امسال یك اتفاق مشترك بین برخی فیلمهای ایرانی رخ داده كه در نوع خود جالب و در عین حال در اغلب موارد آزار دهنده است. امسال چند فیلم به طور همزمان دارای روایت فیلم در فیلم هستند و در حالی كه به احتمال قریب به یقین این هماهنگی امری كاملا اتفاقی است، اما شباهت بیش از حد نحوه استفاده از این روش عجیب به نظر میرسد. مروری بر اصلیترین نمونههای نمایش داده شده تا این لحظه (و البته آنهایی كه من موفق به دیدنشان شدهام) كه از این تكنیك! استفاده كردهاند نشان دهنده این شباهت است.
1- در «فیلم سوپراستار» ساخته تهمینه میلانی به رغم اینكه یكی از مبانی اصلی داستان بازیگر بودن شخصیت اصلی فیلم است، وقتی قرار است لحظهای كه او در نقش یك كارگر در فیلمی مشغول بازی است نمایش داده شود، نماهای دوربین مبتنی بر قاب بندی فیلم مورد اشاره پیش میرود و در همان چند لحظه كوتاه نیز كارگردان قصد غافل گیر كردن بیننده را دارد كه البته بالطبع به دلیل نمایش سابقه بازیگر، این غافل گیری اتفاق نمیافتد.
2- غلظت این مسئله از نظر استقلال در فیلم بهرام بیضایی «وقتی همه خوابیم» بیشتر میشود. چرا كه بعد از گذشت بیش از یك سوم فیلم ناگهان فضا میشكند و ما متوجه میشویم كه شاهد یك فیلم در فیلم هستیم. اگر چه بیضایی با تسلط این یك سوم را به شكلی به ادامه داستان پیوند میدهد كه بیننده چندان احساس رو دست خوردن نكند، اما تغییر بیش از حد فضای قبل و بعد از فیلم در فیلم به حدی است كه مدتی طول میكشد تا بیننده به فضای جدید عادت كند و از این نظر این فیلم بیشتر از فیلم قبلی با تماشاگر فاصله میگیرد.
3- در فیلم «شبانهروز» ساخته امید بنكدار و كیوان علیمحمدی رابطه محمدرضا فروتن به عنوان استاد تار و مهتاب كرامتی به عنوان شاگرد در عهد قاجار و در فضایی سیاه و سفید با شكسته شدن ناگهانی فضا و تغییر رنگهای فیلم از سیاه و سفید به رنگی، شوكی حتی بیشتر از فیلم بیضایی به بیننده وارد میكند. اما این بار نیز كارگردانان با روشی دیگر و با كشاندن فضای رابطهای كه برای دو بازیگر در درون فیلم در فیلم اتفاق میافتد به زمان حال و فضای فیلم اصلی، سعی میكنند مانع از ایجاد فضایی كاملا جدید شوند و بیننده عملا به لحاظ حسی، مجبور نیست در ذهنش شخصیت تازهای از این دو نفر خلق كند و همه چیز به خوبی و خوشی ادامه پیدا می كند!
4- غافلگیركنندهترین شكل تغییر مربوط به فیلم «صندلی خالی» ساخته سامان استركی است كه بعد از گذشت زمانی نزدیك به یك چهارم از فیلم، ناگهان موقعیت شكسته میشود و داستان به طور كل به فضایی دیگر منتقل، و اساسا وارد فضای زندگی كارگردان میشود كه تقریبا هیچ ربطی به داستانی كه تا كنون روایت میشد ندارد. بدتر اینكه دقیقا این اتفاق در لحظاتی میافتد كه به نظر میرسد ایدههای كارگردان برای روایت این داستان به پایان رسیده و همه چیز در حال افتادن به ورطه تكرار است. به همین دلیل حتی میتوان این امر را فرار به سمت تغییر به قصد ایجاد فضایی جدید و نفس گرفتن دوباره فیلم عنوان كرد كه البته، تكلیفش معلوم است.
كاملا مشخص است كه این اتفاق اغلب به اشكال تقریبا یكسان اما در دقایق متفاوت فیلم رخ میدهد و متاسفانه چیزی نمانده كه این تكرارها باعث شود بیننده بدبخت به «فیلم تو فیلم فوبیا» دچار بشود. یعنی در هر لحظه از فیلم، منتظر باشد تا ناگهان یك نفر كات بدهد و چند نفر خسته نباشید بگویند و فضا كاملا عوض شود و مهم هم نباشد كه چه بلایی بر سر رابطه فیلم با تماشاگر میآید. به این میگویند خلاقیت ایرانی به وقت تنگی قافیه، یا همان ایده.