« خدای عزیز،
متشكرم كه آمدی.
وقتی را كه انتخاب كردی درست به موقع بود. چون حال خوبی نداشتم. شاید هم بخاطر نامه دیروزم از من دلخور بودی.وقتی بیدار شدم در این فكر بودم كه نود ساله شده ام و برای تماشای برف سرم را بسوی پنجره چرخاندم.
این جا بود كه حدس زدم آمده ای. صبح بود. در سراسر زمین تنها بودم.آنقدر زود بود كه پرنده ها هنوز خواب بودند. حتی خانم «دوكرو»، پرستار شب هم در حال چرت بود. و تو، تو سعی می كردی سپیده دم را بسازی. حتما سختت بود اما پافشاری می كردی.رنگ آسمان روشن و باز می شد.هوای سفید، خاكستری و آبی را باد می كردی و شب را به عقب می راندی و دنیا را دوباره زنده می كردی.توقف نداشتی. آنجا بود كه تفاوت بین تو و خودمان را فهمیدم. تو تنومند خستگی ناپذیری هستی. كسی كه از پا نمی افتد و همیشه در حال كار است...فهمیدم كه تو آنجا بودی و رازت را به من می گفتی: نگاه كن! هرروز، دنیا انگار برای اولین بار است.
باری، نصیحت تو را پذیرفتم و به كار بردم. اولین بار. در رنگ ها، نور، درخت ها، پرندگان و جانداران تأمل می كردم. احساس می كردم هوا درون ریه هایم می رود و مرا به نفس كشیدن وا می دارد. صداهایی كه از راهرو می شنیدم انگار از زیر گنبد كلیسا بود. خودم را زنده احساس می كردم و از شادمانی ناب می لرزیدم. خوشبختی وجود داشتن.حیرت زده بودم.»
***
داستان «اسكار و خانم صورتی»، نامه های پسر بچه ده ساله ای ست به خدا. این نامه ها را خانم صورتی كه هرروز در بیمارستان كودكان با او دیدار می كند یافته است. نامه ها توصیف دوازده روز از زندگی شوخی وار و شاعرانه اسكار است.دوازده روز پر از آدم های مضحك و متأثركننده. این دوازده روز شاید واپسین روزها باشد؛ اما به لطف «مامان صورتی» كه پیوند عاشقانه ای با اسكار كوچولو برقرار می سازد، روزهای افسانه ای خواهند شد.
برای خوانندگان و طرفداران «اریك- امانوئل اشمیت» شاید« اسكار و خانم صورتی» اتفاق تكان دهنده دیگری باشد كه طی آن روح فعال، جستجوگر و بی قرار انسان از مرتبه انكار و تشكیك نسبت به وجود خدا به مرحله ای می رسد كه به مانند اسكار كوچولوی ده ساله، زندگی بدون خدا را نازیبا و خفه كننده درمی یابد. داستان، طبقه بندی زیركانه و بسیار ساده ای است از افكار، ادراكات و تأثرات نوشكفته نوجوانی ده ساله كه خواننده را با زبانی لطف انگیز، كودكانه و بی ریا- همچون مادری كه دستان كوچك نوزادش را می گیرد و یاری گر اوست در راه رفتن- آرام، آرام برای تكامل و صعود تعلیم می دهد.
نكته قابل تأملی كه در «اسكار و خانم صورتی» خودنمایی می كند؛ رشد فكری عجیب و زودهنگام پسربچه ای ده ساله است كه او را از سایر دوستانش در بیمارستان متمایز می كند. گفتگوی شیرین و بدون خودحذفیِ اسكار با خدایی ندیده، خواننده را دلگرم می كند كه به چه سادگی می تواند با خدای خودش درددل كند و سخت گیری لازم نیست!
اندیشه های همیشه زنده و بی پایان فلسفی همچون« خدا»، «ایمان»،«مرگ»،«زندگی» و«عشق» در قالب كلماتی بسیار ساده و بدون تزئینات معمول با ادبیاتی مألوف و دوست داشتنی و از زبان مردمانی عامی و گمنام مطرح شده تا از این گذرگاه، نویسنده –كه خود دانش آموخته مكتب فلسفه است- انسان مدرن،نگران و تنبل امروز را از دیار بغض و بیگانگی و انكار به سرزمین درود و دوستی با این مفاهیم دعوت كند.
گرچه در این اثر اشمیت ما شاهد اتفاق و گره افكنی خاصی نیستیم- چرا كه از همان ابتدا خواننده با انتهای داستان روبرو می شود- ولی آنچه كه در این داستان مهمترین امتیاز اثر می توان شمرد در كنار زبان مسطح و بدون پیچیدگی آن، می توان به ماجرای تزكیه نفسی كه بی شك برای هر خواننده ای بعد از خواندن اثر ایجاد می شود اشاره كرد.
من، اسكار كوچولو را نماد انسان پاك و منعطفی دیدم كه اجازه داد لوح سپید دلش پذیرای دلسوزی ها و راهنمایی های همنوعانش شود. آموخت كه انتخاب كند. بیازماید و انتخاب كند.
«اسكار و خانم صورتی» با ترجمه خانم « مهتاب صبوری» از انتشارات بازتاب نگار (چاپ چهارم) آماده خریده شدن است.
از خریدن این هدیه فراموش نشدنی پشیمان نخواهید شد...