• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

کارگاه


خط مبهم

محمد مقتدایی راد
10 اسفند 1387

هنوز هم وقتی جلوی آینه به صورتم نگاه میکنم پیداست. گرچه باید خیلی دقت کنم و با وسواس زیاد به پیشانی نگاه کنم تا جای دقیقش را پیدا کنم، اما هنوز هم میتوانم ببینمش. خط مبهمی که زیاد واضح نیست و معمولا از دور اصلا دیده نمیشود اما برای من مثل یک یادگاری است. یادگاری ها همیشه هم خوب نیستند اما من این یادگاری را دوست دارم. وقتی به این خط مبهم نگاه میکنم راحت تر میتوانم فحش بدهم و خودم را خالی کنم.
راستش درست یادم نیست چند سالم بود اما یادم می آید خیلی کوچک بودم. مامان موهای مشکی و بلندم را با دو گل سر آبی جمع میکرد تا موها روی صورتم نریزد و اذیت نشوم. بعد بلندم میکرد تا بتوانم خودم را در آینه ببینم. صدایش هنوز در گوشم است: «ببین چه خوشگل شدی»
فکر میکنم همان موقع ها بود، آره همان وقت ها بود . شاید 4 سالم بود شاید هم کمتر. اصلا چه اهمیتی دارد؟
پدرم داشت اخبار تلوزیون را تماشا میکرد و مادرم هم با تلفن صحبت میکرد. وقتی صحبت مادر تمام شد و گوشی را گذاشت، پدر صدای تلوزیون را بست و گفت:
‌«تموم شد ؟ تلفن سوخت ... حالا چی می گفت؟ دوباره داشت پز اون شوهر عوضیش رو می داد؟»
مادر در حالی که به سمت آشپزخانه میرفت گفت: «وقتی تو چند ساعت با خواهرات ور میزنی من چیزی می گم؟ آره داشت از زندگیش می گفت. خدا شانس بده، مرد هم مردای مردم»
پدر ابروهایش را در هم کشید و صدایش را بالا برد: « نازنین ، عزیزم ... تورو خداااا خفه شو ... دوباره شروع نکن هااا»
مادر هنوز به اشپزخانه نرسیده بود که برگشت و رو بروی پدر ایستاد:« چی شد؟ به غیرت آقا برخورد؟ مثلا اگر بخوام شروع کنم چه غلطی میکنی ؟ مگه دروغ میگم ؟ مگه دروغ میگم ؟ از وقتی زن تو شدم بدبخت شدم، پیر شدم!»
از دست مادر و خواهرات باید بکشم ، خونه مادر و خواهرم هم که نمیتونم برم ...»
پدر حرف های مادر را قطع کرد و گفت : « پس خفه نمیشی ؟ ها ؟؟؟ باشه ... خودم خفت میکنم . »
رفت به سمت تلفن و گوشی را برداشت و سریع شماره گرفت . مامان گفت : « باز میخوای چه اتیشی به پا کنی ؟ » بعد با صدایی که بیشتر شبیه جیغ بود گفت : « ای خداااا . . . »
من داشتم نقاشی می کشیدم اما وقتی صدای مادرم بالا رفت مداد رنگی ها را روی دفتر نقاشی ریختم و بلند شدم تا به طرف مادر بروم . اما راستش ترسیدم . مادر هروقت من را کتک می زد همین شکلی بود و صدایش هم همینطوری بود . ترسیدم اگر به طرفش بروم کتکم بزنم . خیلی دوست داشتم در اغشش باشم اما ترسیده بودم و  نشستم سرجایم و به نقاشی نگاه کردم . یک مادر ، یک پدر ، یک دختر و یک خانه روی یک صفحه سفید را نقاشی کرده بودم .
گوشی تلفن در دست پدر بود و مادر ایستاده بود و به پدر نگاه می کرد که صدای پدر بلند شد . صدایش بعضی وقت ها انقدر بلند میشد که من گوش هایم را دو دستی میگرفتم . پدر به کسی که پشت خط بود و من نمیدانستم چه کسی است گفت : « الو ... الو ... ببین آشغال گوش کن ! اگه یه بار دیگه ، فقط یه بار دیگه زنگ بزنی اینجا و زن من رو بندازی به جونم به جون یه دونه دخترم روزگارت رو سیاه میکنم .
چی ؟ خواهرته ؟ تو اگه دلت واسه خواهرت می سوخت که این کارا رو نمیکردی ...
خفه شو ... آره من راننده تاکسی ام اما واسه زن و بچم نون حلال میارم مثل شوهر تو دزد بی پدر و مادر نیستم ...
خفه شو ... »
تلفن را قطع کرد و امد سراغ مادر که سرش پائین بود . گفت : « اگه فقط یه بار دیگه ... »
مادر حرفش را قطع کرد و در حالی که اشک می ریخت گفت : « باشه ... زورت فقط به زن و بچه ات میرسه . باشه من به خاطر بچه م تا حالا تحمل کردم . باشه ... »
من دوباره مداد رنگی هایم را رها کردم و به مامان و بابا نگاه کردم . دائم اسم من را می اوردند اما هیچ کدام اصلا به من نگاه هم نمی کردند . پدر کمی ارام تر شده بود و با صدایی ملایم تر گفت : « نازنین من تورو دوس دارم ، لیلا رو دوس دارم اما این خواهرت زندگیمون رو سیاه کرده . چند بار بگم ؟ نذار پای غریبه توی زندگی وا بشه ... »
وقتی پدرم گفت ــ لیلا را دوست دارم ــ  ترسم کمتر شد ولی هنوز صورتم خیس اشک بود .
مادر اشک هایش را پاک کرد و گفت : « داوود ! زندگی مارو مادر تو به هم میریزه با اون خواهرای کثافتت . تو کی میخوای بفهمی ؟ » پدر دوباره صدایش را بالا کشید ، آنقدر بالا که من بازهم گوش هایم را دو دستی گرفتم و فریاد زد : « مادر من ؟ خواهرام ؟ اخه اون بیچاره ها چیکارت کردن ؟ همین هفته پیش برای تولدت سرویس چینی نیاوردن ؟ »
مادر دوباره اشکش سرازیر شد :« اره ... برو ببین اون سرویس چینی چیه ؟ برو ببین بشقاب هاش همه لب پریده است اونا فقط میخوان منو تحقیر کنن »
پدر سرش را پائین انداخت و رفت داخل آشپزخانه . در کابینت را باز کرد و چند تا بشقاب چینی بیرون اورد . رو به مادرم گفت : « همین هاس ؟ اره ؟ » مادر گفت : « اره ، ببین همش ... »
ناگهان با صدای شکستن بشقاب ها مادر ساکت شد . پدر شش بشقاب چینی را یک جا زمین زد و همه بشقاب ها خرد شدند بعد دوباره از داخل کابینت بشقاب های دیگری برداشت . مادر با صدای تیز و لرازانی فریاد زد :
-    چیکار میکنی ؟
-    خفففه شو ... دارم مشکل تورو حل می کنم
-    خودت خفه شو ...
پدر بشقاب اخری را که در دست داشت نشکست . چند لحظه خیره به مادر نگاه کرد و هیچ حرفی نزد . عرق کرده بود و دندانهایش را به هم فشار میداد و لب هایش می لرزید . رگ گردنش هم بیرون زده بود و صورتش سرخ بود . در حالی که به مادر نگاه میکرد بشقاب را بلند کرد . مادر جیغ کوتاهی زد و دودستی سرش را گرفت و روزی زمین نشست . من دویدم به سمت مادر که ناگهان احساس کردم پیشانی ام میسوزد . درد شدیدی داخل سرم پیچید و کم کم چشم هایم بسته شد .
وقتی چشم باز کردم سرم هنوز درد داشت . کمی به اطراف نگاه کردم و از رنگ و بوی فضا فهمیدم روی تخت درمانگاه هستم . بغض کرده بودم : « مامانی ... من نمیخوام آمپول بزنم ، درد داره ... » مادرم کم کم ارامم کرد و چند ساعت بعد دوباره برگشتیم خانه . تا چند هفته باند دور سرم برایم تداعی کننده آن شب بود . از بشقاب های چینی هم میترسیدم .
از آن شب به بعد هروقت مادر و پدرم دعوا میکردند من میرفتم داخل اتاقم و در کمد را باز میکردم و بین لباس ها قایم می شدم . آنجا راحت تر بودم ، حداقل سر و صدا کمتر بود و من کمتر می ترسیدم . آنجا مطمئن بودم هیچ بشقابی به سرم نمیخورد . هرچه بزرگتر شدم وقتی پدرو مادرم با هم دعوا می کردند بازهم همان اتاق جای من بود .
 اما بعد از چند سال دیگر درون کمد جا نمی شدم . البته دیگر از صدای پدر و مادر و این چیز ها هم نمی ترسیدم . اما حرفهای پدر و مادرم ازارم می داد .
وقتی در امتحان ها نمره های بد میگرفتم مادرم می گفت :
‌« تو هم مثل عمه هات خنگ و کودنی ... بلاخره دختر همون پدری »
گاهی هم که کاری میکردم و پدرم عصبانی می شد همیشه می گفت :
« تو هم لنگه ننت شدی . بلاخره دختر همون مادری ... »
و من بازهم میرفتم داخل همان اتاق و گریه می کردم . گاهی هم کتک میخوردم و میرفتم همان جا گریه می کردم . خلاصه بیشتر من داخل همان اتاق بودم .
وقتی دوران راهنمایی را تمام کردم و دبیرستانی شدم دیگر نه از حرفهای پدر و مادرم ، و نه از دعوا های شدید و نه از ترس کتک خوردن به آن اتاق پناه نمی بردم . از خانه بیرون می امدم و میرفتم پارک ...
اما آن روز به خاطر این چیز ها نرفتم پارک . آن روز رفتم پارک که از دوست شبنم قرص بخرم . شبنم هم کلاسی سال دوم دبیرستانم بود . من و شبنم خیلی صمیمی بودیم و از وقتی با هم دوست شده بودیم گاهی یواشکی گوشه ی پارک سیگار می کشیدیم . یک روز شبنم قرص اورد و من هم خیلی خوشم امد . وقتی قرص میخوردم از هیچ چیز نمی ترسیدم و از هیچ حرفی ناراحت نمیشدم . اصلا چیزی نمیشنیدم که بخواهم ناراحت شوم اما آن روز ...
اصلا نفهمیدم چطور شد . دوست شبنم خط روی پیشانی ام را مسخره کرد و من هم عصبانی شدم . با هر دو دست محکم زدم به سینه اش و چند قدم عقب عقب رفت و افتاد . سرش محکم خورد به جدول سیمانی دور چمن ها  . تمام  روسری اش در چند ثانیه سرخ شد . من ترسیده بودم و فرار کردم . دو خیابان را دویدم و از پارک دور شدم . از نفس افتاده بودم و عرق کرده بودم که صدای بوق یک ماشین نجاتم داد . سوار ماشین یک پسر خوش تیپ و جوان شده بودم و داشتیم. من از ترسم چیزی از ماجرا برای پسر نگفتم . وقتی زیاد اصرار کرد گفتم : « بابام میخواست کتکتم بزنه منم فرار کردم » . چند ساعت داخل شهرگشتیم . کافی شاپ رفتیم و پسر من را به عنوان همسر آینده اش به دوستانش معرفی کرد . سینما هم رفتیم و یلی جاهای دیگر اما نزدیک غروب بود که ماشین گشت پلیس جلوی ما را گرفت .
بعد از چند ساعت داخل کلانتری فهمیدم دوست شبنم همان جا روی چمن ها جان داده .
به خاطر همین مرا اوردند کانون اصلاح و تربیت. از وقتی اینجا هستم کمتر فرصت میشود در اینه نگاه کنم و به خط مبهم روی پیشانی ام دقت کنم . اصلا دیگر چه اهمیتی دارد ؟ پس فردا 18 سالم تمام میشود.

 

 


 

بررسی داستان

سارا عرفانی


جناب آقای مقتدایی
سلام
شروع داستان، احتمالا همان زمانی است که «پس فردا 18 سالم تمام می شود.» یعنی راوی، بعد از همه این اتفاقات است که شروع به داستان گویی می کند و خاطرات گذشته را به یاد می آورد. خاطراتی از کودکی، از دعواهای مداوم پدر و مادر، از قرص خوردن در سنین نوجوانی و این اتفاق آخر که در عنفوان جوانی رخ می دهد. پس ما با مجموعه ای از اتفاقات، در زمان های مختلف مواجه هستیم که برای روایت داستان و پیشبرد آن، به همه آنها نیاز داریم. به خاطر همین نیاز است که شما مجبور شده اید به جای داستان گویی، خاطره تعریف کنید. به این جمله ها دقت کنید:
_ من ترسیده بودم و فرار کردم.
_ سوار ماشین یک پسر خوش تیپ و جوان شده بودم.
_ چند ساعت داخل شهرگشتیم . کافی شاپ رفتیم و پسر من را به عنوان همسر آینده اش به دوستانش معرفی کرد . سینما هم رفتیم و خیلی جاهای دیگر اما نزدیک غروب بود که ماشین گشت پلیس جلوی ما را گرفت .
و جملات دیگری از این دست که فاقد صحنه پردازی، فضا پردازی و حتی لحظه پردازی هستند و صرفا به خاطره گویی می پردازند. البته به شما حق می دهم. چون همانطور که اشاره کردم، شما برای طرحی که در ذهن دارید، مجبورید اتفاقاتی را از زمان های مختلف کنار هم بیاورید تا در نهایت، سرانجامِ این دختر را به تصویر بکشید. برای چه می گویم حق دارید؟ چون می شود گفت بهترین راه برای نوشتن چنین داستان هایی که نیاز به برش هایی از زمان های مختلف دارد، نوشتن به شیوه «سیال ذهن» است و این فرم داستان نویسی معمولا در دوره های دوم یا سوم آموزش، تدریس می شوند. اما از آنجا که این فرم، هم زیبایی های خاص زیادی دارد و هم کاربرد بالایی، اجازه می خواهم اندکی در مورد آن توضیح دهم. تاکید می کنم اندکی، برای اینکه این فرم، فوت و فن های خاص خودش را دارد که با خواندن زیاد و تجربه نوشتن به دست می آید.

«سیال ذهن»
نگارش به شیوه سیال ذهن، برمی گردد به جریان های تاریخی که گفتن از آن، در این مجال نمی گنجد. پس شما را به کتاب هایی که در این زمینه نوشته شده ارجاع می دهم. اما نویسنده ای را تصور کنید که قلم به دست می گیرد و ناخودآگاه شروع می کند به نوشتن. نوشتن از آنچه در ذهنش می گذرد؛ در لابه لای ذهنش، در لایه های مختلف ذهنش، آنچنان که نمی شود آن افکار را از هم جدا کرد. انگار در هم پیچیده و به هم بافته شده اند. مثل حادثه ای که در کودکی رخ داده و تاثیر آن تا بزرگسالی ادامه دارد. یا سخنی که کسی گفته و هر لحظه و هر ساعت، اعمال و کردار فرد را تحت تاثیر خود قرار می دهد.
نویسنده حتی گاهی خودش هم نمی داند که چرا خیلی از حرف ها را زده و اذعان می کند که بی اراده نوشته است. چرا؟ چون ذهن، در حرکات رفت و برگشتی اش به صورت سیال، حوادثی را به خاطر آورده و بدون سرکوب کردن آنها، همه را نوشته است.
اما، در داستان هایی که به شیوه سیال ذهن نوشته می شوند، لازم است برای سفر هایی که به گذشته رخ می دهد، «پل  تداعی» در نظر گرفت.
مثلا دختر در آینه به خط مبهمی که روی پیشانی اش است، نگاه می کند و این خط مبهم، او را به گذشته می برد و یاد حادثه ای می اندازد که باعث ایجادش شده است. در جایی دیگر، جهت تسکین سر دردش از مامور بازداشتگاه قرص می خواهد و با دیدن قرص، به گذشته می رود و یاد قرص هایی می افتد که دوستش برایش می آورده. دوباره در زمان حال، چیزی را می بیند و یاد اتفاق دیگری می افتد که با آن مرتبط است. اگر پل های تداعی در داستان، خیلی دقیق و هوشمندانه انتخاب شوند و این رفت و برگشت ها، نامحسوس نوشته شوند، یک داستان سیال ذهن خوب از کار در می آید. در واقع در چنین داستان هایی نباید برای رفتن به گذشته از چنین واژه هایی استفاده کرد:
_ دو سال پیش بود...
_ یادم می آید که...
رفتن به گذشته و بازگشت به آینده در اینگونه داستان ها، هر چه نامحسوس تر نوشته شوند و خواننده برای فهمیدن آنها، زحمت ذهنی بیشتری بکشد، با داستان هنرمندانه تری مواجه هستیم.
پس در داستان سیال ذهن، به سه نکته باید دقت کنیم:
1_ خاطرات، سیر نامیرا دارند.
2_ خاطرات احیا می شوند.
3_ خاطرات با یک پل تداعی می آیند.
تاکید می کنم که نوشتن داستان سیال ذهن، در ابتدا کار راحتی نیست. اما اگر به خوبی جا بیفتد، شاید دیگر نشود غیر سیال نوشت. نمونه اش خود من که در ابتدا نسبت به این فرم، مقاومت می کردم و اصلا دوست نداشتم درگیر فرم شوم و اینچنین بنویسم. اما اکنون آنقدر که به شیوه سیال، فکر می کنم، مدام به خودم نهیب می زنم که نه! این یکی داستانت را سیال ننویس. سعی کن فرم یا نوع دیگری را برای نوشتن بیابی! نمی دانم خوب است یا بد.
ولی در کل، این گونه نوشتن شیرینی های خاص خودش را دارد و فرم مناسبی است برای طرح هایی که نیاز به فلش بک های زیاد، از بازه های زمانی مختلف دارند.
توصیه می کنم اگر می خواهید به این شیوه بنویسید، حتما پیش از نوشتن، نمونه های زیادی از این کارها بخوانید. به عنوان مثال، رمان «بیوتن» نوشته رضا امیرخانی یک داستان سیال است. آنجا که زمان شکسته می شود، ارمیا در گذشته نشان داده می شود و در صحنه بعد، در حال و جایی دیگر، در مسیر رفتن به لاس وگاس.
در سایت لوح هم تعدادی داستان سیال ذهن منتشر شده که به جهت اهمیت موضوع، لینک آنها را در زیر قرار دادم. اگر خواستید یک بار دیگر، یا حتی چند بار دیگر، با دقت آنها را بخوانید. البته تاکید می کنم که شاید همه آنها تمام فاکتورهای لازم برای سیال ذهن بودن را نداشته باشند و دارای اشکالاتی باشند. اما به عنوان نمونه، خوب هستند.
برایتان آرزوی موفقیت می کنم و منتظر می مانم تا همین داستان را به شیوه سیال ذهن بنویسید. البته عجله نکنید!

-    من هم برای دریا هستم، نوشته محدثه رضایی
-    صد درجه سانتی گراد، نوشته حسن حبیب زاده
-    علمدار، نوشته مژگان عباسلو
-    به خاطر تو، نوشته سارا عرفانی



(این داستان، به یکی از هنرجویان کارگاه مجازی سایت لوح تعلق دارد که پس از ذکر نکات بالا، ایشان آنرا بازنویسی کردند و برای ما فرستادند. به نظرم اشکالات عمده ای که در داستان بود، برطرف شده و ایشان به خوبی توانسته اند از عهده آن بر بیایند. داستان بازنویسی شده را در زیر بخوانید و شما هم اگر نکته ای به ذهنتان رسید، یادآوری کنید.)

 

 



خـط مبـهـم (پس از بازنویسی)

یک مشت آب به صورتم می پاشم . سردرد دارم . به آینه نگاه میکنم . هنوز  پیداست . گرچه باید خیلی با دقت و وسواس به پیشانی نگاه کنم تا جای دقیقش را پیدا کنم ، اما هنوز هم میتوانم ببینمش . خط مبهمی که زیاد واضح نیست و معمولا از دور اصلا دیده نمیشود اما برای من مثل یک یادگاری است . یادگاری ها همیشه هم خوب نیستند اما من این یادگاری را دوست دارم . وقتی به این خط مبهم نگاه میکنم راحت تر میتوانم فحش بدهم و خودم را خالی کنم .
دستانم خیس است . انگشتانم را لابلای موهایم می کشم . موهایم سیاه است .
مادر موهای مشکی و بلندم را با دو گل سر آبی جمع میکرد تا موها روی صورتم نریزد و اذیت نشوم . بعد بلندم میکرد تا بتوانم خودم را در آینه ببینم. صدایش هنوز در گوشم است : « ببین چه خوشگل شدی »
به آینه نگاه میکنم . خوشگلم ؟ اصلا چه اهمیتی دارد ؟ . سرم درد دارد . کمی بیش از یک درد ساده . سرم میسوزد .
پدرم داشت اخبار تلوزیون را تماشا میکرد . مادرم با تلفن صحبت میکرد . صحبت مادر تمام شد و گوشی را گذاشت ، پدر صدای تلوزیون را بست و گفت :
‌« تموم شد ؟ تلفن سوخت ... حالا چی می گفت ؟ دوباره داشت پز اون شوهر عوضیش رو می داد ؟ »
مادر در حالی که به سمت آشپزخانه میرفت گفت : « وقتی تو چند ساعت با خواهرات ور میزنی من چیزی می گم ؟ آره داشت از زندگیش می گفت . خدا شانس بده ، مرد هم مردای مردم »
پدر ابروهایش را در هم کشید و صدایش را بالا برد :« نازنین ، عزیزم ... تورو خداااا خفه شو ... دوباره شروع نکن آآآ »
مادر هنوز به آشپزخانه نرسیده بود که برگشت و رو بروی پدر ایستاد :« چی شد ؟ به غیرت آقا برخورد ؟ مثلا اگر بخوام شروع کنم چه غلطی میکنی ؟ مگه دروغ میگم ؟ مگه دروغ میگم ؟ از وقتی زن تو شدم بدبخت شدم ، پیر شدم !
از دست مادر و خواهرات باید بکشم ، خونه مادر و خواهرم که نمیتونم برم ...»
 « پس خفه نمیشی ؟ ها ؟؟؟ باشه ... خودم خفت میکنم . »
گوشی را برداشت و سریع شماره گرفت . چشمهای مادر دنبال دستان پدر دوید : « باز میخوای چه اتیشی به پا کنی ؟ » بعد با صدایی که بیشتر شبیه جیغ بود : « ای خداااا . . . »
ای خدا چقدر سرم درد می کند . ای خدا تو هم سر درد میگری ؟! با انگشت روی آینه می نویسم : « ای خدا ... » زیرش با انگشت نقاشی میکشم . یک ادمک که حبابی از دهانش بیرون زده . وسط حباب نوشتم : « ای خدا ... »
نقاشی می کشیدم اما وقتی صدای مادرم بالا رفت مداد رنگی ها را روی دفتر نقاشی ریختم و بلند شدم تا به طرف مادر بروم .چند قدم رفتم و بعد ایستادم . مادر هروقت من را کتک می زد همین شکلی بود و صدایش هم همینطوری بود . اگر به طرفش بروم شاید کتکم بزند . دوست داشتم در اغوشش باشم اما نشستم سرجایم و به نقاشی نگاه کردم . یک مادر ، یک پدر ، یک دختر و یک خانه روی یک صفحه سفید را نقاشی کرده بودم .
گوشی تلفن در دست پدر بود . مادر ایستاده بود و به پدر نگاه می کرد که صدای پدر بلند شد . صدایش بعضی وقت ها انقدر بلند میشد که من گوش هایم را دو دستی میگرفتم . به کسی که پشت خط بود گفت : « الو ... الو ... ببین آشغال گوش کن ! اگه یه بار دیگه ، فقط یه بار دیگه زنگ بزنی اینجا و زن من رو بندازی به جونم ، به جون یه دونه دخترم روزگارت رو سیاه میکنم .
چی ؟ خواهرته ؟ تو اگه دلت واسه خواهرت می سوخت که این کارا رو نمیکردی ...
خفه شو ... آره من راننده تاکسی ام اما واسه زن و بچم نون حلال میارم . مثل شوهر تو دزد بی پدر و مادر نیستم ...
خفه شو ... »
تلفن را قطع کرد و امد سراغ مادر که سرش پائین بود . گفت : « اگه فقط یه بار دیگه ... »
مادر حرفش را قطع کرد. دو قطره اشک از چشمهایش ریخت : « باشه ... زورت فقط به زن و بچه ات میرسه . باشه من به خاطر بچه م تا حالا تحمل کردم . باشه ... »
سرم درد دارد . تحمل میکنم . چاره ی دیگری نیست . اما درد سنگینی است . کم کم تحملم تمام میشود . اینجا کسی به فکر سر درد های من نیست .
دوباره مداد رنگی هایم را رها کردم و به مامان و بابا نگاه کردم . دائم اسم من را می اوردند اما هیچ کدام اصلا به من نگاه هم نمی کردند . پدر نفس عمیقی کشید و با صدایی ملایم تر گفت : « نازنین من تورو دوس دارم ، لیلا رو دوس دارم اما این خواهرت زندگیمون رو سیاه کرده . چند بار بگم ؟ نذار پای غریبه توی زندگی وا بشه ... »
وقتی پدرم گفت ــ لیلا را دوست دارم ــ خوشحال شدم ولی هنوز صورتم خیس اشک بود .
به آینه نگاه میکنم . صورتم خیس است اما خوشحال نیستم . پدر هنوز دوستم دارد ؟! اصلا چه اهمیتی دارد ؟
صورت مادر خیس بود .اشک هایش را پاک کرد : « داوود ! زندگی مارو مادر تو به هم میریزه با اون خواهرای کثافتت . تو کی میخوای بفهمی ؟ » پدر دوباره صدایش را بالا کشید ، آنقدر بالا که من بازهم گوش هایم را دو دستی گرفتم . فریاد زد : « مادر من ؟ خواهرام ؟ اخه اون بیچاره ها چیکارت کردن ؟ همین هفته پیش برای تولدت سرویس چینی نیاوردن ؟ »
مادر دوباره اشکش سرازیر شد :« اره ... برو ببین اون سرویس چینی چیه ؟ برو ببین بشقاب هاش همه لب پریده است اونا فقط میخوان منو تحقیر کنن »
پدر سرش را پائین انداخت و رفت داخل آشپزخانه . در کابینت را باز کرد و چند تا بشقاب چینی بیرون اورد . رو به مادرم گفت : « همین هاس ؟ اره ؟ » مادر گفت : « اره ، ببین همش ... »
ناگهان با صدای شکستن بشقاب ها مادر ساکت شد . پدر شش بشقاب چینی را یک جا زمین زد و همه بشقاب ها خرد شدند بعد دوباره از داخل کابینت بشقاب های دیگری برداشت . مادر با صدای تیز و لرازانی فریاد زد :
-    چیکار میکنی ؟
-    خفففه شو ... دارم مشکل تورو حل می کنم
-    خودت خفه شو ...
پدر بشقاب اخری را که در دست داشت نشکست . چند لحظه خیره به مادر نگاه کرد و هیچ حرفی نزد . عرق کرده بود . دندانهایش را به هم فشار میداد و لب هایش می لرزید . رگ گردنش بیرون زده بود . صورتش سرخ بود . در حالی که به مادر نگاه میکرد بشقاب را بلند کرد . مادر جیغ خفیفی کشید و دو دستی سرش را گرفت و روزی زمین نشست . دویدم به سمت مادر که ناگهان احساس کردم پیشانی ام میسوزد . درد شدیدی داخل سرم پیچید و کم کم چشم هایم بسته شد .
سرم درد دارد اما چشمهایم باز است . به آینه نگاه میکنم . هنوز پیداست . اما چه اهمیتی دارد ؟
 چشمانم کم کم باز شد . سرم هنوز درد داشت . کمی به اطراف نگاه کردم و از رنگ و بوی فضا فهمیدم روی تخت درمانگاه هستم . بغض کرده بودم : « مامانی ... من نمیخوام آمپول بزنم ، درد داره ... » مادرم کم کم ارامم کرد .
تا چند هفته باند دور سرم برایم تداعی کننده آن شب بود . همیشه از بشقاب ها میترسم  . از دستهایی که می لرزند . از  صورت های سرخ . از جیغ های خفیف . سرم درد دارد . مادر نیست که آرامم کند . بشقاب چینی هم نیست . در مانگاه هم نیست . به آینه نگاه میکنم ، اما هنوز این هست . پیداست .

****
باید قرص پیدا کنم . بدون قرص از شر این سر درد لعنتی خلاص نمیشوم . از سرویس بهداشتی بیرون می آیم . توی راهرو در سالن کارگاه باز است . هر کسی مشغول کاری است . در یکی از کمد ها باز است . جلوی در می ایستم . چه چیزی داخل کمد است ؟ اصلا چه اهمیتی دارد ؟
من توی کمد بودم . از آن شب به بعد هروقت مادر و پدرم دعوا میکردند من میرفتم داخل اتاقم و در کمد را باز میکردم و بین لباس ها قایم می شدم . آنجا راحت تر بودم ، حداقل سر و صدا کمتر بود و من کمتر می ترسیدم . آنجا مطمئن بودم هیچ بشقابی به سرم نمیخورد . هرچه بزرگتر شدم وقتی پدرو مادرم با هم دعوا می کردند بازهم همان اتاق جای من بود .
 اما بعد از چند سال دیگر درون کمد جا نمی شدم . البته دیگر از صدای پدر و مادر و این چیز ها هم نمی ترسیدم . اما حرفهای پدر و مادرم ازارم می داد . وقتی در امتحان ها نمره های بد میگرفتم مادرم می گفت :« تو هم مثل عمه هات خنگ و کودنی ... بلاخره دختر همون پدری » گاهی هم که کاری میکردم و پدرم عصبانی می شد همیشه می گفت : « تو هم لنگه ننت شدی . بلاخره دختر همون مادری ... »
و من بازهم میرفتم داخل همان اتاق و گریه می کردم . گاهی هم کتک میخوردم و میرفتم همان جا گریه می کردم . خلاصه بیشتر من داخل همان اتاق بودم .
پدر نیست . مادر نیست . حرف هایشان نیست ، اما سرم درد می کند . باید قرص پیدا کنم . میروم داخل کارگاه .
سمیه نگاهم می کند : « لیلا خوبی ؟ رنگت پریده . » نگاهش میکنم . شاید 16 ساله باشد . به شکمش نگاه میکنم که برای جثه او بزرگ است . « چند ماهه اس ؟! » . می خندد « 6 ماه . تو خوبی ؟ »
« نه ! سرم درد میکنه . خیلی درد میکنه . خانوم شعبانی کجاس ؟ »
« فک کنم نماز خونه باشه ... » از سمیه جدا میشوم . و باز هم به شکمش نگاه میکنم . شاید 16 ساله باشد ...
دیگر نه از حرفهای پدر و مادرم ، و نه از دعوا های شدید و نه از ترس کتک خوردن به آن اتاق پناه نمی بردم . از خانه بیرون می امدم و میرفتم پارک . خانم شعبانی پارک نیست . شاید نماز خانه باشد .
« آخخخ خانوم خیلی دنبالتون گشتیم . » نگاهم میکند و ابروهایش را بالا می کشد :‌« که چی ؟ چی میخوای ؟ »
سرم را پایین می اندازم . « به خدااا خیلی درد میکنه . خود دکتر گفت هر وقت سر درد گرفتم بیام از شما قرص بگیرم . »
نفس عمیقی می کشد « رنگت هم که پریده . همین جا بشین برم از دکتر بگیرم ... »
خانم شعبانی از شبنم قرص نمیگیرد . من اما رفته بودم از دوست شبنم قرص بگیرم . شبنم گفته بود این قرص ها را دوستش به او می فروشد . رفته بودم پارک که از دوست شبنم قرص بخرم . شبنم هم کلاسی سال دوم دبیرستانم بود . من و شبنم خیلی صمیمی بودیم . از وقتی با هم دوست شده بودیم گاهی یواشکی گوشه ی پارک سیگار می کشیدیم. پشت شمشاد ها. وقتی از خانه بیرون میزدم و حالم بد بود. سراغ شبنم را میگرفتم. شبنم قرص می اورد. وقتی قرص میخوردم از هیچ چیز نمی ترسیدم و از هیچ حرفی ناراحت نمیشدم. اصلا چیزی نمیشنیدم که بخواهم ناراحت شوم اما آن روز.
اصلا نفهمیدم چطور شد. دوست شبنم خط روی پیشانی ام را مسخره کرد « وای خوووشگله، کی تورو قشنگت کرده؟ خطخطی شدی...» خندید. بلند خندید. خیلی بلند خندید. احساس کردم داغ شدم. خیلی داغ شدم. احساس کردم سرم میسوزد. عرق کردم . نفس نفس زدم. با هر دو دست محکم زدم به سینه اش. چند قدم عقب عقب رفت و افتاد. سرش محکم خورد به جدول سیمانی دور چمن ها. تمام  روسری اش در چند ثانیه سرخ شد. دیگر نخندید.  شبنم جیغ کشید و عقب عقب رفت. چشمهای شبنم انگار دو توپ پینگ پنگ بود که می خواست از کاسه چشم بیرون بیفتد. من دویدم.
 نمیدوم.خانم شعبانی قرص را با یک لیوان آب به دستم می دهد. لازم نیست فرار کنم. روسری خانم شعبانی سرخ نیست. سرمه ای است. «مرسی خانوم»
***
کنار پنجره ایستاده ام. پنجره هایی که شیشه ندارند. جای شیشه طلق دارند. تصویر پشت شیشه مات است اما پیداست. شاخه های خشک درخت ها کم کم جوانه می زنند. لازم نیست بدوم و از کنار درختان با سرعت بگذرم. ایستاده ام .
از کنار درختانی که شاخه های خشکشان جوانه زده بود گذشتم. دو خیابان را دویدم و از پارک دور شدم. از نفس افتاده بودم و عرق کرده بودم. صدای بوق یک ماشین از سمت خیابان در گوشم پیچید. «خوشگله، کجا با این عجله؟ بیا بالا برسونمت. خسته میشی...»
به اطرافم نگاه کردم و سریع در ماشین را باز کردم. «برو، برو، تورو خدااا برو...»
نگاهم کرد. نگاهش کردم. عینک آفتابی و موهایی که مثل میله در سرش فرو کرده بودند. میله هایی راست و محکم.
آب دهانش را قورت داد: ‌« دنبالتن؟ چیکار کردی؟ درد سر نشی؟»
با مشت محکم کوبیدم جلوی داشبورد: « تو فقط برو.... بابام می خواد کتکم بزنه. الان میرسه برو...»
صدای جیغ لاستیک ها روی آسفالت بلند شد. پایش را روی پدال گاز فشار می داد و دنده عوض می کرد.
از شیشه ماشین به پیاده رو ها نگاه می کردم. مردمی که می امدند و می رفتند. می خریدند و می فروختند. زن جوانی نوزادش را در اغوش گرفته بود و اهسته قدم می زد . « اروم کن، اروم کن»
سرعت ماشین کم شد. شیشه را پایین کشیدم و فحش دادم. فحش های بدی دادم. شیشه را بالا کشیدم و پایش را روی پدال گاز فشار داد. « خخخب خوشگله. حالا کجا بریم؟! »
چشمهایم را بستم. « هر جا دوس داری برو. مهم نیست...»
اینجا ایستاده ام. جایی نمی روم. چشمهایم باز است. سر دردم کم کم، کمتر می شود.
«آخخخ بد بخت شدم. بگو پسر خالتم.... نگی فرار کردی هاااا... ببین تو فقط هول نکن من درستش میکنم...»
نمیتوانم فرار کنم. دستانم را با دستبند به نیمکت کلانتری بسته اند.
اینجا ایستاده ام اما دستانم باز است. هوا کم کم تاریک میشود و شب میرسد.
تا شب در بازداشتگاه بودم. شب فهمیدم دوست شبنم همانجا روی چمن ها جان داده. شب فهمیدم قاتلم.
به خاطر همین مرا اوردند کانون اصلاح و تربیت. از وقتی اینجا هستم کمتر فرصت میشود در اینه نگاه کنم و به خط مبهم روی پیشانی ام دقت کنم. اصلا دیگر چه اهمیتی دارد؟ پس فردا 18 سالم تمام میشود. اینجا ایستاده ام و از پشت طلق ها به شاخه های خشک نگاه میکنم. میخواهند جوانه بزنند.

 

نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پایانی)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پایانی)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت نهم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت نهم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هشتم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هشتم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هفتم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هفتم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت جادویی نویسندگان موفق (قسمت ششم)

نُه عادت جادویی نویسندگان موفق (قسمت ششم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پنجم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پنجم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت چهارم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت چهارم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت سوم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت سوم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت دوم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت دوم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

سرچشمه های داستان (بخش پایانی)

سرچشمه های داستان (بخش پایانی)

ترجمه: علیرضا آرام



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب


زوال خاندان مبشرانشایی


به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...


یک چیز سرگرم‌کننده


زندگی و مرگ یک جسم مذکر


از گذشته نگذشتن


بی‌دلیل