خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز تئاتر عكس سینما اندیشه
داستان کوتاه
9 شهریور 1389
6 مرداد 1389
7 اردیبهشت 1389
3 اسفند 1388
داستان کوتاه کوتاه
10 شهریور 1389
5 شهریور 1389
الهه عبدی
3 شهریور 1389
30 مرداد 1389
28 مرداد 1389
داستان دنباله دار
تحلیل
7 شهریور 1389
1 شهریور 1389
2 مرداد 1389
نقد و بررسی
7 خرداد 1389
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
27 مرداد 1389
گزارش
29 خرداد 1389
30 اردیبهشت 1389
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
خاطره
سعید نیری
19 بهمن 1387

چنانچه تمایل دارید می توانید آثار خود را به آدرس dastan@louh.com ارسال نمایید.

***

 

مرد را كه خاك می كنند كسی گریه نمی كند. كسی نیست كه بخواهد گریه كند.

گوركنِ قبرستان را همه می شناختند. گاه و بیگاه كه در طایفه یا از محله ای كسی نوبتش می رسید و می مرد، تا چند هفته بعدش همه به گوركن فكر می كردند. پیرها داستان های همیشگی را كه بجای افسانه های آبا و اجدادی شان در سینه ها نگه داشته بودند، برای جوان ترها تعریف می كردند. از پسر كبلایی قاسم می گفتند كه با خان سابق روستا سر بزرگترین گاو شیری اش شرط بست كه به چشمان گوركن خیره شود و این كار را هم كرده بود. خیره شده بود به چشمهای گوركن. بیچاره صبح همان فردا كه می خواست برود گاو را بگیرد تمام تنش گر گرفته و تا شب نكشیده از تب شدید مرده بود و همان فردایش خود گوركن قبرش را كنده بود. و از دختر فاطمه باجی می گفتند كه گوركن یك بار كه دختر داشته در حیاط خانه رخت پهن می كرده، داخل خانه را نگاه كرده و چشمش به چشمان او افتاده و دختر از فردایش جُزامی شده بود. پیرها از این داستان ها زیاد بلد بودند كه طی این سالها خیلی هم پرو بال پیدا كرده بود. جوانها را می نشاندند كنار دستشان و همه داستان ها را یك به یك برایشان می گفتند. تاثیری نداشت اما، جوانها آخر شب سر كوچه ها كه جمع می شدند دوباره سخن از چشمان براق گوركن به میان می كشیدند و شرط می بستند بر سر زل زدن به آنها و قرار می گذاشتند وقت خاكسپاری بروند برای شرط بندی. جوان ها حوصله نعش كشی و گریه زاری نداشتند. حضورشان در قبرستان و تشییع جنازه برای آن بود كه ببینند این بار كسی شرط را خواهد برد یا نه؟ در تمام ده و دهات دور و بر هیچكس شرط را نبرده بود. اما هر بار كه حرف از گوركن قبرستان به میان می آمد، باز هم جوانها هوس می كردند زل بزنند به چشمهای گوركن و بر سرش چه شرط ها كه نمی بستند.
موعد قرار، وقتی بزرگ و كوچك میت را سر دست از غسالخانه بیرون می آوردند و بعد میان میدانگاه جلوی قبرستان به نماز می ایستادند، گوركن هم پیدایش می شد. زودتر از همه بچه ها كه نماز نمی خواندند و دور تابوت و قاطی نمازگزاران می لولیدند، می دیدندش. جوانترها هم از سكوت و سكون ناگهانی بچه ها بو می بردند و همانطور كه «اغفر لهذا المیت» می خواندند تا آنجا كه جا داشت كره چشم را در كاسه می گرداندند تا شبهی را كه در خارجِ دیدشان به سمت گورها در حركت بود، ببینند. گوركن پیر قبرستان در سكوت و با آن نگاه های همیشه مات، بیل و كلنگ و سطل می آورد و گودال قبر را استادانه و چالاك می كَند. اگر نماز تمام نشده بود یا هنوز میت را نیاورده بودند پای گور، همانجا داخل قبر می ایستاد و دسته بیل را ستون بدن می كرد، چانه را بر پشت دست های زمخت و دست ها را بر دسته بیل تكیه می داد و چشم می دوخت به كف قبر و همان شكل می ماند تا میت را بیاورند. اگر هم نماز را خوانده بودند و دور قبر و میت شلوغ بود كه اغلب بود، یكی از پیرانِ سرپای جمعیت را به مدد می خواست. دو نفری بندهای كفن را می گرفتند و میت را كف قبر می خواباندند. تا تلقین خوانده شود، از جوانترها یكی را با همان چشمهای نافذ نگاه می كرد و با اشاره به سطل، دستور آوردن آب را می داد. خودش ولی همانجا داخل قبر دو پا را طرفین میت روی سكوهایی كه بعد لحد سیمانی را بر آن می چید، می گذاشت و منتظر می ماند تا تلقین را بخوانند و دعایی، تربتی، چیزی اگر همراهان میت برای علاج خوف شب اول آورده اند، لای كفن بگذارند و «فاتحه مع الصلوات»ها آرامتر شود. آنگاه او كه تمام مدت نگاهش به صورت بی روح میت و لبهای تلقین كننده بود، رو می گرداند به سمتی كه جوانك را فرستاده بود برای آب، كه البته او هم همان موقع ها دیگر پیدایش شده بود. در این بین هیچكس جرات خیره شدن به چشم های او را نداشت و باز مثل همه خاكسپاری ها جوان ها به دنبال راهی برای فرار از شكست شرط بندی، مراسم را نیمه كاره رها می كردند.
آب كه می رسید گفته و نگفته چند نفر از مردها كنار همان گودال قبر به كار چاق كردن گِل مشغول شده بودند تا ثوابی در این میان برای خود برچیده باشند و یكی دو نفر هم لحدها را می رساندند نزدیك دست گوركن. خودش با آن سن و سال یك تنه روی میت را لحد می چید و درز و سوراخ ها را می گرفت. كار كه تمام می شد خود را بالا می كشید و چندی نمی گذشت كه در میان هیاهوی دیوانه وار زنان و هق هق آرام مردها، گل روی تمامِ سطح و كناره های لحد را كامل می پوشاند و هیچ راه نفس كشی باقی نمی گذاشت. روی گل هم همان خاك باقیمانده ی دور گودال را می ریختند. تا چشم بر هم بگذاری سطح خاك روی لحد هم بالا آمده و تراز شده بود با زمین و بلكه بالاتر.
همان وقتی كه مردها اطراف قبرِ تازه را برای نشستن زن ها خالی می كردند، گوركن حق الزحمه اش را گرفته یا نگرفته بیل و كلنگ و سطل را برمی داشت و در سكوتی كه آمده بود، می رفت.

اكنون اما، كسی گریه نمی كند. كسی نیست كه گریه كند. تنها پیش نماز مسجد جامع ده، بالاسر قبر ایستاده. مفاتیح كوچكش را كه همیشه به دنبال دارد می بندد. نگاهی به دو افغانی می اندازد. یكی شان با پشت بیل خاك بالا آمده قبر را صاف می كند. خبر را صبح همو به پیش نماز رسانده بود. گوركن و افغانی ها شب ها یكجا می خوابیدند. ایوانِ باغی آفت زده كه افغانی ها از آن برای انبار كردن آت و آشغال های ضایعاتی استفاده می كردند كه هر روز از كوچه پس كوچه های شهر جمع می كردند و غروب به آنجا می بردند. گوركن را خیلی سال بود كه از ده بیرون كرده بودند و او همه این سالها را همانجا ،داخل باغ متروك می گذارند و تا وقتی كسی نمی مرد و نمی فرستادند پی اش، پا از باغ بیرون نمی گذاشت. آن روز صبح یكی از افغانی ها، گوركن را پشت در مستراح نقش زمین دیده بود كه خون بالا آورده و تكان نمی خورد. خبر را به پیش نماز مسجد رسانده بود. پیش نماز خودش گوركن را غسل داده و كفن كرده بود. نماز را سه نفری خوانده بودند. نماز كه تمام شد پیش نماز چند تا اسكناس هزاری درآورده بود تا به افغانی ها بدهد كه برای دفن كمكش كنند. ولی نگاه پرمعنی دو افغانی پیش نماز را شرمنده كرده بود. دو نفر در سكوت سر تابوت را به زحمت بلند كرده و همراه پیش نماز به سمت پرت ترین نقطه قبرستان برده بودند و خودشان قبر را ناشیانه كنده بودند. پیش نماز خوب می دانست هیچكس دیگری از اهالی حاضر به انجام این كارها نیست. همینطور هم بود. اهالی خبر را كه شنیده بودند، درِ خانه هاشان را بسته بودند و برای دوری ارواح خبیثه و جن و پری و هزار بلای خانمان سوز دیگر، حرز می خواندند و دعا می نوشتند و نذر و نیاز می كردند. جوانترها در این بین در حسرت این بودند كه دیگر نمی توان شرط قدیمی را برد و پیرها به دنبال افسانه های آبا و اجدادیشان می گشتند كه سالها از یادها رفته بود.

حالا تلقین تمام شده، لحد را چیده اند و قبر را پر می كنند. هیچكس اما گریه نمی كند. هیچكس نیست كه گریه كند.

نظرات

داستان قشنگی بود ولی چرا مردم اون زمان انقد پست بودن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

28 اسفند 1388 ساعت 15:30 | یكی |  بدون email | بدون آدرس وب

داستان جالبی بود. مخصوصا نوع روایت نویسنده به نظرم جذاب بود و نشون می داد نویسنده كار خودش رو بلده و روی داستان، كار كرده...

23 بهمن 1387 ساعت 16:31 | جلیلی |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: