بود چنین تاثیری را نداشت. موفق باشید.

15 بهمن 1387 ساعت 15:27 | خردمندان |  بدون email | بدون آدرس وب

اگر درست منظور نویسنده را فهمیده باشم، در این داستان زشتی ها و بدی های آدم ها نیست كه نشان داده می شود. بلكه خوبی هاست. یا حتی یك خوبی. اما به همین دلیل، این داستان خیلی برایم دلچسب بود. همانطور كه در جامعه، كم پیش می آید یك نفر بدون هیچ چشم داشتی خوبی كند، و اگر خوبی كرد خیلی شیرین است. خانم كاشانی، برایتان آرزوی موفقیت های روز افزون دارم.

15 بهمن 1387 ساعت 10:17 | عرفانی |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: