الان دو- سه ساعتی هست که از هم دوریم. من اینجا روی تخت توی این اتاق سرد. تو آنجا بیهوش عین یک تکه گوشت زیر دست دکتر و پرستارها. فکر نکنم دیگر هیچ دارویی افاقه کند. تا کجا میخواهند دز مسکنهایت را بالا ببرند؟ آخرش یک برچسب میزنند روی پیشانیت که دیوانه هستی، دیگر کاری برایت نمی شود کرد، وجایت توی آسایشگاه اعصاب و روان است.
یادت هست؟ خودم چند باری به زوربرده بودمت آنجا. فکر می کردم شاید دوا درمانت کنند به جای آنکه پشت سرهم مسکن بهت تزریق کنند تا فقط آرام بشوی. فکر می کردم اگر التماست کنم که آنجا بمانی، حتی برای یک شب، کلی حال و روزت تغییر می کند. تو هر بار گردنت را کج می کردی و چشمهایت پر از اشک می شد و من بی طاقت می شدم. می دویدم بیرون و می نشستم پشت شمشادهای پیاده رو و بلند بلند گریه می کردم.
این گریه های من هم ارث رسیده به نرگس. تا چند دقیقه پیش راهروی بیمارستان را روی سرش گذاشته بود و حالا از آن همه گریه هقهق اش مانده و لرزش چانه اش.
مردی مثل تو را که ندارد تا چانه اش را بگیرد توی دستش و سرش را بالا بیاورد. زل بزند توی چشمهایی که از اشک پر و خالی می شوند و ابرو بالا بیاندازد: «و اینهمه اشک از کجا میاری؟» بعد محکم در آغوشش بگیرد و در گوشش بگوید: «با خیال راحت گریه کن.» و خیالش راحت باشد که اشکش را به پای ضعف نمی گذارد و می داند اشک مال دل سوخته است.
کار نرگس به بیمارستان روانی ها نکشد خوب است. وگرنه می شود ترکیب کاملی از من و تو.
وقتی آمدی توی آشپزخانه پشت سرت نبود. صدای خش دار فریادت را که شنید آمد. داد زدی: «نزن! نکوب!» تقصیر خودم بود. بعد از کلی این پهلو آن پهلو شدن تازه خوابت برده بود. پاورچین پاورچین آمدم سر وقت گوشتهای توی یخچال. بیشتر از این می ماندند یخچال را بوی گوشت گندیده برمی داشت.اداره ی فردا و قرار ملاقات با مشاور نرگس و پیگیری پرونده ات توی بنیاد نمی گذاشت به این فکر کنم که آدم سه نصف شب گوشت خرد نمی کند.
برگشتم به طرفت. شقیقه هایت را فشار می دادی و داد می کشیدی: «نزن! نکوب!» جلو آمدی. دستم سست شد.چاقو را از دستم کشیدی. بالا که بردی نرگس را دیدم. پشت سرت ایستاده بود. دهانش باز مانده بود. نه فرصت شد او جیغ بکشد، نه من حرفی بزنم. خیره بودم به عرق روی پیشانیت که از کنار چشمهایت سر میخوردند و تا شیار گوشه لبت میرفتند. بس که می خندیدی کنار لبت چین افتاده بود. به شوهر شوخ و شنگم فکر می کردم ... که تنم داغ شد. جلوی پیراهنم خیس شد. چاقو را صاف فرو کرده بودی توی قفسه ی سینه ام.
من کج شدم. آشپزخانه و تو و نرگس کج شدید. نرگس دوید طرفم. تو لرزیدی. بد تر از همیشه. دندانهایت را به هم فشار دادی. گوشهایت را گرفتی. چشمهایت را بستی و سرت را کوبیدی توی دیوار.
پلکهایم بسته می شدند که دیدم کف آشپزخانه افتادی و دست و پایت تکان شدیدی خوردند و بعد بی حرکت ماندند.
چشمهایم را که بستم صداها واضح تر شدند. صدای فریادهای نرگس توی گوشی تلفن که آمبولانس میخواست، التماسش به من که طاقت بیاورم، آژیر آمبولانس، حرف زدنهای چند نفر غریبه و صدای ممتد و کش دار بوق.
بعد از این مسکنهایی که به تو زده اند فکر نکنم حالا حالاها به هوش بیایی. بیدار هم که بشوی مشاعرت آنقدر درست کار نمی کند که بفهمی چه اتفاقی افتاده. من بودم اجازه هم نمی دادم بفهمی. مثل همیشه که چیزی نمیگفتم و خودت می فهمیدی. کبودی را که می دیدی کنار انگشت اشاره ات را چنان می گزیدی که دندانهایت رویش چال درست می کرد. آرام می پرسیدی: "من زدم؟!"
ساکم را جمع می کردی. التماسم می کردی جانم را نجات بدهم و از خانه ات بروم و مثل همیشه التماست نتیجه نمی داد.
الان دو- سه ساعتی هست که از هم دوریم و من کنارت نیستم تا دلداریت بدهم. من اینجا هستم. توی این اتاق سرد، زیر این ملافه ی سفید. تو آنجا هستی. بیهوش روی تخت. با دست و پای بسته شده و رد خشک اشک که تا گوشه لبهایت آمده.