نمی دانم چند ساله بودم که مجموعه ابن سینا برای اولین بار از تلوزیون پخش شد. بی شک سن و سال کمی داشتم. آنقدر که از بخش های تاریخی سریال که مربوط به پادشاهان و حکمرانان می شد چیزی نمی فهمیدم. (بماند که همیشه با تاریخ مشکل داشته ام) اما تصویری که از ابن سینا در ذهنم نقش بست، هیچ گاه محو نشد.
مدتی پیش، شبکه چهار سیما اقدام به پخش چند باره این سریال نمود که به دلیل پخش از این شبکه خاص و دلایل دیگر، نتوانستم به صورت منظم آن را ببینم. اما قسمت آخر را به طور اتفاقی، کامل دیدم. البته در حین دیدن، نمی دانستم قسمت آخر است. چرا که گوشه صفحه، نوشته شده بود: «قسمت نهم» و من فکر می کردم احتمالا چند قسمت دیگر تا پایان باقی است. اما با کمال تعجب، ابن سینا به رحمت خدا رفت و دیگر به هیچ وجه امکان نداشت این سریال ادامه داشته باشد. باورم نمی شد مجموعه ای تا این حد تاثیر گذار که قطعا در ذهن خیلی های دیگر هم نقش بسته است، فقط نُه قسمت بوده باشد.
این روزها مجموعه «یوسف پیامبر» از شبکه یک پخش می شود. پیامبری که زندگی اش فراز و نشیب های زیادی داشته و جذابیت های فوق العاده ای برای تبدیل شدن به یک مجموعه تلوزیونی. اما حیف که فرج الله سلحشور، شیرینی تماشای این سریال را با تلخی وقت کُشی های بسیار درهم آمیخته و بیننده را مجبور می کند دقایق بسیاری از وقتش را با دیدن صحنه های تکراری و آزاردهنده تلف کند تا بتواند بخش های جذاب زندگی این پیامبر پاکدامن را ببیند.
پیش تر ها شنیده بودم آقای سلحشور در حین ساخت مجموعه «اصحاب کهف»، از بازیگران می خواسته که با وضو سر صحنه حاضر شوند. نمی دانم در مورد مجموعه «یوسف پیامبر» هم همین کار را کرده یا نه. اما همین قضیه نشان می دهد که ایشان فردی متعهد است و از ساخت چنین کارهایی، امید تاثیر دارد.
اگر اشتباه نکنم، اکنون این مجموعه از مرز سی قسمت گذشته و الان چند قسمت است که هیچ اتفاق خاصی نمی افتد. مردم مدام گاو های خود را هل می دهند تا زمین را آماده کاشت کنند. یوسف مدام از زمین های کشاورزی بازدید می کند. توصیه هایش را برای چندمین بار به آنها تکرار می کند و آنها برای چندمین بار از او می پرسند که نامت چیست و او برای چندمین بار جواب می دهد: «یوزارسیف!» و آنها برای چندمین بار تعجب می کنند.
از طرفی کاهنان مدام دور هم جمع می شوند و همان حرف های تکراری گذشته را برای یکدیگر بازگو می کنند.
یا به طور مثال وقتی اتفاقی می افتد، همه آن را برای هم تعریف می کنند. کاری ماما برای زلیخا. زلیخا برای پوتیفار و پوتیفار برای جناب آمون هوتب. صبر کنید. هنوز تمام نشده است. تازه همان ماجرای تکراری را باید از زبان اهالی قصر آمون هوتب بشنویم و امان از وقتی که این ماجرا به گوش کاهنان برسد! از تمام این تعریف کردن های تکراری باید فیلمبرداری شود و وقت و انرژی و هزینه بسیاری اسراف شود و مخاطبی که با اشتیاق پای تلوزیون نشسته - و به کتاب ها و کتابخانه های گوناگون دسترسی ندارد تا بتواند خودش از دل احادیث، سرگذشت کامل این پیامبر را بخواند- دل زده و سرخورده، هر چند دقیقه یک بار به ساعت نگاه کند و با خود فکرکند که سی دقیقه از شروع این سریال گذشته و هنوز هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است.
به هر حال ما خودمان هم سفارشی نوشته ایم. می دانیم که ممکن است چه مشکلاتی داشته باشد. گاهی فرد مجبور است مثلا سی قسمت سریال بسازد تا در ماه رمضان، هر شب یک قسمت پخش شود. خدا به داد بینندگان آن سریال ها برسد که چه وقتی را هدر می دهند! گاهی نویسنده قصه ای را مجبور می کنند حتما در داستانش یک حادثه عاشقانه بگنجاند. مثل یکی از دوستان ما که چند سال پیش، پس از مدت ها تحقیق و پژوهش، فیلمنامه زندگی شیخ طوسی را نوشت. اما صدا و سیما کارش را به یک شرط تایید می کرد و آن اینکه یک حادثه جذاب عاشقانه به داستان اضافه کند!
ولی داستان حضرت یوسف به گفته خداوند در قرآن مجید، احسن القصص است و به لحاظ داستانی، اوج ها و نقطه های بحران بسیار جذابی برای مخاطب دارد. پس چقدر بهتر می شد اگر آقای سلحشور بدون هدر دادن نیرو و انرژی هنرمندان بسیار و همچنین ارزش گذاشتن به وقت مخاطب، مجموعه ای در خور و متین می ساختند، بدون تکیه بر طولانی کردن بی دلیل قسمت های زیادتر. که قطعا عمیق بودن، از دراز بودن مهمتر است.