خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر سفرنامه
داستان کوتاه
14 آبان 1388
داستان کوتاه کوتاه
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
13 بهمن 1388
28 آبان 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
4 مهر 1388
21 مرداد 1388
کارگاه
گزارش
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
4 خرداد 1388
خاطره
زینب عزیز محمدی
13 بهمن 1387

الان دو- سه ساعتی هست كه از هم دوریم. من اینجا روی تخت توی این اتاق سرد. تو آنجا بیهوش عین یك تكه گوشت زیر دست دكتر و پرستارها. فكر نكنم دیگر هیچ دارویی افاقه كند. تا كجا میخواهند دز مسكنهایت را بالا ببرند؟ آخرش یك برچسب میزنند روی پیشانیت كه دیوانه هستی، دیگر كاری برایت نمی شود كرد، وجایت توی آسایشگاه اعصاب و روان است.
یادت هست؟ خودم چند باری به زوربرده بودمت آنجا. فكر می كردم شاید دوا درمانت كنند به جای آنكه پشت سرهم مسكن بهت تزریق كنند تا فقط آرام بشوی. فكر می كردم اگر التماست كنم كه آنجا بمانی، حتی برای یك شب، كلی حال و روزت تغییر می كند. تو هر بار گردنت را كج می كردی و چشمهایت پر از اشك می شد و من بی طاقت می شدم. می دویدم بیرون و می نشستم پشت شمشادهای پیاده رو و بلند بلند گریه می كردم.


این گریه های من هم ارث رسیده به نرگس. تا چند دقیقه پیش راهروی بیمارستان را روی سرش گذاشته بود و حالا از آن همه گریه هقهق اش مانده و لرزش چانه اش.
مردی مثل تو را كه ندارد تا چانه اش را بگیرد توی دستش و سرش را بالا بیاورد. زل بزند توی چشمهایی كه از اشك پر و خالی می شوند و ابرو بالا بیاندازد: «و اینهمه اشك از كجا میاری؟» بعد محكم در آغوشش بگیرد و در گوشش بگوید: «با خیال راحت گریه كن.» و خیالش راحت باشد كه اشكش را به پای ضعف نمی گذارد و می داند اشك مال دل سوخته است.
كار نرگس به بیمارستان روانی ها نكشد خوب است. وگرنه می شود تركیب كاملی از من و تو.
وقتی آمدی توی آشپزخانه پشت سرت نبود. صدای خش دار فریادت را كه شنید آمد. داد زدی: «نزن! نكوب!» تقصیر خودم بود. بعد از كلی این پهلو آن پهلو شدن تازه خوابت برده بود. پاورچین پاورچین آمدم سر وقت گوشتهای توی یخچال. بیشتر از این می ماندند یخچال را بوی گوشت گندیده برمی داشت.اداره ی فردا و قرار ملاقات با مشاور نرگس و پیگیری پرونده ات توی بنیاد نمی گذاشت به این فكر كنم كه آدم سه نصف شب گوشت خرد نمی كند.
برگشتم به طرفت. شقیقه هایت را فشار می دادی و داد می كشیدی: «نزن! نكوب!» جلو آمدی. دستم سست شد.چاقو را از دستم كشیدی. بالا كه بردی نرگس را دیدم. پشت سرت ایستاده بود. دهانش باز مانده بود. نه فرصت شد او جیغ بكشد، نه من حرفی بزنم. خیره بودم به عرق روی پیشانیت كه از كنار چشمهایت سر میخوردند و تا شیار گوشه لبت میرفتند. بس كه می خندیدی كنار لبت چین افتاده بود. به شوهر شوخ و شنگم فكر می كردم ... كه تنم داغ شد. جلوی پیراهنم خیس شد. چاقو را صاف فرو كرده بودی توی قفسه ی سینه ام.
من كج شدم. آشپزخانه و تو و نرگس كج شدید. نرگس دوید طرفم. تو لرزیدی. بد تر از همیشه. دندانهایت را به هم فشار دادی. گوشهایت را گرفتی. چشمهایت را بستی و سرت را كوبیدی توی دیوار.
پلكهایم بسته می شدند كه دیدم كف آشپزخانه افتادی و دست و پایت تكان شدیدی خوردند و بعد بی حركت ماندند.
چشمهایم را كه بستم صداها واضح تر شدند. صدای فریادهای نرگس توی گوشی تلفن كه آمبولانس میخواست، التماسش به من كه طاقت بیاورم، آژیر آمبولانس، حرف زدنهای چند نفر غریبه و صدای ممتد و كش دار بوق.

بعد از این مسكنهایی كه به تو زده اند فكر نكنم حالا حالاها به هوش بیایی. بیدار هم كه بشوی مشاعرت آنقدر درست كار نمی كند كه بفهمی چه اتفاقی افتاده. من بودم اجازه هم نمی دادم بفهمی. مثل همیشه كه چیزی نمیگفتم و خودت می فهمیدی. كبودی را كه می دیدی كنار انگشت اشاره ات را چنان می گزیدی كه دندانهایت رویش چال درست می كرد. آرام می پرسیدی: "من زدم؟!"
ساكم را جمع می كردی. التماسم می كردی جانم را نجات بدهم و از خانه ات بروم و مثل همیشه التماست نتیجه نمی داد.
الان دو- سه ساعتی هست كه از هم دوریم و من كنارت نیستم تا دلداریت بدهم. من اینجا هستم. توی این اتاق سرد، زیر این ملافه ی سفید. تو آنجا هستی. بیهوش روی تخت. با دست و پای بسته شده و رد خشك اشك كه تا گوشه لبهایت آمده.

 

نظرات

قشنگ بود خیلیییییییییییی

27 دی 1388 ساعت 00:34 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

واقعا قشنگ و تاثیر گذار بود ممنون .موفق باشید

31 خرداد 1388 ساعت 16:50 | yara |  yara_kurdestan2009@yahoo.com | بدون آدرس وب

موضوع عالی بود. ولی ویرایش كلمه ها مشكل داره اگه عام میانه باشه هم حسش بالاتر میره هم كسل كننده نمیشه. موفق باشی.

9 خرداد 1388 ساعت 19:53 | Tati |  mqolinam@yahoo.com | بدون آدرس وب

سلام واقعا تأثیر گذار بود متشكرم

16 بهمن 1387 ساعت 13:25 | زینب خانی |  بدون email | بدون آدرس وب

aaaaaaaaaaaaaaaaaali bood kheily tahte taseer gharar gereftam ba nazare farial kamelan movafegham omidvaram be zoodi esmat ra rooye ketab chap shodeh bebinam.

14 بهمن 1387 ساعت 22:29 | leila khapour |  leila.khapour@gmail.com | بدون آدرس وب

تاثیر گذار بود

14 بهمن 1387 ساعت 20:06 | مریم |  maryam.weblog@gmail.com | آدرس وب

احسنت ، احسنت ، احسنت ! عالی بود ، دست مریزاد .

14 بهمن 1387 ساعت 07:28 | محمد مقتدایی |  بدون email | آدرس وب

خیلی قشنگ بود . و حس برانگیز .تا آخر من متوجه نشدم زن مرده .موفق باشید

13 بهمن 1387 ساعت 22:00 | فریال |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: