• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

داستان کوتاه کوتاه


رهایی

2 اسفند 1387

چند باری تصمیم گرفته بود ترک کند اما باز هوایی شده بود.
وقت اعزام که رسید تریاک ها را ریز ریز بسته بندی کرد و گذاشت تو ساک.
شب عملیات به فرمانده گفته بود ترک کرده. فرمانده همه جایش را گشته بود و مطمئن شده بود. اما شهید که شد باز دو بسته تو در قمقمه اش بود.

 

 

_____________________

 مطلب مرتبط با این نوشته:

_ شاید می ترسیم حماسه آنقدر ها بزرگ نباشد! نوشته محمدرضا خردمندان

نظرات

این که واضحه دوست عزیز! فرمانده نگرانیای خودشو داره. مثلن نگرانی اسیر شدن نیروش! همون استدلالای قبلیت بهتر بود!

13 اسفند 1387 ساعت 12:42 | وارونه |  بدون email | بدون آدرس وب

ببخشید این همه انتقاد شده از نویسنده من میخوام انتقاد کنم از فرمانده به نظر بنده اون فرمانده واقعن آدم ابلهی بوده که اینقدر تو کار نیروش تجسس می کرده، نه آقاجون نمیخوای آدم معتاد، طرف تابلوه، بفرستش خونه هروقت ترک کرد برگرده، خلاصه اینکه آره...

13 اسفند 1387 ساعت 10:03 | ف.ب.ک |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام به همه دوستانی که رگ غیرتشون زده بیرون. مرحبا به غیرتتون اما شما رو به خدا رفقا یکم به فکرتون اجازه " رهایی " بدین! این داستان برخلاف برداشت شما اتفاقن بسیار بسیار به فرهنگ شهادت و معنی اون نزدیکه. شهادت یعنی رهایی، رهایی از همه تعلقات. عزیز دل اعتیاد هم یه جور تعلقه اونم از اون تعلقات خیلی خیلی بد که ابر مرد می خواد برا ترکش. پهلوون ترین پهلوونا اونایی هستن که از نفسانیات خودشونو کندن و رها شدن. شهید این داستان برای رهایی از تنها تعلق باقیمونده تو تنش خودشو به هر ضرب و زوری می رسونه خط مقدم چون برا اون شهادت تنها راه رهاییه! تنها راه ترک. ترک دنیا (اعتیاد هم یکی از مظاهر دنیاست) معلومه که خدا هم تحویلش می گیره. شما رو بخدا اینقدر ساده به یک اثر هنری نگاه نکنید. خنجر دوست دردش از خنجر دشمن بیشتره. بیاید یه نویسنده رو که برا دفاع از همه ی اون چیزایی که همه مون بهش اعتقاد داریم تلاش می کنه رو پشیمون نکنیم!!! یا حق

12 اسفند 1387 ساعت 10:51 | میم . ب . مهاجر |  بدون email | آدرس وب

- فیلم خوبی بود، نه؟ - نه بابا 20 ساله که از این حرفای منورالفکری می زنن دیگه. - ولی من فکر می کنم می خواست بگه که همه اونایی که جنگیدن معصوم نبودن - ولی اون اینو نگفت. یه تیکه از جنگو bold کرد همین، اونم یه تیکه کاملاَ نا متجانس از نقشه کلی رو - ولی اینها واقعیت های جنگه - وقتی یه واقعیت همه یه حادثه نیست، هنرمند اونیه که غیر مستقیم اینو برسونه - مگه یه فیلم چقدر زمان داره؟ - اگه فرار بود من راه حل بدم خودم فیلم ساز می شدم. - یعنی نباید می ساخت؟ - هنر و ادبیات چیزی جز ایجاد محبت یا نفرت نسبت به چیزی نیستن، واسه همینه که ممکنه یه تیکه از واقعیت، «واقعیت» نباشه اما یه استعاره «همه واقعیت» باشه ...

10 اسفند 1387 ساعت 21:49 | محمد خانی |  بدون email | بدون آدرس وب

ما که نخواستیم ایشان را محاکمه کنیم برداشتشان هرچه بوده بالأخره اثرش در ذهن ما (غالب ما) همین بوده که در نظرات آمده، ولی توضیح خود ایشان شاید بتواند از خدشه دار شدن چهره شان در نظر امثال بنده که کمی عجول هستیم جلوگیری کند نکرد هم نکرد باکشان نباشد ما که هستیم که چهره ی ایشان را در نظرمان خدشهبیفتد یا نیفتد!

10 اسفند 1387 ساعت 18:41 | معقولات |  بدون email | بدون آدرس وب

من فکر می کنم اگر خود آقای خردمندان لطف کنند و توضیحی بدهند بهتر است. شاید اصلا منظور ایشان این برداشتی نبوده که ما داشته ایم

9 اسفند 1387 ساعت 12:42 | علی موسوی |  بدون email | بدون آدرس وب

بر خلاف بیشتر کارهای آقای خردمندان حس قشنگی بهم دست نداد.

8 اسفند 1387 ساعت 17:20 | زهرا |  بدون email | بدون آدرس وب

داستان حق دارد که واقعیت ها را انعکاس دهد.اما آیا هر واقعیتی ارزش و لیاقت انعکاس را دارد؟! مواردی شبیه و حتی بدتر از این در جنگ وجود داشته است اما این توجیه خوبی برای نوشتن چنین داستانی نیست! چه کسی حاضر است با توجیه واقعی بودن ،همه گناهان خودش را برای دیگران تعریف کند؟!! هنر انعکاس کلیت یک وجود است نع غرق شدن در جزئیاتی که حتی با ذره بین هم به چشم نمی آید!

8 اسفند 1387 ساعت 10:30 | مهدی نورمحمدزاده |  بدون email | آدرس وب

سلام سرکار خانم عرفانی از ما نشنیده بگیرید ولی پیشنهاد می کنم مصاحبه ی اخیر جناب امیرخانی را در مجله ی هابیل بخوانید ایشان از اخراجی ها و به تعبیر بنده این خط تولیدی که از آن زمان راه افتاده و داستان بالاهم یکی از تولیدات آن است به عنوان یک دمل چرکین یاد می کند! درست است که شهدا همشون پسر پیغمبر نبودن اما آیا مثلن بنده هم با این اخلاقیان افتضاحم اگر حقیقت اسلام رو درک نکنم یا اصلاحی در خودم صورت ندم میتونم شهید بشم، البته خداوند فاضل است و کریم ولی اگر بخواهیم یک محتوای عالی در یک ظرف بریزیم آیا سالم بودن ظرف یکی از شروط حفظ و بقای محتوا به همان صورت اصیل نیست؟ من یادداشت خانم لاله را بیشتر می پسندم، و ترویج اباحه در جامعه را خیانت به آرمانهای شهدا میدانم! موفق باشید

7 اسفند 1387 ساعت 16:00 | ف.ب.ک |  بدون email | بدون آدرس وب

سرکار خانم لاله، اتفاقا این داستان نشون می ده که شهدا همه شون پسر پیغمبر نبودن و آدم های زمینی بودن. آدم هایی که از اول در آسمون ها پرواز نمی کردن و یک لحظه آسمونی شدن و رفتن. البته لازم نیست کسی از داستان دفاع کنه. اما چند تا نکته: یک اینکه نویسنده این داستان، به هیچ وجه به شخصیت داستانش ننازید که شما گفتید نازیدن به همچین آدمایی حماقته. پس نویسنده مرتکب چنین حماقتی نشده. دو اینکه به قول خودتون خیلی از شهدا از اولش آدمای درست و درمونی بودن. اما اگه اون خیلی ها رو کنار بذاریم، احتمالا این وسط چندتایی باقی می مونن دیگه. طبق استدلال خودتون عرض می کنم ها. از خودم چیزی نمی گم. سوم اینکه شما از کجا می دونید نویسنده این داستان، از خانواده هاشون نپرسیده؟ شاید پرسیده و چنین چیزی رو شنیده. چهارم اینکه ما در همین سایت لوح خودمون، بارها و بارها از اخلاق و سکنات شهدا داستان گذاشتیم و اونا رو بالا بردیم. عجیبه که شما می گید یک کلوم از اخلاقشون نمی گیم. لطف کنید به آرشیو مراجعه کنید بعد اظهار نظر بفرمایید. و پنجم اینکه اگر قرار به تاسف خوردن باشه، ما باید هر روز هزاران بار برای خیلی ها تاسف بخوریم. لطفا شما بفرمایید توی گود و از خون شهدا پاسداری کنید ببینیم چند مرده حلاجید! دوستان ببخشند که تند رفتم. ولی بعضی مواقع حرف هایی زده می شود که آدم احساس می کند گوینده اش در جهل مرکب به سر می برد و به همین جهت سعی می کند او را لااقل به جهل غیر مرکب بکشاند. ترسی هم از انتشار نظرات مخالف وجود ندارد وقتی هزاران پاسخ برایش هست.

3 اسفند 1387 ساعت 17:55 | سارا عرفانی |  dastan@louh.com | بدون آدرس وب

من موندم شهدا این همه خصلت خوب دارن، اونا رو نگفته می رین سراغ ... نمی گین یکی بخونه می گه نازیدن به یه همچین آدمایی حماقته؟ شهدا اسطوره نبودن ولی خیلی هاشون از اولش آدمای درست درمونی بودند، باورتون نمی شه از خونواده هاشون بپرسین. یک کلوم از اخلاق و سکناتشون نمی گین بعد.... واقعا متأسفم با این قشر هنرمندی که قراره از خون شهدا پاسداری کنه!!!!

3 اسفند 1387 ساعت 17:54 | لاله |  بدون email | بدون آدرس وب

"اما شهید که شد باز دو بسته تو در قمقمه اش بود." من جای شما بودم به این جمله دقت بیشتری می‌کردم مخصوصاً "باز" و یا حتی برای داستان دانای کل انتخاب نمی‌کردم و اجازه مُی‌دادم کسی از همسنگرانش قمقمه‌اش را بردارد و...

3 اسفند 1387 ساعت 12:25 | ترند |  بدون email | بدون آدرس وب

با توجه به اتفاقات اخیر و آتش سوزی و ... خیلی عالی بود و بدون در نظر گرفتن اتفاقات اخیر ، خوب بود .

3 اسفند 1387 ساعت 00:18 | محمد مقتدایی |  بدون email | آدرس وب

چقدر ... بود! شهدا روحتون شاد.

2 اسفند 1387 ساعت 18:00 | ... |  بدون email | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

داستان کوتاه کوتاه

درخت ساج

داستانک نویسنده‌ی 12 ساله از اندیمشک

درخت ساج

مهرزاد نژاداحمدی


داستان کوتاه کوتاه

قصر

قصر

محمّدعلی خبیر


داستان کوتاه کوتاه

وسوسه

وسوسه

اعظم شهیدی


داستان کوتاه کوتاه

ثریا خانم

داستانک یلدایی

ثریا خانم

حنانه سلطانی


داستان کوتاه کوتاه

از پشت شیشه

داستانک یلدایی

از پشت شیشه

تبسم غبیشی


داستان کوتاه کوتاه

شب

داستانک یلدایی

شب

محمّدعلی خبیر


داستان کوتاه کوتاه

بی‌دلیل

زهرا طراوتی


داستان کوتاه کوتاه

عبور شیشه‌ای

عبور شیشه‌ای

تبسم غبیشی


داستان کوتاه کوتاه

تکیه گاه

تکیه گاه

علیرضا آرام


داستان کوتاه کوتاه

راه

راه

مریم کمالی نژاد



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب


زوال خاندان مبشرانشایی


به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...


یک چیز سرگرم‌کننده


زندگی و مرگ یک جسم مذکر


از گذشته نگذشتن


بی‌دلیل