«ناصرالدین شاه آکتور سینما»، یک «سینما پارادیزو»ی ایرانیست؛ با همان ستایشگری سینمایی که خود، ستایشگر زندگیست. اگرچه پنجاه سالگی مخملباف، این روزها بهانهای شده است برای تاختن هواداران و مخالفان او، اما ما جوانهای دههی شصتی که سنمان به پسگردنی خوردن نمیرسید تا «توبهی نصوح» را در مدرسه برایمان بهزور پخش کنند، میتوانیم فیلمهای او را بی دندان ساییدن ببینیم و قضاوت کنیم؛ راستش من هم سر از این آدم درنمیآورم که روزگاری کیارستمی را در لانگشات هم تحمل نمیکرد و حاضر بود نارنجک و مهرجویی را با هم در آغوش بگیرد، و حالا رسیده است به اسمش را نبر و فلسفه! اما قضاوت دربارهی مخملباف هدف این یادداشت نیست. حال و هوای این روزها بهدلایل فراوانی، مخملبافی شده است و این سنت ما ایرانیهاست که تغییرات سریع آرا و جهت ضربههای کلنگهامان در طول زمان، در دنیا لنگه ندارد؛ از آقا محسن تا دوست خشمگین من، که در سایت لوح حوزهی هنری به جنس و جنسیت او میتازد.
«ناصرالدین شاه آکتور سینما» که ساختهی سال ۱۳۷۰ است، داستان طنزآمیز و گریهآور تاریخ سینمای ایران است؛ ابراهیمخان عکاسباشی که در اشتیاق ازدواج با آتیه بعد از بازگشت از سفر فرنگ است، گرفتار افسون سینماتوگراف میشود؛ و این افسون چنان دامان دل او را میگیرد که آتیه را هم از دست میدهد. مظفرالدین شاه همیشه بیمار، که اگر عقل سالم داشت به مشروطه تن نمیداد و حالا به سینماتوگراف هم دل باخته، برای رفع نگرانی ابراهیم خان، دستور میدهد که فراشباشی او را به دوران شاه بعدی بفرستد؛ اما فراشباشی که امتثال امر معکوس میکند، عکاسباشی و سینماتوگراف را میفرستد به دربار شاهبابا، ناصرالدین شاه! رویمان به دیوار، شاه «دختر لر» سینما را هم برای سوگلی شدن در حرمسرایش میخواهد و عاشق عکس متحرک میشود.
فیلم با یک موقعیت طنزآمیز جاری روبهروست؛ جابهجایی آدمها و دلبستگیهاشان در یک فضای بیزمان و بیمکان، که از سرسرهی ناصرالدین شاه تا سینمای خود مخملباف را در بر میگیرد، ریتم خندهداری از اتفاقات و جایگزینی دائمی آدمهای سینمایی و آدمهای زندگی واقعی با هم میسازد. این درهمآمیختگی زمان و مکان و مجاز و واقعیت، فرصتی میسازد برای مرور سینمای ایران. میرزا ابراهیم عکاسباشی، خود سینماست؛ دلباختگی او به آتیه، او را به افسونگری شاه افسونشده وامیدارد و هر چه میگذرد، آتیه از او دورتر میشود و شاه، که هوس بازی در عکسهای متحرک به سرش زده، دلبستگی قویتری به نور جادویی دارد. سینما در هیات ابراهیمخان عاشق، مجنون جنون شاه میشود و سوژهی حسادت اهل حرم، که سینما هوویشان شده. این تضادهایی که میان دلبستگیها و دلچرکینیها بر مدار مجازی سینما رنگ واقعیت میگیرد، نیشخندیست مهربانانه (!) به آرزوهای اهالی سینمای ایران که روزگاری به چاقوی قیصر و رقص و دیزی دل باختند، زمانی از گور آرزوها به توبه برخاستند و حالا آقا محسن میخواست داستان ایرانی شدهی پارادیزو را برای همهی آنها بنویسد؛ تا در آغوش رأفت ناگزیر سینمای آرامگرفتهی او، گرد هم بیایند.
خندههای فیلم، تلخ و حسرتبرانگیزند؛ برای جانشینی امیرکبیر، قیصر را از سینما میآورند و آتیه، معشوق همیشه منتظر آرزوهای ایرانی، زیر برف انتظار پیر میشود و حتی از خود چهرهای ندارد، تا در عوض دختر لر شاهبابا را بهجای جعفر گمشدهاش بپذیرد. اگرچه ملیجک عصبانی به یاری پیرزن فیلم شهیدثالث میرود تا به سرگردانی او پایان دهد و سوزن تنگ تهرانیاش را نخ کند، اما نوری که از پشت سر شاه به پرده میتابد، همه را مهمان رویاها کرده است. سینمای ابراهیمخان، مثل آینهای که لیلا ـ آتیهی بیچهره ـ را به برف نشسته و ناکامتر از مجنونش مینمایاند، سینمای گریهها و خندههاست؛ مرور بیزمان لحظههای این سینما، که از «فرمان» افتاده بر بام نارفاقتی و قهرمان مست و مجروح «کندو» تا نامزد کرمانی ماشوی «آپارتمان شمارهی ۱۳» و رزمندههای جنگ را در بر میگیرد، و آنگونه ستایشگرانه و حسرتبرانگیز در پایان فیلم ابراهیمخان کامل میشود، مرور عمر سینماییست که از سر هوس خودکامهی شاه شهید متولد میشود و با هزار اطوار به سینمای دلجویانهی مخملباف میرسد. صحنههای شیدایی شاه در فراق دختر لر، تصویر شکست مقاومت جبر زمانه در برابر دلبری سینماست.
طنز جاری در «ناصرالدین شاه آکتور سینما»، طنزی برخاسته از اختلاف و گستردگی تصویرهاییست که سینمای گنگ و خوابدیدهی ایرانی در نزدیک به یک قرن به یادگار گذاشته است و این گوناگونی عجیب، همچون هوسهای لحظهای ناصرالدین شاه، معجونی از تصویرهای اصل ایرانی ساخته که همه دوستداشتنیاند. آتیه از دست میرود، تا دلباختگی بزرگتری به نام سینما جای او را بگیرد؛ و این، دلباختگی به خود زندگیست؛ زندگی خندهآوری که شاه یک مملکت دعاگو را به دعاگویی سینماتوگراف میرساند.
ما جوانهای متول دههی شصت، که شکرخدا خشممان کمتر است، جریانی به نام محسن مخملباف را با طنزهایی که ناشی از پوست انداختن او در سینما و زندگیست، میشناسیم؛ و این تغییر طنزآمیز، که اعتراف میکنم همچون هنرپیشهی سرگشتهاش دل مرا هم برده است، بخشی جدی از سینمای ایران است که برای روایت عذرها و آرزوهایش به دامان طنز پناه میبرد. من «ناصرالدین شاه آکتور سینما» را از این جهت تکرارنشدنی میدانم، که تغییر کارگردانش در دوران شکفتن سینمای ایران نیز تکرار نخواهد شد. چرخشی ستایشگرانه از بیانیه به دوربین، که دومی بیشتر در خدمت زندگیست.