1-جهانی شدن حاوی مضمونی دوپهلوست. این دوگانگی بیش از آنکه برخاسته از تناقضات موجود در جهان امروز باشد، ناشی از ماهیت این رخداد است. به عبارتی، دوگانگی، جزئی از مضمون درونی جهانی شدن و وابسته به ذات آن است. فرایند جهانی شدن از سویی مستلزم به رسمیت شناخته شدن جهان پیرامونیست. به عبارت دیگر، تحقق این فرایند به میانجی حضور و مشارکت همه کشورها و دول در این عرصه صورت می گیرد و بدین ترتیب تمایز و شکاف موجود میان آنها ناپدید میشود. به نحوی که در صورت ایده آل آن ، ما شاهد یک یکسانی و همگون سازی در عرصه جهانی خواهیم بود. اما از سوی دیگر، درست در مقابل صورت نخست، جهانی شدن، به معنای استیلا و هژمونی یک تمدن بر تمدنهای دیگر است. یعنی گسترش و شمول یک سیستم، به نحوی که دیگر سیستمها را در خود فرو برده و تحلیل برد.
اما از طرف دیگر، نتیجه این دو صورت به ظاهر متناقض یک چیز است: یک دست و یکسان شدن همه چیز.
2- مفهوم جهانی شدن را از منظر دیالکتیک دو مفهوم کلی و جزئی نیز می توان به تصویر کشید، که از این منظر نیز ما باز با همان تناقض مذکور مواجه میشویم. از یک طرف قرار بر این است که با گسترش فرایند جهانی شدن، انواع مختلف صور فرهنگی (در اینجا فرهنگ به عنوان یک مثال ارایه شده. همین حکم درباره اقتصاد، سیاست، علم، تکنولوژی، و هنر نیز صادق است.) در اقصی نقاط دنیا به رسمیت شناخته شوند. این انواع گوناگون صور فرهنگی، به مثابه اشکال جزیی کلیتی به اسم فرهنگ هستند. بنابراین میتوان گفت جهانی شدن به معنای میل به پذیرش «جزء»های متعدد و در نهایت جزیی گرایی است. اما از سوی دیگر این صور «جزیی» ، به میانجی وجود یک مفهوم کلی قابل تعریف میشوند. به نحوی که در نهایت همه اشکال مختلف فرهنگی، در قالب یک فرهنگ بزرگتر (تحت عنوان فرهنگ غرب) ادغام و منحل میشوند. گسترش اینترنت، مثال بارز این دیالکتیک کلی گرایی و جزیی گرایی است. چرا که هم به یکسانی و همگون سازی منجر میشود، و هم به ظهور تکثر و ناهمگونی دامن میزند.
3- چنین وضعیتی در حوزه ادبیات نیز حاکم است. در ادبیات معاصر جهان (در اینجا رمان مد نظر است) ما شاهد سنت های مختلف ادبی هستیم. سنت آلمانی زبان، آنگلوساکسون، آمریکای لاتین، شرق دور، ادبیات عرب، و ... در اینکه هر کدام از این سنتها دارای زبان (به عنوان شاخصترین عنصر متمایز کننده) ، محتوا، و افق های فکری و هنری خاص خود هستند تردیدی نیست. هر کدام از این سنتها پایبند سبکها و ویژگیهایی هستند که محصول شرایط و بسترهای مندرج در فرهنگشان و سنت به جا مانده از ادبیات پیش از خودشان است. هر کدام از آنها نویسنده یا نویسندگانی را به جهان معرفی کردهاند و بخشی از پیکره ادبیات جهانی را ساختهاند. به همین خاطر است که ما میتوانیم از سنت های «گوناگون» ادبی سخن بگوییم. سنتهایی که از یکدیگر «متمایز»اند و هر کدام نمونهای از اعتلای یک زبان محلی محسوب میشوند: زبان آلمانی، فرانسوی، اسپانیایی، و یا عربی.
اما تکثری که در بالا به آن اشاره شد، تنها به واسطه یک مفهوم کلیست که معتبر میشود. یا به عبارتی به میانجی مفهومی که قادر است همه این سنتها را در دل خود جا داده و به آنها اعتبار بخشد، و آن چیزی نیست مگر خود ادبیات، یا شکل مشخصتر آن یعنی زبان. زبان به مثابه یک مفهوم کلی، بستر و زمینهای است که به مصادیق جزیی ادبی که در قالب سنتهای ادبی به وجود میآیند رسمیت و هویت میبخشد.
4- زبان، به عنوان مهمترین سازه ادبیات، نه تنها شکلگیری انواع قالبهای ادبی را ممکن میسازد، بلکه همچنین تجلی گاه نشانهها و عناصری است که سنتهای مختلف را از هم تمیز میدهد. هر زبانی حامل مجموع تجربه هستی شناختی یک جامعه است و از همین رو به عنوان روایت نمادین هر اجتماعی از تاریخ خود، منحصر به فرد باقی میماند. زبانهای مختلف، نظام های معنایی مختلفی هستند که هر کدام افقی تازه از هستی را منکشف میسازند. بنابراین تکثر زبانها، امکان تبلور و شکوفایی تجربههای منحصر به فردی از هستی را ممکن میسازد.
فرایند جهانی شدن، با همگون سازی و در نهایت منحل کردن تکثر زبانهای محلی موجود در قالب یک زبان واحد، در ادبیات ظاهر شده است. گسترش و شمول هر چه بیشتر زبان انگلیسی، به عنوان زبان معیار جهانی در دهههای گذشته، رفته رفته این واقعیت را نمودار ساخته است که ادبیات امروز، برای بقای خود ناچار از سرسپردگی به سنت آنگلوساکسن است. همانطور که در ابتدای متن حاضر اشاره شد، به رسمیت شناخته شدن تکثر موجود در جهان، تنها، ظاهری است که در بطن خود، یکدست کردن و واحدسازی مجموعه مصادیق جزیی را به دنبال دارد. در ادبیات هم چنین وضعی را شاهدیم. از یک سو در سالهای اخیر شاهد اقبال شدید از سنت های ادبی پیرامونی، یعنی سنت آمریکای لاتین، آفریقا، و شرق دور (و چه بسا در سالهای آتی خاور میانه و خاصه ادبیات عرب) بودهایم، که به رسمیت شناختهشدنشان به واسطه مهر تایید قلب ادبیات، یعنی اروپا بوده است. اما این تنها صورت ظاهری ماجراست. صورت دیگر آن، کاهش چشمگیر زبانهای محلی و میل هر چه بیشتر به استفاده از زبان انگلیسی است، که این خود، نشانگر میل ادبیات پیرامونی برای به رسمیت شناخته شدن توسط جهان مرکزی (اروپا) است. زبانهای محلی، به عنوان اصلیترین عنصر حامل سنت، رو به زوالند، و ظاهرا سنتهای موجود ادبی برای بقای خود، باید از فیلتر یک زبان واحد عبور کنند. اما اینکه چنین ادبیاتی، که برای بقای خود، نیازمند استفاده از نشانههایی بیگانه، واحد، و یکدست شده است، اساسا سخن تازه ای برای گفتن خواهد داشت یا خیر، پرسشی است که جهان سالهای آینده به آن پاسخ خواهد داد.