نگاهی به مجموعه داستان «مردی كه گورش گم شد»، نوشته حافظ خیاوی
سال 1386 نشر چشمه در تهران چند مجموعه داستان كوتاه و رمان كه اكثر آنها حجم كوتاهی در تعداد صفحات داشتند، روانه بازار كتاب ایران كرد. نویسندگان بیشتر این آثار چهره های جوان و نا شناخته ای در عرصه ادبیات داستانی معاصر ایران بودند كه مخاطبان شناخت چندانی از آن ها نداشتند. بنابراین طبیعی بود كه فعالان این عرصه با كنجكاوی به سراغ این نویسندگان جوان و آثارشان بروند. اولین باز خورد این جریان در دومین دوره جایزه ادبی روزی روزگاری خود را نشان داد. در این دوره 2مجموعه داستان از این سری آثار به عنوان بهترین مجموعه داستان سال 86 انتخاب و از نویسندگان آنها تقدیر شد.
یكی از ان كتاب ها مجموعه داستان «مردی كه گورش گم شد» نوشته حافظ خیاوی بود كه در ادامه به چاپ های متعددی رسید.
این مجموعه شامل 7 داستان كوتاه است كه از جهات گوناگون وجه مشتركی با هم دارند. اولین شاخصه این داستان ها، بومی نگاری پررنگ در بافت های داستانی است كه از این جهت آن ها را در بین داستان های ایرانی نوشته شده در سال های اخیر متمایز می كند. البته به غیر از یك داستان (مردی كه گورش گم شد) كه عنوان كتاب هم از آن بر گرفته شده است، و در آن به جغرافیای مشخص (اقلیم آذربایجان) اشاره شده، در بقیه داستان ها به جغرافیای معینی اشاره نشده و فقط به همان شاخصه بومی بودن اكتفا شده است. گویش خاصی در داستان ها دنبال نمی شود و نثر به كار گرفته شده به شدت تلگرافی، كوتاه و بریده بریده است. «تمام تنم خونی شد. تا به حال این همه خون آدم ندیده بودم. مرده دیده بودم، چند بار هم دیده بودم. پدر بزرگم وقتی می مرد، همان جا بودم. جان دادنش را هم خوب یادم است. نشسته بودم كنار پنجره. شلوار چینی پایم بود. از آن ها كه آن سال ها مد شده بود ،...(ص 71)
البته این نثر ارتباط تنگاتنگی با انتخاب راویان داستان ها دارد. تقریبا تمام راوی ها از میان شخصیت های كم سن و سال و طبقه خاصی انتخاب شده اند كه اشراف چندانی به مفاهیم و معانی حرف هایی كه می زنند ندارند. آنها پشت سر هم و بدون وقفه اطلاعات داستانی را به خواننده انتقال می دهند و در این میان این خواننده هوشمند است كه با در كنار هم چیدن كلمات گزینش شده توسط نویسنده و معانی نهفته در آن ها به برداشت های تازه ای از كلیت داستان ها می رسد. در داستان كوتاه ابتدای كتاب با عنوان «روزه ات را گیلاس باز كن »، راوی در دنیای كودكانه خود به دختر دایی اش (سومان) علاقه مند می شود كه یك علاقه یك طرفه ای است و تا پایان داستان هم هیچ گونه اشتیاقی از جانب طرف مقابل (سومان) دیده نمی شود. البته طرح داستان روی این محور استوار است كه راوی نشانه كوچكی از یك علاقه در سومان می بیند. (سومان دو گیلاس در روی درخت به راوی نشان می دهد و می گوید حالا كه روزه ای برو موقع افطار بیا با گیلاس ها افطار كنیم) اما جمله پایانی داستان كه از زبان سومان بیان می شود، تمامی تصورات و برداشت های ذهنی راوی را نقش بر آب می كند. «گیلاس ها پلاستیكی بود خل خدا.» (ص 21)
جاذبه های این داستان در مرور بخش های از زندگی راوی در گذشته نهفته است كه این رویكرد در بقیه داستان های كتاب هم لحاظ شده است. به عبارت دیگر طرح های داستانی كه نویسنده برای نوشته هایش انتخاب كرده است، در چند جمله خلاصه می شوند. طرح داستان دوم كتاب با عنوان «آنها چه جوری می گریند.» ماجرای نوجوانی است كه برای یكی از نقش های یك مراسم تعزیه انتخاب شده است. زمان اكنون روایت، تردد او با كاروان تعزیه است از یك گوشه شهر به گوشه دیگر و او مشاهدات خود در این همراهی كوتاه مدت را برای خواننده تعریف می كند. نكته داستانی كه نویسنده در این طرح گنجانده است، نمایاندن ماهیت شخصیت های مختلف در یك مراسم عمومی است كه به وسیله راوی بی طرف (در داستان) تعریف می شود. «پیرمردی نزدیك ما می آید. عرق چین سیاه سرش است. گریه می كند. پیشانی ما را می بوسد. بوی پنیر محلی می دهد. بر شانه هایمان پول می بندد و كنار نیمكت روی خاك می نشیند. محمد سرش را به سمت شانه اش می چرخاند و به من چشمك می زند ...»(ص 32)
در داستان سوم كتاب با عنوان «چشم های آبی عمو اسد» هم طرح تقریبا ساده است و موضوع، مطرح شدن پرسشی در ذهن راوی (چرا خدا به میوه زیتون قسم خورده؟) و تفسیر آن به ذهنیت كودكانه خود است. در این داستان هم مانند 2 كار پیش از این، حواشی داستان كه ریشه در خاطرات خاطرات گذشته راوی دارد، كلیت داستان را شكل می دهد.
در داستان بعدی كتاب با عنوان «صف دراز مورچگان» موضوع تا حدودی نسبت به طرح های تغییر كرده می كند و حالتی سورئالیستی پایان داستان را رقم می زند. این داستان نیاز به تجزیه و تحلیل جامه شناختی و روان شناختی مفصلی دارد كه در فرصت های بعدی می توان به طور مشروح به آن پرداخت. در این داستان مقوله«مرگ» وارد ذهن راوی می شود كه با توجه به نگاه خاصی كه او به دنیا و پیرامونش دارد، قابل تامل است. همچنین نگاه شاعرانه نویسنده به موضوع مرگ از زیبایی های این داستان است: «مورچه ها می آیند سراغم، از سوراخ دماغم، دهانم، از هر سوراخی كه دارم می روند تو. تكه تكه ام می كنند. تجزیه ام می كنند. حفره حفره می شوم، می شوم یك قالب پنیر. مورچه ها مرا می برند خانه هایشان. ذره ذره می كنند، می گذارند لای دندان هایشان و می برند. می برند زیرزمین، فردا، پس فردا كه هوا سرد شد، برف كه بارید، همه جا كه خوب سفید شد، مرا می خورند. همه زمستان مرا می خورند.»(ص62)
در داستان بعدی با عنوان «مردی كه گورش گم شد.» بار دیگر موضوع مرگ دستمایه كار نویسنده می شود . در این اثر بر خلاف كار قبلی كه در آن تمایل كم رنگ به سوی نگاه سورئالیستی دیده می شد، این بار گرایش به سمت نگاه های فرا واقعی با غلظت بیشتری خود نمایی می كند. اگر در داستان صف دراز مورچگان، تصور مرگ خود نمایی می كرد، در داستان مردی كه گورش گم شد، بخشی از قصه از زبان مرده ای از درون قبر روات می شود: « بی انصاف ها اقلا جنازه ام را به خانواده ام ندادند. اینجا كی برایم گریه می كند؟ این جا كه كسی مرا نمی شناسد. تنها كسی كه این دور و نزدیك دیدم، همان دختر بود. ولی او كه نمی دانست مرا به كجا می برند. اگر می دانست كه مرا برای كشتن می برند شاید گریه می كرد...» ( ص 75و 76)
داستان بعدی كتاب با عنوان «ماه بر گور می تابد.»، بازگشت دوباره به فضاهای رئالستی است. این داستان از طرح و توطئه قوی و منسجمی نسبت به داستان های قبلی كتاب برخوردار است؛ به عنصر كشمكش در داستان توجه لازم شده و تقریبا به بسیاری از انتظارات مخاطب از دریچه نگاه سنتی داستان نویسی پاسخ داده شده است. نوعی اعتراض اجتماعی در این داستان دستمایه كار قرار گرفته و به شكل ملموس نتیجه گیری هم در آن صورت گرفته است.
آخرین داستان كتاب با عنوان «مردها كی از گورستان می آیند.»، باز هم به موضوع مرگ پرداخته است، اما این بار نگاه نویسنده كاملا واقع گراست. به عبارت دیگر شخصیتی از دنیای مردگان با مخاطب حرف نمی زند، بلكه پایان داستان با مرگ یكی از شخصیت های كلیدی داستان (حقیقت) رقم می خورد. «نزاكت سرش را از روی شال قرمزی كه امروز برای اولین بار سرش كرده بود، خاراند. نمی خواست برود خانه، همان جا می نشست و چشم می دوخت به راهی كه حقیقت را برده بودند. آن قدر می نشست تا حقیقت را خاك كنند و برگردند...» (ص96)
در یك نگاه كلی، ارتباط تنگاتنگی بین داستان های این كتاب دیده می شود. اغلب شخصیت ها در اكثر داستان ها حضور دارند و بعضی از كاراكتر ها هم در دو یا سه داستان دیده می شوند. شخصیت های مثل اسد، مهدیقلی، علیرضا و...
تم «مرگ» در نیمی از داستان ها دیده می شود، راویان نوجوان حضور پر رنگ دارند، شخصیت های راوی به ظاهر هوشمند نیستند، از طبقات پایین دست اجتماع هستند، پس زمینه بیشتر داستان ها جوامع كوچك شهری است و...
در مجموع، داستان های كتاب مردی كه گورش گم شد، حاصل نگاه نو در عرصه ادبیات داستانی معاصر ایران است كه توقع خوانندگان از نویسنده آن (حافظ خیاوی) را زیاد كرده است. بی گمان برآوده كردن این توقعات كاری بس دشوار است كه باید منتظر ماند تا آثار بعدی این نویسنده هم از راه برسد و آن وقت قضاوت نهایی را درباره آن انجام داد. با این حال، اگر حافظ خیاوی، فقط همین مجموعه داستان را برای همیشه هم در كارنامه ادبی اش داشته باشد، باز هم نامش در ردیف چهره های خلاق در عرصه ادبیات داستانی معاصر ایران خواهد ماند. هرچند با یك كتاب، آن هم، مردی كه گورش گم شد.