«سایه بان»، مادر ِ «سایه» است.
زندگی، بر عصای مرگ تكیه می كند.
سكوت، فریاد ِ وازكتومی شده است.
چكهی قلبم را با عشق، ایزو گام كردم.
«كله گنده»، «سرشناس»ترین آدم است.
«شكوه ِ علفزار» را درشكم ِ گوسفند دیدم.
مغزم، در كوران ِ حوادث از خواب بر می خیزد.
جنگ ِ سرد، كار و بار یخ فروشها را سكه كرد.
دیوار هم به «سقف ِ كاذب» اطمینان نمی كند.
«كلاغ پر»، آغاز ِ زندگی ِ «جوجه كلاغ» است.
قفس ِ بزرگ منش، روحی به بزرگی ِ زندان دارد.
كله پایم كردند، در نوار مغزی ام «رد ِ پا» دیده شد.
بعد از شستشوی ِ مغزی، پاك ِ پاك ِ فكر می كنم.
هنگام ِ عاشقی، مینای ِ دلم سوت ِ بلبلی می زند.
«خط و نشان» كشیدن را، از معلم ِ خط و نقاشی آموختم.