خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
مترجم: جعفر سلیمانی‌كیا
21 بهمن 1387

من در سال 1923 پس از نوشتن اولین كتابم، دریافتم كه سرنوشت و قسمت من در آن خلاصه شده كه به دلیلِ علاقة فراوان به آفرینندگِی خلّاقانه و لذّت بردن از نویسندگی پی‌درپی كتاب بنویسم. البته می‌توان گفت كه، اگر ناشرها با چاپ آثار من ریسك می‌كنند و مالیات می‌پردازند؛ پس كسانی هم یافت خواهند شد كه خریدارشان باشند. هرچند نویسنده باید امیدوار باشد كه كتابهایش احساس راستگویی، شرافتمندی و نازك‌دلی را در خواننده برانگیخته، در او تأثیر بگذارند. البته، همة اینها را در قیاس با ضرورت نوشتن می‌توان نادیده گرفت! چون نویسنده آن‌وقت شروع به نوشتن می‌كند كه، ابلیسی (خودكامه‌ای) كه او را به‌سویِ این كار والا سوق دهد و وی را از نظر نویسندگی و اضطرابِ آفرینندگی فردی لایق به شمار آورد. یعنی نویسنده آن‌وقت شروع به نوشتن می‌كند كه، هر بخش از وجودش، دل و تنش سالم است، اوضاع و احوالش رو‌به‌راه است و دل و تخیلش نقصانهای آدمی، احتراس و فداكاری‌اش را با حسّاسیّت درمی‌یابد. بعدها كه پا به سن می‌گذارد و از شدّت فعالیتش كاسته می‌شود، حتی در آن دم نیز كه دلش به او می‌گوید كه: «آخر تو خود نیز نمی‌دانی كه برای چه می‌نویسی و هیچ‌وقت هم نخواهی دانست»، باز به نوشتن ادامه می‌دهد.
به این دلیل می‌نویسد كه ابلیسی كه از بار اول نیز بی‌رحم‌تر و آشتی‌ناپذیرتر شده، هنوز به او التفات نشان می‌دهد. اما زمان می‌گذرد و نویسنده به‌درستی درك می‌كند كه یك لهستانی (هنریك سین‌ كیویچ: 1846 ـ 1916، نویسندة رمان تاریخی در زیر یوغ و كتاب كجا می‌روی؟ (كوئو وادیس) مدتهاست كه پاسخ سؤال او را یافته است: «متوجه می‌شود كه او برای آن می‌نویسد كه روح آدمی را به رقّت درآورد.»
این مسئله دربارة همه نویسندگان صدق می‌كند؛ هم دربارة آنان‌كه برای سرگرم كردن و به حیرت واداشتن خواننده می‌نویسند و هم در مورد كسانی كه می‌كوشند با نوشتن از خویش و حالات درونی‌شان، خویشتن را از دردهای نهانی برهانند و از حقیقت فرار كنند. برخی از آنان نمی‌دانند كه برای كه می‌نویسند؛ برخی می‌دانند اما از ترس آنكه به احساساتی‌گری متهم شوند، به این مسئله اعتراف نمی‌كنند. گمانم ما برای دست‌ یافتن به هدفی مشترك می‌نویسیم؛ البته منظور من این نیست كه ما می‌كوشیم انسانها را تغییر دهیم و به بهتر شدنشان یاری رسانیم. بله، نویسندگانی هستند كه به این كار امیدوارند، شاید هم، چنین هدفی را در پیش گرفته باشند. برعكس امید و آرزوی ما برای به رقّت درآوردن دل آدمی، به‌ طور كامل از حس خودبینی و فردی و شخصی‌مان ناشی می‌شود. نویسنده می‌خواهد تنها به خاطر خودش، دل خواننده را به هیجان بیاورد. چون او به این‌گونه به مرگ خویش «نه» می‌گوید. و با «نه» گفتن به مرگ خویش، سرشت آدمی را آن‌قدر به هیجان درمی‌آورد كه خواننده خود نیز به مرگ خویش «نه» می‌گوید. آدمی نرم و آهسته شروع می‌كند به حس كردن و دریافتن آنچه به او تلقین می‌شود. انسان دست‌كم به این دلیل با گیاه فرق دارد كه گیاه نمی‌تواند به هیجان و بزرگواری روح دست یابد؛ به همین دلیل كسی كه می‌تواند به كلمه‌های بی‌جان و سرد خویش (با آفریدنِ اثری یگانه) این هیجان را در دل خواننده، پدید آورد، خود نیز جاودانه می‌شود.
بله، زمانی فراخواهد رسید كه زندگی نویسنده در این دنیا به سر آید. اما این مسئله دیگر اهمیت چندانی نخواهد داشت؛ چون آثاری كه او زمانی آفریده، روح آدمی را همواره با همة توانش به هیجان درخواهد آورد و خوانندگان آثارش پس از چند نسل، زمانی، هوایی را كه نویسنده در آن زیسته، درد كشیده یا شادمان بوده، تنفس خواهند كرد. اگر نویسنده‌ای دست‌كم برای یك بار بتواند چنین كار خارق‌العاده‌ای از خود نشان دهد، بی‌گمان آثار او ماندگار می‌شود و خوانندگان كتابهایش همواره به او احترام می‌گذارند.



سخنرانی فاكنر در دانشگاه ویرجینیا برای دانشجویان و مُدرّسان
انسان وسایل زیادی در اختیار دارد كه می‌تواند خود را جسماً با آنها نابود كند. اما امروزه ما برای نابودی معنویات وسایلی داریم كه گمانم در مقایسه با صد سال قبل كم نیست. محیط تنها چیز تغییرپذیری است كه انسان با آن تغییر می‌كند و انسان عاقبت از عهدة غلبه بر محیط بر خواهد آمد. رفته‌رفته انسان می‌خواهد نسبت به انسانهای دیگر مهربانی بیشتری از خود نشان دهد. آدمی پس از اندكی دقت و ژرف‌اندیشی درمی‌یابد كه، به بی‌عدالتیها پایان خواهد داد و با همه توان می‌كوشد این كار میسّر شود. گاه‌گاهی هم از آدمی چنان كارها و رفتارهای ناشایستی سر می‌زند كه او، پشیمانی‌اش را از اینكه هنوز هم دارد روی زمین می‌زید، ابراز می‌كند. اما او در وضعیتی دیگر گناه خویش را می‌زداید. آری، انسان پیروزمندانه به بقای خویش ادامه خواهد داد.



گفتگو با دانش‌آموختگان ویرجینیا و مدرّسان آنجا
آیا انسان برای دست یافتن به كمال مطلق باقی خواهد ماند؟ این مسئله را هیچ‌كس نمی‌داند. اما انسان باز بهتر خواهد شد. باید گفت كه مرگ یگانه راه پیشرفت است. ما خود دیدیم كه، اكنون كودكان كم سن‌ّ و سال مجبور به كار كردن نیستند، گیریم كه مثلاً دیگر این روزها فروشنده وجدانش راضی نمی‌شود اجناس زهرآلود بفروشد. بله، این، موفقیتی بس ناچیز است. اما در هر صورت موفقیتی است. این روزها جامعه دگرگون شده است و دیگر كسی را برای دزدیدن قرصی نان برای ابد حبس نمی‌كنند و به دار نمی‌آویزند. هرچند كه این مسئله در مقایسه با كشف بمب اتم تغییری بسیار جزئی است؛ با این‌همه نوعی دگرگونی است. انسان باز مردانگی بیشتر از خود نشان داده است. گمانم درهرحال ارادة آزاد آدمی در تقدیر و محیط به جریان می‌افتد. من با سخن گفتن از واژه تقدیر معنای یونانی آن را در نظر می‌گیرم. انسان برای برگزیدن آنچه می‌خواهد و مردن در راه آنچه برگزیده از روحی بزرگوار برخوردار است. تنها به این دلیل كه من تصور می‌كنم عاقبت او پیروزمندانه به بقای خویش ادامه خواهد داد و پیروز خواهد شد. البته گاه‌گاهی تقدیر دست از سر آدمی برداشته و وی را به حال خود می‌گذارد اما نباید زیاد به این مسئله خوشبین بود.
من بر این باورم كه انسان دستِ آخر دلیری و جسارت آن را خواهد داشت كه در راه آنچه برگزیده از جان خویش بگذرد.
٭٭٭
ـ آیا نگرش شما به زندگی خوشبینانه است؟
ـ بله.
ـ دربارة شخص، این‌طور نیست؟
ـ شخص، چیز چندان مُهمی نیست؛ مُشتی گِل است. یعنی آدمی زمان درازی روی زمین نمی‌زید؛ اما امیال و آرزوهای دور و دراز او و آدمیانی كه مثل او هستند، به زندگی ادامه می‌دهند. تا زمانی كه انسانهایی روی كرة زمین زندگی می‌كنند،‌ همیشه كسی در بین آنان پیدا خواهد شد كه یوهان سباستیان باخ، آفرینندة پاسیون سن‌ماتیوی و یا شكسپیری دیگر باشد.



نویسندگی، تلاش جانگاه در تنهایی
گفتگو با دانشجویان و مدرّسان

اوایل گمان می‌بردم كه، تنها چیزی كه نویسنده باید از آن برخوردار باشد، استعداد است. اما حالا تصور می‌كنم كه نویسندة تازه‌كاری كه تازه شروع به نوشتن كرده، باید بی‌اندازه بردبار باشد و برای دست یافتن به آنچه می‌خواهد بارها تلاش و كوشش كند. نویسنده باید دربارة آثارش سختگیری زیاد از خود نشان دهد. یعنی اگر احساس كند چند سطر از نوشته‌اش خوب از آب درنیامده باید آن سطور را و اگر لازم بداند تمامی صفحه‌ها را (هرچند خود از آن مطالب خوشش بیاید) بدون ذرّه‌ای پشیمانی به كناری نهد. هدف اساسی، توانایی رسیدن به ماهیّت موضوع است. یعنی نویسنده باید نسبت به همه‌‌چیزها علاقه بی‌پایان از خود نشان دهد و پیش خود فكر كند و از خود بپرسد كه، آدمی در یك مكان، با قرار گرفتن در موقعیتی به چه علت رفتار خاصی از خود نشان می‌دهد. اگر شما از چنین قابلیّتی برخوردار باشید، آن‌وقت داشتن و نداشتن استعداد چیز چندان مهمی نخواهد بود.

آیا پیروی از قاعده و قانون، اسلوب را محدود می‌كند؟
نه، فكر نمی‌كنم آن‌طور باشد. اگر سخن شما را بپذیریم در آن صورت توانایی نویسنده محدود می‌شود. تصور می‌كنم كه هر زبانی باید ابتدا زنده و پویا باشد؛ یعنی همیشه باید بتواند دگرگونیها را شامل شود. تنها از راه تجربه می‌توان گفت كه كدام اسلوب بهتر است. چون اسلوب خود در درون وضعیّت پویا و دگرگون‌شوندة زبان است و به خاطر پویایی همة چیزهای موجود در كرة زمین بی‌شك باید پویا باشد. اگر اسلوب تغییر نكند از بین می‌رود و جایش را با شكوه و جلال نمایشی عوض می‌كند. اسلوب باید با در نظر گرفتن فكر و مضمون اصلی اثر نویسنده تغییر كند. نویسنده همان‌طور كه به نوشتن ادامه می‌دهد، چیزهای بیشتری از قهرمانان آثارش می‌آموزد؛ به شرطی كه آنان را شرافتمندانه تصویر كرده باشد. اگر وی رفتار و كردار و آرزوهای آنان را به شكلی تصویر كند كه با حقیقت مطابقت داشته باشند، در آن صورت وی چیزهای زیادی از قهرمانان آثارش می‌آموزد. آنان با رفتارهای غیرمترقبه‌‌شان او را به حیرت وامی‌دارند و نویسنده پیش خود می‌گوید: «البته كه، حرف، حرف آنان (قهرمان داستان) است. همه وقایع باید به گونه‌ای پیش آید كه آنان می‌خواهند.»
٭٭٭
هنگامی كه قهرمانان اثر قدم به صحنه زندگی می‌گذارند و از جا كنده می‌‌شوند، نویسنده در آن هنگام برای آنكه بتواند حرفها و كردار آنان را به‌خوبی و درستی بیان كند، مجبور می‌شود با همه توان خویش در پی آنان بدود. با در نظر گرفتن این مسئله، می‌توان گفت كه نویسنده تا حدودی به منزله ابزاری عادی در دست قهرمانان آثار خویش است. آنان رفته‌رفته مسئولیت وی را نیز بر عهده می‌گیرند و تنها كاری كه از نویسنده برمی‌آید این است كه با آنان همگام شود. گمانم تا لحظه آخر، نویسنده خود نیز به‌ طور دقیق نمی‌داند كه قهرمانانش قرار است چه بگویند و چه بازی‌ای از خود دربیاورند. اما درهرحال نویسنده باید بتواند حرفها و كردار قهرمانان خویش را چنان به قلم آورد كه با تصورات او دربارة حقیقت مطابقت داشته باشد.
٭٭٭
برخی از نویسندگان به محیطهایی پیوستگی و دلبستگی دارند و به محیطها و مكانهای خاصی علاقه نشان می‌دهند. اما اصلاً لازم نیست برای نویسنده شدن، ادیب (متخصّص ادبیات) هم باشی. گمانم ادیب برای ادیب شدن باید به طور رسمی و به اندازه معین تحصیل كند. حال آنكه نویسندگانی بوده‌اند و هستند كه چنین تحصیلاتی نداشته‌اند. با داشتن استعداد و زحمت‌ كشیدن نیز می‌توان ادیب شد. البته من ‌دارم درباره خود و شروود اندرسن حرف می‌زنم. بیشتر كتابهای من از جمله همچون كه دراز كشیده بودم و داشتم می‌مُردم،1 اثری سهل و ممتنع است. اسلوب آن با دیگر آثارم فرق دارد. قهرمانان رمان، هریك، از نظرگاه خویش داستان را نقل می‌كنند. هر قهرمانی، هم به رمان تداوم می‌بخشد و هم آن را به جلو می‌برد. هریك از قهرمانان رمان كه روی‌هم‌رفته پانزده نفر هستند رمان را به پیش می‌برند. البته من در رمان مذكور بیشتر از همه به دارل2 پرداخته‌ام.



درباره آموختن از نویسندگان گذشته
من با خواندن رمان مادام بواری با نویسنده‌ای آشنا شدم كه یك كلمه را هم بیهوده ننوشته است و یا گمانم توانستم با چنین نویسنده‌ای رودررو شوم. پیوند نویسنده با ماده و مصالح كارش، زرگر را به یاد می‌آورد. یعنی زرگر هیچ‌گاه در كارش شتاب نمی‌كند، چون زیبایی و نازك‌كاری‌ای كه باید در كارش به چشم بیاید، این مجال را به وی نمی‌دهد. البته احتمال دارد كه او نیز فرصت زیادی در اختیار داشته باشد. راستش اصلاً خود نیز نمی‌دانم كه چه تعبیری باید در اینجا به كار ببرم. فقط می‌خواهم بگویم اونوره دو بالزاك، موقع نگارش، سرش آن‌قدر به تصویر كردن شخصیتهای آثارش گرم می‌شد كه دیگر فرصتی به دست نمی‌آورد تا به شكل و ساختار كتابهایش ـ به‌جز رمان زنبق درّه ـ بپردازد و هنگامی كه به نوشته‌هایش از بابت اسلوب ایراداتی گرفته می‌شد، خودش نیز از این كار سخت حیرت می‌كرد. بی‌شك مقایسه این دو، یعنی فلوبر و بالزاك باهم، كار پسندیده‌ای است. بله گمانم نویسنده‌ای كه سالامبو، وسوسه سن آنتوانت، تربیت احساساتی و مادام بواری را نوشته، صاحب سبك بوده و آن‌قدر استعداد داشته كه توانسته درباره انسانها نیز بنویسد. حال آنكه كمتر نویسندگانی پیدا می‌شوند كه از عهدة این كار برآیند. به این دلیل نویسنده اغلب مجبور به انتخاب یك راه از راههای مختلف می‌شود؛ اینكه تنها به بازگویی حقیقت درباره انسانها بسنده كند و یا تنها به ‌سوی آفرینش هنری گام بردارد.

آیا حجم رمان عظیم جنگ و صلح با معیار سنجش شما ناسازگار نیست؟
نه، اصلاً نه. من به مسائل هنرمندان آن‌قدر آگاهانه نزدیك می‌شوم كه هر اسلوب و روشی نتواند احساسات مرا خوار بدارد. گمانم در یك رمان و داستان هریك از قسمتها و بخشهای جداگانه، باید اسلوبی درخور طلب كنند. این اسلوب همیشه به شكلی بسیار طبیعی آفریده می‌شود؛ همان‌طور كه درخت نه در هر فصل سال كه در بهار برگ می‌آورد. وقتی هرمان ملویل به اسلوب توران می‌نویسد، به نظر من توجه به این مسئله خیلی مهم است. هنگام خواندن یك رمان، باید توجه داشت كه یك اسلوب چه وقت از اسلوب دیگر پیشی می‌گیرد. با در نظر گرفتن این مسئله هنگام خواندن اثری چون مادام بواری انگار از همان اول درمی‌یابی كه مقصود فلوبر چیست، می‌دانی كه، از خواندن رمان پشیمان نخواهی شد و به‌یقین درمی‌یابی كه كتاب با ژرف‌نگری بسیار نوشته شده است.

ـ بدون در نظر گرفتن آثار خویش، كدام را شاهكار ادبیات آمریكا می‌دانید.
ـ بی‌شك موبی‌دیك را.
ـ آیا می‌توانید كتابهای دیگری را نیز نام ببرید.
ـ بله من كتاب هكلبری‌فین را نام می‌برم.
ـ چرا شما رمان موبی‌دیك را در مقام اول قرار می‌دهید؟
ـ من چنین كاری نمی‌كنم؛ فقط اسم كتابی را می‌برم كه لایق مقام اول باشد.
اگر ویرجینیا وولف را به سببی برتر از ارنست همینگوی می‌شمارم به آن سبب نیز موبی‌دیك را برتر می‌دانم. در واقع در كتاب هكلبری‌فین مقصد از پیش معلوم بوده و نویسنده خود دارد نقش یك پسرك جنوبی بسیار شیرین‌زبان و بسیار تیزهوش را بازی می‌كند. اما رمان موبی‌دیك كوشش جدیدی در گشودن راه تازه‌ای در رمان بود كه، متأسفانه ادامه نیافت. چون هركس توان و مجال پرداختن به این كار سترگ را ندارد.



دربارة شروود آندرسن
نویسنده برای اینكه بتواند طوری در محیط و فضای آمریكا قرار بگیرد كه بتواند با آزادی درباره مسائل سیاسی و اخلاقی و اجتماعی اظهار نظر كند و یا به فعّالیتی بپردازد، باید خشن‌تر از اندرسن باشد. در دوران دیكنز در انگلستان و در روزگار بالزاك در فرانسه، نویسنده چون دوران ما، نیاز چندانی به دفاع و مراقبت از خویش نداشت. گمانم اگر اندرسن راهب بود، خوشبخت بود. او این دنیای بی‌رحم را ترك می‌كرد، در دیری خلوت می‌گزید و به كار خویش می‌پرداخت. آنجا دیگر كسی جرئت نمی‌كرد به او اهانت كند. بله او می‌توانست واینزبرگ اوهایوی دیگری بنویسد و اثر خوب دیگری بیافریند. چون وی به‌ خاطر نوشتن كتاب مذكور، مَنِش خویش را ترك كرده بود.
وقتی ما به سراغ آثار دیگرش نظیر سفید بینوا، ازدواجهای بسیار، خنده تلخ، پیروزی تخم‌مرغ و... برویم می‌بینیم او در این آثار سعی نكرده كه كاملاً برخلاف منش خویش عمل كند. نه،‌ او به این فكر نیفتاده كه واینزبرگ اوهایوی دیگری خلق كند. او تلاش و كوشش می‌كرد تا اثری در حدّ و اندازه‌های كتاب یادشده بنویسد و باز به بزرگواری روح و تازگی دست یابد. اما دست‌آخر نتوانست یك بار دیگر خود را تكرار كند.
اندرسن آشنایی آن را نداشت كه به سرچشمه‌های آفرینندگی دست یابد. شاید هم سبك او چون بالزاك جهانی نبود. چون یگانه آدمی كه او می‌شناخت، خودش بود. آرزوهایش نیز از امیدهای واقعی‌اش زیباتر بود. این مسئله نیز مانع نوشتنش می‌شد. چون همان‌طور كه جراح با شكافتن بدن آدمی به وی توجه نشان می‌دهد، نویسنده نیز باید به مردمان زنده همان‌طور توجه نشان دهد. یعنی او می‌تواند انسانها را دوست نداشته باشد و به دیدة تحقیر در آنها بنگرد، اما درهرحال باید به آنان علاقه نشان دهد. اندرسن كه انسانها را نمی‌شناخت از آنان در هراس بود. به قول ادموند ویلسون منتقد معروف آثار اندرسن و گرترود استاد و همینگوی باهم هم‌ریشه و متعلق به یك مكتب خاص هستند. مشخصات این مكتب، زبان ساده و بی‌پیرایه‌ای است كه اغلب از لحن و گفتار عامیانة شخصیتها درمی‌گذرد و در واقع برای بیان عواطف عمیق و حالتهای غامض ذهنی و روانی به كار می‌رود. اندرسن پدر ما نویسندگان آمریكایی و نسل بعد از ماست.
من قبل از نوشتن پاداش سرباز تنها یك بار اندرسن را دیده بودم. چون یك بار نظرم را به ‌طور هجو‌آمیزی درباره نقاشیهای استراتلینگ ـ یكی از دوستان نزدیك اندرسن ـ به سبك شروود نوشته بودم. آن مقاله باعث شده بود رویدادهای ناخوشایندی پیش بیاید. به‌ همین دلیل دیگر نمی‌خواست مرا ببیند. اما یك بار به طور اتفاقی در نیویورك در محفلی به هم برخوردیم. در آن‌وقت من می‌پنداشتم كه شخصیت او خیلی بزرگ‌تر و بااهمیت‌تر از آثارش است. اما بعد من با به یاد آوردنِ بخشهایی از واینزبرگ اوهایو، پیروزی تخم‌مرغ، لبها و مردها، سفید بینوا، ازدواجهای بسیار و خندة تلخ دریافتم كه در دنیایی كه كوتوله‌های بسیاری در آن زندگی می‌كنند، ناگهان چشمم به نهنگی افتاده است؛ با در نظر گرفتن این مسئله كه اندرسن برای آنكه لایق عنوان نهنگ باشد، روی‌هم‌رفته دو یا سه اثر آفریده است. بله، گاهی ذرّاتِ شرف در رگهای پرخون آدمی، جا را برای آدمیت تنگ می‌كند!



دربارة ویرجینیا وولف
شنیده‌ایم كه شما آثار وولف (خانم دالوی، به سوی فانوس دریایی، اورلاندو، خیزابها و اتاقی متعلق به شخص خود) را دوست دارید.
ـ می‌دانید اتفاقاً من مدتها قبل در جایی یادآوری كرده بودم كه، در واقع آثار وولف را چندان نمی‌پسندم. اما از آن روز تا كنون نتوانسته‌ام این حرفم را به كسی بقبولانم. چند سال قبل یكی در محفلی از من پرسید كه نظرم دربار‌ة نویسندگان معاصر چیست؟ گفتم كه، درصورتی‌كه همه ما در حال حاضر مشغول نوشتن هستیم، من چه می‌توانم بگویم؟ گفت كه، یعنی شما هیچ نظری در مورد آنان ندارید؟ من از او پرسیدم كه با گفتن آنان چه كسانی را در نظر می‌گیرید؟ وی وولف، جان دوس‌پاسوس [نویسنده رمانهای دست تنها، سه سرباز، مجموعة ینگه دنیا رمان سه‌بخشی مدار 42، 1919، پول كلان]، ارسكین كالدول [نویسنده رمانهای غوغای ژوئیه، جادة تنباكو، یك وجب خاك خدا، خانه‌ای در كوهستان و مجموعه داستانهای كوتاه آفتاب جنوبی]، همینگوی و مرا نام برد. در آن حالت من گفتم: چه بهتر، اگر من بودم، به این ترتیب از آنان نام می‌بردم: 1. وولف 2. فاكنر 3. دوس پاسوس 4. كالدول 5. همینگوی.
ـ اگر الان مجبور بودید به این سؤال پاسخ دهید، جای اسامی را تغییر می‌دادید؟
ـ نه. من با گفتن آن حرفها جرئت فراوان وولف را برای آفرینش آثار ماندگارش در نظر گرفته‌ام؛ مسئلة عمده جسارت‌آمیز بودن تلاش نویسنده در خلق اثر خویش است. گمانم هیچ‌كدام از آثارم، آن‌طور كه دلم می‌خواست خوب از آب درنیامده‌اند. به همین دلیل هر بار كتابی دیگر نوشته‌ام. چون نویسندگی در واقع سرگرمی چندان خوشایندی نیست. شخصاً من خود می‌توانستم سرگرمیهای زیادی ـ چون كشاورزی ـ برای خود بیابم. اما من فعلاً دلیل عمده‌ای برای تغییر پیشه‌ام نمی‌بینم. اگر ما پس از باز ایستادن از نویسندگی، می‌توانستیم آینده را پیشگویی كنیم، آن‌وقت من ‌می‌توانستم افكارم را به‌روشنی درباره نوشته‌هایمان بر زبان آورم. هنوز زود است كه برداشتم را در این مورد بیان كنم. وولف اكنون از دست رفته است. اما دیگران هنوز زنده‌اند. گمانم، كالدول چند سال پیش از این تمام شده است.
البته این مسئله به اولین كتابهای وولف مربوط نمی‌شود. «در رمان خانم دالووی،3 نویسنده، خانم دالووی را كه برای خرید گل به بازار لندن می‌رود گام به گام دنبال می‌كند و تصویرهای درخشانی كه از پیش چشم او می‌گذرد، اندیشه‌ها و احساسهایی كه به سبب روشنی شفّاف بهاری در او بیدار می‌شود، یادمان شخصی كه در جوانی او را می‌شناخته، همه را جان می‌بخشد و قهرمان خود را به دوران جوانی و خانة پدری می‌برد و در ضمن این كار، توجه دالووی (دَلووِی) را به اطراف خود و عشق او را به ظواهر زندگی نشان می‌دهد و داستان را از گذشته به حال می‌پیوندد و از آمد و شد، میان گذشته و حال، ساختمانی برای داستان خود پدید می‌آورد كه چون قطعه‌ای از موسیقی از هماهنگی كامل برخوردار می‌شود.»
من می‌دانم كه كالدول نیز چون من از آثار خود راضی نیست. در بین ما همینگوی از همه داناتر بود. او خیلی زود موفق شد اسلوبی را كه از عهده‌اش برمی‌آمد به كار ببندد و در روند آفرینش، بدون گوش دادن به صدای ابلیس درونی، تمامی توانش را برای پدید آوردن اثری بزرگ صرف كند. به این دلیل توانست برخلاف وولفی كه تلاش می‌كرد همة تاریخ آدمی را در نوك سوزنی قرار دهد، آثار منسجمی پدید آورد كه هیچ شباهتی به آثار عظیم و وزین و نثر سنگین و اسلوب فاخر وولف نداشته باشد.



درباره همینگوی
همینگوی هیچ‌وقت تمامیتی را كه برای نویسندگی لازم است، بر هم نمی‌زند. او خیلی زود توانست اسلوبی را كه برای نویسندگی به وی توانایی می‌داد، بیابد و برای یك بار هم كه شده از این اسلوب دوری نجست. این اسلوب برای وی مناسب بود و او به‌آسانی می‌توانست از عهدة این اسلوب برآید. اگر وی از این پس هم ـ مثل گذشته با خواندن آثار جیمز جویس و فلوبر و هنری جیمز، و با به كار بستن سخنان پاوند معنی مورد نظرش را به یاری ایماژ بیان بكند و با اشیا به طور مستقیم برخورد كند و از واژه‌های زائد استفاده نكند ـ به جستجو ادامه دهد، می‌تواند سبك بهتری برای خود بیابد.
گمانم آخرین كتاب همینگوی یعنی پیرمرد و دریا بهترین كتاب اوست چون او در این اثر به هدفی كه در نخستین گامهای نویسندگی‌اش نتواسته بود برسد، یعنی به خدا، رسیده است. تا رسیدن به این شاهكار كوتاه قهرمانان او در خلأ حركت می‌كردند و گذشته‌ای نداشتند. اما او به یك‌باره در رمان كوتاه پیرمرد و دریا به خدا رسید. در آن كتاب بَمبَكی (كوسه‌ای) هست كه خدا آن را آفریده تا مارلین بزرگ را صید كند. خدا سانتیاگوی پیر را هم آفریده كه مارلین را بگیرد و خدا یكسان به همه موجودات خویش می‌نگرد و همه آنها را به یك اندازه دوست دارد.
اگر همینگوی به آنچه تا كنون آفریده، قانع نشود، به اسلوب بهتری دست خواهد یافت. البته كمتر نویسنده‌ای می‌تواند به چنین توفیقی دست یابد. عدة زیادی به صورتی فاجعه‌آمیز و خیلی زود تمام شده‌اند و بعدها زندگی‌شان به عذاب مبدل شده است. چنین بلایی قبلاً سر اف. اسكات، فیتز جرالد نویسندة رمانهای گتسبی بزرگ و شب لطیف است، كه از نمایندگان درخشان و هیجان‌انگیز نسل سرگردان بود، آمده است.
٭٭٭
همینگوی خود كتاب در میان درختانِ آن سوی رود را اثری ضعیف به شمار می‌آورد. اما نویسنده نام‌آوری كه توانسته شگرد كارش را در زنان بدون مردان و برخی داستانهای قوی دیگر به‌سویِ كمال برد، حق دارد هر زمان كه دلش خواست اثر ضعیفی نیز پدید آورد.



دربارة آلبر كامو
كامو معتقد بود كه در این دنیای بی‌معنی و جامعة تجارت‌پیشه هدف از زندگی كردن دوست داشتن آزادی و عدالت، دوری از شهرت‌طلبی و مقام‌پرستی و آفرینندگی است. این مسئله كه مرگ را یگانه راه‌حل زندگی آدمی بشمری، به معنای بیراهه رفتن است. راه راستین راهی است كه انسان را به‌سویِ زندگی ناب، زیستن در ذرّه‌ذرّه‌ لحظه‌ها و لذت بردن از گرما و نور خورشید می‌برد. نمی‌توان پیوسته از سرمای شدیدی كه خون را در رگها منجمد می‌گرداند عذاب كشید.
كامو سرانجام ـ به‌حق ـ سر به عصیان برداشت. او بی‌آنكه عذاب زیادی بكشد از گرفتار شدن به دست سرمای ابدی امتناع كرد. شاید هم راهی كه او برگزیده بود، یگانه راه ممكن بود كه انسان را نه به‌سویِ مرگ كه به‌سویِ آفتاب درخشان می‌برد. چون تنها با پیمودن این راه و با یاری جستن از توان ناچیزمان و به‌واسطة چیزهای بی‌معنی می‌توان آنچه را كه پیش از ما موجود نبوده، آفرید. كامو گفت: «مرگ، برای من به منزلة دری است كه به‌سویِ ابدیّت باز می‌شود. بله كامو به داستایوفسكی، تولستوی، هومر، سروانتس، رژه مارتن دوگار و شكسپیر علاقه داشت. او به سركشی اعتقاد داشت. دوست داشت گاه‌گاهی با ازخودگذشتی در راه سعادت دیگران وارد گود مبارزه با جاه‌طلبان شود. او بیماری مُسری ازخودبیگانگی را بهتر از ما می‌شناخت و در یك كلام تشنه عدالت و آزادی بود.
بله، او هرگز تسلیم ناامیدی و یأس نشد. او بی‌آنكه آویزان (بلاتكلیف) بماند؛ همانند هر هنرمند راستین دیگری برای شناخت زندگی و خود تلاش كرد و بیشتر وقت خود را به طرح سؤالاتی صرف كرد كه تنها خدا پاسخ آنها را می‌دانست. وقتی كامو جایزة نوبل را از آن خود كرد، من چنین تلگرافی به او زدم: «این جایزه را به وجودی كه همواره در حال جستن است تبریك می‌گویم.»
اگر كامو نمی‌خواست به خدا ایمان بیاورد، چرا دست از جستجوهایش ـ آیا بزرگ‌ترین درد انسان دردمند روزگار ما، درد خداجویی نیست؟ ـ نمی‌كشید؟ وقتی اتومبیلش به درختی خورد، گمانم او در آن دم هنوز در حال جستن و پرسش از خویش بود. باور نمی‌كنم كه او در دم واپسین آنچه را می‌جست، یافته باشد. چون همگان نمی‌توانند به پاسخ چنین سؤالاتی دست یابند. جستجوهای آنان فقط می‌تواند جستجوهای پیوسته و لجوجانه‌ای درباره تك‌تك بخشهای ناپایدار این زندگی بی‌معنی باشد.
آدمهایی مثل كامو انگشت‌شمار هستند. اما همواره و در همة دورانها می‌توان یكی از آنان را یافت. البته می‌توانند به من ایراد بگیرند كه او جوان بود و فرصت آن را نداشت كه، آنچه را كه آغاز كرده بود، به پایان برساند. اما «چطور» و یا «چقدر» اهمیتی ندارند. آنچه اهمیت دارد خود «واقعیت» است.



آنِ داستانی
همیشه در اثر «آنی» هست كه در اثر تجربه به دست آمده؛ «آنی» كه در اثر فكر یا حادثه‌ای پدید می‌آید. من فقط سعی می‌كنم این «آن» را درك كنم و حوادثی را كه باعث می‌شود انسانها به این «آن» برسند، ترسیم كنم و با سخن گفتن از آنان به حدس دریابم كه در آینده چه سرنوشتی در پیش خواهند داشت. تمامی رمانها و داستانهای من این‌گونه پدید آمده‌اند. من یا از چیزی الهام می‌گیرم و یا با استناد به تجربة شخصی و مشاهدات خویش و رویدادهایی كه از دیگران شنیده‌ام می‌نویسم. به گمانم تلاش می‌كنم به معنای ژرف‌تری كه در باطن آثارم نهفته است، دست یابم.
من از پرداختن به اشخاص و وقایع متعدد خیلی خوشحال می‌شوم. نویسنده باید همانند نجّار از هر ابزاری كه در اختیار دارد، استفاده بكند. من برای بیان بهتر آنچه می‌خواهم بگویم، از اسلوبی مناسب بهره می‌برم.
٭٭٭
من با استفاده از یگانه وسیله‌ای كه در اختیار دارم، یعنی با تصویر كردن ایالت خیالی «یوكنا پا تافا» كه خوب با آن آشنایی دارم، كوشیده‌ام تنها درباره انسانها بنویسم و هیچ‌وقت هم درباره جامعه‌شناسی چیزی ننوشته‌ام. من تنها دربارة انسانها نوشته‌ام و در نظر من مهم‌ترین چیز پرداختن به احوال درونی انسانهاست. من انسانها را در وضعیتها و موقعیتهای مختلف قرار می‌دهم تا ببینم چه عمل و عكس‌العملی از خود نشان می‌دهند.

در گفتگو با دانشجویان و مدرّسان
ـ چرا رمان خشم و هیاهو را بهترین اثر خود به شمار می‌آورید؟
ـ من، به این اثر به دیدة بزرگ‌ترین ناكامی خویش می‌نگرم. می‌خواهم بگویم كه، هنگام نوشتن این رمان سختی و مشقت‌ زیادی كشیده‌ام. حتی پس از این اندیشه كه امكان داشت كتاب به فروش نرود، باز به نوشتن ادامه داده‌ام. من به این اثر همانند مادری كه به بچّة معلولش علاقه‌مند باشد، علاقه دارم و به همین دلیل آن را بیش از همة آثارم دوست دارم.



نقد و آثار منتقدان
من بیشتر آثار منتقدان را نمی‌خوانم. من با ادیبان آشنایی چندانی ندارم و بیشتر وقت خود را با دوستانم كه غالباً از كشاورزان، دامپروران و شكارچیان هستند می‌گذرانم و با آنها نه درباره ادبیات (رمان و داستان كوتاه و شعر) كه درباره اسبها، سگها، اسلحه، پنبه و غلّات حرف می‌زنم.
گمانم هر نقد اگر بتواند در تفسیر و شناخت اثر به درجه‌ای بالا برسد می‌تواند برای نویسنده مفید باشد. چون نقد راستین ما را به دست یافتن به تغییر، پیشروی و پویایی زندگی یاری می‌رساند. از این گذشته بیشتر مردمان هم‌روزگار ما ـ چه نویسندگان و چه خوانندگانِ نكته‌سنج ـ با خواندن نقد به‌سویِ ادبیات و هنرهای زیبا كشیده می‌شوند! با این‌همه، من اعتقاد ندارم كه منتقد بتواند چیز زیادی به نویسنده بیاموزد. تصور می‌كنم هر نقدی در صورتی می‌تواند عادلانه باشد كه منتقد آدمی باشرف باشد و در جریان كار با شور و حرارت پیش برود. نقد نظریه‌ای است گاه علمی و بیشتر وقتها شخصی؛ اما هر اثر شخصی هم كه دربارة ارزیابی اثری بیان می‌شود، همواره رو‌ به تكامل می‌رود. چون خود اثر هم با توجه به وضعیّت و موقعیتی كه نویسنده در آن قرار گرفته چیزی جز نظری شخصی دربارة یك واقعه نیست. می‌توان با نقد، هم موافق بود و هم نبود؛ اما منتقد باید به كارش ادامه دهد و اگر شرافتمندانه به كارش عشق بورزد، می‌توان نقدش را صمیمی شمرد.


پی‌نوشت ها:
1. As I Lay Dying;l .1930
2. Darl.
3. Mrs Dalloway .1925؛

_______________

مجله ادبیات داستانی، شماره 112

نظرات

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: